فيلم بابل افسانه اي درباره مردم زمين
بابل، آخرين ساخته الخاندرو گونزالس ايناريتو، كارگردان ساختارشكن و خلاق مكزيكي، در واقع بخش سوم از تريلوژي ايناريتو پس از «عشق سگي» و «بيست و يك گرم» است. 
هر سه اينها فيلمهايي هستند با ساختاري غيرخطي كه در آنها روايتهاي موازي با فلاش بكهاي بسيار، سرانجام در نقطهاي به تقاطع ميرسند.
نام فيلم برگرفته از افسانه آفرينش در متون انجيل است، بابل در انجيل بابل افسانه اي است درباره مردم زمين كه روزگاري همه به يك زبان حرف ميزدند، سپس متحد شدند تا برجي بسازند براي رسيدن به بهشت و خداوند از آنها خشمگين شد و كاري كرد تا به زبانهاي مختلفي حرف بزنند.
فيلم با تصاويري از دهكدهاي در مراكش شروع ميشود، پدري تفنگي را براي حفاظت از گلهاش به پسرانش ميسپرد و آنها تفنگ را امتحان ميكنند. پسر بزرگتر كه فردي اخلاقگرا است تيرانداز خوبي نيست و پسر كوچك كه سهلانگار، باهوش و بازيگوش است، در هدفگيري مهارت دارد و گلولهاي كه شليك ميكند به اتوبوس حامل توريستها ميخورد و زن آمريكايي زخمي ميشود و گلوله مثل حلقه زنجيري ميشود كه حوادث بعدي فيلم همگي با آن مرتبطند.
زن و مرد، توريستهايي هستند كه براي پيدا كردن خودشان و رابطهشان، دو نفري به مراكش آمدهاند، آن سوي ديگر، دختركي ژاپني است كه پدرش اسلحه را به مردي مراكشي بخشيده است و كمي دورتر در مكزيك پرستار بچهاي است كه به عروسي پسر خود رفته است و در واقع پرستار دو كودك زن و مرد آمريكايي است. 
همراهي با شخصيتها
ايناريتو در بابل انگار آدمها را مثل مهرههاي شطرنج در قارههاي مختلف حركت ميدهد. آدمهايي با فرهنگها و ظاهرهاي متفاوت كه هر كدام دلمشغوليهاي خود را دارند و در نهايت همه به شكلي با هم مربوط ميشوند و اين ربط دادن آنقدر ظريف و باورپذير است كه اصلاً تحميلي بر تماشاچي نيست.
ما به سادگي با شخصيتها همدردي كرده و همراه ميشويم. با كيت بلانشت درد ميكشيم، با براد پيت غصه ميخوريم، با مراكشيها ميترسيم و نگران حال آن دو كودكي ميشويم كه وسط بيابان ماندهاند.
كارگردان با فلاشبكهاي بسيار وقايع را شكل ميدهد و مانند فيلمهاي قبلي ايناريتو، با كنار هم چيدن ماجراها و پردازش ذهني آنها به خط اصلي داستان ميرسيم. حوادث درهم تنيده شدهاند و آنچه كه بر كل آنها غالب است فلسفه تقدير است.
اعتقاد به جبر و تقدير، ديدگاه غالبي است كه در دو كار قبلي ايناريتو نيز ديده ميشود، تقديري كه سبب تمام اتفاقات است و حاكم بر زندگي آدمهاست؛ مثل گلولهاي كه شليك ميشود و در دور تسلسلي باطل، با زخمي شدن زن توريست سرانجام سبب مرگ پسر بزرگتر مرد مراكشي ميشود.
و اين همان تقديري است كه زن توريست را كه حتي نسبت به تميزي يخهايي كه در نوشيدني ميريزند حساس است، مجروح و نالان به خانه مراكشيها ميبرد تا با سوزن حكيم مراكشي كه با فندك ضدعفوني شده، بدون هيچ بيهوشي زخمش را بخيه كنند. 
و باز اين تقدير است كه باعث ميشود صاحب اصلي تفنگي كه زن آمريكايي با آن زخمي شده، مرد ژاپني در آن سوي دنيا باشد كه همسرش با تفنگ خودكشي كرده و دخترش به خاطر مرگ مادر، تنهايياش و ناتواني پدر در درك متقابل از او دلگير است. درست مثل سرنوشتي كه در بيست و يك گرم زن را به سمت مردي كشاند كه قلب شوهر مردهاش در سينه او ميتپيد.
تنهايي، درد مشترك آدمها
آدمهاي فيلم بابل، از پسرك مراكشي گرفته تا زن و مرد آمريكايي، حتي بچههايشان و زن پرستار، دخترك ژاپني، پدرش و حتي مرد پليس همه تنها هستند و اين تنهايي درد مشترك همه آنهاست.
دخترك ژاپني مادرش خودكشي كرده است و رابطه صميمانهاي با پدر ندارد، او بي قرار و عصبي است، مرگ مادر و كر و لال بودنش هر دو كمبودهايي است كه سبب شدهاند تا نتواند از طريق درست با كسي ارتباط برقرار كند.
دخترك كر و لال است، اما آنچه ميبينيم صرفاً كر و لال بودن او نيست كه مانع ارتباط است، كمبود اعتماد به نفس و تنهايي و خلأ شديد او و نحوه غلط ارتباط گرفتن اوست كه باعث شكست و رنج ميشود.
و اين شايد مشكل اغلب آدمهاي امروزي است. اغلب ما گاهي با وجود كر و لال نبودن و داشته هزار و يك وسيله ريز و درشت ارتباطي تنهاييم و قادر به درك همديگر نيستيم.
در بابل، در سكانسهاي مختلف، همدردي و درك را بين مردم دو قاره كه زبان مادريشان متفاوت است ميبينيم، اما مثلاً دو آمريكايي هموطن يا اعضاي يك خانواده مثل پدر و دختر ژاپني يا آن خانواده مراكشي، قادر به درك همديگر نيستند و انگار آدمهايي كه به هم نزديكترند و حتي اعضاي يك خانوادهاند، تنهاترند.
در صحنههاي مربوط به رابطه زن و شوهر آمريكايي باز هم رگههايي از همان رابطه عاطفي عميق ديده ميشود كه در بيست و يك گرم هم بود و آنقدر پشت تدوين و نحوه روايت و ساير خوبيهاي فيلم پنهان بود كه به چشم نميآمد.
اينجا نيز رابطه محبتآميز و عاطفي براد پيت و همسرش(كيت بلانشت) در يك موقعيت زجرآور و دردناك هر چند كوتاه و بدون خودنمايي اما بسيار موثر و عميق تصوير شده است رابطهاي كه رو به سردي بوده و اين اتفاق باعث پيوندي دوباره بين آنها شده است. حضور بازيگران هاليوودي مثل براد پيت و كيت بلانشت، در چنين فيلمي شايد عجيب باشد اما بازي هر دو در فيلم آنقدر متفاوت است كه يادت ميرود آنها ستارههاي هاليوودند. 
هر دو چنان از الگوهاي هاليوودي فاصله گرفتهاند كه ذرهاي از غرور سوپراستار بودن در حركاتشان نيست. براد پيت در هيأت مردي جاافتاده، عميق و مهربان و بلانشت زني ظريف، شكننده و دچار افكار وسواسي است.
آن دو براي ديدن مراكش و تنها شدن با هم به سفر آمدهاند كه زن با گلولهاي زخمي ميشود. سكانسي كه گلوله شليك مي شود و اتوبوس ميايستد. كاملاً شبيه فيلمهاي مستند است، حركتها و تكانهاي دوربين، تصاوير و چهرههاي آشفته آمريكاييها، مردم مراكش، تصوير لانگ شات مردم جلوي خانههايشان و آشفتگيها و تصاويري كه از سرزمين مراكش نشان ميدهد انگار تصاوير مستندي از يك حادثه است.
نقش رسانهها
فيلم در جاهاي مختلف، بر نقش رسانه به عنوان كانالي ارتباطي بين دنياهاي مختلف تأكيد ميكند.
در نماهاي مختلف در مراكش و ژاپن و... شاهد پخش اخبار تلويزيون و خبر شليك به زن آمريكايي هستيم و وقتي ماجراي فيلم در ژاپن ميگذرد و از ادامه اتفاقي كه به طور موازي در مراكش ميافتد بيخبر هستيم، با ديدن تصوير پسر مراكشي بر صفحه تلويزيون در ژاپن، انگار سري هم به آنجا زدهايم.
اين تأكيد بر رسانه و همزمان شدن مردم دنيا نظريه جامعهشناساني را تأييد ميكند كه به شكلي ايدهآليستي اعتقاد دارند، به مدد ارتباطات و رسانههاي تصويري و شفاهي به زودي دنيا تبديل به قبيلهاي واحد خواهد شد و همه چيز به زماني برميگردد كه انسانها به شكلي قبيلهاي از راههاي شفاهي و بيان لفظي با هم ارتباط برقرار ميكردند.
در بابل هم آدمهاي قارههاي مختلف با فرسنگها فاصله، از طريق رسانه از وقايع كشورهايشان خبردار ميشوند و انگار همه به يك زبان مشترك حرف ميزنند و حتي در جايي كه آمريكاييهاي ديگر حرف هم وطن خود براد پيت را نميفهمند و رنج و درد و گرفتاري او را درك نميكنند، مراكشيهاي بدوي با فرسنگها فاصله فرهنگي و زباني متفاوت با او ارتباط برقرار كرده و سعي ميكنند همسرش را نجات دهند.