عنوان كتاب : ديوان حافظ ( بخش دوم) نويسنده : حافظ تاريخ نشر : آذر 82 تايپ : http://diglib.sharif.edu
ديوان حافظ
غزل ۲۵۰
روي بنماي و وجود خودم از ياد ببر خرمن سوختگان را همه گو باد ببر
ما چو داديم دل و ديده به طوفان بلا گو بيا سيل غم و خانه ز بنياد ببر
زلف چون عنبر خامش كه ببويد هيهات اي دل خام طمع اين سخن از ياد ببر
سينه گو شعله آتشكده فارس بكش ديده گو آب رخ دجله بغداد ببر
دولت پير مغان باد كه باقي سهل است ديگري گو برو و نام من از ياد ببر
سعي نابرده در اين راه به جايي نرسي مزد اگر ميطلبي طاعت استاد ببر
روز مرگم نفسي وعده ديدار بده وان گهم تا به لحد فارغ و آزاد ببر
دوش ميگفت به مژگان درازت بكشم يا رب از خاطرش انديشه بيداد ببر
حافظ انديشه كن از نازكي خاطر يار برو از درگهش اين ناله و فرياد ببر
غزل ۲۵۱
شب وصل است و طي شد نامه هجر سلام فيه حتي مطلع الفجر
دلا در عاشقي ثابت قدم باش كه در اين ره نباشد كار بي اجر
من از رندي نخواهم كرد توبه و لو آذيتني بالهجر و الحجر
برآي اي صبح روشن دل خدا را كه بس تاريك ميبينم شب هجر
دلم رفت و نديدم روي دلدار فغان از اين تطاول آه از اين زجر
وفا خواهي جفاكش باش حافظ فان الربح و الخسران في التجر
غزل ۲۵۲
گر بود عمر به ميخانه رسم بار دگر بجز از خدمت رندان نكنم كار دگر
خرم آن روز كه با ديده گريان بروم تا زنم آب در ميكده يك بار دگر
معرفت نيست در اين قوم خدا را سببي تا برم گوهر خود را به خريدار دگر
يار اگر رفت و حق صحبت ديرين نشناخت حاش لله كه روم من ز پي يار دگر
گر مساعد شودم دايره چرخ كبود هم به دست آورمش باز به پرگار دگر
عافيت ميطلبد خاطرم ار بگذارند غمزه شوخش و آن طره طرار دگر
راز سربسته ما بين كه به دستان گفتند هر زمان با دف و ني بر سر بازار دگر
هر دم از درد بنالم كه فلك هر ساعت كندم قصد دل ريش به آزار دگر
بازگويم نه در اين واقعه حافظ تنهاست غرقه گشتند در اين باديه بسيار دگر
غزل ۲۵۳
اي خرم از فروغ رخت لاله زار عمر بازآ كه ريخت بي گل رويت بهار عمر
از ديده گر سرشك چو باران چكد رواست كاندر غمت چو برق بشد روزگار عمر
اين يك دو دم كه مهلت ديدار ممكن است درياب كار ما كه نه پيداست كار عمر
تا كي مي صبوح و شكرخواب بامداد هشيار گرد هان كه گذشت اختيار عمر
دي در گذار بود و نظر سوي ما نكرد بيچاره دل كه هيچ نديد از گذار عمر
انديشه از محيط فنا نيست هر كه را بر نقطه دهان تو باشد مدار عمر
در هر طرف كه ز خيل حوادث كمينگهيست زان رو عنان گسسته دواند سوار عمر
بي عمر زندهام من و اين بس عجب مدار روز فراق را كه نهد در شمار عمر
حافظ سخن بگوي كه بر صفحه جهان اين نقش ماند از قلمت يادگار عمر
غزل ۲۵۴
ديگر ز شاخ سرو سهي بلبل صبور گلبانگ زد كه چشم بد از روي گل به دور
اي گلبشكر آن كه تويي پادشاه حسن با بلبلان بيدل شيدا مكن غرور
از دست غيبت تو شكايت نميكنم تا نيست غيبتي نبود لذت حضور
گر ديگران به عيش و طرب خرمند و شاد ما را غم نگار بود مايه سرور
زاهد اگر به حور و قصور است اميدوار ما را شرابخانه قصور است و يار حور
مي خور به بانگ چنگ و مخور غصه ور كسي گويد تو را كه باده مخور گو هوالغفور
حافظ شكايت از غم هجران چه ميكني در هجر وصل باشد و در ظلمت است نور
غزل ۲۵۵
يوسف گمگشته بازآيد به كنعان غم مخور كلبه احزان شود روزي گلستان غم مخور
اي دل غمديده حالت به شود دل بد مكن وين سر شوريده بازآيد به سامان غم مخور
گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن چتر گل در سر كشي اي مرغ خوشخوان غم مخور
دور گردون گر دو روزي بر مراد ما نرفت دايما يك سان نباشد حال دوران غم مخور
هان مشو نوميد چون واقف نهاي از سر غيب باشد اندر پرده بازيهاي پنهان غم مخور
اي دل ار سيل فنا بنياد هستي بركند چون تو را نوح است كشتيبان ز طوفان غم مخور
در بيابان گر به شوق كعبه خواهي زد قدم سرزنشها گر كند خار مغيلان غم مخور
گر چه منزل بس خطرناك است و مقصد بس بعيد هيچ راهي نيست كان را نيست پايان غم مخور
حال ما در فرقت جانان و ابرام رقيب جمله ميداند خداي حال گردان غم مخور
حافظا در كنج فقر و خلوت شبهاي تار تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور
غزل ۲۵۶
نصيحتي كنمت بشنو و بهانه مگير هر آن چه ناصح مشفق بگويدت بپذير
ز وصل روي جوانان تمتعي بردار كه در كمينگه عمر است مكر عالم پير
نعيم هر دو جهان پيش عاشقان بجوي كه اين متاع قليل است و آن عطاي كثير
معاشري خوش و رودي بساز ميخواهم كه درد خويش بگويم به ناله بم و زير
بر آن سرم كه ننوشم مي و گنه نكنم اگر موافق تدبير من شود تقدير
چو قسمت ازلي بي حضور ما كردند گر اندكي نه به وفق رضاست خرده مگير
چو لاله در قدحم ريز ساقيا مي و مشك كه نقش خال نگارم نميرود ز ضمير
بيار ساغر در خوشاب اي ساقي حسود گو كرم آصفي ببين و بمير
به عزم توبه نهادم قدح ز كف صد بار ولي كرشمه ساقي نميكند تقصير
مي دوساله و محبوب چارده ساله همين بس است مرا صحبت صغير و كبير
دل رميده ما را كه پيش ميگيرد خبر دهيد به مجنون خسته از زنجير
حديث توبه در اين بزمگه مگو حافظ كه ساقيان كمان ابرويت زنند به تير
غزل ۲۵۷
روي بنما و مرا گو كه ز جان دل برگير پيش شمع آتش پروا نه به جان گو درگير
در لب تشنه ما بين و مدار آب دريغ بر سر كشته خويش آي و ز خاكش برگير
ترك درويش مگير ار نبود سيم و زرش در غمت سيم شمار اشك و رخش را زر گير
چنگ بنواز و بساز ار نبود عود چه باك آتشم عشق و دلم عود و تنم مجمر گير
در سماع آي و ز سر خرقه برانداز و برقص ور نه با گوشه رو و خرقه ما در سر گير
صوف بركش ز سر و باده صافي دركش سيم درباز و به زر سيمبري در بر گير
دوست گو يار شو و هر دو جهان دشمن باش بخت گو پشت مكن روي زمين لشكر گير
ميل رفتن مكن اي دوست دمي با ما باش بر لب جوي طرب جوي و به كف ساغر گير
رفته گير از برم وز آتش و آب دل و چشم گونهام زرد و لبم خشك و كنارم تر گير
حافظ آراسته كن بزم و بگو واعظ را كه ببين مجلسم و ترك سر منبر گير
غزل ۲۵۸
هزار شكر كه ديدم به كام خويشت باز ز روي صدق و صفا گشته با دلم دمساز
روندگان طريقت ره بلا سپرند رفيق عشق چه غم دارد از نشيب و فراز
غم حبيب نهان به ز گفت و گوي رقيب كه نيست سينه ارباب كينه محرم راز
اگر چه حسن تو از عشق غير مستغنيست من آن نيم كه از اين عشقبازي آيم باز
چه گويمت كه ز سوز درون چه ميبينم ز اشك پرس حكايت كه من نيم غماز
چه فتنه بود كه مشاطه قضا انگيخت كه كرد نرگس مستش سيه به سرمه ناز
بدين سپاس كه مجلس منور است به دوست گرت چو شمع جفايي رسد بسوز و بساز
غرض كرشمه حسن است ور نه حاجت نيست جمال دولت محمود را به زلف اياز
غزل سرايي ناهيد صرفهاي نبرد در آن مقام كه حافظ برآورد آواز
غزل ۲۵۹
منم كه ديده به ديدار دوست كردم باز چه شكر گويمت اي كارساز بنده نواز
نيازمند بلا گو رخ از غبار مشوي كه كيمياي مراد است خاك كوي نياز
ز مشكلات طريقت عنان متاب اي دل كه مرد راه نينديشد از نشيب و فراز
طهارت ار نه به خون جگر كند عاشق به قول مفتي عشقش درست نيست نماز
در اين مقام مجازي بجز پياله مگير در اين سراچه بازيچه غير عشق مباز
به نيم بوسه دعايي بخر ز اهل دلي كه كيد دشمنت از جان و جسم دارد باز
فكند زمزمه عشق در حجاز و عراق نواي بانگ غزلهاي حافظ از شيراز
غزل ۲۶۰
اي سرو ناز حسن كه خوش ميروي به ناز عشاق را به ناز تو هر لحظه صد نياز
فرخنده باد طلعت خوبت كه در ازل ببريدهاند بر قد سروت قباي ناز
آن را كه بوي عنبر زلف تو آرزوست چون عود گو بر آتش سودا بسوز و ساز
پروانه را ز شمع بود سوز دل ولي بي شمع عارض تو دلم را بود گداز
صوفي كه بي تو توبه ز مي كرده بود دوش بشكست عهد چون در ميخانه ديد باز
از طعنه رقيب نگردد عيار من چون زر اگر برند مرا در دهان گاز
دل كز طواف كعبه كويت وقوف يافت از شوق آن حريم ندارد سر حجاز
هر دم به خون ديده چه حاجت وضو چو نيست بي طاق ابروي تو نماز مرا جواز
چون باده باز بر سر خم رفت كف زنان حافظ كه دوش از لب ساقي شنيد راز
غزل ۲۶۱
درآ كه در دل خسته توان درآيد باز بيا كه در تن مرده روان درآيد باز
بيا كه فرقت تو چشم من چنان در بست كه فتح باب وصالت مگر گشايد باز
غمي كه چون سپه زنگ ملك دل بگرفت ز خيل شادي روم رخت زدايد باز
به پيش آينه دل هر آن چه ميدارم بجز خيال جمالت نمينمايد باز
بدان مثل كه شب آبستن است روز از تو ستاره ميشمرم تا كه شب چه زايد باز
بيا كه بلبل مطبوع خاطر حافظ به بوي گلبن وصل تو ميسرايد باز
غزل ۲۶۲
حال خونين دلان كه گويد باز و از فلك خون خم كه جويد باز
شرمش از چشم مي پرستان باد نرگس مست اگر برويد باز
جز فلاطون خم نشين شراب سر حكمت به ما كه گويد باز
هر كه چون لاله كاسه گردان شد زين جفا رخ به خون بشويد باز
نگشايد دلم چو غنچه اگر ساغري از لبش نبويد باز
بس كه در پرده چنگ گفت سخن ببرش موي تا نمويد باز
گرد بيت الحرام خم حافظ گر نميرد به سر بپويد باز
غزل ۲۶۳
بيا و كشتي ما در شط شراب انداز خروش و ولوله در جان شيخ و شاب انداز
مرا به كشتي باده درافكن اي ساقي كه گفتهاند نكويي كن و در آب انداز
ز كوي ميكده برگشتهام ز راه خطا مرا دگر ز كرم با ره صواب انداز
بيار زان مي گلرنگ مشك بو جامي شرار رشك و حسد در دل گلاب انداز
اگر چه مست و خرابم تو نيز لطفي كن نظر بر اين دل سرگشته خراب انداز
به نيم شب اگرت آفتاب ميبايد ز روي دختر گلچهر رز نقاب انداز
مهل كه روز وفاتم به خاك بسپارند مرا به ميكده بر در خم شراب انداز
ز جور چرخ چو حافظ به جان رسيد دلت به سوي ديو محن ناوك شهاب انداز
غزل ۲۶۴
خيز و در كاسه زر آب طربناك انداز پيشتر زان كه شود كاسه سر خاك انداز
عاقبت منزل ما وادي خاموشان است حاليا غلغله در گنبد افلاك انداز
چشم آلوده نظر از رخ جانان دور است بر رخ او نظر از آينه پاك انداز
به سر سبز تو اي سرو كه گر خاك شوم ناز از سر بنه و سايه بر اين خاك انداز
دل ما را كه ز مار سر زلف تو بخست از لب خود به شفاخانه ترياك انداز
ملك اين مزرعه داني كه ثباتي ندهد آتشي از جگر جام در املاك انداز
غسل در اشك زدم كاهل طريقت گويند پاك شو اول و پس ديده بر آن پاك انداز
يا رب آن زاهد خودبين كه بجز عيب نديد دود آهيش در آيينه ادراك انداز
چون گل از نكهت او جامه قبا كن حافظ وين قبا در ره آن قامت چالاك انداز
غزل ۲۶۵
برنيامد از تمناي لبت كامم هنوز بر اميد جام لعلت دردي آشامم هنوز
روز اول رفت دينم در سر زلفين تو تا چه خواهد شد در اين سودا سرانجامم هنوز
ساقيا يك جرعهاي زان آب آتشگون كه من در ميان پختگان عشق او خامم هنوز
از خطا گفتم شبي زلف تو را مشك ختن ميزند هر لحظه تيغي مو بر اندامم هنوز
پرتو روي تو تا در خلوتم ديد آفتاب ميرود چون سايه هر دم بر در و بامم هنوز
نام من رفتهست روزي بر لب جانان به سهو اهل دل را بوي جان ميآيد از نامم هنوز
در ازل دادهست ما را ساقي لعل لبت جرعه جامي كه من مدهوش آن جامم هنوز
اي كه گفتي جان بده تا باشدت آرام جان جان به غمهايش سپردم نيست آرامم هنوز
در قلم آورد حافظ قصه لعل لبش آب حيوان ميرود هر دم ز اقلامم هنوز
غزل ۲۶۶
دلم رميده لوليوشيست شورانگيز دروغ وعده و قتال وضع و رنگ آميز
فداي پيرهن چاك ماه رويان باد هزار جامه تقوا و خرقه پرهيز
خيال خال تو با خود به خاك خواهم برد كه تا ز خال تو خاكم شود عبيرآميز
فرشته عشق نداند كه چيست اي ساقي بخواه جام و گلابي به خاك آدم ريز
پياله بر كفنم بند تا سحرگه حشر به مي ز دل ببرم هول روز رستاخيز
فقير و خسته به درگاهت آمدم رحمي كه جز ولاي توام نيست هيچ دست آويز
بيا كه هاتف ميخانه دوش با من گفت كه در مقام رضا باش و از قضا مگريز
ميان عاشق و معشوق هيچ حال نيست تو خود حجاب خودي حافظ از ميان برخيز
غزل ۲۶۷
اي صبا گر بگذري بر ساحل رود ارس بوسه زن بر خاك آن وادي و مشكين كن نفس
منزل سلمي كه بادش هر دم از ما صد سلام پرصداي ساربانان بيني و بانگ جرس
محمل جانان ببوس آن گه به زاري عرضه دار كز فراقت سوختم اي مهربان فرياد رس
من كه قول ناصحان را خواندمي قول رباب گوشمالي ديدم از هجران كه اينم پند بس
عشرت شبگير كن مي نوش كاندر راه عشق شب روان را آشناييهاست با مير عسس
عشقبازي كار بازي نيست اي دل سر بباز زان كه گوي عشق نتوان زد به چوگان هوس
دل به رغبت ميسپارد جان به چشم مست يار گر چه هشياران ندادند اختيار خود به كس
طوطيان در شكرستان كامراني ميكنند و از تحسر دست بر سر ميزند مسكين مگس
نام حافظ گر برآيد بر زبان كلك دوست از جناب حضرت شاهم بس است اين ملتمس
غزل ۲۶۸
گلعذاري ز گلستان جهان ما را بس زين چمن سايه آن سرو روان ما را بس
من و همصحبتي اهل ريا دورم باد از گرانان جهان رطل گران ما را بس
قصر فردوس به پاداش عمل ميبخشند ما كه رنديم و گدا دير مغان ما را بس
بنشين بر لب جوي و گذر عمر ببين كاين اشارت ز جهان گذران ما را بس
نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان گر شما را نه بس اين سود و زيان ما را بس
يار با ماست چه حاجت كه زيادت طلبيم دولت صحبت آن مونس جان ما را بس
از در خويش خدا را به بهشتم مفرست كه سر كوي تو از كون و مكان ما را بس
حافظ از مشرب قسمت گله ناانصافيست طبع چون آب و غزلهاي روان ما را بس
غزل ۲۶۹
دلا رفيق سفر بخت نيكخواهت بس نسيم روضه شيراز پيك راهت بس
دگر ز منزل جانان سفر مكن درويش كه سير معنوي و كنج خانقاهت بس
وگر كمين بگشايد غمي ز گوشه دل حريم درگه پير مغان پناهت بس
به صدر مصطبه بنشين و ساغر مينوش كه اين قدر ز جهان كسب مال و جاهت بس
زيادتي مطلب كار بر خود آسان كن صراحي مي لعل و بتي چو ماهت بس
فلك به مردم نادان دهد زمام مراد تو اهل فضلي و دانش همين گناهت بس
هواي مسكن ملوف و عهد يار قديم ز ره روان سفركرده عذرخواهت بس
به منت دگران خو مكن كه در دو جهان رضاي ايزد و انعام پادشاهت بس
به هيچ ورد دگر نيست حاجت اي حافظ دعاي نيم شب و درس صبحگاهت بس
غزل ۲۷۰
درد عشقي كشيدهام كه مپرس زهر هجري چشيدهام كه مپرس
گشتهام در جهان و آخر كار دلبري برگزيدهام كه مپرس
آن چنان در هواي خاك درش ميرود آب ديدهام كه مپرس
من به گوش خود از دهانش دوش سخناني شنيدهام كه مپرس
سوي من لب چه ميگزي كه مگوي لب لعلي گزيدهام كه مپرس
بي تو در كلبه گدايي خويش رنجهايي كشيدهام كه مپرس
همچو حافظ غريب در ره عشق به مقامي رسيدهام كه مپرس
غزل ۲۷۱
دارم از زلف سياهش گله چندان كه مپرس كه چنان ز او شدهام بي سر و سامان كه مپرس
كس به اميد وفا ترك دل و دين مكناد كه چنانم من از اين كرده پشيمان كه مپرس
به يكي جرعه كه آزار كسش در پي نيست زحمتي ميكشم از مردم نادان كه مپرس
زاهد از ما به سلامت بگذر كاين مي لعل دل و دين ميبرد از دست بدان سان كه مپرس
گفتوگوهاست در اين راه كه جان بگدازد هر كسي عربدهاي اين كه مبين آن كه مپرس
پارسايي و سلامت هوسم بود ولي شيوهاي ميكند آن نرگس فتان كه مپرس
گفتم از گوي فلك صورت حالي پرسم گفت آن ميكشم اندر خم چوگان كه مپرس
گفتمش زلف به خون كه شكستي گفتا حافظ اين قصه دراز است به قرآن كه مپرس
غزل ۲۷۲
بازآي و دل تنگ مرا مونس جان باش وين سوخته را محرم اسرار نهان باش
زان باده كه در ميكده عشق فروشند ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش
در خرقه چو آتش زدي اي عارف سالك جهدي كن و سرحلقه رندان جهان باش
دلدار كه گفتا به توام دل نگران است گو ميرسم اينك به سلامت نگران باش
خون شد دلم از حسرت آن لعل روان بخش اي درج محبت به همان مهر و نشان باش
تا بر دلش از غصه غباري ننشيند اي سيل سرشك از عقب نامه روان باش
حافظ كه هوس ميكندش جام جهان بين گو در نظر آصف جمشيد مكان باش
غزل ۲۷۳
اگر رفيق شفيقي درست پيمان باش حريف خانه و گرمابه و گلستان باش
شكنج زلف پريشان به دست باد مده مگو كه خاطر عشاق گو پريشان باش
گرت هواست كه با خضر همنشين باشي نهان ز چشم سكندر چو آب حيوان باش
زبور عشق نوازي نه كار هر مرغيست بيا و نوگل اين بلبل غزل خوان باش
طريق خدمت و آيين بندگي كردن خداي را كه رها كن به ما و سلطان باش
دگر به صيد حرم تيغ برمكش زنهار و از آن كه با دل ما كردهاي پشيمان باش
تو شمع انجمني يك زبان و يك دل شو خيال و كوشش پروانه بين و خندان باش
كمال دلبري و حسن در نظربازيست به شيوه نظر از نادران دوران باش
خموش حافظ و از جور يار ناله مكن تو را كه گفت كه در روي خوب حيران باش
غزل ۲۷۴
به دور لاله قدح گير و بيريا ميباش به بوي گل نفسي همدم صبا ميباش
نگويمت كه همه ساله مي پرستي كن سه ماه مي خور و نه ماه پارسا ميباش
چو پير سالك عشقت به مي حواله كند بنوش و منتظر رحمت خدا ميباش
گرت هواست كه چون جم به سر غيب رسي بيا و همدم جام جهان نما ميباش
چو غنچه گر چه فروبستگيست كار جهان تو همچو باد بهاري گره گشا ميباش
وفا مجوي ز كس ور سخن نميشنوي به هرزه طالب سيمرغ و كيميا ميباش
مريد طاعت بيگانگان مشو حافظ ولي معاشر رندان پارسا ميباش
غزل ۲۷۵
صوفي گلي بچين و مرقع به خار بخش وين زهد خشك را به مي خوشگوار بخش
طامات و شطح در ره آهنگ چنگ نه تسبيح و طيلسان به مي و ميگسار بخش
زهد گران كه شاهد و ساقي نميخرند در حلقه چمن به نسيم بهار بخش
راهم شراب لعل زد اي مير عاشقان خون مرا به چاه زنخدان يار بخش
يا رب به وقت گل گنه بنده عفو كن وين ماجرا به سرو لب جويبار بخش
اي آن كه ره به مشرب مقصود بردهاي زين بحر قطرهاي به من خاكسار بخش
شكرانه را كه چشم تو روي بتان نديد ما را به عفو و لطف خداوندگار بخش
ساقي چو شاه نوش كند باده صبوح گو جام زر به حافظ شب زنده دار بخش
غزل ۲۷۶
باغبان گر پنج روزي صحبت گل بايدش بر جفاي خار هجران صبر بلبل بايدش
اي دل اندربند زلفش از پريشاني منال مرغ زيرك چون به دام افتد تحمل بايدش
رند عالم سوز را با مصلحت بيني چه كار كار ملك است آن كه تدبير و تامل بايدش
تكيه بر تقوا و دانش در طريقت كافريست راهرو گر صد هنر دارد توكل بايدش
با چنين زلف و رخش بادا نظربازي حرام هر كه روي ياسمين و جعد سنبل بايدش
نازها زان نرگس مستانهاش بايد كشيد اين دل شوريده تا آن جعد و كاكل بايدش
ساقيا در گردش ساغر تعلل تا به چند دور چون با عاشقان افتد تسلسل بايدش
كيست حافظ تا ننوشد باده بي آواز رود عاشق مسكين چرا چندين تجمل بايدش
غزل ۲۷۷
فكر بلبل همه آن است كه گل شد يارش گل در انديشه كه چون عشوه كند در كارش
دلربايي همه آن نيست كه عاشق بكشند خواجه آن است كه باشد غم خدمتگارش
جاي آن است كه خون موج زند در دل لعل زين تغابن كه خزف ميشكند بازارش
بلبل از فيض گل آموخت سخن ور نه نبود اين همه قول و غزل تعبيه در منقارش
اي كه در كوچه معشوقه ما ميگذري بر حذر باش كه سر ميشكند ديوارش
آن سفركرده كه صد قافله دل همره اوست هر كجا هست خدايا به سلامت دارش
صحبت عافيتت گر چه خوش افتاد اي دل جانب عشق عزيز است فرومگذارش
صوفي سرخوش از اين دست كه كج كرد كلاه به دو جام دگر آشفته شود دستارش
دل حافظ كه به ديدار تو خوگر شده بود نازپرورد وصال است مجو آزارش
غزل ۲۷۸
شراب تلخ ميخواهم كه مردافكن بود زورش كه تا يك دم بياسايم ز دنيا و شر و شورش
سماط دهر دون پرور ندارد شهد آسايش مذاق حرص و آز اي دل بشو از تلخ و از شورش
بياور مي كه نتوان شد ز مكر آسمان ايمن به لعب زهره چنگي و مريخ سلحشورش
كمند صيد بهرامي بيفكن جام جم بردار كه من پيمودم اين صحرا نه بهرام است و نه گورش
بيا تا در مي صافيت راز دهر بنمايم به شرط آن كه ننمايي به كج طبعان دل كورش
نظر كردن به درويشان منافي بزرگي نيست سليمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش
كمان ابروي جانان نميپيچد سر از حافظ وليكن خنده ميآيد بدين بازوي بي زورش
غزل ۲۷۹
خوشا شيراز و وضع بيمثالش خداوندا نگه دار از زوالش
ز ركن آباد ما صد لوحش الله كه عمر خضر ميبخشد زلالش
ميان جعفرآباد و مصلا عبيرآميز ميآيد شمالش
به شيراز آي و فيض روح قدسي بجوي از مردم صاحب كمالش
كه نام قند مصري برد آن جا كه شيرينان ندادند انفعالش
صبا زان لولي شنگول سرمست چه داري آگهي چون است حالش
گر آن شيرين پسر خونم بريزد دلا چون شير مادر كن حلالش
مكن از خواب بيدارم خدا را كه دارم خلوتي خوش با خيالش
چرا حافظ چو ميترسيدي از هجر نكردي شكر ايام وصالش
غزل ۲۸۰
چو برشكست صبا زلف عنبرافشانش به هر شكسته كه پيوست تازه شد جانش
كجاست همنفسي تا به شرح عرضه دهم كه دل چه ميكشد از روزگار هجرانش
زمانه از ورق گل مثال روي تو بست ولي ز شرم تو در غنچه كرد پنهانش
تو خفتهاي و نشد عشق را كرانه پديد تبارك الله از اين ره كه نيست پايانش
جمال كعبه مگر عذر ره روان خواهد كه جان زنده دلان سوخت در بيابانش
بدين شكسته بيت الحزن كه ميآرد نشان يوسف دل از چه زنخدانش
بگيرم آن سر زلف و به دست خواجه دهم كه سوخت حافظ بيدل ز مكر و دستانش
غزل ۲۸۱
يا رب اين نوگل خندان كه سپردي به منش ميسپارم به تو از چشم حسود چمنش
گر چه از كوي وفا گشت به صد مرحله دور دور باد آفت دور فلك از جان و تنش
گر به سرمنزل سلمي رسي اي باد صبا چشم دارم كه سلامي برساني ز منش
به ادب نافه گشايي كن از آن زلف سياه جاي دلهاي عزيز است به هم برمزنش
گو دلم حق وفا با خط و خالت دارد محترم دار در آن طره عنبرشكنش
در مقامي كه به ياد لب او مي نوشند سفله آن مست كه باشد خبر از خويشتنش
عرض و مال از در ميخانه نشايد اندوخت هر كه اين آب خورد رخت به دريا فكنش
هر كه ترسد ز ملال انده عشقش نه حلال سر ما و قدمش يا لب ما و دهنش
شعر حافظ همه بيت الغزل معرفت است آفرين بر نفس دلكش و لطف سخنش
غزل ۲۸۲
ببرد از من قرار و طاقت و هوش بت سنگين دل سيمين بناگوش
نگاري چابكي شنگي كلهدار ظريفي مه وشي تركي قباپوش
ز تاب آتش سوداي عشقش به سان ديگ دايم ميزنم جوش
چو پيراهن شوم آسوده خاطر گرش همچون قبا گيرم در آغوش
اگر پوسيده گردد استخوانم نگردد مهرت از جانم فراموش
دل و دينم دل و دينم ببردهست بر و دوشش بر و دوشش بر و دوش
دواي تو دواي توست حافظ لب نوشش لب نوشش لب نوش
غزل ۲۸۳
سحر ز هاتف غيبم رسيد مژده به گوش كه دور شاه شجاع است مي دلير بنوش
شد آن كه اهل نظر بر كناره ميرفتند هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش
به صوت چنگ بگوييم آن حكايتها كه از نهفتن آن ديگ سينه ميزد جوش
شراب خانگي ترس محتسب خورده به روي يار بنوشيم و بانگ نوشانوش
ز كوي ميكده دوشش به دوش ميبردند امام شهر كه سجاده ميكشيد به دوش
دلا دلالت خيرت كنم به راه نجات مكن به فسق مباهات و زهد هم مفروش
محل نور تجليست راي انور شاه چو قرب او طلبي در صفاي نيت كوش
بجز ثناي جلالش مساز ورد ضمير كه هست گوش دلش محرم پيام سروش
رموز مصلحت ملك خسروان دانند گداي گوشه نشيني تو حافظا مخروش
غزل ۲۸۴
هاتفي از گوشه ميخانه دوش گفت ببخشند گنه مي بنوش
لطف الهي بكند كار خويش مژده رحمت برساند سروش
اين خرد خام به ميخانه بر تا مي لعل آوردش خون به جوش
گر چه وصالش نه به كوشش دهند هر قدر اي دل كه تواني بكوش
لطف خدا بيشتر از جرم ماست نكته سربسته چه داني خموش
گوش من و حلقه گيسوي يار روي من و خاك در مي فروش
رندي حافظ نه گناهيست صعب با كرم پادشه عيب پوش
داور دين شاه شجاع آن كه كرد روح قدس حلقه امرش به گوش
اي ملك العرش مرادش بده و از خطر چشم بدش دار گوش
غزل ۲۸۵
در عهد پادشاه خطابخش جرم پوش حافظ قرابه كش شد و مفتي پياله نوش
صوفي ز كنج صومعه با پاي خم نشست تا ديد محتسب كه سبو ميكشد به دوش
احوال شيخ و قاضي و شرب اليهودشان كردم سال صبحدم از پير مي فروش
گفتا نه گفتنيست سخن گر چه محرمي دركش زبان و پرده نگه دار و مي بنوش
ساقي بهار ميرسد و وجه مينماند فكري بكن كه خون دل آمد ز غم به جوش
عشق است و مفلسي و جواني و نوبهار عذرم پذير و جرم به ذيل كرم بپوش
تا چند همچو شمع زبان آوري كني پروانه مراد رسيد اي محب خموش
اي پادشاه صورت و معني كه مثل تو ناديده هيچ ديده و نشنيده هيچ گوش
چندان بمان كه خرقه ازرق كند قبول بخت جوانت از فلك پير ژنده پوش
غزل ۲۸۶
دوش با من گفت پنهان كارداني تيزهوش و از شما پنهان نشايد كرد سر مي فروش
گفت آسان گير بر خود كارها كز روي طبع سخت ميگردد جهان بر مردمان سختكوش
وان گهم درداد جامي كز فروغش بر فلك زهره در رقص آمد و بربط زنان ميگفت نوش
با دل خونين لب خندان بياور همچو جام ني گرت زخمي رسد آيي چو چنگ اندر خروش
تا نگردي آشنا زين پرده رمزي نشنوي گوش نامحرم نباشد جاي پيغام سروش
گوش كن پند اي پسر و از بهر دنيا غم مخور گفتمت چون در حديثي گر تواني داشت هوش
در حريم عشق نتوان زد دم از گفت و شنيد زان كه آن جا جمله اعضا چشم بايد بود و گوش
بر بساط نكته دانان خودفروشي شرط نيست يا سخن دانسته گو اي مرد عاقل يا خموش
ساقيا مي ده كه رنديهاي حافظ فهم كرد آصف صاحب قران جرم بخش عيب پوش
غزل ۲۸۷
اي همه شكل تو مطبوع و همه جاي تو خوش دلم از عشوه شيرين شكرخاي تو خوش
همچو گلبرگ طري هست وجود تو لطيف همچو سرو چمن خلد سراپاي تو خوش
شيوه و ناز تو شيرين خط و خال تو مليح چشم و ابروي تو زيبا قد و بالاي تو خوش
هم گلستان خيالم ز تو پرنقش و نگار هم مشام دلم از زلف سمن ساي تو خوش
در ره عشق كه از سيل بلا نيست گذار كردهام خاطر خود را به تمناي تو خوش
شكر چشم تو چه گويم كه بدان بيماري مي كند درد مرا از رخ زيباي تو خوش
در بيابان طلب گر چه ز هر سو خطريست ميرود حافظ بيدل به تولاي تو خوش
غزل ۲۸۸
كنار آب و پاي بيد و طبع شعر و ياري خوش معاشر دلبري شيرين و ساقي گلعذاري خوش
الا اي دولتي طالع كه قدر وقت ميداني گوارا بادت اين عشرت كه داري روزگاري خوش
هر آن كس را كه در خاطر ز عشق دلبري باريست سپندي گو بر آتش نه كه دارد كار و باري خوش
عروس طبع را زيور ز فكر بكر ميبندم بود كز دست ايامم به دست افتد نگاري خوش
شب صحبت غنيمت دان و داد خوشدلي بستان كه مهتابي دل افروز است و طرف لاله زاري خوش
مياي در كاسه چشم است ساقي را بناميزد كه مستي ميكند با عقل و ميبخشد خماري خوش
به غفلت عمر شد حافظ بيا با ما به ميخانه كه شنگولان خوش باشت بياموزند كاري خوش
غزل ۲۸۹
مجمع خوبي و لطف است عذار چو مهش ليكنش مهر و وفا نيست خدايا بدهش
دلبرم شاهد و طفل است و به بازي روزي بكشد زارم و در شرع نباشد گنهش
من همان به كه از او نيك نگه دارم دل كه بد و نيك نديدهست و ندارد نگهش
بوي شير از لب همچون شكرش ميآيد گر چه خون ميچكد از شيوه چشم سيهش
چارده ساله بتي چابك شيرين دارم كه به جان حلقه به گوش است مه چاردهش
از پي آن گل نورسته دل ما يا رب خود كجا شد كه نديديم در اين چند گهش
يار دلدار من ار قلب بدين سان شكند ببرد زود به جانداري خود پادشهش
جان به شكرانه كنم صرف گر آن دانه در صدف سينه حافظ بود آرامگهش
غزل ۲۹۰
دلم رميده شد و غافلم من درويش كه آن شكاري سرگشته را چه آمد پيش
چو بيد بر سر ايمان خويش ميلرزم كه دل به دست كمان ابروييست كافركيش
خيال حوصله بحر ميپزد هيهات چههاست در سر اين قطره محال انديش
بنازم آن مژه شوخ عافيت كش را كه موج ميزندش آب نوش بر سر نيش
ز آستين طبيبان هزار خون بچكد گرم به تجربه دستي نهند بر دل ريش
به كوي ميكده گريان و سرفكنده روم چرا كه شرم هميآيدم ز حاصل خويش
نه عمر خضر بماند نه ملك اسكندر نزاع بر سر دنيي دون مكن درويش
بدان كمر نرسد دست هر گدا حافظ خزانهاي به كف آور ز گنج قارون بيش
غزل ۲۹۱
ما آزمودهايم در اين شهر بخت خويش بيرون كشيد بايد از اين ورطه رخت خويش
از بس كه دست ميگزم و آه ميكشم آتش زدم چو گل به تن لخت لخت خويش
دوشم ز بلبلي چه خوش آمد كه ميسرود گل گوش پهن كرده ز شاخ درخت خويش
كاي دل تو شاد باش كه آن يار تندخو بسيار تندروي نشيند ز بخت خويش
خواهي كه سخت و سست جهان بر تو بگذرد بگذر ز عهد سست و سخنهاي سخت خويش
وقت است كز فراق تو وز سوز اندرون آتش درافكنم به همه رخت و پخت خويش
اي حافظ ار مراد ميسر شدي مدام جمشيد نيز دور نماندي ز تخت خويش
غزل ۲۹۲
قسم به حشمت و جاه و جلال شاه شجاع كه نيست با كسم از بهر مال و جاه نزاع
شراب خانگيم بس مي مغانه بيار حريف باده رسيد اي رفيق توبه وداع
خداي را به ميام شست و شوي خرقه كنيد كه من نميشنوم بوي خير از اين اوضاع
ببين كه رقص كنان ميرود به ناله چنگ كسي كه رخصه نفرمودي استماع سماع
به عاشقان نظري كن به شكر اين نعمت كه من غلام مطيعم تو پادشاه مطاع
به فيض جرعه جام تو تشنهايم ولي نميكنيم دليري نميدهيم صداع
جبين و چهره حافظ خدا جدا مكناد ز خاك بارگه كبرياي شاه شجاع
غزل ۲۹۳
بامدادان كه ز خلوتگه كاخ ابداع شمع خاور فكند بر همه اطراف شعاع
بركشد آينه از جيب افق چرخ و در آن بنمايد رخ گيتي به هزاران انواع
در زواياي طربخانه جمشيد فلك ارغنون ساز كند زهره به آهنگ سماع
چنگ در غلغله آيد كه كجا شد منكر جام در قهقهه آيد كه كجا شد مناع
وضع دوران بنگر ساغر عشرت برگير كه به هر حالتي اين است بهين اوضاع
طره شاهد دنيي همه بند است و فريب عارفان بر سر اين رشته نجويند نزاع
عمر خسرو طلب ار نفع جهان ميخواهي كه وجوديست عطابخش كريم نفاع
مظهر لطف ازل روشني چشم امل جامع علم و عمل جان جهان شاه شجاع
غزل ۲۹۴
در وفاي عشق تو مشهور خوبانم چو شمع شب نشين كوي سربازان و رندانم چو شمع
روز و شب خوابم نميآيد به چشم غم پرست بس كه در بيماري هجر تو گريانم چو شمع
رشته صبرم به مقراض غمت ببريده شد همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع
گر كميت اشك گلگونم نبودي گرم رو كي شدي روشن به گيتي راز پنهانم چو شمع
در ميان آب و آتش همچنان سرگرم توست اين دل زار نزار اشك بارانم چو شمع
در شب هجران مرا پروانه وصلي فرست ور نه از دردت جهاني را بسوزانم چو شمع
بي جمال عالم آراي تو روزم چون شب است با كمال عشق تو در عين نقصانم چو شمع
كوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع
همچو صبحم يك نفس باقيست با ديدار تو چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع
سرفرازم كن شبي از وصل خود اي نازنين تا منور گردد از ديدارت ايوانم چو شمع
آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت آتش دل كي به آب ديده بنشانم چو شمع
غزل ۲۹۵
سحر به بوي گلستان دمي شدم در باغ كه تا چو بلبل بيدل كنم علاج دماغ
به جلوه گل سوري نگاه ميكردم كه بود در شب تيره به روشني چو چراغ
چنان به حسن و جواني خويشتن مغرور كه داشت از دل بلبل هزار گونه فراغ
گشاده نرگس رعنا ز حسرت آب از چشم نهاده لاله ز سودا به جان و دل صد داغ
زبان كشيده چو تيغي به سرزنش سوسن دهان گشاده شقايق چو مردم ايغاغ
يكي چو باده پرستان صراحي اندر دست يكي چو ساقي مستان به كف گرفته اياغ
نشاط و عيش و جواني چو گل غنيمت دان كه حافظا نبود بر رسول غير بلاغ
غزل ۲۹۶
طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به كف گر بكشم زهي طرب ور بكشد زهي شرف
طرف كرم ز كس نبست اين دل پراميد من گر چه سخن هميبرد قصه من به هر طرف
از خم ابروي توام هيچ گشايشي نشد وه كه در اين خيال كج عمر عزيز شد تلف
ابروي دوست كي شود دست كش خيال من كس نزدهست از اين كمان تير مراد بر هدف
چند به ناز پرورم مهر بتان سنگ دل ياد پدر نميكنند اين پسران ناخلف
من به خيال زاهدي گوشه نشين و طرفه آنك مغبچهاي ز هر طرف ميزندم به چنگ و دف
بي خبرند زاهدان نقش بخوان و لا تقل مست رياست محتسب باده بده و لا تخف
صوفي شهر بين كه چون لقمه شبهه ميخورد پاردمش دراز باد آن حيوان خوش علف
حافظ اگر قدم زني در ره خاندان به صدق بدرقه رهت شود همت شحنه نجف
غزل ۲۹۷
زبان خامه ندارد سر بيان فراق وگرنه شرح دهم با تو داستان فراق
دريغ مدت عمرم كه بر اميد وصال به سر رسيد و نيامد به سر زمان فراق
سري كه بر سر گردون به فخر ميسودم به راستان كه نهادم بر آستان فراق
چگونه باز كنم بال در هواي وصال كه ريخت مرغ دلم پر در آشيان فراق
كنون چه چاره كه در بحر غم به گردابي فتاد زورق صبرم ز بادبان فراق
بسي نماند كه كشتي عمر غرقه شود ز موج شوق تو در بحر بيكران فراق
اگر به دست من افتد فراق را بكشم كه روز هجر سيه باد و خان و مان فراق
رفيق خيل خياليم و همنشين شكيب قرين آتش هجران و هم قران فراق
چگونه دعوي وصلت كنم به جان كه شدهست تنم وكيل قضا و دلم ضمان فراق
ز سوز شوق دلم شد كباب دور از يار مدام خون جگر ميخورم ز خوان فراق
فلك چو ديد سرم را اسير چنبر عشق ببست گردن صبرم به ريسمان فراق
به پاي شوق گر اين ره به سر شدي حافظ به دست هجر ندادي كسي عنان فراق
غزل ۲۹۸
مقام امن و مي بيغش و رفيق شفيق گرت مدام ميسر شود زهي توفيق
جهان و كار جهان جمله هيچ بر هيچ است هزار بار من اين نكته كردهام تحقيق
دريغ و درد كه تا اين زمان ندانستم كه كيمياي سعادت رفيق بود رفيق
به ممني رو و فرصت شمر غنيمت وقت كه در كمينگه عمرند قاطعان طريق
بيا كه توبه ز لعل نگار و خنده جام حكايتيست كه عقلش نميكند تصديق
اگر چه موي ميانت به چون مني نرسد خوش است خاطرم از فكر اين خيال دقيق
حلاوتي كه تو را در چه زنخدان است به كنه آن نرسد صد هزار فكر عميق
اگر به رنگ عقيقي شد اشك من چه عجب كه مهر خاتم لعل تو هست همچو عقيق
به خنده گفت كه حافظ غلام طبع توام ببين كه تا به چه حدم هميكند تحميق
غزل ۲۹۹
اگر شراب خوري جرعهاي فشان بر خاك از آن گناه كه نفعي رسد به غير چه باك
برو به هر چه تو داري بخور دريغ مخور كه بيدريغ زند روزگار تيغ هلاك
به خاك پاي تو اي سرو نازپرور من كه روز واقعه پا وامگيرم از سر خاك
چه دوزخي چه بهشتي چه آدمي چه پري به مذهب همه كفر طريقت است امساك
مهندس فلكي راه دير شش جهتي چنان ببست كه ره نيست زير دير مغاك
فريب دختر رز طرفه ميزند ره عقل مباد تا به قيامت خراب طارم تاك
به راه ميكده حافظ خوش از جهان رفتي دعاي اهل دلت باد مونس دل پاك
غزل ۳۰۰
هزار دشمنم ار ميكنند قصد هلاك گرم تو دوستي از دشمنان ندارم باك
مرا اميد وصال تو زنده ميدارد و گر نه هر دمم از هجر توست بيم هلاك
نفس نفس اگر از باد نشنوم بويش زمان زمان چو گل از غم كنم گريبان چاك
رود به خواب دو چشم از خيال تو هيهات بود صبور دل اندر فراق تو حاشاك
اگر تو زخم زني به كه ديگري مرهم و گر تو زهر دهي به كه ديگري ترياك
بضرب سيفك قتلي حياتنا ابدا لان روحي قد طاب ان يكون فداك
عنان مپيچ كه گر ميزني به شمشيرم سپر كنم سر و دستت ندارم از فتراك
تو را چنان كه تويي هر نظر كجا بيند به قدر دانش خود هر كسي كند ادراك
به چشم خلق عزيز جهان شود حافظ كه بر در تو نهد روي مسكنت بر خاك
غزل ۳۰۱
اي دل ريش مرا با لب تو حق نمك حق نگه دار كه من ميروم الله معك
تويي آن گوهر پاكيزه كه در عالم قدس ذكر خير تو بود حاصل تسبيح ملك
در خلوص منت ار هست شكي تجربه كن كس عيار زر خالص نشناسد چو محك
گفته بودي كه شوم مست و دو بوست بدهم وعده از حد بشد و ما نه دو ديديم و نه يك
بگشا پسته خندان و شكرريزي كن خلق را از دهن خويش مينداز به شك
چرخ برهم زنم ار غير مرادم گردد من نه آنم كه زبوني كشم از چرخ فلك
چون بر حافظ خويشش نگذاري باري اي رقيب از بر او يك دو قدم دورترك
غزل ۳۰۲
خوش خبر باشي اي نسيم شمال كه به ما ميرسد زمان وصال
قصه العشق لا انفصام لها فصمتها هنا لسان القال
مالسلمي و من بذي سلم اين جيراننا و كيف الحال
عفت الدار بعد عافيه فاسالوا حالها عن الاطلال
في جمال الكمال نلت مني صرف الله عنك عين كمال
يا بريد الحمي حماك الله مرحبا مرحبا تعال تعال
عرصه بزمگاه خالي ماند از حريفان و جام مالامال
سايه افكند حاليا شب هجر تا چه بازند شب روان خيال
ترك ما سوي كس نمينگرد آه از اين كبريا و جاه و جلال
حافظا عشق و صابري تا چند ناله عاشقان خوش است بنال
غزل ۳۰۳
شممت روح وداد و شمت برق وصال بيا كه بوي تو را ميرم اي نسيم شمال
احاديا بجمال الحبيب قف و انزل كه نيست صبر جميلم ز اشتياق جمال
حكايت شب هجران فروگذاشته به به شكر آن كه برافكند پرده روز وصال
بيا كه پرده گلريز هفت خانه چشم كشيدهايم به تحرير كارگاه خيال
چو يار بر سر صلح است و عذر ميطلبد توان گذشت ز جور رقيب در همه حال
بجز خيال دهان تو نيست در دل تنگ كه كس مباد چو من در پي خيال محال
قتيل عشق تو شد حافظ غريب ولي به خاك ما گذري كن كه خون مات حلال
غزل ۳۰۴
داراي جهان نصرت دين خسرو كامل يحيي بن مظفر ملك عالم عادل
اي درگه اسلام پناه تو گشاده بر روي زمين روزنه جان و در دل
تعظيم تو بر جان و خرد واجب و لازم انعام تو بر كون و مكان فايض و شامل
روز ازل از كلك تو يك قطره سياهي بر روي مه افتاد كه شد حل مسال
خورشيد چو آن خال سيه ديد به دل گفت اي كاج كه من بودمي آن هندوي مقبل
شاها فلك از بزم تو در رقص و سماع است دست طرب از دامن اين زمزمه مگسل
مي نوش و جهان بخش كه از زلف كمندت شد گردن بدخواه گرفتار سلاسل
دور فلكي يك سره بر منهج عدل است خوش باش كه ظالم نبرد راه به منزل
حافظ قلم شاه جهان مقسم رزق است از بهر معيشت مكن انديشه باطل
غزل ۳۰۵
به وقت گل شدم از توبه شراب خجل كه كس مباد ز كردار ناصواب خجل
صلاح ما همه دام ره است و من زين بحث نيم ز شاهد و ساقي به هيچ باب خجل
بود كه يار نرنجد ز ما به خلق كريم كه از سال ملوليم و از جواب خجل
ز خون كه رفت شب دوش از سراچه چشم شديم در نظر ره روان خواب خجل
رواست نرگس مست ار فكند سر در پيش كه شد ز شيوه آن چشم پرعتاب خجل
تويي كه خوبتري ز آفتاب و شكر خدا كه نيستم ز تو در روي آفتاب خجل
حجاب ظلمت از آن بست آب خضر كه گشت ز شعر حافظ و آن طبع همچو آب خجل
غزل ۳۰۶
اگر به كوي تو باشد مرا مجال وصول رسد به دولت وصل تو كار من به اصول
قرار برده ز من آن دو نرگس رعنا فراغ برده ز من آن دو جادوي مكحول
چو بر در تو من بينواي بي زر و زور به هيچ باب ندارم ره خروج و دخول
كجا روم چه كنم چاره از كجا جويم كه گشتهام ز غم و جور روزگار ملول
من شكسته بدحال زندگي يابم در آن زمان كه به تيغ غمت شوم مقتول
خرابتر ز دل من غم تو جاي نيافت كه ساخت در دل تنگم قرارگاه نزول
دل از جواهر مهرت چو صيقلي دارد بود ز زنگ حوادث هر آينه مصقول
چه جرم كردهام اي جان و دل به حضرت تو كه طاعت من بيدل نميشود مقبول
به درد عشق بساز و خموش كن حافظ رموز عشق مكن فاش پيش اهل عقول
غزل ۳۰۷
هر نكتهاي كه گفتم در وصف آن شمايل هر كو شنيد گفتا لله در قال
تحصيل عشق و رندي آسان نمود اول آخر بسوخت جانم در كسب اين فضايل
حلاج بر سر دار اين نكته خوش سرايد از شافعي نپرسند امثال اين مسال
گفتم كه كي ببخشي بر جان ناتوانم گفت آن زمان كه نبود جان در ميانه حال
دل دادهام به ياري شوخي كشي نگاري مرضيه السجايا محموده الخصال
در عين گوشه گيري بودم چو چشم مستت و اكنون شدم به مستان چون ابروي تو مايل
از آب ديده صد ره طوفان نوح ديدم و از لوح سينه نقشت هرگز نگشت زايل
اي دوست دست حافظ تعويذ چشم زخم است يا رب ببينم آن را در گردنت حمايل
غزل ۳۰۸
اي رخت چون خلد و لعلت سلسبيل سلسبيلت كرده جان و دل سبيل
سبزپوشان خطت بر گرد لب همچو مورانند گرد سلسبيل
ناوك چشم تو در هر گوشهاي همچو من افتاده دارد صد قتيل
يا رب اين آتش كه در جان من است سرد كن زان سان كه كردي بر خليل
من نمييابم مجال اي دوستان گر چه دارد او جمالي بس جميل
پاي ما لنگ است و منزل بس دراز دست ما كوتاه و خرما بر نخيل
حافظ از سرپنجه عشق نگار همچو مور افتاده شد در پاي پيل
شاه عالم را بقا و عز و ناز باد و هر چيزي كه باشد زين قبيل
غزل ۳۰۹
عشقبازي و جواني و شراب لعل فام مجلس انس و حريف همدم و شرب مدام
ساقي شكردهان و مطرب شيرين سخن همنشيني نيك كردار و نديمي نيك نام
شاهدي از لطف و پاكي رشك آب زندگي دلبري در حسن و خوبي غيرت ماه تمام
بزمگاهي دل نشان چون قصر فردوس برين گلشني پيرامنش چون روضه دارالسلام
صف نشينان نيكخواه و پيشكاران باادب دوستداران صاحب اسرار و حريفان دوستكام
باده گلرنگ تلخ تيز خوش خوار سبك نقلش از لعل نگار و نقلش از ياقوت خام
غمزه ساقي به يغماي خرد آهخته تيغ زلف جانان از براي صيد دل گسترده دام
نكته داني بذله گو چون حافظ شيرين سخن بخشش آموزي جهان افروز چون حاجي قوام
هر كه اين عشرت نخواهد خوشدلي بر وي تباه وان كه اين مجلس نجويد زندگي بر وي حرام
غزل ۳۱۰
مرحبا طاير فرخ پي فرخنده پيام خير مقدم چه خبر دوست كجا راه كدام
يا رب اين قافله را لطف ازل بدرقه باد كه از او خصم به دام آمد و معشوقه به كام
ماجراي من و معشوق مرا پايان نيست هر چه آغاز ندارد نپذيرد انجام
گل ز حد برد تنعم نفسي رخ بنما سرو مينازد و خوش نيست خدا را بخرام
زلف دلدار چو زنار هميفرمايد برو اي شيخ كه شد بر تن ما خرقه حرام
مرغ روحم كه هميزد ز سر سدره صفير عاقبت دانه خال تو فكندش در دام
چشم بيمار مرا خواب نه درخور باشد من له يقتل داY دنف كيف ينام
تو ترحم نكني بر من مخلص گفتم ذاك دعواي و ها انت و تلك الايام
حافظ ار ميل به ابروي تو دارد شايد جاي در گوشه محراب كنند اهل كلام
غزل ۳۱۱
عاشق روي جواني خوش نوخاستهام و از خدا دولت اين غم به دعا خواستهام
عاشق و رند و نظربازم و ميگويم فاش تا بداني كه به چندين هنر آراستهام
شرمم از خرقه آلوده خود ميآيد كه بر او وصله به صد شعبده پيراستهام
خوش بسوز از غمش اي شمع كه اينك من نيز هم بدين كار كمربسته و برخاستهام
با چنين حيرتم از دست بشد صرفه كار در غم افزودهام آنچ از دل و جان كاستهام
همچو حافظ به خرابات روم جامه قبا بو كه در بر كشد آن دلبر نوخاستهام
غزل ۳۱۲
بشري اذ السلامه حلت بذي سلم لله حمد معترف غايه النعم
آن خوش خبر كجاست كه اين فتح مژده داد تا جان فشانمش چو زر و سيم در قدم
از بازگشت شاه در اين طرفه منزل است آهنگ خصم او به سراپرده عدم
پيمان شكن هرآينه گردد شكسته حال ان العهود عند مليك النهي ذمم
ميجست از سحاب امل رحمتي ولي جز ديدهاش معاينه بيرون نداد نم
در نيل غم فتاد سپهرش به طنز گفت ان قد ندمت و ما ينفع الندم
ساقي چو يار مه رخ و از اهل راز بود حافظ بخورد باده و شيخ و فقيه هم
غزل ۳۱۳
بازآي ساقيا كه هواخواه خدمتم مشتاق بندگي و دعاگوي دولتم
زان جا كه فيض جام سعادت فروغ توست بيرون شدي نماي ز ظلمات حيرتم
هر چند غرق بحر گناهم ز صد جهت تا آشناي عشق شدم ز اهل رحمتم
عيبم مكن به رندي و بدنامي اي حكيم كاين بود سرنوشت ز ديوان قسمتم
مي خور كه عاشقي نه به كسب است و اختيار اين موهبت رسيد ز ميراث فطرتم
من كز وطن سفر نگزيدم به عمر خويش در عشق ديدن تو هواخواه غربتم
دريا و كوه در ره و من خسته و ضعيف اي خضر پي خجسته مدد كن به همتم
دورم به صورت از در دولتسراي تو ليكن به جان و دل ز مقيمان حضرتم
حافظ به پيش چشم تو خواهد سپرد جان در اين خيالم ار بدهد عمر مهلتم
غزل ۳۱۴
دوش بيماري چشم تو ببرد از دستم ليكن از لطف لبت صورت جان ميبستم
عشق من با خط مشكين تو امروزي نيست ديرگاه است كز اين جام هلالي مستم
از ثبات خودم اين نكته خوش آمد كه به جور در سر كوي تو از پاي طلب ننشستم
عافيت چشم مدار از من ميخانه نشين كه دم از خدمت رندان زدهام تا هستم
در ره عشق از آن سوي فنا صد خطر است تا نگويي كه چو عمرم به سر آمد رستم
بعد از اينم چه غم از تير كج انداز حسود چون به محبوب كمان ابروي خود پيوستم
بوسه بر درج عقيق تو حلال است مرا كه به افسوس و جفا مهر وفا نشكستم
صنمي لشكريم غارت دل كرد و برفت آه اگر عاطفت شاه نگيرد دستم
رتبت دانش حافظ به فلك برشده بود كرد غمخواري شمشاد بلندت پستم
غزل ۳۱۵
به غير از آن كه بشد دين و دانش از دستم بيا بگو كه ز عشقت چه طرف بربستم
اگر چه خرمن عمرم غم تو داد به باد به خاك پاي عزيزت كه عهد نشكستم
چو ذره گر چه حقيرم ببين به دولت عشق كه در هواي رخت چون به مهر پيوستم
بيار باده كه عمريست تا من از سر امن به كنج عافيت از بهر عيش ننشستم
اگر ز مردم هشياري اي نصيحتگو سخن به خاك ميفكن چرا كه من مستم
چگونه سر ز خجالت برآورم بر دوست كه خدمتي به سزا برنيامد از دستم
بسوخت حافظ و آن يار دلنواز نگفت كه مرهمي بفرستم كه خاطرش خستم
غزل ۳۱۶
زلف بر باد مده تا ندهي بر بادم ناز بنياد مكن تا نكني بنيادم
مي مخور با همه كس تا نخورم خون جگر سر مكش تا نكشد سر به فلك فريادم
زلف را حلقه مكن تا نكني دربندم طره را تاب مده تا ندهي بر بادم
يار بيگانه مشو تا نبري از خويشم غم اغيار مخور تا نكني ناشادم
رخ برافروز كه فارغ كني از برگ گلم قد برافراز كه از سرو كني آزادم
شمع هر جمع مشو ور نه بسوزي ما را ياد هر قوم مكن تا نروي از يادم
شهره شهر مشو تا ننهم سر در كوه شور شيرين منما تا نكني فرهادم
رحم كن بر من مسكين و به فريادم رس تا به خاك در آصف نرسد فريادم
حافظ از جور تو حاشا كه بگرداند روي من از آن روز كه دربند توام آزادم
غزل ۳۱۷
فاش ميگويم و از گفته خود دلشادم بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
طاير گلشن قدسم چه دهم شرح فراق كه در اين دامگه حادثه چون افتادم
من ملك بودم و فردوس برين جايم بود آدم آورد در اين دير خراب آبادم
سايه طوبي و دلجويي حور و لب حوض به هواي سر كوي تو برفت از يادم
نيست بر لوح دلم جز الف قامت دوست چه كنم حرف دگر ياد نداد استادم
كوكب بخت مرا هيچ منجم نشناخت يا رب از مادر گيتي به چه طالع زادم
تا شدم حلقه به گوش در ميخانه عشق هر دم آيد غمي از نو به مبارك بادم
مي خورد خون دلم مردمك ديده سزاست كه چرا دل به جگرگوشه مردم دادم
پاك كن چهره حافظ به سر زلف ز اشك ور نه اين سيل دمادم ببرد بنيادم
غزل ۳۱۸
مرا ميبيني و هر دم زيادت ميكني دردم تو را ميبينم و ميلم زيادت ميشود هر دم
به سامانم نميپرسي نميدانم چه سر داري به درمانم نميكوشي نميداني مگر دردم
نه راه است اين كه بگذاري مرا بر خاك و بگريزي گذاري آر و بازم پرس تا خاك رهت گردم
ندارم دستت از دامن بجز در خاك و آن دم هم كه بر خاكم روان گردي به گرد دامنت گردم
فرورفت از غم عشقت دمم دم ميدهي تا كي دمار از من برآوردي نميگويي برآوردم
شبي دل را به تاريكي ز زلفت باز ميجستم رخت ميديدم و جامي هلالي باز ميخوردم
كشيدم در برت ناگاه و شد در تاب گيسويت نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا كردم
تو خوش ميباش با حافظ برو گو خصم جان ميده چو گرمي از تو ميبينم چه باك از خصم دم سردم
غزل ۳۱۹
سالها پيروي مذهب رندان كردم تا به فتوي خرد حرص به زندان كردم
من به سرمنزل عنقا نه به خود بردم راه قطع اين مرحله با مرغ سليمان كردم
سايهاي بر دل ريشم فكن اي گنج روان كه من اين خانه به سوداي تو ويران كردم
توبه كردم كه نبوسم لب ساقي و كنون ميگزم لب كه چرا گوش به نادان كردم
در خلاف آمد عادت بطلب كام كه من كسب جمعيت از آن زلف پريشان كردم
نقش مستوري و مستي نه به دست من و توست آن چه سلطان ازل گفت بكن آن كردم
دارم از لطف ازل جنت فردوس طمع گر چه درباني ميخانه فراوان كردم
اين كه پيرانه سرم صحبت يوسف بنواخت اجر صبريست كه در كلبه احزان كردم
صبح خيزي و سلامت طلبي چون حافظ هر چه كردم همه از دولت قرآن كردم
گر به ديوان غزل صدرنشينم چه عجب سالها بندگي صاحب ديوان كردم
غزل ۳۲۰
ديشب به سيل اشك ره خواب ميزدم نقشي به ياد خط تو بر آب ميزدم
ابروي يار در نظر و خرقه سوخته جامي به ياد گوشه محراب ميزدم
هر مرغ فكر كز سر شاخ سخن بجست بازش ز طره تو به مضراب ميزدم
روي نگار در نظرم جلوه مينمود وز دور بوسه بر رخ مهتاب ميزدم
چشمم به روي ساقي و گوشم به قول چنگ فالي به چشم و گوش در اين باب ميزدم
نقش خيال روي تو تا وقت صبحدم بر كارگاه ديده بيخواب ميزدم
ساقي به صوت اين غزلم كاسه ميگرفت ميگفتم اين سرود و مي ناب ميزدم
خوش بود وقت حافظ و فال مراد و كام بر نام عمر و دولت احباب ميزدم
غزل ۳۲۱
هر چند پير و خسته دل و ناتوان شدم هر گه كه ياد روي تو كردم جوان شدم
شكر خدا كه هر چه طلب كردم از خدا بر منتهاي همت خود كامران شدم
اي گلبن جوان بر دولت بخور كه من در سايه تو بلبل باغ جهان شدم
اول ز تحت و فوق وجودم خبر نبود در مكتب غم تو چنين نكته دان شدم
قسمت حوالتم به خرابات ميكند هر چند كاين چنين شدم و آن چنان شدم
آن روز بر دلم در معني گشوده شد كز ساكنان درگه پير مغان شدم
در شاهراه دولت سرمد به تخت بخت با جام مي به كام دل دوستان شدم
از آن زمان كه فتنه چشمت به من رسيد ايمن ز شر فتنه آخرزمان شدم
من پير سال و ماه نيم يار بيوفاست بر من چو عمر ميگذرد پير از آن شدم
دوشم نويد داد عنايت كه حافظا بازآ كه من به عفو گناهت ضمان شدم
غزل ۳۲۲
خيال نقش تو در كارگاه ديده كشيدم به صورت تو نگاري نديدم و نشنيدم
اگر چه در طلبت همعنان باد شمالم به گرد سرو خرامان قامتت نرسيدم
اميد در شب زلفت به روز عمر نبستم طمع به دور دهانت ز كام دل ببريدم
به شوق چشمه نوشت چه قطرهها كه فشاندم ز لعل باده فروشت چه عشوهها كه خريدم
ز غمزه بر دل ريشم چه تير ها كه گشادي ز غصه بر سر كويت چه بارها كه كشيدم
ز كوي يار بيار اي نسيم صبح غباري كه بوي خون دل ريش از آن تراب شنيدم
گناه چشم سياه تو بود و گردن دلخواه كه من چو آهوي وحشي ز آدمي برميدم
چو غنچه بر سرم از كوي او گذشت نسيمي كه پرده بر دل خونين به بوي او بدريدم
به خاك پاي تو سوگند و نور ديده حافظ كه بي رخ تو فروغ از چراغ ديده نديدم
غزل ۳۲۳
ز دست كوته خود زير بارم كه از بالابلندان شرمسارم
مگر زنجير مويي گيردم دست وگر نه سر به شيدايي برآرم
ز چشم من بپرس اوضاع گردون كه شب تا روز اختر ميشمارم
بدين شكرانه ميبوسم لب جام كه كرد آگه ز راز روزگارم
اگر گفتم دعاي مي فروشان چه باشد حق نعمت ميگزارم
من از بازوي خود دارم بسي شكر كه زور مردم آزاري ندارم
سري دارم چو حافظ مست ليكن به لطف آن سري اميدوارم
غزل ۳۲۴
گر چه افتاد ز زلفش گرهي در كارم همچنان چشم گشاد از كرمش ميدارم
به طرب حمل مكن سرخي رويم كه چو جام خون دل عكس برون ميدهد از رخسارم
پرده مطربم از دست برون خواهد برد آه اگر زان كه در اين پرده نباشد بارم
پاسبان حرم دل شدهام شب همه شب تا در اين پرده جز انديشه او نگذارم
منم آن شاعر ساحر كه به افسون سخن از ني كلك همه قند و شكر ميبارم
ديده بخت به افسانه او شد در خواب كو نسيمي ز عنايت كه كند بيدارم
چون تو را در گذر اي يار نمييارم ديد با كه گويم كه بگويد سخني با يارم
دوش ميگفت كه حافظ همه روي است و ريا بجز از خاك درش با كه بود بازارم
غزل ۳۲۵
گر دست دهد خاك كف پاي نگارم بر لوح بصر خط غباري بنگارم
بر بوي كنار تو شدم غرق و اميد است از موج سرشكم كه رساند به كنارم
پروانه او گر رسدم در طلب جان چون شمع همان دم به دمي جان بسپارم
امروز مكش سر ز وفاي من و انديش زان شب كه من از غم به دعا دست برآرم
زلفين سياه تو به دلداري عشاق دادند قراري و ببردند قرارم
اي باد از آن باده نسيمي به من آور كان بوي شفابخش بود دفع خمارم
گر قلب دلم را ننهد دوست عياري من نقد روان در دمش از ديده شمارم
دامن مفشان از من خاكي كه پس از من زين در نتواند كه برد باد غبارم
حافظ لب لعلش چو مرا جان عزيز است عمري بود آن لحظه كه جان را به لب آرم
غزل ۳۲۶
در نهانخانه عشرت صنمي خوش دارم كز سر زلف و رخش نعل در آتش دارم
عاشق و رندم و ميخواره به آواز بلند وين همه منصب از آن حور پريوش دارم
گر تو زين دست مرا بي سر و سامان داري من به آه سحرت زلف مشوش دارم
گر چنين چهره گشايد خط زنگاري دوست من رخ زرد به خونابه منقش دارم
گر به كاشانه رندان قدمي خواهي زد نقل شعر شكرين و مي بيغش دارم
ناوك غمزه بيار و رسن زلف كه من جنگها با دل مجروح بلاكش دارم
حافظا چون غم و شادي جهان در گذر است بهتر آن است كه من خاطر خود خوش دارم
غزل ۳۲۷
مرا عهديست با جانان كه تا جان در بدن دارم هواداران كويش را چو جان خويشتن دارم
صفاي خلوت خاطر از آن شمع چگل جويم فروغ چشم و نور دل از آن ماه ختن دارم
به كام و آرزوي دل چو دارم خلوتي حاصل چه فكر از خبث بدگويان ميان انجمن دارم
مرا در خانه سروي هست كاندر سايه قدش فراغ از سرو بستاني و شمشاد چمن دارم
گرم صد لشكر از خوبان به قصد دل كمين سازند بحمد الله و المنه بتي لشكرشكن دارم
سزد كز خاتم لعلش زنم لاف سليماني چو اسم اعظمم باشد چه باك از اهرمن دارم
الا اي پير فرزانه مكن عيبم ز ميخانه كه من در ترك پيمانه دلي پيمان شكن دارم
خدا را اي رقيب امشب زماني ديده بر هم نه كه من با لعل خاموشش نهاني صد سخن دارم
چو در گلزار اقبالش خرامانم بحمدالله نه ميل لاله و نسرين نه برگ نسترن دارم
به رندي شهره شد حافظ ميان همدمان ليكن چه غم دارم كه در عالم قوام الدين حسن دارم
غزل ۳۲۸
من كه باشم كه بر آن خاطر عاطر گذرم لطفها ميكني اي خاك درت تاج سرم
دلبرا بنده نوازيت كه آموخت بگو كه من اين ظن به رقيبان تو هرگز نبرم
همتم بدرقه راه كن اي طاير قدس كه دراز است ره مقصد و من نوسفرم
اي نسيم سحري بندگي من برسان كه فراموش مكن وقت دعاي سحرم
خرم آن روز كز اين مرحله بربندم بار و از سر كوي تو پرسند رفيقان خبرم
حافظا شايد اگر در طلب گوهر وصل ديده دريا كنم از اشك و در او غوطه خورم
پايه نظم بلند است و جهان گير بگو تا كند پادشه بحر دهان پرگهرم
غزل ۳۲۹
جوزا سحر نهاد حمايل برابرم يعني غلام شاهم و سوگند ميخورم
ساقي بيا كه از مدد بخت كارساز كامي كه خواستم ز خدا شد ميسرم
جامي بده كه باز به شادي روي شاه پيرانه سر هواي جوانيست در سرم
راهم مزن به وصف زلال خضر كه من از جام شاه جرعه كش حوض كوثرم
شاها اگر به عرش رسانم سرير فضل مملوك اين جنابم و مسكين اين درم
من جرعه نوش بزم تو بودم هزار سال كي ترك آبخورد كند طبع خوگرم
ور باورت نميكند از بنده اين حديث از گفته كمال دليلي بياورم
گر بركنم دل از تو و بردارم از تو مهر آن مهر بر كه افكنم آن دل كجا برم
منصور بن مظفر غازيست حرز من و از اين خجسته نام بر اعدا مظفرم
عهد الست من همه با عشق شاه بود و از شاهراه عمر بدين عهد بگذرم
گردون چو كرد نظم ثريا به نام شاه من نظم در چرا نكنم از كه كمترم
شاهين صفت چو طعمه چشيدم ز دست شاه كي باشد التفات به صيد كبوترم
اي شاه شيرگير چه كم گردد ار شود در سايه تو ملك فراغت ميسرم
شعرم به يمن مدح تو صد ملك دل گشاد گويي كه تيغ توست زبان سخنورم
بر گلشني اگر بگذشتم چو باد صبح ني عشق سرو بود و نه شوق صنوبرم
بوي تو ميشنيدم و بر ياد روي تو دادند ساقيان طرب يك دو ساغرم
مستي به آب يك دو عنب وضع بنده نيست من سالخورده پير خرابات پرورم
با سير اختر فلكم داوري بسيست انصاف شاه باد در اين قصه ياورم
شكر خدا كه باز در اين اوج بارگاه طاووس عرش ميشنود صيت شهپرم
نامم ز كارخانه عشاق محو باد گر جز محبت تو بود شغل ديگرم
شبل الاسد به صيد دلم حمله كرد و من گر لاغرم وگرنه شكار غضنفرم
اي عاشقان روي تو از ذره بيشتر من كي رسم به وصل تو كز ذره كمترم
بنما به من كه منكر حسن رخ تو كيست تا ديدهاش به گزلك غيرت برآورم
بر من فتاد سايه خورشيد سلطنت و اكنون فراغت است ز خورشيد خاورم
مقصود از اين معامله بازارتيزي است ني جلوه ميفروشم و ني عشوه ميخرم
غزل ۳۳۰
تو همچو صبحي و من شمع خلوت سحرم تبسمي كن و جان بين كه چون هميسپرم
چنين كه در دل من داغ زلف سركش توست بنفشه زار شود تربتم چو درگذرم
بر آستان مرادت گشادهام در چشم كه يك نظر فكني خود فكندي از نظرم
چه شكر گويمت اي خيل غم عفاك الله كه روز بيكسي آخر نميروي ز سرم
غلام مردم چشمم كه با سياه دلي هزار قطره ببارد چو درد دل شمرم
به هر نظر بت ما جلوه ميكند ليكن كس اين كرشمه نبيند كه من همينگرم
به خاك حافظ اگر يار بگذرد چون باد ز شوق در دل آن تنگنا كفن بدرم
غزل ۳۳۱
به تيغم گر كشد دستش نگيرم وگر تيرم زند منت پذيرم
كمان ابرويت را گو بزن تير كه پيش دست و بازويت بميرم
غم گيتي گر از پايم درآرد بجز ساغر كه باشد دستگيرم
برآي اي آفتاب صبح اميد كه در دست شب هجران اسيرم
به فريادم رس اي پير خرابات به يك جرعه جوانم كن كه پيرم
به گيسوي تو خوردم دوش سوگند كه من از پاي تو سر بر نگيرم
بسوز اين خرقه تقوا تو حافظ كه گر آتش شوم در وي نگيرم
غزل ۳۳۲
مزن بر دل ز نوك غمزه تيرم كه پيش چشم بيمارت بميرم
نصاب حسن در حد كمال است زكاتم ده كه مسكين و فقيرم
چو طفلان تا كي اي زاهد فريبي به سيب بوستان و شهد و شيرم
چنان پر شد فضاي سينه از دوست كه فكر خويش گم شد از ضميرم
قدح پر كن كه من در دولت عشق جوان بخت جهانم گر چه پيرم
قراري بستهام با مي فروشان كه روز غم بجز ساغر نگيرم
مبادا جز حساب مطرب و مي اگر نقشي كشد كلك دبيرم
در اين غوغا كه كس كس را نپرسد من از پير مغان منت پذيرم
خوشا آن دم كز استغناي مستي فراغت باشد از شاه و وزيرم
من آن مرغم كه هر شام و سحرگاه ز بام عرش ميآيد صفيرم
چو حافظ گنج او در سينه دارم اگر چه مدعي بيند حقيرم
غزل ۳۳۳
نماز شام غريبان چو گريه آغازم به مويههاي غريبانه قصه پردازم
به ياد يار و ديار آن چنان بگريم زار كه از جهان ره و رسم سفر براندازم
من از ديار حبيبم نه از بلاد غريب مهيمنا به رفيقان خود رسان بازم
خداي را مددي اي رفيق ره تا من به كوي ميكده ديگر علم برافرازم
خرد ز پيري من كي حساب برگيرد كه باز با صنمي طفل عشق ميبازم
بجز صبا و شمالم نميشناسد كس عزيز من كه بجز باد نيست دمسازم
هواي منزل يار آب زندگاني ماست صبا بيار نسيمي ز خاك شيرازم
سرشكم آمد و عيبم بگفت روي به روي شكايت از كه كنم خانگيست غمازم
ز چنگ زهره شنيدم كه صبحدم ميگفت غلام حافظ خوش لهجه خوش آوازم
غزل ۳۳۴
گر دست رسد در سر زلفين تو بازم چون گوي چه سرها كه به چوگان تو بازم
زلف تو مرا عمر دراز است ولي نيست در دست سر مويي از آن عمر درازم
پروانه راحت بده اي شمع كه امشب از آتش دل پيش تو چون شمع گدازم
آن دم كه به يك خنده دهم جان چو صراحي مستان تو خواهم كه گزارند نمازم
چون نيست نماز من آلوده نمازي در ميكده زان كم نشود سوز و گدازم
در مسجد و ميخانه خيالت اگر آيد محراب و كمانچه ز دو ابروي تو سازم
گر خلوت ما را شبي از رخ بفروزي چون صبح بر آفاق جهان سر بفرازم
محمود بود عاقبت كار در اين راه گر سر برود در سر سوداي ايازم
حافظ غم دل با كه بگويم كه در اين دور جز جام نشايد كه بود محرم رازم
غزل ۳۳۵
در خرابات مغان گر گذر افتد بازم حاصل خرقه و سجاده روان دربازم
حلقه توبه گر امروز چو زهاد زنم خازن ميكده فردا نكند در بازم
ور چو پروانه دهد دست فراغ بالي جز بدان عارض شمعي نبود پروازم
صحبت حور نخواهم كه بود عين قصور با خيال تو اگر با دگري پردازم
سر سوداي تو در سينه بماندي پنهان چشم تردامن اگر فاش نگردي رازم
مرغ سان از قفس خاك هوايي گشتم به هوايي كه مگر صيد كند شهبازم
همچو چنگ ار به كناري ندهي كام دلم از لب خويش چو ني يك نفسي بنوازم
ماجراي دل خون گشته نگويم با كس زان كه جز تيغ غمت نيست كسي دمسازم
گر به هر موي سري بر تن حافظ باشد همچو زلفت همه را در قدمت اندازم
غزل ۳۳۶
مژده وصل تو كو كز سر جان برخيزم طاير قدسم و از دام جهان برخيزم
به ولاي تو كه گر بنده خويشم خواني از سر خواجگي كون و مكان برخيزم
يا رب از ابر هدايت برسان باراني پيشتر زان كه چو گردي ز ميان برخيزم
بر سر تربت من با مي و مطرب بنشين تا به بويت ز لحد رقص كنان برخيزم
خيز و بالا بنما اي بت شيرين حركات كز سر جان و جهان دست فشان برخيزم
گر چه پيرم تو شبي تنگ در آغوشم كش تا سحرگه ز كنار تو جوان برخيزم
روز مرگم نفسي مهلت ديدار بده تا چو حافظ ز سر جان و جهان برخيزم
غزل ۳۳۷
چرا نه در پي عزم ديار خود باشم چرا نه خاك سر كوي يار خود باشم
غم غريبي و غربت چو بر نميتابم به شهر خود روم و شهريار خود باشم
ز محرمان سراپرده وصال شوم ز بندگان خداوندگار خود باشم
چو كار عمر نه پيداست باري آن اولي كه روز واقعه پيش نگار خود باشم
ز دست بخت گران خواب و كار بيسامان گرم بود گلهاي رازدار خود باشم
هميشه پيشه من عاشقي و رندي بود دگر بكوشم و مشغول كار خود باشم
بود كه لطف ازل رهنمون شود حافظ وگرنه تا به ابد شرمسار خود باشم
غزل ۳۳۸
من دوستدار روي خوش و موي دلكشم مدهوش چشم مست و مي صاف بيغشم
گفتي ز سر عهد ازل يك سخن بگو آن گه بگويمت كه دو پيمانه دركشم
من آدم بهشتيم اما در اين سفر حالي اسير عشق جوانان مه وشم
در عاشقي گزير نباشد ز ساز و سوز استادهام چو شمع مترسان ز آتشم
شيراز معدن لب لعل است و كان حسن من جوهري مفلسم ايرا مشوشم
از بس كه چشم مست در اين شهر ديدهام حقا كه مي نميخورم اكنون و سرخوشم
شهريست پر كرشمه حوران ز شش جهت چيزيم نيست ور نه خريدار هر ششم
بخت ار مدد دهد كه كشم رخت سوي دوست گيسوي حور گرد فشاند ز مفرشم
حافظ عروس طبع مرا جلوه آرزوست آيينهاي ندارم از آن آه ميكشم
غزل ۳۳۹
خيال روي تو چون بگذرد به گلشن چشم دل از پي نظر آيد به سوي روزن چشم
سزاي تكيه گهت منظري نميبينم منم ز عالم و اين گوشه معين چشم
بيا كه لعل و گهر در نثار مقدم تو ز گنج خانه دل ميكشم به روزن چشم
سحر سرشك روانم سر خرابي داشت گرم نه خون جگر ميگرفت دامن چشم
نخست روز كه ديدم رخ تو دل ميگفت اگر رسد خللي خون من به گردن چشم
به بوي مژده وصل تو تا سحر شب دوش به راه باد نهادم چراغ روشن چشم
به مردمي كه دل دردمند حافظ را مزن به ناوك دلدوز مردم افكن چشم
غزل ۳۴۰
من كه از آتش دل چون خم مي در جوشم مهر بر لب زده خون ميخورم و خاموشم
قصد جان است طمع در لب جانان كردن تو مرا بين كه در اين كار به جان ميكوشم
من كي آزاد شوم از غم دل چون هر دم هندوي زلف بتي حلقه كند در گوشم
حاش لله كه نيم معتقد طاعت خويش اين قدر هست كه گه گه قدحي مي نوشم
هست اميدم كه عليرغم عدو روز جزا فيض عفوش ننهد بار گنه بر دوشم
پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت من چرا ملك جهان را به جوي نفروشم
خرقه پوشي من از غايت دين داري نيست پردهاي بر سر صد عيب نهان ميپوشم
من كه خواهم كه ننوشم بجز از راوق خم چه كنم گر سخن پير مغان ننيوشم
گر از اين دست زند مطرب مجلس ره عشق شعر حافظ ببرد وقت سماع از هوشم
غزل ۳۴۱
گر من از سرزنش مدعيان انديشم شيوه مستي و رندي نرود از پيشم
زهد رندان نوآموخته راهي بدهيست من كه بدنام جهانم چه صلاح انديشم
شاه شوريده سران خوان من بيسامان را زان كه در كم خردي از همه عالم بيشم
بر جبين نقش كن از خون دل من خالي تا بدانند كه قربان تو كافركيشم
اعتقادي بنما و بگذر بهر خدا تا در اين خرقه نداني كه چه نادرويشم
شعر خونبار من اي باد بدان يار رسان كه ز مژگان سيه بر رگ جان زد نيشم
من اگر باده خورم ور نه چه كارم با كس حافظ راز خود و عارف وقت خويشم
غزل ۳۴۲
حجاب چهره جان ميشود غبار تنم خوشا دمي كه از آن چهره پرده برفكنم
چنين قفس نه سزاي چو من خوش الحانيست روم به گلشن رضوان كه مرغ آن چمنم
عيان نشد كه چرا آمدم كجا رفتم دريغ و درد كه غافل ز كار خويشتنم
چگونه طوف كنم در فضاي عالم قدس كه در سراچه تركيب تخته بند تنم
اگر ز خون دلم بوي شوق ميآيد عجب مدار كه همدرد نافه ختنم
طراز پيرهن زركشم مبين چون شمع كه سوزهاست نهاني درون پيرهنم
بيا و هستي حافظ ز پيش او بردار كه با وجود تو كس نشنود ز من كه منم
غزل ۳۴۳
چل سال بيش رفت كه من لاف ميزنم كز چاكران پير مغان كمترين منم
هرگز به يمن عاطفت پير مي فروش ساغر تهي نشد ز مي صاف روشنم
از جاه عشق و دولت رندان پاكباز پيوسته صدر مصطبهها بود مسكنم
در شان من به دردكشي ظن بد مبر كلوده گشت جامه ولي پاكدامنم
شهباز دست پادشهم اين چه حالت است كز ياد بردهاند هواي نشيمنم
حيف است بلبلي چو من اكنون در اين قفس با اين لسان عذب كه خامش چو سوسنم
آب و هواي فارس عجب سفله پرور است كو همرهي كه خيمه از اين خاك بركنم
حافظ به زير خرقه قدح تا به كي كشي در بزم خواجه پرده ز كارت برافكنم
تورانشه خجسته كه در من يزيد فضل شد منت مواهب او طوق گردنم
غزل ۳۴۴
عمريست تا من در طلب هر روز گامي ميزنم دست شفاعت هر زمان در نيك نامي ميزنم
بي ماه مهرافروز خود تا بگذرانم روز خود دامي به راهي مينهم مرغي به دامي ميزنم
اورنگ كو گلچهر كو نقش وفا و مهر كو حالي من اندر عاشقي داو تمامي ميزنم
تا بو كه يابم آگهي از سايه سرو سهي گلبانگ عشق از هر طرف بر خوش خرامي ميزنم
هر چند كان آرام دل دانم نبخشد كام دل نقش خيالي ميكشم فال دوامي ميزنم
دانم سر آرد غصه را رنگين برآرد قصه را اين آه خون افشان كه من هر صبح و شامي ميزنم
با آن كه از وي غايبم و از مي چو حافظ تايبم در مجلس روحانيان گه گاه جامي ميزنم
غزل ۳۴۵
بي تو اي سرو روان با گل و گلشن چه كنم زلف سنبل چه كشم عارض سوسن چه كنم
آه كز طعنه بدخواه نديدم رويت نيست چون آينهام روي ز آهن چه كنم
برو اي ناصح و بر دردكشان خرده مگير كارفرماي قدر ميكند اين من چه كنم
برق غيرت چو چنين ميجهد از مكمن غيب تو بفرما كه من سوخته خرمن چه كنم
شاه تركان چو پسنديد و به چاهم انداخت دستگير ار نشود لطف تهمتن چه كنم
مددي گر به چراغي نكند آتش طور چاره تيره شب وادي ايمن چه كنم
حافظا خلد برين خانه موروث من است اندر اين منزل ويرانه نشيمن چه كنم
غزل ۳۴۶
من نه آن رندم كه ترك شاهد و ساغر كنم محتسب داند كه من اين كارها كمتر كنم
من كه عيب توبه كاران كرده باشم بارها توبه از مي وقت گل ديوانه باشم گر كنم
عشق دردانهست و من غواص و دريا ميكده سر فروبردم در آن جا تا كجا سر بركنم
لاله ساغرگير و نرگس مست و بر ما نام فسق داوري دارم بسي يا رب كه را داور كنم
بازكش يك دم عنان اي ترك شهرآشوب من تا ز اشك و چهره راهت پرزر و گوهر كنم
من كه از ياقوت و لعل اشك دارم گنجها كي نظر در فيض خورشيد بلنداختر كنم
چون صبا مجموعه گل را به آب لطف شست كجدلم خوان گر نظر بر صفحه دفتر كنم
عهد و پيمان فلك را نيست چندان اعتبار عهد با پيمانه بندم شرط با ساغر كنم
من كه دارم در گدايي گنج سلطاني به دست كي طمع در گردش گردون دون پرور كنم
گر چه گردآلود فقرم شرم باد از همتم گر به آب چشمه خورشيد دامن تر كنم
عاشقان را گر در آتش ميپسندد لطف دوست تنگ چشمم گر نظر در چشمه كوثر كنم
دوش لعلش عشوهاي ميداد حافظ را ولي من نه آنم كز وي اين افسانهها باور كنم
غزل ۳۴۷
صنما با غم عشق تو چه تدبير كنم تا به كي در غم تو ناله شبگير كنم
دل ديوانه از آن شد كه نصيحت شنود مگرش هم ز سر زلف تو زنجير كنم
آن چه در مدت هجر تو كشيدم هيهات در يكي نامه محال است كه تحرير كنم
با سر زلف تو مجموع پريشاني خود كو مجالي كه سراسر همه تقرير كنم
آن زمان كرزوي ديدن جانم باشد در نظر نقش رخ خوب تو تصوير كنم
گر بدانم كه وصال تو بدين دست دهد دين و دل را همه دربازم و توفير كنم
دور شو از برم اي واعظ و بيهوده مگوي من نه آنم كه دگر گوش به تزوير كنم
نيست اميد صلاحي ز فساد حافظ چون كه تقدير چنين است چه تدبير كنم
غزل ۳۴۸
ديده دريا كنم و صبر به صحرا فكنم و اندر اين كار دل خويش به دريا فكنم
از دل تنگ گنهكار برآرم آهي كتش اندر گنه آدم و حوا فكنم
مايه خوشدلي آن جاست كه دلدار آن جاست ميكنم جهد كه خود را مگر آن جا فكنم
بگشا بند قبا اي مه خورشيدكلاه تا چو زلفت سر سودازده در پا فكنم
خوردهام تير فلك باده بده تا سرمست عقده دربند كمر تركش جوزا فكنم
جرعه جام بر اين تخت روان افشانم غلغل چنگ در اين گنبد مينا فكنم
حافظا تكيه بر ايام چو سهو است و خطا من چرا عشرت امروز به فردا فكنم
غزل ۳۴۹
دوش سوداي رخش گفتم ز سر بيرون كنم گفت كو زنجير تا تدبير اين مجنون كنم
قامتش را سرو گفتم سر كشيد از من به خشم دوستان از راست ميرنجد نگارم چون كنم
نكته ناسنجيده گفتم دلبرا معذور دار عشوهاي فرماي تا من طبع را موزون كنم
زردرويي ميكشم زان طبع نازك بيگناه ساقيا جامي بده تا چهره را گلگون كنم
اي نسيم منزل ليلي خدا را تا به كي ربع را برهم زنم اطلال را جيحون كنم
من كه ره بردم به گنج حسن بيپايان دوست صد گداي همچو خود را بعد از اين قارون كنم
اي مه صاحب قران از بنده حافظ ياد كن تا دعاي دولت آن حسن روزافزون كنم
غزل ۳۵۰
به عزم توبه سحر گفتم استخاره كنم بهار توبه شكن ميرسد چه چاره كنم
سخن درست بگويم نميتوانم ديد كه مي خورند حريفان و من نظاره كنم
چو غنچه با لب خندان به ياد مجلس شاه پياله گيرم و از شوق جامه پاره كنم
به دور لاله دماغ مرا علاج كنيد گر از ميانه بزم طرب كناره كنم
ز روي دوست مرا چون گل مراد شكفت حواله سر دشمن به سنگ خاره كنم
گداي ميكدهام ليك وقت مستي بين كه ناز بر فلك و حكم بر ستاره كنم
مرا كه نيست ره و رسم لقمه پرهيزي چرا ملامت رند شرابخواره كنم
به تخت گل بنشانم بتي چو سلطاني ز سنبل و سمنش ساز طوق و ياره كنم
ز باده خوردن پنهان ملول شد حافظ به بانگ بربط و ني رازش آشكاره كنم
غزل ۳۵۱
حاشا كه من به موسم گل ترك مي كنم من لاف عقل ميزنم اين كار كي كنم
مطرب كجاست تا همه محصول زهد و علم در كار چنگ و بربط و آواز ني كنم
از قيل و قال مدرسه حالي دلم گرفت يك چند نيز خدمت معشوق و مي كنم
كي بود در زمانه وفا جام مي بيار تا من حكايت جم و كاووس كي كنم
از نامه سياه نترسم كه روز حشر با فيض لطف او صد از اين نامه طي كنم
كو پيك صبح تا گلههاي شب فراق با آن خجسته طالع فرخنده پي كنم
اين جان عاريت كه به حافظ سپرد دوست روزي رخش ببينم و تسليم وي كنم
غزل ۳۵۲
روزگاري شد كه در ميخانه خدمت ميكنم در لباس فقر كار اهل دولت ميكنم
تا كي اندر دام وصل آرم تذروي خوش خرام در كمينم و انتظار وقت فرصت ميكنم
واعظ ما بوي حق نشنيد بشنو كاين سخن در حضورش نيز ميگويم نه غيبت ميكنم
با صبا افتان و خيزان ميروم تا كوي دوست و از رفيقان ره استمداد همت ميكنم
خاك كويت زحمت ما برنتابد بيش از اين لطفها كردي بتا تخفيف زحمت ميكنم
زلف دلبر دام راه و غمزهاش تير بلاست ياد دار اي دل كه چندينت نصيحت ميكنم
ديده بدبين بپوشان اي كريم عيب پوش زين دليريها كه من در كنج خلوت ميكنم
حافظم در مجلسي دردي كشم در محفلي بنگر اين شوخي كه چون با خلق صنعت ميكنم
غزل ۳۵۳
من ترك عشق شاهد و ساغر نميكنم صد بار توبه كردم و ديگر نميكنم
باغ بهشت و سايه طوبي و قصر و حور با خاك كوي دوست برابر نميكنم
تلقين و درس اهل نظر يك اشارت است گفتم كنايتي و مكرر نميكنم
هرگز نميشود ز سر خود خبر مرا تا در ميان ميكده سر بر نميكنم
ناصح به طعن گفت كه رو ترك عشق كن محتاج جنگ نيست برادر نميكنم
اين تقواام تمام كه با شاهدان شهر ناز و كرشمه بر سر منبر نميكنم
حافظ جناب پير مغان جاي دولت است من ترك خاك بوسي اين در نميكنم
غزل ۳۵۴
به مژگان سيه كردي هزاران رخنه در دينم بيا كز چشم بيمارت هزاران درد برچينم
الا اي همنشين دل كه يارانت برفت از ياد مرا روزي مباد آن دم كه بي ياد تو بنشينم
جهان پير است و بيبنياد از اين فرهادكش فرياد كه كرد افسون و نيرنگش ملول از جان شيرينم
ز تاب آتش دوري شدم غرق عرق چون گل بيار اي باد شبگيري نسيمي زان عرق چينم
جهان فاني و باقي فداي شاهد و ساقي كه سلطاني عالم را طفيل عشق ميبينم
اگر بر جاي من غيري گزيند دوست حاكم اوست حرامم باد اگر من جان به جاي دوست بگزينم
صباح الخير زد بلبل كجايي ساقيا برخيز كه غوغا ميكند در سر خيال خواب دوشينم
شب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعين اگر در وقت جان دادن تو باشي شمع بالينم
حديث آرزومندي كه در اين نامه ثبت افتاد همانا بيغلط باشد كه حافظ داد تلقينم
غزل ۳۵۵
حاليا مصلحت وقت در آن ميبينم كه كشم رخت به ميخانه و خوش بنشينم
جام مي گيرم و از اهل ريا دور شوم يعني از اهل جهان پاكدلي بگزينم
جز صراحي و كتابم نبود يار و نديم تا حريفان دغا را به جهان كم بينم
سر به آزادگي از خلق برآرم چون سرو گر دهد دست كه دامن ز جهان درچينم
بس كه در خرقه آلوده زدم لاف صلاح شرمسار از رخ ساقي و مي رنگينم
سينه تنگ من و بار غم او هيهات مرد اين بار گران نيست دل مسكينم
من اگر رند خراباتم و گر زاهد شهر اين متاعم كه هميبيني و كمتر زينم
بنده آصف عهدم دلم از راه مبر كه اگر دم زنم از چرخ بخواهد كينم
بر دلم گرد ستمهاست خدايا مپسند كه مكدر شود آيينه مهرآيينم
غزل ۳۵۶
گرم از دست برخيزد كه با دلدار بنشينم ز جام وصل مينوشم ز باغ عيش گل چينم
شراب تلخ صوفي سوز بنيادم بخواهد برد لبم بر لب نه اي ساقي و بستان جان شيرينم
مگر ديوانه خواهم شد در اين سودا كه شب تا روز سخن با ماه ميگويم پري در خواب ميبينم
لبت شكر به مستان داد و چشمت مي به ميخواران منم كز غايت حرمان نه با آنم نه با اينم
چو هر خاكي كه باد آورد فيضي برد از انعامت ز حال بنده ياد آور كه خدمتگار ديرينم
نه هر كو نقش نظمي زد كلامش دلپذير افتد تذرو طرفه من گيرم كه چالاك است شاهينم
اگر باور نميداري رو از صورتگر چين پرس كه ماني نسخه ميخواهد ز نوك كلك مشكينم
وفاداري و حق گويي نه كار هر كسي باشد غلام آصف ثاني جلال الحق و الدينم
رموز مستي و رندي ز من بشنو نه از واعظ كه با جام و قدح هر دم نديم ماه و پروينم
غزل ۳۵۷
در خرابات مغان نور خدا ميبينم اين عجب بين كه چه نوري ز كجا ميبينم
جلوه بر من مفروش اي ملك الحاج كه تو خانه ميبيني و من خانه خدا ميبينم
خواهم از زلف بتان نافه گشايي كردن فكر دور است همانا كه خطا ميبينم
سوز دل اشك روان آه سحر ناله شب اين همه از نظر لطف شما ميبينم
هر دم از روي تو نقشي زندم راه خيال با كه گويم كه در اين پرده چهها ميبينم
كس نديدهست ز مشك ختن و نافه چين آن چه من هر سحر از باد صبا ميبينم
دوستان عيب نظربازي حافظ مكنيد كه من او را ز محبان شما ميبينم
غزل ۳۵۸
غم زمانه كه هيچش كران نميبينم دواش جز مي چون ارغوان نميبينم
به ترك خدمت پير مغان نخواهم گفت چرا كه مصلحت خود در آن نميبينم
ز آفتاب قدح ارتفاع عيش بگير چرا كه طالع وقت آن چنان نميبينم
نشان اهل خدا عاشقيست با خود دار كه در مشايخ شهر اين نشان نميبينم
بدين دو ديده حيران من هزار افسوس كه با دو آينه رويش عيان نميبينم
قد تو تا بشد از جويبار ديده من به جاي سرو جز آب روان نميبينم
در اين خمار كسم جرعهاي نميبخشد ببين كه اهل دلي در ميان نميبينم
نشان موي ميانش كه دل در او بستم ز من مپرس كه خود در ميان نميبينم
من و سفينه حافظ كه جز در اين دريا بضاعت سخن درفشان نميبينم
غزل ۳۵۹
خرم آن روز كز اين منزل ويران بروم راحت جان طلبم و از پي جانان بروم
گر چه دانم كه به جايي نبرد راه غريب من به بوي سر آن زلف پريشان بروم
دلم از وحشت زندان سكندر بگرفت رخت بربندم و تا ملك سليمان بروم
چون صبا با تن بيمار و دل بيطاقت به هواداري آن سرو خرامان بروم
در ره او چو قلم گر به سرم بايد رفت با دل زخم كش و ديده گريان بروم
نذر كردم گر از اين غم به درآيم روزي تا در ميكده شادان و غزل خوان بروم
به هواداري او ذره صفت رقص كنان تا لب چشمه خورشيد درخشان بروم
تازيان را غم احوال گران باران نيست پارسايان مددي تا خوش و آسان بروم
ور چو حافظ ز بيابان نبرم ره بيرون همره كوكبه آصف دوران بروم
غزل ۳۶۰
گر از اين منزل ويران به سوي خانه روم دگر آن جا كه روم عاقل و فرزانه روم
زين سفر گر به سلامت به وطن بازرسم نذر كردم كه هم از راه به ميخانه روم
تا بگويم كه چه كشفم شد از اين سير و سلوك به در صومعه با بربط و پيمانه روم
آشنايان ره عشق گرم خون بخورند ناكسم گر به شكايت سوي بيگانه روم
بعد از اين دست من و زلف چو زنجير نگار چند و چند از پي كام دل ديوانه روم
گر ببينم خم ابروي چو محرابش باز سجده شكر كنم و از پي شكرانه روم
خرم آن دم كه چو حافظ به تولاي وزير سرخوش از ميكده با دوست به كاشانه روم
غزل ۳۶۱
آن كه پامال جفا كرد چو خاك راهم خاك ميبوسم و عذر قدمش ميخواهم
من نه آنم كه ز جور تو بنالم حاشا بنده معتقد و چاكر دولتخواهم
بستهام در خم گيسوي تو اميد دراز آن مبادا كه كند دست طلب كوتاهم
ذره خاكم و در كوي توام جاي خوش است ترسم اي دوست كه بادي ببرد ناگاهم
پير ميخانه سحر جام جهان بينم داد و اندر آن آينه از حسن تو كرد آگاهم
صوفي صومعه عالم قدسم ليكن حاليا دير مغان است حوالتگاهم
با من راه نشين خيز و سوي ميكده آي تا در آن حلقه ببيني كه چه صاحب جاهم
مست بگذشتي و از حافظت انديشه نبود آه اگر دامن حسن تو بگيرد آهم
خوشم آمد كه سحر خسرو خاور ميگفت با همه پادشهي بنده تورانشاهم
غزل ۳۶۲
ديدار شد ميسر و بوس و كنار هم از بخت شكر دارم و از روزگار هم
زاهد برو كه طالع اگر طالع من است جامم به دست باشد و زلف نگار هم
ما عيب كس به مستي و رندي نميكنيم لعل بتان خوش است و مي خوشگوار هم
اي دل بشارتي دهمت محتسب نماند و از مي جهان پر است و بت ميگسار هم
خاطر به دست تفرقه دادن نه زيركيست مجموعهاي بخواه و صراحي بيار هم
بر خاكيان عشق فشان جرعه لبش تا خاك لعل گون شود و مشكبار هم
آن شد كه چشم بد نگران بودي از كمين خصم از ميان برفت و سرشك از كنار هم
چون كانات جمله به بوي تو زندهاند اي آفتاب سايه ز ما برمدار هم
چون آب روي لاله و گل فيض حسن توست اي ابر لطف بر من خاكي ببار هم
حافظ اسير زلف تو شد از خدا بترس و از انتصاف آصف جم اقتدار هم
برهان ملك و دين كه ز دست وزارتش ايام كان يمين شد و دريا يسار هم
بر ياد راي انور او آسمان به صبح جان ميكند فدا و كواكب نثار هم
گوي زمين ربوده چوگان عدل اوست وين بركشيده گنبد نيلي حصار هم
عزم سبك عنان تو در جنبش آورد اين پايدار مركز عالي مدار هم
تا از نتيجه فلك و طور دور اوست تبديل ماه و سال و خزان و بهار هم
خالي مباد كاخ جلالش ز سروران و از ساقيان سروقد گلعذار هم
غزل ۳۶۳
دردم از يار است و درمان نيز هم دل فداي او شد و جان نيز هم
اين كه ميگويند آن خوشتر ز حسن يار ما اين دارد و آن نيز هم
ياد باد آن كو به قصد خون ما عهد را بشكست و پيمان نيز هم
دوستان در پرده ميگويم سخن گفته خواهد شد به دستان نيز هم
چون سر آمد دولت شبهاي وصل بگذرد ايام هجران نيز هم
هر دو عالم يك فروغ روي اوست گفتمت پيدا و پنهان نيز هم
اعتمادي نيست بر كار جهان بلكه بر گردون گردان نيز هم
عاشق از قاضي نترسد مي بيار بلكه از يرغوي ديوان نيز هم
محتسب داند كه حافظ عاشق است و آصف ملك سليمان نيز هم
غزل ۳۶۴
ما بي غمان مست دل از دست دادهايم همراز عشق و همنفس جام بادهايم
بر ما بسي كمان ملامت كشيدهاند تا كار خود ز ابروي جانان گشادهايم
اي گل تو دوش داغ صبوحي كشيدهاي ما آن شقايقيم كه با داغ زادهايم
پير مغان ز توبه ما گر ملول شد گو باده صاف كن كه به عذر ايستادهايم
كار از تو ميرود مددي اي دليل راه كانصاف ميدهيم و ز راه اوفتادهايم
چون لاله مي مبين و قدح در ميان كار اين داغ بين كه بر دل خونين نهادهايم
گفتي كه حافظ اين همه رنگ و خيال چيست نقش غلط مبين كه همان لوح سادهايم
غزل ۳۶۵
عمريست تا به راه غمت رو نهادهايم روي و رياي خلق به يك سو نهادهايم
طاق و رواق مدرسه و قال و قيل علم در راه جام و ساقي مه رو نهادهايم
هم جان بدان دو نرگس جادو سپردهايم هم دل بدان دو سنبل هندو نهادهايم
عمري گذشت تا به اميد اشارتي چشمي بدان دو گوشه ابرو نهادهايم
ما ملك عافيت نه به لشكر گرفتهايم ما تخت سلطنت نه به بازو نهادهايم
تا سحر چشم يار چه بازي كند كه باز بنياد بر كرشمه جادو نهادهايم
بي زلف سركشش سر سودايي از ملال همچون بنفشه بر سر زانو نهادهايم
در گوشه اميد چو نظارگان ماه چشم طلب بر آن خم ابرو نهادهايم
گفتي كه حافظا دل سرگشتهات كجاست در حلقههاي آن خم گيسو نهادهايم
غزل ۳۶۶
ما بدين در نه پي حشمت و جاه آمدهايم از بد حادثه اين جا به پناه آمدهايم
ره رو منزل عشقيم و ز سرحد عدم تا به اقليم وجود اين همه راه آمدهايم
سبزه خط تو ديديم و ز بستان بهشت به طلبكاري اين مهرگياه آمدهايم
با چنين گنج كه شد خازن او روح امين به گدايي به در خانه شاه آمدهايم
لنگر حلم تو اي كشتي توفيق كجاست كه در اين بحر كرم غرق گناه آمدهايم
آبرو ميرود اي ابر خطاپوش ببار كه به ديوان عمل نامه سياه آمدهايم
حافظ اين خرقه پشمينه مينداز كه ما از پي قافله با آتش آه آمدهايم
غزل ۳۶۷
فتوي پير مغان دارم و قوليست قديم كه حرام است مي آن جا كه نه يار است نديم
چاك خواهم زدن اين دلق ريايي چه كنم روح را صحبت ناجنس عذابيست اليم
تا مگر جرعه فشاند لب جانان بر من سالها شد كه منم بر در ميخانه مقيم
مگرش خدمت ديرين من از ياد برفت اي نسيم سحري ياد دهش عهد قديم
بعد صد سال اگر بر سر خاكم گذري سر برآرد ز گلم رقص كنان عظم رميم
دلبر از ما به صد اميد ستد اول دل ظاهرا عهد فرامش نكند خلق كريم
غنچه گو تنگ دل از كار فروبسته مباش كز دم صبح مدد يابي و انفاس نسيم
فكر بهبود خود اي دل ز دري ديگر كن درد عاشق نشود به به مداواي حكيم
گوهر معرفت آموز كه با خود ببري كه نصيب دگران است نصاب زر و سيم
دام سخت است مگر يار شود لطف خدا ور نه آدم نبرد صرفه ز شيطان رجيم
حافظ ار سيم و زرت نيست چه شد شاكر باش چه به از دولت لطف سخن و طبع سليم
غزل ۳۶۸
خيز تا از در ميخانه گشادي طلبيم به ره دوست نشينيم و مرادي طلبيم
زاد راه حرم وصل نداريم مگر به گدايي ز در ميكده زادي طلبيم
اشك آلوده ما گر چه روان است ولي به رسالت سوي او پاك نهادي طلبيم
لذت داغ غمت بر دل ما باد حرام اگر از جور غم عشق تو دادي طلبيم
نقطه خال تو بر لوح بصر نتوان زد مگر از مردمك ديده مدادي طلبيم
عشوهاي از لب شيرين تو دل خواست به جان به شكرخنده لبت گفت مزادي طلبيم
تا بود نسخه عطري دل سودازده را از خط غاليه ساي تو سوادي طلبيم
چون غمت را نتوان يافت مگر در دل شاد ما به اميد غمت خاطر شادي طلبيم
بر در مدرسه تا چند نشيني حافظ خيز تا از در ميخانه گشادي طلبيم
غزل ۳۶۹
ما ز ياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آن چه ما پنداشتيم
تا درخت دوستي برگي دهد حاليا رفتيم و تخمي كاشتيم
گفت و گو آيين درويشي نبود ور نه با تو ماجراها داشتيم
شيوه چشمت فريب جنگ داشت ما غلط كرديم و صلح انگاشتيم
گلبن حسنت نه خود شد دلفروز ما دم همت بر او بگماشتيم
نكتهها رفت و شكايت كس نكرد جانب حرمت فرونگذاشتيم
گفت خود دادي به ما دل حافظا ما محصل بر كسي نگماشتيم
غزل ۳۷۰
صلاح از ما چه ميجويي كه مستان را صلا گفتيم به دور نرگس مستت سلامت را دعا گفتيم
در ميخانهام بگشا كه هيچ از خانقه نگشود گرت باور بود ور نه سخن اين بود و ما گفتيم
من از چشم تو اي ساقي خراب افتادهام ليكن بلايي كز حبيب آيد هزارش مرحبا گفتيم
اگر بر من نبخشايي پشيماني خوري آخر به خاطر دار اين معني كه در خدمت كجا گفتيم
قدت گفتم كه شمشاد است بس خجلت به بار آورد كه اين نسبت چرا كرديم و اين بهتان چرا گفتيم
جگر چون نافهام خون گشت كم زينم نميبايد جزاي آن كه با زلفت سخن از چين خطا گفتيم
تو آتش گشتي اي حافظ ولي با يار درنگرفت ز بدعهدي گل گويي حكايت با صبا گفتيم
غزل ۳۷۱
ما درس سحر در ره ميخانه نهاديم محصول دعا در ره جانانه نهاديم
در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش اين داغ كه ما بر دل ديوانه نهاديم
سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد تا روي در اين منزل ويرانه نهاديم
در دل ندهم ره پس از اين مهر بتان را مهر لب او بر در اين خانه نهاديم
در خرقه از اين بيش منافق نتوان بود بنياد از اين شيوه رندانه نهاديم
چون ميرود اين كشتي سرگشته كه آخر جان در سر آن گوهر يك دانه نهاديم
المنه لله كه چو ما بيدل و دين بود آن را كه لقب عاقل و فرزانه نهاديم
قانع به خيالي ز تو بوديم چو حافظ يا رب چه گداهمت و بيگانه نهاديم
غزل ۳۷۲
بگذار تا ز شارع ميخانه بگذريم كز بهر جرعهاي همه محتاج اين دريم
روز نخست چون دم رندي زديم و عشق شرط آن بود كه جز ره آن شيوه نسپريم
جايي كه تخت و مسند جم ميرود به باد گر غم خوريم خوش نبود به كه ميخوريم
تا بو كه دست در كمر او توان زدن در خون دل نشسته چو ياقوت احمريم
واعظ مكن نصيحت شوريدگان كه ما با خاك كوي دوست به فردوس ننگريم
چون صوفيان به حالت و رقصند مقتدا ما نيز هم به شعبده دستي برآوريم
از جرعه تو خاك زمين در و لعل يافت بيچاره ما كه پيش تو از خاك كمتريم
حافظ چو ره به كنگره كاخ وصل نيست با خاك آستانه اين در به سر بريم
غزل ۳۷۳
خيز تا خرقه صوفي به خرابات بريم شطح و طامات به بازار خرافات بريم
سوي رندان قلندر به ره آورد سفر دلق بسطامي و سجاده طامات بريم
تا همه خلوتيان جام صبوحي گيرند چنگ صبحي به در پير مناجات بريم
با تو آن عهد كه در وادي ايمن بستيم همچو موسي ارني گوي به ميقات بريم
كوس ناموس تو بر كنگره عرش زنيم علم عشق تو بر بام سماوات بريم
خاك كوي تو به صحراي قيامت فردا همه بر فرق سر از بهر مباهات بريم
ور نهد در ره ما خار ملامت زاهد از گلستانش به زندان مكافات بريم
شرممان باد ز پشمينه آلوده خويش گر بدين فضل و هنر نام كرامات بريم
قدر وقت ار نشناسد دل و كاري نكند بس خجالت كه از اين حاصل اوقات بريم
فتنه ميبارد از اين سقف مقرنس برخيز تا به ميخانه پناه از همه آفات بريم
در بيابان فنا گم شدن آخر تا كي ره بپرسيم مگر پي به مهمات بريم
حافظ آب رخ خود بر در هر سفله مريز حاجت آن به كه بر قاضي حاجات بريم
غزل ۳۷۴
بيا تا گل برافشانيم و مي در ساغر اندازيم فلك را سقف بشكافيم و طرحي نو دراندازيم
اگر غم لشكر انگيزد كه خون عاشقان ريزد من و ساقي به هم تازيم و بنيادش براندازيم
شراب ارغواني را گلاب اندر قدح ريزيم نسيم عطرگردان را شكر در مجمر اندازيم
چو در دست است رودي خوش بزن مطرب سرودي خوش كه دست افشان غزل خوانيم و پاكوبان سر اندازيم
صبا خاك وجود ما بدان عالي جناب انداز بود كن شاه خوبان را نظر بر منظر اندازيم
يكي از عقل ميلافد يكي طامات ميبافد بيا كاين داوريها را به پيش داور اندازيم
بهشت عدن اگر خواهي بيا با ما به ميخانه كه از پاي خمت روزي به حوض كوثر اندازيم
سخنداني و خوشخواني نميورزند در شيراز بيا حافظ كه تا خود را به ملكي ديگر اندازيم
غزل ۳۷۵
صوفي بيا كه خرقه سالوس بركشيم وين نقش زرق را خط بطلان به سر كشيم
نذر و فتوح صومعه در وجه مينهيم دلق ريا به آب خرابات بركشيم
فردا اگر نه روضه رضوان به ما دهند غلمان ز روضه حور ز جنت به دركشيم
بيرون جهيم سرخوش و از بزم صوفيان غارت كنيم باده و شاهد به بر كشيم
عشرت كنيم ور نه به حسرت كشندمان روزي كه رخت جان به جهاني دگر كشيم
سر خدا كه در تتق غيب منزويست مستانهاش نقاب ز رخسار بركشيم
كو جلوهاي ز ابروي او تا چو ماه نو گوي سپهر در خم چوگان زر كشيم
حافظ نه حد ماست چنين لافها زدن پاي از گليم خويش چرا بيشتر كشيم
غزل ۳۷۶
دوستان وقت گل آن به كه به عشرت كوشيم سخن اهل دل است اين و به جان بنيوشيم
نيست در كس كرم و وقت طرب ميگذرد چاره آن است كه سجاده به مي بفروشيم
خوش هواييست فرح بخش خدايا بفرست نازنيني كه به رويش مي گلگون نوشيم
ارغنون ساز فلك رهزن اهل هنر است چون از اين غصه نناليم و چرا نخروشيم
گل به جوش آمد و از مي نزديمش آبي لاجرم ز آتش حرمان و هوس ميجوشيم
ميكشيم از قدح لاله شرابي موهوم چشم بد دور كه بي مطرب و مي مدهوشيم
حافظ اين حال عجب با كه توان گفت كه ما بلبلانيم كه در موسم گل خاموشيم
غزل ۳۷۷
ما شبي دست برآريم و دعايي بكنيم غم هجران تو را چاره ز جايي بكنيم
دل بيمار شد از دست رفيقان مددي تا طبيبش به سر آريم و دوايي بكنيم
آن كه بي جرم برنجيد و به تيغم زد و رفت بازش آريد خدا را كه صفايي بكنيم
خشك شد بيخ طرب راه خرابات كجاست تا در آن آب و هوا نشو و نمايي بكنيم
مدد از خاطر رندان طلب اي دل ور نه كار صعب است مبادا كه خطايي بكنيم
سايه طاير كم حوصله كاري نكند طلب از سايه ميمون همايي بكنيم
دلم از پرده بشد حافظ خوشگوي كجاست تا به قول و غزلش ساز نوايي بكنيم
غزل ۳۷۸
ما نگوييم بد و ميل به ناحق نكنيم جامه كس سيه و دلق خود ازرق نكنيم
عيب درويش و توانگر به كم و بيش بد است كار بد مصلحت آن است كه مطلق نكنيم
رقم مغلطه بر دفتر دانش نزنيم سر حق بر ورق شعبده ملحق نكنيم
شاه اگر جرعه رندان نه به حرمت نوشد التفاتش به مي صاف مروق نكنيم
خوش برانيم جهان در نظر راهروان فكر اسب سيه و زين مغرق نكنيم
آسمان كشتي ارباب هنر ميشكند تكيه آن به كه بر اين بحر معلق نكنيم
گر بدي گفت حسودي و رفيقي رنجيد گو تو خوش باش كه ما گوش به احمق نكنيم
حافظ ار خصم خطا گفت نگيريم بر او ور به حق گفت جدل با سخن حق نكنيم
غزل ۳۷۹
سرم خوش است و به بانگ بلند ميگويم كه من نسيم حيات از پياله ميجويم
عبوس زهد به وجه خمار ننشيند مريد خرقه دردي كشان خوش خويم
شدم فسانه به سرگشتگي و ابروي دوست كشيد در خم چوگان خويش چون گويم
گرم نه پير مغان در به روي بگشايد كدام در بزنم چاره از كجا جويم
مكن در اين چمنم سرزنش به خودرويي چنان كه پرورشم ميدهند ميرويم
تو خانقاه و خرابات در ميانه مبين خدا گواه كه هر جا كه هست با اويم
غبار راه طلب كيمياي بهروزيست غلام دولت آن خاك عنبرين بويم
ز شوق نرگس مست بلندبالايي چو لاله با قدح افتاده بر لب جويم
بيار مي كه به فتوي حافظ از دل پاك غبار زرق به فيض قدح فروشويم
غزل ۳۸۰
بارها گفتهام و بار دگر ميگويم كه من دلشده اين ره نه به خود ميپويم
در پس آينه طوطي صفتم داشتهاند آن چه استاد ازل گفت بگو ميگويم
من اگر خارم و گر گل چمن آرايي هست كه از آن دست كه او ميكشدم ميرويم
دوستان عيب من بيدل حيران مكنيد گوهري دارم و صاحب نظري ميجويم
گر چه با دلق ملمع مي گلگون عيب است مكنم عيب كز او رنگ ريا ميشويم
خنده و گريه عشاق ز جايي دگر است ميسرايم به شب و وقت سحر ميمويم
حافظم گفت كه خاك در ميخانه مبوي گو مكن عيب كه من مشك ختن ميبويم
غزل ۳۸۱
گر چه ما بندگان پادشهيم پادشاهان ملك صبحگهيم
گنج در آستين و كيسه تهي جام گيتي نما و خاك رهيم
هوشيار حضور و مست غرور بحر توحيد و غرقه گنهيم
شاهد بخت چون كرشمه كند ماش آيينه رخ چو مهيم
شاه بيدار بخت را هر شب ما نگهبان افسر و كلهيم
گو غنيمت شمار صحبت ما كه تو در خواب و ما به ديده گهيم
شاه منصور واقف است كه ما روي همت به هر كجا كه نهيم
دشمنان را ز خون كفن سازيم دوستان را قباي فتح دهيم
رنگ تزوير پيش ما نبود شير سرخيم و افعي سيهيم
وام حافظ بگو كه بازدهند كردهاي اعتراف و ما گوهيم
غزل ۳۸۲
فاتحهاي چو آمدي بر سر خستهاي بخوان لب بگشا كه ميدهد لعل لبت به مرده جان
آن كه به پرسش آمد و فاتحه خواند و ميرود گو نفسي كه روح را ميكنم از پي اش روان
اي كه طبيب خستهاي روي زبان من ببين كاين دم و دود سينهام بار دل است بر زبان
گر چه تب استخوان من كرد ز مهر گرم و رفت همچو تبم نميرود آتش مهر از استخوان
حال دلم ز خال تو هست در آتشش وطن چشمم از آن دو چشم تو خسته شدهست و ناتوان
بازنشان حرارتم ز آب دو ديده و ببين نبض مرا كه ميدهد هيچ ز زندگي نشان
آن كه مدام شيشهام از پي عيش داده است شيشهام از چه ميبرد پيش طبيب هر زمان
حافظ از آب زندگي شعر تو داد شربتم ترك طبيب كن بيا نسخه شربتم بخوان
غزل ۳۸۳
چندان كه گفتم غم با طبيبان درمان نكردند مسكين غريبان
آن گل كه هر دم در دست باديست گو شرم بادش از عندليبان
يا رب امان ده تا بازبيند چشم محبان روي حبيبان
درج محبت بر مهر خود نيست يا رب مبادا كام رقيبان
اي منعم آخر بر خوان جودت تا چند باشيم از بي نصيبان
حافظ نگشتي شيداي گيتي گر ميشنيدي پند اديبان
غزل ۳۸۴
ميسوزم از فراقت روي از جفا بگردان هجران بلاي ما شد يا رب بلا بگردان
مه جلوه مينمايد بر سبز خنگ گردون تا او به سر درآيد بر رخش پا بگردان
مر غول را برافشان يعني به رغم سنبل گرد چمن بخوري همچون صبا بگردان
يغماي عقل و دين را بيرون خرام سرمست در سر كلاه بشكن در بر قبا بگردان
اي نور چشم مستان در عين انتظارم چنگ حزين و جامي بنواز يا بگردان
دوران همينويسد بر عارضش خطي خوش يا رب نوشته بد از يار ما بگردان
حافظ ز خوبرويان بختت جز اين قدر نيست گر نيستت رضايي حكم قضا بگردان
غزل ۳۸۵
يا رب آن آهوي مشكين به ختن بازرسان وان سهي سرو خرامان به چمن بازرسان
دل آزرده ما را به نسيمي بنواز يعني آن جان ز تن رفته به تن بازرسان
ماه و خورشيد به منزل چو به امر تو رسند يار مه روي مرا نيز به من بازرسان
ديدهها در طلب لعل يماني خون شد يا رب آن كوكب رخشان به يمن بازرسان
برو اي طاير ميمون همايون آثار پيش عنقا سخن زاغ و زغن بازرسان
سخن اين است كه ما بي تو نخواهيم حيات بشنو اي پيك خبرگير و سخن بازرسان
آن كه بودي وطنش ديده حافظ يا رب به مرادش ز غريبي به وطن بازرسان
غزل ۳۸۶
خدا را كم نشين با خرقه پوشان رخ از رندان بيسامان مپوشان
در اين خرقه بسي آلودگي هست خوشا وقت قباي مي فروشان
در اين صوفي وشان دردي نديدم كه صافي باد عيش دردنوشان
تو نازك طبعي و طاقت نياري گرانيهاي مشتي دلق پوشان
چو مستم كردهاي مستور منشين چو نوشم دادهاي زهرم منوشان
بيا و از غبن اين سالوسيان بين صراحي خون دل و بربط خروشان
ز دلگرمي حافظ بر حذر باش كه دارد سينهاي چون ديگ جوشان
غزل ۳۸۷
شاه شمشادقدان خسرو شيرين دهنان كه به مژگان شكند قلب همه صف شكنان
مست بگذشت و نظر بر من درويش انداخت گفت اي چشم و چراغ همه شيرين سخنان
تا كي از سيم و زرت كيسه تهي خواهد بود بنده من شو و برخور ز همه سيمتنان
كمتر از ذره نهاي پست مشو مهر بورز تا به خلوتگه خورشيد رسي چرخ زنان
بر جهان تكيه مكن ور قدحي مي داري شادي زهره جبينان خور و نازك بدنان
پير پيمانه كش من كه روانش خوش باد گفت پرهيز كن از صحبت پيمان شكنان
دامن دوست به دست آر و ز دشمن بگسل مرد يزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان
با صبا در چمن لاله سحر ميگفتم كه شهيدان كهاند اين همه خونين كفنان
گفت حافظ من و تو محرم اين راز نهايم از مي لعل حكايت كن و شيرين دهنان
غزل ۳۸۸
بهار و گل طرب انگيز گشت و توبه شكن به شادي رخ گل بيخ غم ز دل بركن
رسيد باد صبا غنچه در هواداري ز خود برون شد و بر خود دريد پيراهن
طريق صدق بياموز از آب صافي دل به راستي طلب آزادگي ز سرو چمن
ز دستبرد صبا گرد گل كلاله نگر شكنج گيسوي سنبل ببين به روي سمن
عروس غنچه رسيد از حرم به طالع سعد به عينه دل و دين ميبرد به وجه حسن
صفير بلبل شوريده و نفير هزار براي وصل گل آمد برون ز بيت حزن
حديث صحبت خوبان و جام باده بگو به قول حافظ و فتوي پير صاحب فن
غزل ۳۸۹
چو گل هر دم به بويت جامه در تن كنم چاك از گريبان تا به دامن
تنت را ديد گل گويي كه در باغ چو مستان جامه را بدريد بر تن
من از دست غمت مشكل برم جان ولي دل را تو آسان بردي از من
به قول دشمنان برگشتي از دوست نگردد هيچ كس دوست دشمن
تنت در جامه چون در جام باده دلت در سينه چون در سيم آهن
ببار اي شمع اشك از چشم خونين كه شد سوز دلت بر خلق روشن
مكن كز سينهام آه جگرسوز برآيد همچو دود از راه روزن
دلم را مشكن و در پا مينداز كه دارد در سر زلف تو مسكن
چو دل در زلف تو بستهست حافظ بدين سان كار او در پا ميفكن
غزل ۳۹۰
افسر سلطان گل پيدا شد از طرف چمن مقدمش يا رب مبارك باد بر سرو و سمن
خوش به جاي خويشتن بود اين نشست خسروي تا نشيند هر كسي اكنون به جاي خويشتن
خاتم جم را بشارت ده به حسن خاتمت كاسم اعظم كرد از او كوتاه دست اهرمن
تا ابد معمور باد اين خانه كز خاك درش هر نفس با بوي رحمان ميوزد باد يمن
شوكت پور پشنگ و تيغ عالمگير او در همه شهنامهها شد داستان انجمن
خنگ چوگاني چرخت رام شد در زير زين شهسوارا چون به ميدان آمدي گويي بزن
جويبار ملك را آب روان شمشير توست تو درخت عدل بنشان بيخ بدخواهان بكن
بعد از اين نشكفت اگر با نكهت خلق خوشت خيزد از صحراي ايذج نافه مشك ختن
گوشه گيران انتظار جلوه خوش ميكنند برشكن طرف كلاه و برقع از رخ برفكن
مشورت با عقل كردم گفت حافظ مي بنوش ساقيا مي ده به قول مستشار متمن
اي صبا بر ساقي بزم اتابك عرضه دار تا از آن جام زرافشان جرعهاي بخشد به من
غزل ۳۹۱
خوشتر از فكر مي و جام چه خواهد بودن تا ببينم كه سرانجام چه خواهد بودن
غم دل چند توان خورد كه ايام نماند گو نه دل باش و نه ايام چه خواهد بودن
مرغ كم حوصله را گو غم خود خور كه بر او رحم آن كس كه نهد دام چه خواهد بودن
باده خور غم مخور و پند مقلد منيوش اعتبار سخن عام چه خواهد بودن
دست رنج تو همان به كه شود صرف به كام داني آخر كه به ناكام چه خواهد بودن
پير ميخانه هميخواند معمايي دوش از خط جام كه فرجام چه خواهد بودن
بردم از ره دل حافظ به دف و چنگ و غزل تا جزاي من بدنام چه خواهد بودن
غزل ۳۹۲
داني كه چيست دولت ديدار يار ديدن در كوي او گدايي بر خسروي گزيدن
از جان طمع بريدن آسان بود وليكن از دوستان جاني مشكل توان بريدن
خواهم شدن به بستان چون غنچه با دل تنگ وان جا به نيك نامي پيراهني دريدن
گه چون نسيم با گل راز نهفته گفتن گه سر عشقبازي از بلبلان شنيدن
بوسيدن لب يار اول ز دست مگذار كخر ملول گردي از دست و لب گزيدن
فرصت شمار صحبت كز اين دوراهه منزل چون بگذريم ديگر نتوان به هم رسيدن
گويي برفت حافظ از ياد شاه يحيي يا رب به يادش آور درويش پروريدن
غزل ۳۹۳
منم كه شهره شهرم به عشق ورزيدن منم كه ديده نيالودم به بد ديدن
وفا كنيم و ملامت كشيم و خوش باشيم كه در طريقت ما كافريست رنجيدن
به پير ميكده گفتم كه چيست راه نجات بخواست جام مي و گفت عيب پوشيدن
مراد دل ز تماشاي باغ عالم چيست به دست مردم چشم از رخ تو گل چيدن
به مي پرستي از آن نقش خود زدم بر آب كه تا خراب كنم نقش خود پرستيدن
به رحمت سر زلف تو واثقم ور نه كشش چو نبود از آن سو چه سود كوشيدن
عنان به ميكده خواهيم تافت زين مجلس كه وعظ بي عملان واجب است نشنيدن
ز خط يار بياموز مهر با رخ خوب كه گرد عارض خوبان خوش است گرديدن
مبوس جز لب ساقي و جام مي حافظ كه دست زهدفروشان خطاست بوسيدن
غزل ۳۹۴
اي روي ماه منظر تو نوبهار حسن خال و خط تو مركز حسن و مدار حسن
در چشم پرخمار تو پنهان فسون سحر در زلف بيقرار تو پيدا قرار حسن
ماهي نتافت همچو تو از برج نيكويي سروي نخاست چون قدت از جويبار حسن
خرم شد از ملاحت تو عهد دلبري فرخ شد از لطافت تو روزگار حسن
از دام زلف و دانه خال تو در جهان يك مرغ دل نماند نگشته شكار حسن
دايم به لطف دايه طبع از ميان جان ميپرورد به ناز تو را در كنار حسن
گرد لبت بنفشه از آن تازه و تر است كب حيات ميخورد از جويبار حسن
حافظ طمع بريد كه بيند نظير تو ديار نيست جز رخت اندر ديار حسن
غزل ۳۹۵
گلبرگ را ز سنبل مشكين نقاب كن يعني كه رخ بپوش و جهاني خراب كن
بفشان عرق ز چهره و اطراف باغ را چون شيشههاي ديده ما پرگلاب كن
ايام گل چو عمر به رفتن شتاب كرد ساقي به دور باده گلگون شتاب كن
بگشا به شيوه نرگس پرخواب مست را و از رشك چشم نرگس رعنا به خواب كن
بوي بنفشه بشنو و زلف نگار گير بنگر به رنگ لاله و عزم شراب كن
زان جا كه رسم و عادت عاشقكشي توست با دشمنان قدح كش و با ما عتاب كن
همچون حباب ديده به روي قدح گشاي وين خانه را قياس اساس از حباب كن
حافظ وصال ميطلبد از ره دعا يا رب دعاي خسته دلان مستجاب كن
غزل ۳۹۶
صبح است ساقيا قدحي پرشراب كن دور فلك درنگ ندارد شتاب كن
زان پيشتر كه عالم فاني شود خراب ما را ز جام باده گلگون خراب كن
خورشيد مي ز مشرق ساغر طلوع كرد گر برگ عيش ميطلبي ترك خواب كن
روزي كه چرخ از گل ما كوزهها كند زنهار كاسه سر ما پرشراب كن
ما مرد زهد و توبه و طامات نيستيم با ما به جام باده صافي خطاب كن
كار صواب باده پرستيست حافظا برخيز و عزم جزم به كار صواب كن
غزل ۳۹۷
ز در درآ و شبستان ما منور كن هواي مجلس روحانيان معطر كن
اگر فقيه نصيحت كند كه عشق مباز پيالهاي بدهش گو دماغ را تر كن
به چشم و ابروي جانان سپردهام دل و جان بيا بيا و تماشاي طاق و منظر كن
ستاره شب هجران نميفشاند نور به بام قصر برآ و چراغ مه بركن
بگو به خازن جنت كه خاك اين مجلس به تحفه بر سوي فردوس و عود مجمر كن
از اين مزوجه و خرقه نيك در تنگم به يك كرشمه صوفي وشم قلندر كن
چو شاهدان چمن زيردست حسن تواند كرشمه بر سمن و جلوه بر صنوبر كن
فضول نفس حكايت بسي كند ساقي تو كار خود مده از دست و مي به ساغر كن
حجاب ديده ادراك شد شعاع جمال بيا و خرگه خورشيد را منور كن
طمع به قند وصال تو حد ما نبود حوالتم به لب لعل همچو شكر كن
لب پياله ببوس آنگهي به مستان ده بدين دقيقه دماغ معاشران تر كن
پس از ملازمت عيش و عشق مه رويان ز كارها كه كني شعر حافظ از بر كن
غزل ۳۹۸
اي نور چشم من سخني هست گوش كن چون ساغرت پر است بنوشان و نوش كن
در راه عشق وسوسه اهرمن بسيست پيش آي و گوش دل به پيام سروش كن
برگ نوا تبه شد و ساز طرب نماند اي چنگ ناله بركش و اي دف خروش كن
تسبيح و خرقه لذت مستي نبخشدت همت در اين عمل طلب از مي فروش كن
پيران سخن ز تجربه گويند گفتمت هان اي پسر كه پير شوي پند گوش كن
بر هوشمند سلسله ننهاد دست عشق خواهي كه زلف يار كشي ترك هوش كن
با دوستان مضايقه در عمر و مال نيست صد جان فداي يار نصيحت نيوش كن
ساقي كه جامت از مي صافي تهي مباد چشم عنايتي به من دردنوش كن
سرمست در قباي زرافشان چو بگذري يك بوسه نذر حافظ پشمينه پوش كن
غزل ۳۹۹
كرشمهاي كن و بازار ساحري بشكن به غمزه رونق و ناموس سامري بشكن
به باد ده سر و دستار عالمي يعني كلاه گوشه به آيين سروري بشكن
به زلف گوي كه آيين دلبري بگذار به غمزه گوي كه قلب ستمگري بشكن
برون خرام و ببر گوي خوبي از همه كس سزاي حور بده رونق پري بشكن
به آهوان نظر شير آفتاب بگير به ابروان دوتا قوس مشتري بشكن
چو عطرساي شود زلف سنبل از دم باد تو قيمتش به سر زلف عنبري بشكن
چو عندليب فصاحت فروشد اي حافظ تو قدر او به سخن گفتن دري بشكن
غزل ۴۰۰
بالابلند عشوه گر نقش باز من كوتاه كرد قصه زهد دراز من
ديدي دلا كه آخر پيري و زهد و علم با من چه كرد ديده معشوقه باز من
ميترسم از خرابي ايمان كه ميبرد محراب ابروي تو حضور نماز من
گفتم به دلق زرق بپوشم نشان عشق غماز بود اشك و عيان كرد راز من
مست است يار و ياد حريفان نميكند ذكرش به خير ساقي مسكين نواز من
يا رب كي آن صبا بوزد كز نسيم آن گردد شمامه كرمش كارساز من
نقشي بر آب ميزنم از گريه حاليا تا كي شود قرين حقيقت مجاز من
بر خود چو شمع خنده زنان گريه ميكنم تا با تو سنگ دل چه كند سوز و ساز من
زاهد چو از نماز تو كاري نميرود هم مستي شبانه و راز و نياز من
حافظ ز گريه سوخت بگو حالش اي صبا با شاه دوست پرور دشمن گداز من
غزل ۴۰۱
چون شوم خاك رهش دامن بيفشاند ز من ور بگويم دل بگردان رو بگرداند ز من
روي رنگين را به هر كس مينمايد همچو گل ور بگويم بازپوشان بازپوشاند ز من
چشم خود را گفتم آخر يك نظر سيرش ببين گفت ميخواهي مگر تا جوي خون راند ز من
او به خونم تشنه و من بر لبش تا چون شود كام بستانم از او يا داد بستاند ز من
گر چو فرهادم به تلخي جان برآيد باك نيست بس حكايتهاي شيرين باز ميماند ز من
گر چو شمعش پيش ميرم بر غمم خندان شود ور برنجم خاطر نازك برنجاند ز من
دوستان جان دادهام بهر دهانش بنگريد كو به چيزي مختصر چون باز ميماند ز من
صبر كن حافظ كه گر زين دست باشد درس غم عشق در هر گوشهاي افسانهاي خواند ز من
غزل ۴۰۲
نكتهاي دلكش بگويم خال آن مه رو ببين عقل و جان را بسته زنجير آن گيسو ببين
عيب دل كردم كه وحشي وضع و هرجايي مباش گفت چشم شيرگير و غنج آن آهو ببين
حلقه زلفش تماشاخانه باد صباست جان صد صاحب دل آن جا بسته يك مو ببين
عابدان آفتاب از دلبر ما غافلند اي ملامتگو خدا را رو مبين آن رو ببين
زلف دل دزدش صبا را بند بر گردن نهاد با هواداران ره رو حيله هندو ببين
اين كه من در جست و جوي او ز خود فارغ شدم كس نديدهست و نبيند مثلش از هر سو ببين
حافظ ار در گوشه محراب مينالد رواست اي نصيحتگو خدا را آن خم ابرو ببين
از مراد شاه منصور اي فلك سر برمتاب تيزي شمشير بنگر قوت بازو ببين
غزل ۴۰۳
شراب لعل كش و روي مه جبينان بين خلاف مذهب آنان جمال اينان بين
به زير دلق ملمع كمندها دارند درازدستي اين كوته آستينان بين
به خرمن دو جهان سر فرو نميآرند دماغ و كبر گدايان و خوشه چينان بين
بهاي نيم كرشمه هزار جان طلبند نياز اهل دل و ناز نازنينان بين
حقوق صحبت ما را به باد داد و برفت وفاي صحبت ياران و همنشينان بين
اسير عشق شدن چاره خلاص من است ضمير عاقبت انديش پيش بينان بين
كدورت از دل حافظ ببرد صحبت دوست صفاي همت پاكان و پاكدينان بين
غزل ۴۰۴
ميفكن بر صف رندان نظري بهتر از اين بر در ميكده مي كن گذري بهتر از اين
در حق من لبت اين لطف كه ميفرمايد سخت خوب است وليكن قدري بهتر از اين
آن كه فكرش گره از كار جهان بگشايد گو در اين كار بفرما نظري بهتر از اين
ناصحم گفت كه جز غم چه هنر دارد عشق برو اي خواجه عاقل هنري بهتر از اين
دل بدان رود گرامي چه كنم گر ندهم مادر دهر ندارد پسري بهتر از اين
من چو گويم كه قدح نوش و لب ساقي بوس بشنو از من كه نگويد دگري بهتر از اين
كلك حافظ شكرين ميوه نباتيست به چين كه در اين باغ نبيني ثمري بهتر از اين
غزل ۴۰۵
به جان پير خرابات و حق صحبت او كه نيست در سر من جز هواي خدمت او
بهشت اگر چه نه جاي گناهكاران است بيار باده كه مستظهرم به همت او
چراغ صاعقه آن سحاب روشن باد كه زد به خرمن ما آتش محبت او
بر آستانه ميخانه گر سري بيني مزن به پاي كه معلوم نيست نيت او
بيا كه دوش به مستي سروش عالم غيب نويد داد كه عام است فيض رحمت او
مكن به چشم حقارت نگاه در من مست كه نيست معصيت و زهد بي مشيت او
نميكند دل من ميل زهد و توبه ولي به نام خواجه بكوشيم و فر دولت او
مدام خرقه حافظ به باده در گرو است مگر ز خاك خرابات بود فطرت او
غزل ۴۰۶
گفتا برون شدي به تماشاي ماه نو از ماه ابروان منت شرم باد رو
عمريست تا دلت ز اسيران زلف ماست غافل ز حفظ جانب ياران خود مشو
مفروش عطر عقل به هندوي زلف ما كان جا هزار نافه مشكين به نيم جو
تخم وفا و مهر در اين كهنه كشته زار آن گه عيان شود كه بود موسم درو
ساقي بيار باده كه رمزي بگويمت از سر اختران كهن سير و ماه نو
شكل هلال هر سر مه ميدهد نشان از افسر سيامك و ترك كلاه زو
حافظ جناب پير مغان مامن وفاست درس حديث عشق بر او خوان و ز او شنو
غزل ۴۰۷
مزرع سبز فلك ديدم و داس مه نو يادم از كشته خويش آمد و هنگام درو
گفتم اي بخت بخفتيدي و خورشيد دميد گفت با اين همه از سابقه نوميد مشو
گر روي پاك و مجرد چو مسيحا به فلك از چراغ تو به خورشيد رسد صد پرتو
تكيه بر اختر شب دزد مكن كاين عيار تاج كاووس ببرد و كمر كيخسرو
گوشوار زر و لعل ار چه گران دارد گوش دور خوبي گذران است نصيحت بشنو
چشم بد دور ز خال تو كه در عرصه حسن بيدقي راند كه برد از مه و خورشيد گرو
آسمان گو مفروش اين عظمت كاندر عشق خرمن مه به جوي خوشه پروين به دو جو
آتش زهد و ريا خرمن دين خواهد سوخت حافظ اين خرقه پشمينه بينداز و برو
غزل ۴۰۸
اي آفتاب آينه دار جمال تو مشك سياه مجمره گردان خال تو
صحن سراي ديده بشستم ولي چه سود كاين گوشه نيست درخور خيل خيال تو
در اوج ناز و نعمتي اي پادشاه حسن يا رب مباد تا به قيامت زوال تو
مطبوعتر ز نقش تو صورت نبست باز طغرانويس ابروي مشكين مثال تو
در چين زلفش اي دل مسكين چگونهاي كشفته گفت باد صبا شرح حال تو
برخاست بوي گل ز در آشتي درآي اي نوبهار ما رخ فرخنده فال تو
تا آسمان ز حلقه به گوشان ما شود كو عشوهاي ز ابروي همچون هلال تو
تا پيش بخت بازروم تهنيت كنان كو مژدهاي ز مقدم عيد وصال تو
اين نقطه سياه كه آمد مدار نور عكسيست در حديقه بينش ز خال تو
در پيش شاه عرض كدامين جفا كنم شرح نيازمندي خود يا ملال تو
حافظ در اين كمند سر سركشان بسيست سوداي كج مپز كه نباشد مجال تو
غزل ۴۰۹
اي خونبهاي نافه چين خاك راه تو خورشيد سايه پرور طرف كلاه تو
نرگس كرشمه ميبرد از حد برون خرام اي من فداي شيوه چشم سياه تو
خونم بخور كه هيچ ملك با چنان جمال از دل نيايدش كه نويسد گناه تو
آرام و خواب خلق جهان را سبب تويي زان شد كنار ديده و دل تكيه گاه تو
با هر ستارهاي سر و كار است هر شبم از حسرت فروغ رخ همچو ماه تو
ياران همنشين همه از هم جدا شدند ماييم و آستانه دولت پناه تو
حافظ طمع مبر ز عنايت كه عاقبت آتش زند به خرمن غم دود آه تو
غزل ۴۱۰
اي قباي پادشاهي راست بر بالاي تو زينت تاج و نگين از گوهر والاي تو
آفتاب فتح را هر دم طلوعي ميدهد از كلاه خسروي رخسار مه سيماي تو
جلوه گاه طاير اقبال باشد هر كجا سايهاندازد هماي چتر گردون ساي تو
از رسوم شرع و حكمت با هزاران اختلاف نكتهاي هرگز نشد فوت از دل داناي تو
آب حيوانش ز منقار بلاغت ميچكد طوطي خوش لهجه يعني كلك شكرخاي تو
گر چه خورشيد فلك چشم و چراغ عالم است روشنايي بخش چشم اوست خاك پاي تو
آن چه اسكندر طلب كرد و ندادش روزگار جرعهاي بود از زلال جام جان افزاي تو
عرض حاجت در حريم حضرتت محتاج نيست راز كس مخفي نماند با فروغ راي تو
خسروا پيرانه سر حافظ جواني ميكند بر اميد عفو جان بخش گنه فرساي تو
غزل ۴۱۱
تاب بنفشه ميدهد طره مشك ساي تو پرده غنچه ميدرد خنده دلگشاي تو
اي گل خوش نسيم من بلبل خويش را مسوز كز سر صدق ميكند شب همه شب دعاي تو
من كه ملول گشتمي از نفس فرشتگان قال و مقال عالمي ميكشم از براي تو
دولت عشق بين كه چون از سر فقر و افتخار گوشه تاج سلطنت ميشكند گداي تو
خرقه زهد و جام مي گر چه نه درخور همند اين همه نقش ميزنم از جهت رضاي تو
شور شراب عشق تو آن نفسم رود ز سر كاين سر پرهوس شود خاك در سراي تو
شاهنشين چشم من تكيه گه خيال توست جاي دعاست شاه من بي تو مباد جاي تو
خوش چمنيست عارضت خاصه كه در بهار حسن حافظ خوش كلام شد مرغ سخنسراي تو
غزل ۴۱۲
مرا چشميست خون افشان ز دست آن كمان ابرو جهان بس فتنه خواهد ديد از آن چشم و از آن ابرو
غلام چشم آن تركم كه در خواب خوش مستي نگارين گلشنش روي است و مشكين سايبان ابرو
هلالي شد تنم زين غم كه با طغراي ابرويش كه باشد مه كه بنمايد ز طاق آسمان ابرو
رقيبان غافل و ما را از آن چشم و جبين هر دم هزاران گونه پيغام است و حاجب در ميان ابرو
روان گوشه گيران را جبينش طرفه گلزاريست كه بر طرف سمن زارش هميگردد چمان ابرو
دگر حور و پري را كس نگويد با چنين حسني كه اين را اين چنين چشم است و آن را آن چنان ابرو
تو كافردل نميبندي نقاب زلف و ميترسم كه محرابم بگرداند خم آن دلستان ابرو
اگر چه مرغ زيرك بود حافظ در هواداري به تير غمزه صيدش كرد چشم آن كمان ابرو
غزل ۴۱۳
خط عذار يار كه بگرفت ماه از او خوش حلقهايست ليك به در نيست راه از او
ابروي دوست گوشه محراب دولت است آن جا بمال چهره و حاجت بخواه از او
اي جرعه نوش مجلس جم سينه پاك دار كيينهايست جام جهان بين كه آه از او
كردار اهل صومعهام كرد مي پرست اين دود بين كه نامه من شد سياه از او
سلطان غم هر آن چه تواند بگو بكن من بردهام به باده فروشان پناه از او
ساقي چراغ مي به ره آفتاب دار گو برفروز مشعله صبحگاه از او
آبي به روزنامه اعمال ما فشان باشد توان سترد حروف گناه از او
حافظ كه ساز مطرب عشاق ساز كرد خالي مباد عرصه اين بزمگاه از او
آيا در اين خيال كه دارد گداي شهر روزي بود كه ياد كند پادشاه از او
غزل ۴۱۴
گلبن عيش ميدمد ساقي گلعذار كو باد بهار ميوزد باده خوشگوار كو
هر گل نو ز گلرخي ياد هميكند ولي گوش سخن شنو كجا ديده اعتبار كو
مجلس بزم عيش را غاليه مراد نيست اي دم صبح خوش نفس نافه زلف يار كو
حسن فروشي گلم نيست تحمل اي صبا دست زدم به خون دل بهر خدا نگار كو
شمع سحرگهي اگر لاف ز عارض تو زد خصم زبان دراز شد خنجر آبدار كو
گفت مگر ز لعل من بوسه نداري آرزو مردم از اين هوس ولي قدرت و اختيار كو
حافظ اگر چه در سخن خازن گنج حكمت است از غم روزگار دون طبع سخن گزار كو
غزل ۴۱۵
اي پيك راستان خبر يار ما بگو احوال گل به بلبل دستان سرا بگو
ما محرمان خلوت انسيم غم مخور با يار آشنا سخن آشنا بگو
برهم چو ميزد آن سر زلفين مشكبار با ما سر چه داشت ز بهر خدا بگو
هر كس كه گفت خاك در دوست توتياست گو اين سخن معاينه در چشم ما بگو
آن كس كه منع ما ز خرابات ميكند گو در حضور پير من اين ماجرا بگو
گر ديگرت بر آن در دولت گذر بود بعد از اداي خدمت و عرض دعا بگو
هر چند ما بديم تو ما را بدان مگير شاهانه ماجراي گناه گدا بگو
بر اين فقير نامه آن محتشم بخوان با اين گدا حكايت آن پادشا بگو
جانها ز دام زلف چو بر خاك ميفشاند بر آن غريب ما چه گذشت اي صبا بگو
جان پرور است قصه ارباب معرفت رمزي برو بپرس حديثي بيا بگو
حافظ گرت به مجلس او راه ميدهند مي نوش و ترك زرق ز بهر خدا بگو
غزل ۴۱۶
خنك نسيم معنبر شمامهاي دلخواه كه در هواي تو برخاست بامداد پگاه
دليل راه شو اي طاير خجسته لقا كه ديده آب شد از شوق خاك آن درگاه
به ياد شخص نزارم كه غرق خون دل است هلال را ز كنار افق كنيد نگاه
منم كه بي تو نفس ميكشم زهي خجلت مگر تو عفو كني ور نه چيست عذر گناه
ز دوستان تو آموخت در طريقت مهر سپيده دم كه صبا چاك زد شعار سياه
به عشق روي تو روزي كه از جهان بروم ز تربتم بدمد سرخ گل به جاي گياه
مده به خاطر نازك ملالت از من زود كه حافظ تو خود اين لحظه گفت بسم الله
غزل ۴۱۷
عيشم مدام است از لعل دلخواه كارم به كام است الحمدلله
اي بخت سركش تنگش به بر كش گه جام زر كش گه لعل دلخواه
ما را به رندي افسانه كردند پيران جاهل شيخان گمراه
از دست زاهد كرديم توبه و از فعل عابد استغفرالله
جانا چه گويم شرح فراقت چشمي و صد نم جاني و صد آه
كافر مبيناد اين غم كه ديدهست از قامتت سرو از عارضت ماه
شوق لبت برد از ياد حافظ درس شبانه ورد سحرگاه
غزل ۴۱۸
گر تيغ بارد در كوي آن ماه گردن نهاديم الحكم لله
آيين تقوا ما نيز دانيم ليكن چه چاره با بخت گمراه
ما شيخ و واعظ كمتر شناسيم يا جام باده يا قصه كوتاه
من رند و عاشق در موسم گل آن گاه توبه استغفرالله
مهر تو عكسي بر ما نيفكند آيينه رويا آه از دلت آه
الصبر مر و العمر فان يا ليت شعري حتام القاه
حافظ چه نالي گر وصل خواهي خون بايدت خورد در گاه و بيگاه
غزل ۴۱۹
وصال او ز عمر جاودان به خداوندا مرا آن ده كه آن به
به شمشيرم زد و با كس نگفتم كه راز دوست از دشمن نهان به
به داغ بندگي مردن بر اين در به جان او كه از ملك جهان به
خدا را از طبيب من بپرسيد كه آخر كي شود اين ناتوان به
گلي كان پايمال سرو ما گشت بود خاكش ز خون ارغوان به
به خلدم دعوت اي زاهد مفرما كه اين سيب زنخ زان بوستان به
دلا دايم گداي كوي او باش به حكم آن كه دولت جاودان به
جوانا سر متاب از پند پيران كه راي پير از بخت جوان به
شبي ميگفت چشم كس نديدهست ز مرواريد گوشم در جهان به
اگر چه زنده رود آب حيات است ولي شيراز ما از اصفهان به
سخن اندر دهان دوست شكر وليكن گفته حافظ از آن به
غزل ۴۲۰
ناگهان پرده برانداختهاي يعني چه مست از خانه برون تاختهاي يعني چه
زلف در دست صبا گوش به فرمان رقيب اين چنين با همه درساختهاي يعني چه
شاه خوباني و منظور گدايان شدهاي قدر اين مرتبه نشناختهاي يعني چه
نه سر زلف خود اول تو به دستم دادي بازم از پاي درانداختهاي يعني چه
سخنت رمز دهان گفت و كمر سر ميان و از ميان تيغ به ما آختهاي يعني چه
هر كس از مهره مهر تو به نقشي مشغول عاقبت با همه كج باختهاي يعني چه
حافظا در دل تنگت چو فرود آمد يار خانه از غير نپرداختهاي يعني چه
غزل ۴۲۱
در سراي مغان رفته بود و آب زده نشسته پير و صلايي به شيخ و شاب زده
سبوكشان همه در بندگيش بسته كمر ولي ز ترك كله چتر بر سحاب زده
شعاع جام و قدح نور ماه پوشيده عذار مغبچگان راه آفتاب زده
عروس بخت در آن حجله با هزاران ناز شكسته كسمه و بر برگ گل گلاب زده
گرفته ساغر عشرت فرشته رحمت ز جرعه بر رخ حور و پري گلاب زده
ز شور و عربده شاهدان شيرين كار شكر شكسته سمن ريخته رباب زده
سلام كردم و با من به روي خندان گفت كه اي خماركش مفلس شراب زده
كه اين كند كه تو كردي به ضعف همت و راي ز گنج خانه شده خيمه بر خراب زده
وصال دولت بيدار ترسمت ندهند كه خفتهاي تو در آغوش بخت خواب زده
بيا به ميكده حافظ كه بر تو عرضه كنم هزار صف ز دعاهاي مستجاب زده
فلك جنيبه كش شاه نصره الدين است بيا ببين ملكش دست در ركاب زده
خرد كه ملهم غيب است بهر كسب شرف ز بام عرش صدش بوسه بر جناب زده
غزل ۴۲۲
اي كه با سلسله زلف دراز آمدهاي فرصتت باد كه ديوانه نواز آمدهاي
ساعتي ناز مفرما و بگردان عادت چون به پرسيدن ارباب نياز آمدهاي
پيش بالاي تو ميرم چه به صلح و چه به جنگ چون به هر حال برازنده ناز آمدهاي
آب و آتش به هم آميختهاي از لب لعل چشم بد دور كه بس شعبده بازآمدهاي
آفرين بر دل نرم تو كه از بهر ثواب كشته غمزه خود را به نماز آمدهاي
زهد من با تو چه سنجد كه به يغماي دلم مست و آشفته به خلوتگه راز آمدهاي
گفت حافظ دگرت خرقه شراب آلودهست مگر از مذهب اين طايفه بازآمدهاي
غزل ۴۲۳
دوش رفتم به در ميكده خواب آلوده خرقه تردامن و سجاده شراب آلوده
آمد افسوس كنان مغبچه باده فروش گفت بيدار شو اي ره رو خواب آلوده
شست و شويي كن و آن گه به خرابات خرام تا نگردد ز تو اين دير خراب آلوده
به هواي لب شيرين پسران چند كني جوهر روح به ياقوت مذاب آلوده
به طهارت گذران منزل پيري و مكن خلعت شيب چو تشريف شباب آلوده
پاك و صافي شو و از چاه طبيعت به درآي كه صفايي ندهد آب تراب آلوده
گفتم اي جان جهان دفتر گل عيبي نيست كه شود فصل بهار از مي ناب آلوده
آشنايان ره عشق در اين بحر عميق غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده
گفت حافظ لغز و نكته به ياران مفروش آه از اين لطف به انواع عتاب آلوده
غزل ۴۲۴
از من جدا مشو كه توام نور ديدهاي آرام جان و مونس قلب رميدهاي
از دامن تو دست ندارند عاشقان پيراهن صبوري ايشان دريدهاي
از چشم بخت خويش مبادت گزند از آنك در دلبري به غايت خوبي رسيدهاي
منعم مكن ز عشق وي اي مفتي زمان معذور دارمت كه تو او را نديدهاي
آن سرزنش كه كرد تو را دوست حافظا بيش از گليم خويش مگر پا كشيدهاي
غزل ۴۲۵
دامن كشان هميشد در شرب زركشيده صد ماه رو ز رشكش جيب قصب دريده
از تاب آتش مي بر گرد عارضش خوي چون قطرههاي شبنم بر برگ گل چكيده
لفظي فصيح شيرين قدي بلند چابك رويي لطيف زيبا چشمي خوش كشيده
ياقوت جان فزايش از آب لطف زاده شمشاد خوش خرامش در ناز پروريده
آن لعل دلكشش بين وان خنده دل آشوب وان رفتن خوشش بين وان گام آرميده
آن آهوي سيه چشم از دام ما برون شد ياران چه چاره سازم با اين دل رميده
زنهار تا تواني اهل نظر ميازار دنيا وفا ندارد اي نور هر دو ديده
تا كي كشم عتيبت از چشم دلفريبت روزي كرشمهاي كن اي يار برگزيده
گر خاطر شريفت رنجيده شد ز حافظ بازآ كه توبه كرديم از گفته و شنيده
بس شكر بازگويم در بندگي خواجه گر اوفتد به دستم آن ميوه رسيده
غزل ۴۲۶
از خون دل نوشتم نزديك دوست نامه اني رايت دهرا من هجرك القيامه
دارم من از فراقش در ديده صد علامت ليست دموع عيني هذا لنا العلامه
هر چند كزمودم از وي نبود سودم من جرب المجرب حلت به الندامه
پرسيدم از طبيبي احوال دوست گفتا في بعدها عذاب في قربها السلامه
گفتم ملامت آيد گر گرد دوست گردم و الله ما راينا حبا بلا ملامه
حافظ چو طالب آمد جامي به جان شيرين حتي يذوق منه كاسا من الكرامه
غزل ۴۲۷
چراغ روي تو را شمع گشت پروانه مرا ز حال تو با حال خويش پروا نه
خرد كه قيد مجانين عشق ميفرمود به بوي سنبل زلف تو گشت ديوانه
به بوي زلف تو گر جان به باد رفت چه شد هزار جان گرامي فداي جانانه
من رميده ز غيرت ز پا فتادم دوش نگار خويش چو ديدم به دست بيگانه
چه نقشهها كه برانگيختيم و سود نداشت فسون ما بر او گشته است افسانه
بر آتش رخ زيباي او به جاي سپند به غير خال سياهش كه ديد به دانه
به مژده جان به صبا داد شمع در نفسي ز شمع روي تواش چون رسيد پروانه
مرا به دور لب دوست هست پيماني كه بر زبان نبرم جز حديث پيمانه
حديث مدرسه و خانقه مگوي كه باز فتاد در سر حافظ هواي ميخانه
غزل ۴۲۸
سحرگاهان كه مخمور شبانه گرفتم باده با چنگ و چغانه
نهادم عقل را ره توشه از مي ز شهر هستيش كردم روانه
نگار مي فروشم عشوهاي داد كه ايمن گشتم از مكر زمانه
ز ساقي كمان ابرو شنيدم كه اي تير ملامت را نشانه
نبندي زان ميان طرفي كمروار اگر خود را ببيني در ميانه
برو اين دام بر مرغي دگر نه كه عنقا را بلند است آشيانه
كه بندد طرف وصل از حسن شاهي كه با خود عشق بازد جاودانه
نديم و مطرب و ساقي همه اوست خيال آب و گل در ره بهانه
بده كشتي مي تا خوش برانيم از اين درياي ناپيداكرانه
وجود ما معماييست حافظ كه تحقيقش فسون است و فسانه
غزل ۴۲۹
ساقي بيا كه شد قدح لاله پر ز مي طامات تا به چند و خرافات تا به كي
بگذر ز كبر و ناز كه ديدهست روزگار چين قباي قيصر و طرف كلاه كي
هشيار شو كه مرغ چمن مست گشت هان بيدار شو كه خواب عدم در پي است هي
خوش نازكانه ميچمي اي شاخ نوبهار كشفتگي مبادت از آشوب باد دي
بر مهر چرخ و شيوه او اعتماد نيست اي واي بر كسي كه شد ايمن ز مكر وي
فردا شراب كوثر و حور از براي ماست و امروز نيز ساقي مه روي و جام مي
باد صبا ز عهد صبي ياد ميدهد جان دارويي كه غم ببرد درده اي صبي
حشمت مبين و سلطنت گل كه بسپرد فراش باد هر ورقش را به زير پي
درده به ياد حاتم طي جام يك مني تا نامه سياه بخيلان كنيم طي
زان مي كه داد حسن و لطافت به ارغوان بيرون فكند لطف مزاج از رخش به خوي
مسند به باغ بر كه به خدمت چو بندگان استاده است سرو و كمر بسته است ني
حافظ حديث سحرفريب خوشت رسيد تا حد مصر و چين و به اطراف روم و ري
غزل ۴۳۰
به صوت بلبل و قمري اگر ننوشي مي علاج كي كنمت آخرالدواY الكي
ذخيرهاي بنه از رنگ و بوي فصل بهار كه ميرسند ز پي رهزنان بهمن و دي
چو گل نقاب برافكند و مرغ زد هوهو منه ز دست پياله چه ميكني هي هي
شكوه سلطنت و حسن كي ثباتي داد ز تخت جم سخني مانده است و افسر كي
خزينه داري ميراث خوارگان كفر است به قول مطرب و ساقي به فتوي دف و ني
زمانه هيچ نبخشد كه بازنستاند مجو ز سفله مروت كه شيه لا شي
نوشتهاند بر ايوان جنه الماوي كه هر كه عشوه دنيي خريد واي به وي
سخا نماند سخن طي كنم شراب كجاست بده به شادي روح و روان حاتم طي
بخيل بوي خدا نشنود بيا حافظ پياله گير و كرم ورز و الضمان علي
غزل ۴۳۱
لبش ميبوسم و در ميكشم مي به آب زندگاني بردهام پي
نه رازش ميتوانم گفت با كس نه كس را ميتوانم ديد با وي
لبش ميبوسد و خون ميخورد جام رخش ميبيند و گل ميكند خوي
بده جام مي و از جم مكن ياد كه ميداند كه جم كي بود و كي كي
بزن در پرده چنگ اي ماه مطرب رگش بخراش تا بخروشم از وي
گل از خلوت به باغ آورد مسند بساط زهد همچون غنچه كن طي
چو چشمش مست را مخمور مگذار به ياد لعلش اي ساقي بده مي
نجويد جان از آن قالب جدايي كه باشد خون جامش در رگ و پي
زبانت دركش اي حافظ زماني حديث بي زبانان بشنو از ني
غزل ۴۳۲
مخمور جام عشقم ساقي بده شرابي پر كن قدح كه بي مي مجلس ندارد آبي
وصف رخ چو ماهش در پرده راست نايد مطرب بزن نوايي ساقي بده شرابي
شد حلقه قامت من تا بعد از اين رقيبت زين در دگر نراند ما را به هيچ بابي
در انتظار رويت ما و اميدواري در عشوه وصالت ما و خيال و خوابي
مخمور آن دو چشمم آيا كجاست جامي بيمار آن دو لعلم آخر كم از جوابي
حافظ چه مينهي دل تو در خيال خوبان كي تشنه سير گردد از لمعه سرابي
غزل ۴۳۳
اي كه بر ماه از خط مشكين نقاب انداختي لطف كردي سايهاي بر آفتاب انداختي
تا چه خواهد كرد با ما آب و رنگ عارضت حاليا نيرنگ نقشي خوش بر آب انداختي
گوي خوبي بردي از خوبان خلخ شاد باش جام كيخسرو طلب كافراسياب انداختي
هر كسي با شمع رخسارت به وجهي عشق باخت زان ميان پروانه را در اضطراب انداختي
گنج عشق خود نهادي در دل ويران ما سايه دولت بر اين كنج خراب انداختي
زينهار از آب آن عارض كه شيران را از آن تشنه لب كردي و گردان را در آب انداختي
خواب بيداران ببستي وان گه از نقش خيال تهمتي بر شب روان خيل خواب انداختي
پرده از رخ برفكندي يك نظر در جلوه گاه و از حيا حور و پري را در حجاب انداختي
باده نوش از جام عالم بين كه بر اورنگ جم شاهد مقصود را از رخ نقاب انداختي
از فريب نرگس مخمور و لعل مي پرست حافظ خلوت نشين را در شراب انداختي
و از براي صيد دل در گردنم زنجير زلف چون كمند خسرو مالك رقاب انداختي
داور دارا شكوهاي آن كه تاج آفتاب از سر تعظيم بر خاك جناب انداختي
نصره الدين شاه يحيي آن كه خصم ملك را از دم شمشير چون آتش در آب انداختي
غزل ۴۳۴
اي دل مباش يك دم خالي ز عشق و مستي وان گه برو كه رستي از نيستي و هستي
گر جان به تن ببيني مشغول كار او شو هر قبلهاي كه بيني بهتر ز خودپرستي
با ضعف و ناتواني همچون نسيم خوش باش بيماري اندر اين ره بهتر ز تندرستي
در مذهب طريقت خامي نشان كفر است آري طريق دولت چالاكي است و چستي
تا فضل و عقل بيني بيمعرفت نشيني يك نكتهات بگويم خود را مبين كه رستي
در آستان جانان از آسمان مينديش كز اوج سربلندي افتي به خاك پستي
خار ار چه جان بكاهد گل عذر آن بخواهد سهل است تلخي مي در جنب ذوق مستي
صوفي پياله پيما حافظ قرابه پرهيز اي كوته آستينان تا كي درازدستي
غزل ۴۳۵
با مدعي مگوييد اسرار عشق و مستي تا بيخبر بميرد در درد خودپرستي
عاشق شو ار نه روزي كار جهان سر آيد ناخوانده نقش مقصود از كارگاه هستي
دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم با كافران چه كارت گر بت نميپرستي
سلطان من خدا را زلفت شكست ما را تا كي كند سياهي چندين درازدستي
در گوشه سلامت مستور چون توان بود تا نرگس تو با ما گويد رموز مستي
آن روز ديده بودم اين فتنهها كه برخاست كز سركشي زماني با ما نمينشستي
عشقت به دست طوفان خواهد سپرد حافظ چون برق از اين كشاكش پنداشتي كه جستي
غزل ۴۳۶
آن غاليه خط گر سوي ما نامه نوشتي گردون ورق هستي ما درننوشتي
هر چند كه هجران ثمر وصل برآرد دهقان جهان كاش كه اين تخم نكشتي
آمرزش نقد است كسي را كه در اين جا ياريست چو حوري و سرايي چو بهشتي
در مصطبه عشق تنعم نتوان كرد چون بالش زر نيست بسازيم به خشتي
مفروش به باغ ارم و نخوت شداد يك شيشه مي و نوش لبي و لب كشتي
تا كي غم دنياي دني اي دل دانا حيف است ز خوبي كه شود عاشق زشتي
آلودگي خرقه خرابي جهان است كو راهروي اهل دلي پاك سرشتي
از دست چرا هشت سر زلف تو حافظ تقدير چنين بود چه كردي كه نهشتي
غزل ۴۳۷
اي قصه بهشت ز كويت حكايتي شرح جمال حور ز رويت روايتي
انفاس عيسي از لب لعلت لطيفهاي آب خضر ز نوش لبانت كنايتي
هر پاره از دل من و از غصه قصهاي هر سطري از خصال تو و از رحمت آيتي
كي عطرساي مجلس روحانيان شدي گل را اگر نه بوي تو كردي رعايتي
در آرزوي خاك در يار سوختيم ياد آور اي صبا كه نكردي حمايتي
اي دل به هرزه دانش و عمرت به باد رفت صد مايه داشتي و نكردي كفايتي
بوي دل كباب من آفاق را گرفت اين آتش درون بكند هم سرايتي
در آتش ار خيال رخش دست ميدهد ساقي بيا كه نيست ز دوزخ شكايتي
داني مراد حافظ از اين درد و غصه چيست از تو كرشمهاي و ز خسرو عنايتي
غزل ۴۳۸
سبت سلمي بصدغيها فادي و روحي كل يوم لي ينادي
نگارا بر من بيدل ببخشاي و واصلني علي رغم الاعادي
حبيبا در غم سوداي عشقت توكلنا علي رب العباد
امن انكرتني عن عشق سلمي تزاول آن روي نهكو بوادي
كه همچون مت به بوتن دل و اي ره غريق العشق في بحر الوداد
به پي ماچان غرامت بسپريمن غرت يك وي روشتي از امادي
غم اين دل بواتت خورد ناچار و غر نه او بني آنچت نشادي
دل حافظ شد اندر چين زلفت بليل مظلم و الله هادي
غزل ۴۳۹
ديدم به خواب دوش كه ماهي برآمدي كز عكس روي او شب هجران سر آمدي
تعبير رفت يار سفركرده ميرسد اي كاج هر چه زودتر از در درآمدي
ذكرش به خير ساقي فرخنده فال من كز در مدام با قدح و ساغر آمدي
خوش بودي ار به خواب بديدي ديار خويش تا ياد صحبتش سوي ما رهبر آمدي
فيض ازل به زور و زر ار آمدي به دست آب خضر نصيبه اسكندر آمدي
آن عهد ياد باد كه از بام و در مرا هر دم پيام يار و خط دلبر آمدي
كي يافتي رقيب تو چندين مجال ظلم مظلومي ار شبي به در داور آمدي
خامان ره نرفته چه دانند ذوق عشق دريادلي بجوي دليري سرآمدي
آن كو تو را به سنگ دلي كرد رهنمون اي كاشكي كه پاش به سنگي برآمدي
گر ديگري به شيوه حافظ زدي رقم مقبول طبع شاه هنرپرور آمدي
غزل ۴۴۰
سحر با باد ميگفتم حديث آرزومندي خطاب آمد كه واثق شو به الطاف خداوندي
دعاي صبح و آه شب كليد گنج مقصود است بدين راه و روش ميرو كه با دلدار پيوندي
قلم را آن زبان نبود كه سر عشق گويد باز وراي حد تقرير است شرح آرزومندي
الا اي يوسف مصري كه كردت سلطنت مغرور پدر را بازپرس آخر كجا شد مهر فرزندي
جهان پير رعنا را ترحم در جبلت نيست ز مهر او چه ميپرسي در او همت چه ميبندي
همايي چون تو عالي قدر حرص استخوان تا كي دريغ آن سايه همت كه بر نااهل افكندي
در اين بازار اگر سوديست با درويش خرسند است خدايا منعمم گردان به درويشي و خرسندي
به شعر حافظ شيراز ميرقصند و مينازند سيه چشمان كشميري و تركان سمرقندي
غزل ۴۴۱
چه بودي ار دل آن ماه مهربان بودي كه حال ما نه چنين بودي ار چنان بودي
بگفتمي كه چه ارزد نسيم طره دوست گرم به هر سر مويي هزار جان بودي
برات خوشدلي ما چه كم شدي يا رب گرش نشان امان از بد زمان بودي
گرم زمانه سرافراز داشتي و عزيز سرير عزتم آن خاك آستان بودي
ز پرده كاش برون آمدي چو قطره اشك كه بر دو ديده ما حكم او روان بودي
اگر نه دايره عشق راه بربستي چو نقطه حافظ سرگشته در ميان بودي
غزل ۴۴۲
به جان او كه گرم دسترس به جان بودي كمينه پيشكش بندگانش آن بودي
بگفتمي كه بها چيست خاك پايش را اگر حيات گران مايه جاودان بودي
به بندگي قدش سرو معترف گشتي گرش چو سوسن آزاده ده زبان بودي
به خواب نيز نميبينمش چه جاي وصال چو اين نبود و نديديم باري آن بودي
اگر دلم نشدي پايبند طره او كي اش قرار در اين تيره خاكدان بودي
به رخ چو مهر فلك بينظير آفاق است به دل دريغ كه يك ذره مهربان بودي
درآمدي ز درم كاشكي چو لمعه نور كه بر دو ديده ما حكم او روان بودي
ز پرده ناله حافظ برون كي افتادي اگر نه همدم مرغان صبح خوان بودي
غزل ۴۴۳
چو سرو اگر بخرامي دمي به گلزاري خورد ز غيرت روي تو هر گلي خاري
ز كفر زلف تو هر حلقهاي و آشوبي ز سحر چشم تو هر گوشهاي و بيماري
مرو چو بخت من اي چشم مست يار به خواب كه در پي است ز هر سويت آه بيداري
نثار خاك رهت نقد جان من هر چند كه نيست نقد روان را بر تو مقداري
دلا هميشه مزن لاف زلف دلبندان چو تيره راي شوي كي گشايدت كاري
سرم برفت و زماني به سر نرفت اين كار دلم گرفت و نبودت غم گرفتاري
چو نقطه گفتمش اندر ميان دايره آي به خنده گفت كه اي حافظ اين چه پرگاري
غزل ۴۴۴
شهريست پرظريفان و از هر طرف نگاري ياران صلاي عشق است گر ميكنيد كاري
چشم فلك نبيند زين طرفهتر جواني در دست كس نيفتد زين خوبتر نگاري
هرگز كه ديده باشد جسمي ز جان مركب بر دامنش مبادا زين خاكيان غباري
چون من شكستهاي را از پيش خود چه راني كم غايت توقع بوسيست يا كناري
مي بيغش است درياب وقتي خوش است بشتاب سال دگر كه دارد اميد نوبهاري
در بوستان حريفان مانند لاله و گل هر يك گرفته جامي بر ياد روي ياري
چون اين گره گشايم وين راز چون نمايم دردي و سخت دردي كاري و صعب كاري
هر تار موي حافظ در دست زلف شوخي مشكل توان نشستن در اين چنين دياري
غزل ۴۴۵
تو را كه هر چه مراد است در جهان داري چه غم ز حال ضعيفان ناتوان داري
بخواه جان و دل از بنده و روان بستان كه حكم بر سر آزادگان روان داري
ميان نداري و دارم عجب كه هر ساعت ميان مجمع خوبان كني ميانداري
بياض روي تو را نيست نقش درخور از آنك سوادي از خط مشكين بر ارغوان داري
بنوش مي كه سبكروحي و لطيف مدام علي الخصوص در آن دم كه سر گران داري
مكن عتاب از اين بيش و جور بر دل ما مكن هر آن چه تواني كه جاي آن داري
به اختيارت اگر صد هزار تير جفاست به قصد جان من خسته در كمان داري
بكش جفاي رقيبان مدام و جور حسود كه سهل باشد اگر يار مهربان داري
به وصل دوست گرت دست ميدهد يك دم برو كه هر چه مراد است در جهان داري
چو گل به دامن از اين باغ ميبري حافظ چه غم ز ناله و فرياد باغبان داري
غزل ۴۴۶
صبا تو نكهت آن زلف مشك بو داري به يادگار بماني كه بوي او داري
دلم كه گوهر اسرار حسن و عشق در اوست توان به دست تو دادن گرش نكو داري
در آن شمايل مطبوع هيچ نتوان گفت جز اين قدر كه رقيبان تندخو داري
نواي بلبلت اي گل كجا پسند افتد كه گوش و هوش به مرغان هرزه گو داري
به جرعه تو سرم مست گشت نوشت باد خود از كدام خم است اين كه در سبو داري
به سركشي خود اي سرو جويبار مناز كه گر بدو رسي از شرم سر فروداري
دم از ممالك خوبي چو آفتاب زدن تو را رسد كه غلامان ماه رو داري
قباي حسن فروشي تو را برازد و بس كه همچو گل همه آيين رنگ و بو داري
ز كنج صومعه حافظ مجوي گوهر عشق قدم برون نه اگر ميل جست و جو داري
غزل ۴۴۷
بيا با ما مورز اين كينه داري كه حق صحبت ديرينه داري
نصيحت گوش كن كاين در بسي به از آن گوهر كه در گنجينه داري
وليكن كي نمايي رخ به رندان تو كز خورشيد و مه آيينه داري
بد رندان مگو اي شيخ و هش دار كه با حكم خدايي كينه داري
نميترسي ز آه آتشينم تو داني خرقه پشمينه داري
به فرياد خمار مفلسان رس خدا را گر ميدوشينه داري
نديدم خوشتر از شعر تو حافظ به قرآني كه اندر سينه داري
غزل ۴۴۸
اي كه در كوي خرابات مقامي داري جم وقت خودي ار دست به جامي داري
اي كه با زلف و رخ يار گذاري شب و روز فرصتت باد كه خوش صبحي و شامي داري
اي صبا سوختگان بر سر ره منتظرند گر از آن يار سفركرده پيامي داري
خال سرسبز تو خوش دانه عيشيست ولي بر كنار چمنش وه كه چه دامي داري
بوي جان از لب خندان قدح ميشنوم بشنو اي خواجه اگر زان كه مشامي داري
چون به هنگام وفا هيچ ثباتيت نبود ميكنم شكر كه بر جور دوامي داري
نام نيك ار طلبد از تو غريبي چه شود تويي امروز در اين شهر كه نامي داري
بس دعاي سحرت مونس جان خواهد بود تو كه چون حافظ شبخيز غلامي داري
غزل ۴۴۹
اي كه مهجوري عشاق روا ميداري عاشقان را ز بر خويش جدا ميداري
تشنه باديه را هم به زلالي درياب به اميدي كه در اين ره به خدا ميداري
دل ببردي و بحل كردمت اي جان ليكن به از اين دار نگاهش كه مرا ميداري
ساغر ما كه حريفان دگر مينوشند ما تحمل نكنيم ار تو روا ميداري
اي مگس حضرت سيمرغ نه جولانگه توست عرض خود ميبري و زحمت ما ميداري
تو به تقصير خود افتادي از اين در محروم از كه مينالي و فرياد چرا ميداري
حافظ از پادشهان پايه به خدمت طلبند سعي نابرده چه اميد عطا ميداري
غزل ۴۵۰
روزگاريست كه ما را نگران ميداري مخلصان را نه به وضع دگران ميداري
گوشه چشم رضايي به منت باز نشد اين چنين عزت صاحب نظران ميداري
ساعد آن به كه بپوشي تو چو از بهر نگار دست در خون دل پرهنران ميداري
نه گل از دست غمت رست و نه بلبل در باغ همه را نعره زنان جامه دران ميداري
اي كه در دلق ملمع طلبي نقد حضور چشم سري عجب از بيخبران ميداري
چون تويي نرگس باغ نظر اي چشم و چراغ سر چرا بر من دلخسته گران ميداري
گوهر جام جم از كان جهاني دگر است تو تمنا ز گل كوزه گران ميداري
پدر تجربه اي دل تويي آخر ز چه روي طمع مهر و وفا زين پسران ميداري
كيسه سيم و زرت پاك ببايد پرداخت اين طمعها كه تو از سيمبران ميداري
گر چه رندي و خرابي گنه ماست ولي عاشقي گفت كه تو بنده بر آن ميداري
مگذران روز سلامت به ملامت حافظ چه توقع ز جهان گذران ميداري
غزل ۴۵۱
خوش كرد ياوري فلكت روز داوري تا شكر چون كني و چه شكرانه آوري
آن كس كه اوفتاد خدايش گرفت دست گو بر تو باد تا غم افتادگان خوري
در كوي عشق شوكت شاهي نميخرند اقرار بندگي كن و اظهار چاكري
ساقي به مژدگاني عيش از درم درآي تا يك دم از دلم غم دنيا به دربري
در شاهراه جاه و بزرگي خطر بسيست آن به كز اين گريوه سبكبار بگذري
سلطان و فكر لشكر و سوداي تاج و گنج درويش و امن خاطر و كنج قلندري
يك حرف صوفيانه بگويم اجازت است اي نور ديده صلح به از جنگ و داوري
نيل مراد بر حسب فكر و همت است از شاه نذر خير و ز توفيق ياوري
حافظ غبار فقر و قناعت ز رخ مشوي كاين خاك بهتر از عمل كيمياگري
غزل ۴۵۲
طفيل هستي عشقند آدمي و پري ارادتي بنما تا سعادتي ببري
بكوش خواجه و از عشق بينصيب مباش كه بنده را نخرد كس به عيب بيهنري
مي صبوح و شكرخواب صبحدم تا چند به عذر نيم شبي كوش و گريه سحري
تو خود چه لعبتي اي شهسوار شيرين كار كه در برابر چشمي و غايب از نظري
هزار جان مقدس بسوخت زين غيرت كه هر صباح و مسا شمع مجلس دگري
ز من به حضرت آصف كه ميبرد پيغام كه ياد گير دو مصرع ز من به نظم دري
بيا كه وضع جهان را چنان كه من ديدم گر امتحان بكني مي خوري و غم نخوري
كلاه سروريت كج مباد بر سر حسن كه زيب بخت و سزاوار ملك و تاج سري
به بوي زلف و رخت ميروند و ميآيند صبا به غاليه سايي و گل به جلوه گري
چو مستعد نظر نيستي وصال مجوي كه جام جم نكند سود وقت بيبصري
دعاي گوشه نشينان بلا بگرداند چرا به گوشه چشمي به ما نمينگري
بيا و سلطنت از ما بخر به مايه حسن و از اين معامله غافل مشو كه حيف خوري
طريق عشق طريقي عجب خطرناك است نعوذبالله اگر ره به مقصدي نبري
به يمن همت حافظ اميد هست كه باز اري اسامر ليلاي ليله القمر
غزل ۴۵۳
اي كه دايم به خويش مغروري گر تو را عشق نيست معذوري
گرد ديوانگان عشق مگرد كه به عقل عقيله مشهوري
مستي عشق نيست در سر تو رو كه تو مست آب انگوري
روي زرد است و آه دردآلود عاشقان را دواي رنجوري
بگذر از نام و ننگ خود حافظ ساغر ميطلب كه مخموري
غزل ۴۵۴
ز كوي يار ميآيد نسيم باد نوروزي از اين باد ار مدد خواهي چراغ دل برافروزي
چو گل گر خردهاي داري خدا را صرف عشرت كن كه قارون را غلطها داد سوداي زراندوزي
ز جام گل دگر بلبل چنان مست مي لعل است كه زد بر چرخ فيروزه صفير تخت فيروزي
به صحرا رو كه از دامن غبار غم بيفشاني به گلزار آي كز بلبل غزل گفتن بياموزي
چو امكان خلود اي دل در اين فيروزه ايوان نيست مجال عيش فرصت دان به فيروزي و بهروزي
طريق كام بخشي چيست ترك كام خود كردن كلاه سروري آن است كز اين ترك بردوزي
سخن در پرده ميگويم چو گل از غنچه بيرون آي كه بيش از پنج روزي نيست حكم مير نوروزي
ندانم نوحه قمري به طرف جويباران چيست مگر او نيز همچون من غمي دارد شبانروزي
مياي دارم چو جان صافي و صوفي ميكند عيبش خدايا هيچ عاقل را مبادا بخت بد روزي
جدا شد يار شيرينت كنون تنها نشين اي شمع كه حكم آسمان اين است اگر سازي و گر سوزي
به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم بيا ساقي كه جاهل را هنيتر ميرسد روزي
مي اندر مجلس آصف به نوروز جلالي نوش كه بخشد جرعه جامت جهان را ساز نوروزي
نه حافظ ميكند تنها دعاي خواجه تورانشاه ز مدح آصفي خواهد جهان عيدي و نوروزي
جنابش پارسايان راست محراب دل و ديده جبينش صبح خيزان راست روز فتح و فيروزي
غزل ۴۵۵
عمر بگذشت به بيحاصلي و بوالهوسي اي پسر جام ميام ده كه به پيري برسي
چه شكرهاست در اين شهر كه قانع شدهاند شاهبازان طريقت به مقام مگسي
دوش در خيل غلامان درش ميرفتم گفت اي عاشق بيچاره تو باري چه كسي
با دل خون شده چون نافه خوشش بايد بود هر كه مشهور جهان گشت به مشكين نفسي
لمع البرق من الطور و آنست به فلعلي لك آت بشهاب قبس
كاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيش وه كه بس بيخبر از غلغل چندين جرسي
بال بگشا و صفير از شجر طوبي زن حيف باشد چو تو مرغي كه اسير قفسي
تا چو مجمر نفسي دامن جانان گيرم جان نهاديم بر آتش ز پي خوش نفسي
چند پويد به هواي تو ز هر سو حافظ يسر الله طريقا بك يا ملتمسي
غزل ۴۵۶
نوبهار است در آن كوش كه خوشدل باشي كه بسي گل بدمد باز و تو در گل باشي
من نگويم كه كنون با كه نشين و چه بنوش كه تو خود داني اگر زيرك و عاقل باشي
چنگ در پرده همين ميدهدت پند ولي وعظت آن گاه كند سود كه قابل باشي
در چمن هر ورقي دفتر حالي دگر است حيف باشد كه ز كار همه غافل باشي
نقد عمرت ببرد غصه دنيا به گزاف گر شب و روز در اين قصه مشكل باشي
گر چه راهيست پر از بيم ز ما تا بر دوست رفتن آسان بود ار واقف منزل باشي
حافظا گر مدد از بخت بلندت باشد صيد آن شاهد مطبوع شمايل باشي
غزل ۴۵۷
هزار جهد بكردم كه يار من باشي مرادبخش دل بيقرار من باشي
چراغ ديده شب زنده دار من گردي انيس خاطر اميدوار من باشي
چو خسروان ملاحت به بندگان نازند تو در ميانه خداوندگار من باشي
از آن عقيق كه خونين دلم ز عشوه او اگر كنم گلهاي غمگسار من باشي
در آن چمن كه بتان دست عاشقان گيرند گرت ز دست برآيد نگار من باشي
شبي به كلبه احزان عاشقان آيي دمي انيس دل سوكوار من باشي
شود غزاله خورشيد صيد لاغر من گر آهويي چو تو يك دم شكار من باشي
سه بوسه كز دو لبت كردهاي وظيفه من اگر ادا نكني قرض دار من باشي
من اين مراد ببينم به خود كه نيم شبي به جاي اشك روان در كنار من باشي
من ار چه حافظ شهرم جوي نميارزم مگر تو از كرم خويش يار من باشي
غزل ۴۵۸
اي دل آن دم كه خراب از مي گلگون باشي بي زر و گنج به صد حشمت قارون باشي
در مقامي كه صدارت به فقيران بخشند چشم دارم كه به جاه از همه افزون باشي
در ره منزل ليلي كه خطرهاست در آن شرط اول قدم آن است كه مجنون باشي
نقطه عشق نمودم به تو هان سهو مكن ور نه چون بنگري از دايره بيرون باشي
كاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيش كي روي ره ز كه پرسي چه كني چون باشي
تاج شاهي طلبي گوهر ذاتي بنماي ور خود از تخمه جمشيد و فريدون باشي
ساغري نوش كن و جرعه بر افلاك فشان چند و چند از غم ايام جگرخون باشي
حافظ از فقر مكن ناله كه گر شعر اين است هيچ خوشدل نپسندد كه تو محزون باشي
غزل ۴۵۹
زين خوش رقم كه بر گل رخسار ميكشي خط بر صحيفه گل و گلزار ميكشي
اشك حرم نشين نهانخانه مرا زان سوي هفت پرده به بازار ميكشي
كاهل روي چو باد صبا را به بوي زلف هر دم به قيد سلسله در كار ميكشي
هر دم به ياد آن لب ميگون و چشم مست از خلوتم به خانه خمار ميكشي
گفتي سر تو بسته فتراك ما شود سهل است اگر تو زحمت اين بار ميكشي
با چشم و ابروي تو چه تدبير دل كنم وه زين كمان كه بر من بيمار ميكشي
بازآ كه چشم بد ز رخت دفع ميكند اي تازه گل كه دامن از اين خار ميكشي
حافظ دگر چه ميطلبي از نعيم دهر مي ميخوري و طره دلدار ميكشي
غزل ۴۶۰
سليمي منذ حلت بالعراق الاقي من نواها ما الاقي
الا اي ساروان منزل دوست الي ركبانكم طال اشتياقي
خرد در زنده رود انداز و مي نوش به گلبانگ جوانان عراقي
ربيع العمر في مرعي حماكم حماك الله يا عهد التلاقي
بيا ساقي بده رطل گرانم سقاك الله من كاس دهاق
جواني باز ميآرد به يادم سماع چنگ و دست افشان ساقي
مي باقي بده تا مست و خوشدل به ياران برفشانم عمر باقي
درونم خون شد از ناديدن دوست الا تعسا لايام الفراق
دموعي بعدكم لا تحقروها فكم بحر عميق من سواقي
دمي با نيكخواهان متفق باش غنيمت دان امور اتفاقي
بساز اي مطرب خوشخوان خوشگو به شعر فارسي صوت عراقي
عروسي بس خوشي اي دختر رز ولي گه گه سزاوار طلاقي
مسيحاي مجرد را برازد كه با خورشيد سازد هم وثاقي
وصال دوستان روزي ما نيست بخوان حافظ غزلهاي فراقي
غزل ۴۶۱
كتبت قصه شوقي و مدمعي باكي بيا كه بي تو به جان آمدم ز غمناكي
بسا كه گفتهام از شوق با دو ديده خود ايا منازل سلمي فاين سلماك
عجيب واقعهاي و غريب حادثهاي انا اصطبرت قتيلا و قاتلي شاكي
كه را رسد كه كند عيب دامن پاكت كه همچو قطره كه بر برگ گل چكد پاكي
ز خاك پاي تو داد آب روي لاله و گل چو كلك صنع رقم زد به آبي و خاكي
صبا عبيرفشان گشت ساقيا برخيز و هات شمسه كرم مطيب زاكي
دع التكاسل تغنم فقد جري مثل كه زاد راهروان چستي است و چالاكي
اثر نماند ز من بي شمايلت آري اري مثر محياي من محياك
ز وصف حسن تو حافظ چگونه نطق زند كه همچو صنع خدايي وراي ادراكي
غزل ۴۶۲
يا مبسما يحاكي درجا من اللالي يا رب چه درخور آمد گردش خط هلالي
حالي خيال وصلت خوش ميدهد فريبم تا خود چه نقش بازد اين صورت خيالي
مي ده كه گر چه گشتم نامه سياه عالم نوميد كي توان بود از لطف لايزالي
ساقي بيار جامي و از خلوتم برون كش تا در به در بگردم قلاش و لاابالي
از چار چيز مگذر گر عاقلي و زيرك امن و شراب بيغش معشوق و جاي خالي
چون نيست نقش دوران در هيچ حال ثابت حافظ مكن شكايت تا مي خوريم حالي
صافيست جام خاطر در دور آصف عهد قم فاسقني رحيقا اصفي من الزلال
الملك قد تباهي من جده و جده يا رب كه جاودان باد اين قدر و اين معالي
مسندفروز دولت كان شكوه و شوكت برهان ملك و ملت بونصر بوالمعالي
غزل ۴۶۳
سلام الله ما كر الليالي و جاوبت المثاني و المثالي
علي وادي الاراك و من عليها و دار باللوي فوق الرمال
دعاگوي غريبان جهانم و ادعو بالتواتر و التوالي
به هر منزل كه رو آرد خدا را نگه دارش به لطف لايزالي
منال اي دل كه در زنجير زلفش همه جمعيت است آشفته حالي
ز خطت صد جمال ديگر افزود كه عمرت باد صد سال جلالي
تو ميبايد كه باشي ور نه سهل است زيان مايه جاهي و مالي
بر آن نقاش قدرت آفرين باد كه گرد مه كشد خط هلالي
فحبك راحتي في كل حين و ذكرك مونسي في كل حال
سويداي دل من تا قيامت مباد از شوق و سوداي تو خالي
كجا يابم وصال چون تو شاهي من بدنام رند لاابالي
خدا داند كه حافظ را غرض چيست و علم الله حسبي من سالي
غزل ۴۶۴
بگرفت كار حسنت چون عشق من كمالي خوش باش زان كه نبود اين هر دو را زوالي
در وهم مينگنجد كاندر تصور عقل آيد به هيچ معني زين خوبتر مثالي
شد حظ عمر حاصل گر زان كه با تو ما را هرگز به عمر روزي روزي شود وصالي
آن دم كه با تو باشم يك سال هست روزي وان دم كه بي تو باشم يك لحظه هست سالي
چون من خيال رويت جانا به خواب بينم كز خواب مينبيند چشمم بجز خيالي
رحم آر بر دل من كز مهر روي خوبت شد شخص ناتوانم باريك چون هلالي
حافظ مكن شكايت گر وصل دوست خواهي زين بيشتر ببايد بر هجرت احتمالي
غزل ۴۶۵
رفتم به باغ صبحدمي تا چنم گلي آمد به گوش ناگهم آواز بلبلي
مسكين چو من به عشق گلي گشته مبتلا و اندر چمن فكنده ز فرياد غلغلي
ميگشتم اندر آن چمن و باغ دم به دم ميكردم اندر آن گل و بلبل تاملي
گل يار حسن گشته و بلبل قرين عشق آن را تفضلي نه و اين را تبدلي
چون كرد در دلم اثر آواز عندليب گشتم چنان كه هيچ نماندم تحملي
بس گل شكفته ميشود اين باغ را ولي كس بي بلاي خار نچيدهست از او گلي
حافظ مدار اميد فرج از مدار چرخ دارد هزار عيب و ندارد تفضلي
غزل ۴۶۶
اين خرقه كه من دارم در رهن شراب اولي وين دفتر بيمعني غرق مي ناب اولي
چون عمر تبه كردم چندان كه نگه كردم در كنج خراباتي افتاده خراب اولي
چون مصلحت انديشي دور است ز درويشي هم سينه پر از آتش هم ديده پرآب اولي
من حالت زاهد را با خلق نخواهم گفت اين قصه اگر گويم با چنگ و رباب اولي
تا بي سر و پا باشد اوضاع فلك زين دست در سر هوس ساقي در دست شراب اولي
از همچو تو دلداري دل برنكنم آري چون تاب كشم باري زان زلف به تاب اولي
چون پير شدي حافظ از ميكده بيرون آي رندي و هوسناكي در عهد شباب اولي
غزل ۴۶۷
زان مي عشق كز او پخته شود هر خامي گر چه ماه رمضان است بياور جامي
روزها رفت كه دست من مسكين نگرفت زلف شمشادقدي ساعد سيم اندامي
روزه هر چند كه مهمان عزيز است اي دل صحبتش موهبتي دان و شدن انعامي
مرغ زيرك به در خانقه اكنون نپرد كه نهادهست به هر مجلس وعظي دامي
گله از زاهد بدخو نكنم رسم اين است كه چو صبحي بدمد در پي اش افتد شامي
يار من چون بخرامد به تماشاي چمن برسانش ز من اي پيك صبا پيغامي
آن حريفي كه شب و روز مي صاف كشد بود آيا كه كند ياد ز دردآشامي
حافظا گر ندهد داد دلت آصف عهد كام دشوار به دست آوري از خودكامي
غزل ۴۶۸
كه برد به نزد شاهان ز من گدا پيامي كه به كوي مي فروشان دو هزار جم به جامي
شدهام خراب و بدنام و هنوز اميدوارم كه به همت عزيزان برسم به نيك نامي
تو كه كيميافروشي نظري به قلب ما كن كه بضاعتي نداريم و فكندهايم دامي
عجب از وفاي جانان كه عنايتي نفرمود نه به نامه پيامي نه به خامه سلامي
اگر اين شراب خام است اگر آن حريف پخته به هزار بار بهتر ز هزار پخته خامي
ز رهم ميفكن اي شيخ به دانههاي تسبيح كه چو مرغ زيرك افتد نفتد به هيچ دامي
سر خدمت تو دارم بخرم به لطف و مفروش كه چو بنده كمتر افتد به مباركي غلامي
به كجا برم شكايت به كه گويم اين حكايت كه لبت حيات ما بود و نداشتي دوامي
بگشاي تير مژگان و بريز خون حافظ كه چنان كشندهاي را نكند كس انتقامي
غزل ۴۶۹
انت رواح رند الحمي و زاد غرامي فداي خاك در دوست باد جان گرامي
پيام دوست شنيدن سعادت است و سلامت من المبلغ عني الي سعاد سلامي
بيا به شام غريبان و آب ديده من بين به سان باده صافي در آبگينه شامي
اذا تغرد عن ذي الاراك طار خير فلا تفرد عن روضها انين حمامي
بسي نماند كه روز فراق يار سر آيد رايت من هضبات الحمي قباب خيام
خوشا دمي كه درآيي و گويمت به سلامت قدمت خير قدوم نزلت خير مقام
بعدت منك و قد صرت ذابا كهلال اگر چه روي چو ماهت نديدهام به تمامي
و ان دعيت بخلد و صرت ناقض عهد فما تطيب نفسي و ما استطاب منامي
اميد هست كه زودت به بخت نيك ببينم تو شاد گشته به فرماندهي و من به غلامي
چو سلك در خوشاب است شعر نغز تو حافظ كه گاه لطف سبق ميبرد ز نظم نظامي
غزل ۴۷۰
سينه مالامال درد است اي دريغا مرهمي دل ز تنهايي به جان آمد خدا را همدمي
چشم آسايش كه دارد از سپهر تيزرو ساقيا جامي به من ده تا بياسايم دمي
زيركي را گفتم اين احوال بين خنديد و گفت صعب روزي بوالعجب كاري پريشان عالمي
سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل شاه تركان فارغ است از حال ما كو رستمي
در طريق عشقبازي امن و آسايش بلاست ريش باد آن دل كه با درد تو خواهد مرهمي
اهل كام و ناز را در كوي رندي راه نيست ره روي بايد جهان سوزي نه خامي بيغمي
آدمي در عالم خاكي نميآيد به دست عالمي ديگر ببايد ساخت و از نو آدمي
خيز تا خاطر بدان ترك سمرقندي دهيم كز نسيمش بوي جوي موليان آيد همي
گريه حافظ چه سنجد پيش استغناي عشق كاندر اين دريا نمايد هفت دريا شبنمي
غزل ۴۷۱
ز دلبرم كه رساند نوازش قلمي كجاست پيك صبا گر هميكند كرمي
قياس كردم و تدبير عقل در ره عشق چو شبنمي است كه بر بحر ميكشد رقمي
بيا كه خرقه من گر چه رهن ميكدههاست ز مال وقف نبيني به نام من درمي
حديث چون و چرا درد سر دهد اي دل پياله گير و بياسا ز عمر خويش دمي
طبيب راه نشين درد عشق نشناسد برو به دست كن اي مرده دل مسيح دمي
دلم گرفت ز سالوس و طبل زير گليم به آن كه بر در ميخانه بركشم علمي
بيا كه وقت شناسان دو كون بفروشند به يك پياله مي صاف و صحبت صنمي
دوام عيش و تنعم نه شيوه عشق است اگر معاشر مايي بنوش نيش غمي
نميكنم گلهاي ليك ابر رحمت دوست به كشته زار جگرتشنگان نداد نمي
چرا به يك ني قندش نميخرند آن كس كه كرد صد شكرافشاني از ني قلمي
سزاي قدر تو شاها به دست حافظ نيست جز از دعاي شبي و نياز صبحدمي
غزل ۴۷۲
احمد الله علي معدله السلطان احمد شيخ اويس حسن ايلخاني
خان بن خان و شهنشاه شهنشاه نژاد آن كه ميزيبد اگر جان جهانش خواني
ديده ناديده به اقبال تو ايمان آورد مرحبا اي به چنين لطف خدا ارزاني
ماه اگر بي تو برآيد به دو نيمش بزنند دولت احمدي و معجزه سبحاني
جلوه بخت تو دل ميبرد از شاه و گدا چشم بد دور كه هم جاني و هم جاناني
برشكن كاكل تركانه كه در طالع توست بخشش و كوشش خاقاني و چنگزخاني
گر چه دوريم به ياد تو قدح ميگيريم بعد منزل نبود در سفر روحاني
از گل پارسيم غنچه عيشي نشكفت حبذا دجله بغداد و مي ريحاني
سر عاشق كه نه خاك در معشوق بود كي خلاصش بود از محنت سرگرداني
اي نسيم سحري خاك در يار بيار كه كند حافظ از او ديده دل نوراني
غزل ۴۷۳
وقت را غنيمت دان آن قدر كه بتواني حاصل از حيات اي جان اين دم است تا داني
كام بخشي گردون عمر در عوض دارد جهد كن كه از دولت داد عيش بستاني
باغبان چو من زين جا بگذرم حرامت باد گر به جاي من سروي غير دوست بنشاني
زاهد پشيمان را ذوق باده خواهد كشت عاقلا مكن كاري كورد پشيماني
محتسب نميداند اين قدر كه صوفي را جنس خانگي باشد همچو لعل رماني
با دعاي شبخيزان اي شكردهان مستيز در پناه يك اسم است خاتم سليماني
پند عاشقان بشنو و از در طرب بازآ كاين همه نميارزد شغل عالم فاني
يوسف عزيزم رفت اي برادران رحمي كز غمش عجب بينم حال پير كنعاني
پيش زاهد از رندي دم مزن كه نتوان گفت با طبيب نامحرم حال درد پنهاني
ميروي و مژگانت خون خلق ميريزد تيز ميروي جانا ترسمت فروماني
دل ز ناوك چشمت گوش داشتم ليكن ابروي كماندارت ميبرد به پيشاني
جمع كن به احساني حافظ پريشان را اي شكنج گيسويت مجمع پريشاني
گر تو فارغي از ما اي نگار سنگين دل حال خود بخواهم گفت پيش آصف ثاني
غزل ۴۷۴
هواخواه توام جانا و ميدانم كه ميداني كه هم ناديده ميبيني و هم ننوشته ميخواني
ملامتگو چه دريابد ميان عاشق و معشوق نبيند چشم نابينا خصوص اسرار پنهاني
بيفشان زلف و صوفي را به پابازي و رقص آور كه از هر رقعه دلقش هزاران بت بيفشاني
گشاد كار مشتاقان در آن ابروي دلبند است خدا را يك نفس بنشين گره بگشا ز پيشاني
ملك در سجده آدم زمين بوس تو نيت كرد كه در حسن تو لطفي ديد بيش از حد انساني
چراغ افروز چشم ما نسيم زلف جانان است مباد اين جمع را يا رب غم از باد پريشاني
دريغا عيش شبگيري كه در خواب سحر بگذشت نداني قدر وقت اي دل مگر وقتي كه درماني
ملول از همرهان بودن طريق كارداني نيست بكش دشواري منزل به ياد عهد آساني
خيال چنبر زلفش فريبت ميدهد حافظ نگر تا حلقه اقبال ناممكن نجنباني
غزل ۴۷۵
گفتند خلايق كه تويي يوسف ثاني چون نيك بديدم به حقيقت به از آني
شيرينتر از آني به شكرخنده كه گويم اي خسرو خوبان كه تو شيرين زماني
تشبيه دهانت نتوان كرد به غنچه هرگز نبود غنچه بدين تنگ دهاني
صد بار بگفتي كه دهم زان دهنت كام چون سوسن آزاده چرا جمله زباني
گويي بدهم كامت و جانت بستانم ترسم ندهي كامم و جانم بستاني
چشم تو خدنگ از سپر جان گذراند بيمار كه ديدهست بدين سخت كماني
چون اشك بيندازيش از ديده مردم آن را كه دمي از نظر خويش براني
غزل ۴۷۶
نسيم صبح سعادت بدان نشان كه تو داني گذر به كوي فلان كن در آن زمان كه تو داني
تو پيك خلوت رازي و ديده بر سر راهت به مردمي نه به فرمان چنان بران كه تو داني
بگو كه جان عزيزم ز دست رفت خدا را ز لعل روح فزايش ببخش آن كه تو داني
من اين حروف نوشتم چنان كه غير ندانست تو هم ز روي كرامت چنان بخوان كه تو داني
خيال تيغ تو با ما حديث تشنه و آب است اسير خويش گرفتي بكش چنان كه تو داني
اميد در كمر زركشت چگونه ببندم دقيقهايست نگارا در آن ميان كه تو داني
يكيست تركي و تازي در اين معامله حافظ حديث عشق بيان كن بدان زبان كه تو داني
غزل ۴۷۷
دو يار زيرك و از باده كهن دومني فراغتي و كتابي و گوشه چمني
من اين مقام به دنيا و آخرت ندهم اگر چه در پي ام افتند هر دم انجمني
هر آن كه كنج قناعت به گنج دنيا داد فروخت يوسف مصري به كمترين ثمني
بيا كه رونق اين كارخانه كم نشود به زهد همچو تويي يا به فسق همچو مني
ز تندباد حوادث نميتوان ديدن در اين چمن كه گلي بوده است يا سمني
ببين در آينه جام نقش بندي غيب كه كس به ياد ندارد چنين عجب زمني
از اين سموم كه بر طرف بوستان بگذشت عجب كه بوي گلي هست و رنگ نسترني
به صبر كوش تو اي دل كه حق رها نكند چنين عزيز نگيني به دست اهرمني
مزاج دهر تبه شد در اين بلا حافظ كجاست فكر حكيمي و راي برهمني
غزل ۴۷۸
نوش كن جام شراب يك مني تا بدان بيخ غم از دل بركني
دل گشاده دار چون جام شراب سر گرفته چند چون خم دني
چون ز جام بيخودي رطلي كشي كم زني از خويشتن لاف مني
سنگسان شو در قدم ني همچو آب جمله رنگ آميزي و تردامني
دل به مي دربند تا مردانه وار گردن سالوس و تقوا بشكني
خيز و جهدي كن چو حافظ تا مگر خويشتن در پاي معشوق افكني
غزل ۴۷۹
صبح است و ژاله ميچكد از ابر بهمني برگ صبوح ساز و بده جام يك مني
در بحر مايي و مني افتادهام بيار مي تا خلاص بخشدم از مايي و مني
خون پياله خور كه حلال است خون او در كار يار باش كه كاريست كردني
ساقي به دست باش كه غم در كمين ماست مطرب نگاه دار همين ره كه ميزني
مي ده كه سر به گوش من آورد چنگ و گفت خوش بگذران و بشنو از اين پير منحني
ساقي به بينيازي رندان كه مي بده تا بشنوي ز صوت مغني هوالغني
غزل ۴۸۰
اي كه در كشتن ما هيچ مدارا نكني سود و سرمايه بسوزي و محابا نكني
دردمندان بلا زهر هلاهل دارند قصد اين قوم خطا باشد هان تا نكني
رنج ما را كه توان برد به يك گوشه چشم شرط انصاف نباشد كه مداوا نكني
ديده ما چو به اميد تو درياست چرا به تفرج گذري بر لب دريا نكني
نقل هر جور كه از خلق كريمت كردند قول صاحب غرضان است تو آنها نكني
بر تو گر جلوه كند شاهد ما اي زاهد از خدا جز مي و معشوق تمنا نكني
حافظا سجده به ابروي چو محرابش بر كه دعايي ز سر صدق جز آن جا نكني
غزل ۴۸۱
بشنو اين نكته كه خود را ز غم آزاده كني خون خوري گر طلب روزي ننهاده كني
آخرالامر گل كوزه گران خواهي شد حاليا فكر سبو كن كه پر از باده كني
گر از آن آدمياني كه بهشتت هوس است عيش با آدمي اي چند پري زاده كني
تكيه بر جاي بزرگان نتوان زد به گزاف مگر اسباب بزرگي همه آماده كني
اجرها باشدت اي خسرو شيرين دهنان گر نگاهي سوي فرهاد دل افتاده كني
خاطرت كي رقم فيض پذيرد هيهات مگر از نقش پراگنده ورق ساده كني
كار خود گر به كرم بازگذاري حافظ اي بسا عيش كه با بخت خداداده كني
اي صبا بندگي خواجه جلال الدين كن كه جهان پرسمن و سوسن آزاده كني
غزل ۴۸۲
اي دل به كوي عشق گذاري نميكني اسباب جمع داري و كاري نميكني
چوگان حكم در كف و گويي نميزني باز ظفر به دست و شكاري نميكني
اين خون كه موج ميزند اندر جگر تو را در كار رنگ و بوي نگاري نميكني
مشكين از آن نشد دم خلقت كه چون صبا بر خاك كوي دوست گذاري نميكني
ترسم كز اين چمن نبري آستين گل كز گلشنش تحمل خاري نميكني
در آستين جان تو صد نافه مدرج است وان را فداي طره ياري نميكني
ساغر لطيف و دلكش و مي افكني به خاك و انديشه از بلاي خماري نميكني
حافظ برو كه بندگي پادشاه وقت گر جمله ميكنند تو باري نميكني
غزل ۴۸۳
سحرگه ره روي در سرزميني هميگفت اين معما با قريني
كه اي صوفي شراب آن گه شود صاف كه در شيشه برآرد اربعيني
خدا زان خرقه بيزار است صد بار كه صد بت باشدش در آستيني
مروت گر چه نامي بينشان است نيازي عرضه كن بر نازنيني
ثوابت باشد اي داراي خرمن اگر رحمي كني بر خوشه چيني
نميبينم نشاط عيش در كس نه درمان دلي نه درد ديني
درونها تيره شد باشد كه از غيب چراغي بركند خلوت نشيني
گر انگشت سليماني نباشد چه خاصيت دهد نقش نگيني
اگر چه رسم خوبان تندخوييست چه باشد گر بسازد با غميني
ره ميخانه بنما تا بپرسم مال خويش را از پيش بيني
نه حافظ را حضور درس خلوت نه دانشمند را علم اليقيني
غزل ۴۸۴
تو مگر بر لب آبي به هوس بنشيني ور نه هر فتنه كه بيني همه از خود بيني
به خدايي كه تويي بنده بگزيده او كه بر اين چاكر ديرينه كسي نگزيني
گر امانت به سلامت ببرم باكي نيست بي دلي سهل بود گر نبود بيديني
ادب و شرم تو را خسرو مه رويان كرد آفرين بر تو كه شايسته صد چنديني
عجب از لطف تو اي گل كه نشستي با خار ظاهرا مصلحت وقت در آن ميبيني
صبر بر جور رقيبت چه كنم گر نكنم عاشقان را نبود چاره بجز مسكيني
باد صبحي به هوايت ز گلستان برخاست كه تو خوشتر ز گل و تازهتر از نسريني
شيشه بازي سرشكم نگري از چپ و راست گر بر اين منظر بينش نفسي بنشيني
سخني بيغرض از بنده مخلص بشنو اي كه منظور بزرگان حقيقت بيني
نازنيني چو تو پاكيزه دل و پاك نهاد بهتر آن است كه با مردم بد ننشيني
سيل اين اشك روان صبر و دل حافظ برد بلغ الطاقه يا مقله عيني بيني
تو بدين نازكي و سركشي اي شمع چگل لايق بندگي خواجه جلال الديني
غزل ۴۸۵
ساقيا سايه ابر است و بهار و لب جوي من نگويم چه كن ار اهل دلي خود تو بگوي
بوي يك رنگي از اين نقش نميآيد خيز دلق آلوده صوفي به مي ناب بشوي
سفله طبع است جهان بر كرمش تكيه مكن اي جهان ديده ثبات قدم از سفله مجوي
دو نصيحت كنمت بشنو و صد گنج ببر از در عيش درآ و به ره عيب مپوي
شكر آن را كه دگربار رسيدي به بهار بيخ نيكي بنشان و ره تحقيق بجوي
روي جانان طلبي آينه را قابل ساز ور نه هرگز گل و نسرين ندمد ز آهن و روي
گوش بگشاي كه بلبل به فغان ميگويد خواجه تقصير مفرما گل توفيق ببوي
گفتي از حافظ ما بوي ريا ميآيد آفرين بر نفست باد كه خوش بردي بوي
غزل ۴۸۶
بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلوي ميخواند دوش درس مقامات معنوي
يعني بيا كه آتش موسي نمود گل تا از درخت نكته توحيد بشنوي
مرغان باغ قافيه سنجند و بذله گوي تا خواجه مي خورد به غزلهاي پهلوي
جمشيد جز حكايت جام از جهان نبرد زنهار دل مبند بر اسباب دنيوي
اين قصه عجب شنو از بخت واژگون ما را بكشت يار به انفاس عيسوي
خوش وقت بوريا و گدايي و خواب امن كاين عيش نيست درخور اورنگ خسروي
چشمت به غمزه خانه مردم خراب كرد مخموريت مباد كه خوش مست ميروي
دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر كاي نور چشم من بجز از كشته ندروي
ساقي مگر وظيفه حافظ زياده داد كشفته گشت طره دستار مولوي
غزل ۴۸۷
اي بيخبر بكوش كه صاحب خبر شوي تا راهرو نباشي كي راهبر شوي
در مكتب حقايق پيش اديب عشق هان اي پسر بكوش كه روزي پدر شوي
دست از مس وجود چو مردان ره بشوي تا كيمياي عشق بيابي و زر شوي
خواب و خورت ز مرتبه خويش دور كرد آن گه رسي به خويش كه بي خواب و خور شوي
گر نور عشق حق به دل و جانت اوفتد بالله كز آفتاب فلك خوبتر شوي
يك دم غريق بحر خدا شو گمان مبر كز آب هفت بحر به يك موي تر شوي
از پاي تا سرت همه نور خدا شود در راه ذوالجلال چو بي پا و سر شوي
وجه خدا اگر شودت منظر نظر زين پس شكي نماند كه صاحب نظر شوي
بنياد هستي تو چو زير و زبر شود در دل مدار هيچ كه زير و زبر شوي
گر در سرت هواي وصال است حافظا بايد كه خاك درگه اهل هنر شوي
غزل ۴۸۸
سحرم هاتف ميخانه به دولتخواهي گفت بازآي كه ديرينه اين درگاهي
همچو جم جرعه ما كش كه ز سر دو جهان پرتو جام جهان بين دهدت آگاهي
بر در ميكده رندان قلندر باشند كه ستانند و دهند افسر شاهنشاهي
خشت زير سر و بر تارك هفت اختر پاي دست قدرت نگر و منصب صاحب جاهي
سر ما و در ميخانه كه طرف بامش به فلك بر شد و ديوار بدين كوتاهي
قطع اين مرحله بي همرهي خضر مكن ظلمات است بترس از خطر گمراهي
اگرت سلطنت فقر ببخشند اي دل كمترين ملك تو از ماه بود تا ماهي
تو دم فقر نداني زدن از دست مده مسند خواجگي و مجلس تورانشاهي
حافظ خام طمع شرمي از اين قصه بدار عملت چيست كه فردوس برين ميخواهي
غزل ۴۸۹
اي در رخ تو پيدا انوار پادشاهي در فكرت تو پنهان صد حكمت الهي
كلك تو بارك الله بر ملك و دين گشاده صد چشمه آب حيوان از قطره سياهي
بر اهرمن نتابد انوار اسم اعظم ملك آن توست و خاتم فرماي هر چه خواهي
در حكمت سليمان هر كس كه شك نمايد بر عقل و دانش او خندند مرغ و ماهي
باز ار چه گاه گاهي بر سر نهد كلاهي مرغان قاف دانند آيين پادشاهي
تيغي كه آسمانش از فيض خود دهد آب تنها جهان بگيرد بي منت سپاهي
كلك تو خوش نويسد در شان يار و اغيار تعويذ جان فزايي افسون عمر كاهي
اي عنصر تو مخلوق از كيمياي عزت و اي دولت تو ايمن از وصمت تباهي
ساقي بيار آبي از چشمه خرابات تا خرقهها بشوييم از عجب خانقاهي
عمريست پادشاها كز مي تهيست جامم اينك ز بنده دعوي و از محتسب گواهي
گر پرتوي ز تيغت بر كان و معدن افتد ياقوت سرخ رو را بخشند رنگ كاهي
دانم دلت ببخشد بر عجز شب نشينان گر حال بنده پرسي از باد صبحگاهي
جايي كه برق عصيان بر آدم صفي زد ما را چگونه زيبد دعوي بيگناهي
حافظ چو پادشاهت گه گاه ميبرد نام رنجش ز بخت منما بازآ به عذرخواهي
غزل ۴۹۰
در همه دير مغان نيست چو من شيدايي خرقه جايي گرو باده و دفتر جايي
دل كه آيينه شاهيست غباري دارد از خدا ميطلبم صحبت روشن رايي
كردهام توبه به دست صنم باده فروش كه دگر مي نخورم بي رخ بزم آرايي
نرگس ار لاف زد از شيوه چشم تو مرنج نروند اهل نظر از پي نابينايي
شرح اين قصه مگر شمع برآرد به زبان ور نه پروانه ندارد به سخن پروايي
جويها بستهام از ديده به دامان كه مگر در كنارم بنشانند سهي بالايي
كشتي باده بياور كه مرا بي رخ دوست گشت هر گوشه چشم از غم دل دريايي
سخن غير مگو با من معشوقه پرست كز وي و جام ميام نيست به كس پروايي
اين حديثم چه خوش آمد كه سحرگه ميگفت بر در ميكدهاي با دف و ني ترسايي
گر مسلماني از اين است كه حافظ دارد آه اگر از پي امروز بود فردايي
غزل ۴۹۱
به چشم كردهام ابروي ماه سيمايي خيال سبزخطي نقش بستهام جايي
اميد هست كه منشور عشقبازي من از آن كمانچه ابرو رسد به طغرايي
سرم ز دست بشد چشم از انتظار بسوخت در آرزوي سر و چشم مجلس آرايي
مكدر است دل آتش به خرقه خواهم زد بيا ببين كه كه را ميكند تماشايي
به روز واقعه تابوت ما ز سرو كنيد كه ميرويم به داغ بلندبالايي
زمام دل به كسي دادهام من درويش كه نيستش به كس از تاج و تخت پروايي
در آن مقام كه خوبان ز غمزه تيغ زنند عجب مدار سري اوفتاده در پايي
مرا كه از رخ او ماه در شبستان است كجا بود به فروغ ستاره پروايي
فراق و وصل چه باشد رضاي دوست طلب كه حيف باشد از او غير او تمنايي
درر ز شوق برآرند ماهيان به نثار اگر سفينه حافظ رسد به دريايي
غزل ۴۹۲
سلامي چو بوي خوش آشنايي بدان مردم ديده روشنايي
درودي چو نور دل پارسايان بدان شمع خلوتگه پارسايي
نميبينم از همدمان هيچ بر جاي دلم خون شد از غصه ساقي كجايي
ز كوي مغان رخ مگردان كه آن جا فروشند مفتاح مشكل گشايي
عروس جهان گر چه در حد حسن است ز حد ميبرد شيوه بيوفايي
دل خسته من گرش همتي هست نخواهد ز سنگين دلان موميايي
مي صوفي افكن كجا ميفروشند كه در تابم از دست زهد ريايي
رفيقان چنان عهد صحبت شكستند كه گويي نبودهست خود آشنايي
مرا گر تو بگذاري اي نفس طامع بسي پادشايي كنم در گدايي
بياموزمت كيمياي سعادت ز همصحبت بد جدايي جدايي
مكن حافظ از جور دوران شكايت چه داني تو اي بنده كار خدايي
غزل ۴۹۳
اي پادشه خوبان داد از غم تنهايي دل بي تو به جان آمد وقت است كه بازآيي
دايم گل اين بستان شاداب نميماند درياب ضعيفان را در وقت توانايي
ديشب گله زلفش با باد هميكردم گفتا غلطي بگذر زين فكرت سودايي
صد باد صبا اين جا با سلسله ميرقصند اين است حريف اي دل تا باد نپيمايي
مشتاقي و مهجوري دور از تو چنانم كرد كز دست بخواهد شد پاياب شكيبايي
يا رب به كه شايد گفت اين نكته كه در عالم رخساره به كس ننمود آن شاهد هرجايي
ساقي چمن گل را بي روي تو رنگي نيست شمشاد خرامان كن تا باغ بيارايي
اي درد توام درمان در بستر ناكامي و اي ياد توام مونس در گوشه تنهايي
در دايره قسمت ما نقطه تسليميم لطف آن چه تو انديشي حكم آن چه تو فرمايي
فكر خود و راي خود در عالم رندي نيست كفر است در اين مذهب خودبيني و خودرايي
زين دايره مينا خونين جگرم مي ده تا حل كنم اين مشكل در ساغر مينايي
حافظ شب هجران شد بوي خوش وصل آمد شاديت مبارك باد اي عاشق شيدايي
غزل ۴۹۴
اي دل گر از آن چاه زنخدان به درآيي هر جا كه روي زود پشيمان به درآيي
هش دار كه گر وسوسه عقل كني گوش آدم صفت از روضه رضوان به درآيي
شايد كه به آبي فلكت دست نگيرد گر تشنه لب از چشمه حيوان به درآيي
جان ميدهم از حسرت ديدار تو چون صبح باشد كه چو خورشيد درخشان به درآيي
چندان چو صبا بر تو گمارم دم همت كز غنچه چو گل خرم و خندان به درآيي
در تيره شب هجر تو جانم به لب آمد وقت است كه همچون مه تابان به درآيي
بر رهگذرت بستهام از ديده دو صد جوي تا بو كه تو چون سرو خرامان به درآيي
حافظ مكن انديشه كه آن يوسف مه رو بازآيد و از كلبه احزان به درآيي
غزل ۴۹۵
مي خواه و گل افشان كن از دهر چه ميجويي اين گفت سحرگه گل بلبل تو چه ميگويي
مسند به گلستان بر تا شاهد و ساقي را لب گيري و رخ بوسي مي نوشي و گل بويي
شمشاد خرامان كن و آهنگ گلستان كن تا سرو بياموزد از قد تو دلجويي
تا غنچه خندانت دولت به كه خواهد داد اي شاخ گل رعنا از بهر كه ميرويي
امروز كه بازارت پرجوش خريدار است درياب و بنه گنجي از مايه نيكويي
چون شمع نكورويي در رهگذر باد است طرف هنري بربند از شمع نكورويي
آن طره كه هر جعدش صد نافه چين ارزد خوش بودي اگر بودي بوييش ز خوش خويي
هر مرغ به دستاني در گلشن شاه آمد بلبل به نواسازي حافظ به غزل گويي
|