IRANIAN UK . COM صفحه اصليتبادل نظر پرنيانچت رومسفارش آگهيعضويت در سايتتماس با ماجستجوجديدترين مطالبآرشيودسترسی به سایت در ایران

بالاتر از عشق گفتگو با زني كه صورت شوهرش از بين رفته
بالاتر از عشق گفتگو با زني كه صورت شوهرش از بين رفته

پنج‌شنبه 11 اکتبر 2007 - 19 مهر 1386
وقتى پاى عشق به میان مى آید وقتى بنا بر این گذاشته مى شود که خوبى را با خوبى جواب داد وقتى قرار مى شود که وفادارى حرف اول را بزند آن وقت است که بناى زندگى براساس همان پیمانى که سر سفره عقد گذاشته مى شود پایه گذارى مى شود.

نسخه چاپی
ارسال به دوستان
اشتراك در فيس بوك

 
 

بالاتر از عشق گفتگو با زني كه صورت شوهرش از بين رفته

آمنه شيخ همسر فداكار مردي كه شكل صورت اش از بين رفته است در گفت و گو با همكارمان حيدر رضايي جزئيات و ماوقع حادثه اي كه منجر به سوختن صورت همسرش گرديده تشريح نمود.

وقتى پاى عشق به ميان مى آيد، وقتى بنا بر اين گذاشته مى شود كه خوبى را با خوبى جواب داد، وقتى قرار مى شود كه وفادارى حرف اول را بزند، آن وقت است كه بناى زندگى براساس همان پيمانى كه سر سفره عقد گذاشته مى شود، پايه گذارى مى شود. آن وقت است كه عشق هاى پاك روزهاى اول آشنايى و وفادارى از ياد نمى رود و براى هميشه در آسمان زندگى مى درخشد. آن وقت است كه سربالايى هاى زندگى سخت و طاقت فرسا به نظر نمى آيد.

آمنه شيخ زنى است روستايى كه سالهاست با عشق و اميد به آينده و توكل به خدا نشسته و ذره و ذره عشق نثار مردى كرده است كه روزى به عنوان همسر پاى در خانه اش گذاشته است.محبت را با محبت و خوبى را با خوبى چه زيبا پاسخ داده است. آمنه ۳۲ ساله است خودش مى گويد: من و موسى هرچند فاميل بوديم ولى زياد همديگر را نمى ديديم. پدر و مادر موسى از هم طلاق گرفته بودند و موسى از پنج سالگى در خانه اى بزرگ مى شد كه نامادرى اش به او سخت مى گرفت، موسى در سايه اين سخت گيرى ها خودش را با شرايط وفق مى داد و در كار كشاورزى و دامدارى و نگهدارى چند خواهر و برادر كمك مى كرد به همين خاطر از كودكى آنقدر گرفتار بود كه كمتر ديده مى شد. يادم هست وقتى ۱۴ ساله شد، روستا را ترك كرد و به تهران آمد تا در تهران كار كند.آمنه به ياد عشق مى افتد و روزى كه به موسى علاقه مند شده بود. اشك در چشمانش حلقه مى بندد.

- يادم هست كه موسى بعد از چند سال هر وقت به مرخصى مى آمد به خانه ما مى آمد و با اصرار از پدرم مرا مى خواست. پدرم مخالف بود. مى گفت او خيلى كم سن و سال است و نمى تواند از عهده مسؤوليت زندگى بربيايد من تا قبل از خواستگارى موسى به او فكر نكرده بودم ولى بعد از آن براى اولين بار عاشق شدم اما به علت احترام و حيايى كه آن روزها در دختران بود، سكوت كرده بودم. دلم براى موسى تنگ مى شد. او به داشتن اخلاق و رفتار خوب در ميان همه زبانزد بود. با اينكه سختى زياد كشيده بود ولى در سايه اين سختى ها خوب پرورش پيدا كرده بود.

برق در چشمان آمنه مى درخشد يك روز با خواهرم در مورد محبت موسى حرف زدم. همان شد. خواهرم اصرار كرد و مادرم هم از پدرم خواست به موسى جواب مثبت بدهيم. من و موسى ازدواج كرديم و يك سال و نيم بعد من با او به اسلامشهر آمدم. موسى در يك خشكشويى كار مى كرد.موسى خيلى با من مهربان بود. از محل كارش كه به خانه مى آمد مرا با خودش بيرون مى برد به خاطر اينكه از خانواده ام دور بودم و دلم تنگ مى شد به من توجه زيادى مى كرد.

مى گفت هرچه دوست دارى براى خودت تهيه كن برايم هديه مى خريد، تمام تلاش موسى اين بود كه من احساس خوشبختى كنم. موسى به من عشق كردن و محبت ورزيدن را در آن سالها ياد داد. وقتى فرزند اولمان كه دختر بود به دنيا آمد او مثل يك مادر به من توجه كرد. مادرم از من دور بود ولى با وجود موسى من احساس مى كردم مادرم در كنارم است و هيچ مشكلى ندارم.

خوشبختى من با تولد فرزند دوم ما بيشتر شد. شوهرم كارش را عوض كرد و در يك شركت سرايدار شد اين باعث شد كه من و او وقت بيشترى در كنار هم داشته باشيم. همان موقع با پس اندازى كه كرده بوديم خانه نيمه سازى خريد كه تنها زيرزمين آن ساخته شده بود، هرچند اين زمين در جاى دورافتاده اى در اطراف كرج بود ولى ما راضى بوديم.

زن به دو سال قبل برمى گردد به ياد روزى كه براى رفتن به عروسى از خانه بيرون رفته بودند ولى...

 شهريور سال ۸۲ و روز نيمه شعبان بود. براى عروسى يكى از بستگان بايد به قزوين مى رفتيم. با موسى و بچه ها سوار موتورسيكلت شديم. هوا كم كم داشت تاريك مى شد. بعد از پمپ بنزين در اتوبان در يك لحظه مينى بوس به طرف ما منحرف شد، نمى دانم چه شد كه كنترل موتور از دست موسى خارج شد و ما با سرعت به طرف حاشيه منحرف شديم. موسى براى اينكه اتفاقى براى ما نيفتد موتور را رها نكرد من و بچه ها روى زمين پرت شديم و او محكم به گاردريل برخورد كرد. با اينكه زخمى شده بودم به طرف شوهرم دويدم. او با صورت روى زمين افتاده و خون اطرافش را گرفته بود. از زانويش خون فوران مى كرد. با چادرم زانويش را بستم. سرش را بلند كردم، نمى دانيد چه حالى شدم. نيمى از صورت موسى نابود شده بود. موسى ديگر بينى نداشت. يعنى او همان شوهر من بود؟ موسى بى هوش بود و من در حال بى هوشى.

نمى توانستم باور كنم. يك دفعه متوجه دخترم شدم. جلو رفتم و نگذاشتم كه صورت پدرش را ببيند. روسرى از سر او برداشتم و روى صورت موسى انداختم. مردم جمع شده بودند همه فكر مى كردند موسى در حال مرگ است. پليس آمد و گفت بايد صبر كنى تا آمبولانس بيايد. گريه مى كردم. چادر عروسى را روى زمين پهن كردم با كمك چند نفر موسى را درون آن گذاشتيم به مأمور پليس گفتم: نگذار بچه هايم يتيم شوند.


موسى را در ماشين پليس گذاشتيم و به طرف بيمارستان شهيد رجايى قزوين راه افتاديم. پزشكان او را در آن حال كه ديدند گفتند زنده نمى ماند ولى با اين حال او را به اتاق عمل بردند راهى براى تنفس موسى وجود نداشت. بعد از چند ساعت جراحى زير حنجره او را شكافتند و چشمش را تخليه كردند. موسى ديگر صورت نداشت. به من گفتند بايد پاى او را هم قطع كنيم. دست به آسمان بردم. با خدا حرف زدم.


خدايا من به عشق اين مرد از روستا به تهران آمدم در اين شهر غريب مرا و دو بچه ام را تنها نكن. خدايا آرزو دارم با موسى در حالى كه روى پاى خودش ايستاده به خانه برگردم. اگر موسى زنده نماند به خانه برنمى گردم. خدايا به من مهلت بده تا بتوانم خوبى هايش را جبران كنم.


موسى بى هوش بود. پزشكى كه بى تابى ام را ديد گفت: او زنده نمى ماند. اگر هم بماند ديگر صورت ندارد. او را مى خواهى چكار؟

TinyPic image


روز بعد شوهرم را مرخص كردند در حالى كه حتى زخم هاى صورت را نشسته بودند تا سنگريزه ها از آن بيرون برود. موسى را به تهران آورديم هيچ بيمارستانى او را پذيرش نمى كرد، مى گفتند فايده ندارد، مى گفتند بايد ۳۰ ميليون تومان به حساب بيمارستان بريزى.


بالاخره با وساطت يك پزشك موسى در بيمارستانى بسترى شد. يك متخصص بعد از معاينه موسى گفت بايد فوراً يك جراحى روى سر شوهرت بشود. شوهرم را جراحى كردند.


تا ۲۰ روز موسى در كما بود. در تمام آن روزها كنارش بودم. آن روز شروع به حرف زدن با او كردم. شعرى را كه دوست داشت، برايش خواندم. از عشق و تنهايى ام برايش گفتم. به او گفتم مى دانم به خاطر اينكه بلايى سر من و بچه ها نيايد خودش را فداكرده است. در يك لحظه احساس كردم انگشت دستش حركت كرد. دستش را در دستانم گرفتم. صدايش زدم و موسى آرام چشم باز كرد. گفتم موسى من را مى شناسى؟ سرش را تكان داد. اشك هايم مى ريخت و من به خاطر اينكه خدا نور اميد را به قلب من تابانده بود، سپاسگزار بودم. تهران را نمى شناختم. به سختى به چند داروخانه مى رفتم و براى شوهرم دارو مى خريدم.


موسى نمى توانست صحبت كند چون در فك بالا و بينى اش به شدت آسيب وارد شده بود. من و موسى به زبان اشاره با هم حرف مى زديم. همان موقع در پاى او پلاتين گذاشتند. روز و شب از كنار موسى تكان نمى خوردم. پايين تخت موسى پتويى را كه پرستاران داده بودند مى انداختم. براى اينكه اگر موسى در نيمه شب درد داشت بتوانم متوجه شوم و پرستار را صدا كنم. نخى به دست او بسته بودم و سر ديگر نخ را به دست خودم بسته بودم تا با حركت دستش متوجه شوم همه پزشكان مى آمدند تا من و موسى را ببينند. يكبار يكى از آنها گفت: ما با اين شغل و درآمد و موقعيت هيچوقت اين قدر مورد توجه نبوده ايم. خوشا به حال شوهرت كه اينقدر دوستش دارى.گفتم: آقاى دكتر شايد شما هيچوقت مثل موسى خوب نبوده ايد. دوماه از زمان تصادف گذشته بود. موسى نه فك بالا داشت نه بينى و نه كام. هوا مستقيم وارد دهانش مى شد. زبانش خشك شده بود و ترك هاى عميق و دردناكى داشت و نمى توانست حرف بزند. براى اينكه موسى متوجه نشود كه چه اتفاقى براى صورتش افتاده است شب ها پرده اتاق را مى كشيدم مبادا كه عكس خودش را در شيشه ببيند. يك روز با اصرار گفت: آمنه يك آينه به من بده.

TinyPic image


در يك لحظه ماندم چه كنم. به او گفتم: قبل از اينكه آينه بدهم بايد به حرفهاى من مثل قبل گوش كنى و آنها را باور كنى. به موسى گفتم از ديدن چهره ات نبايد ناراحت شوى و اميدت را ازدست بدهى. مهم اين است كه براى من هيچ چيز عوض نشده است.


موسى آينه را گرفت. چند دقيقه شوكه شد و بعد شروع به گريه كرد. روى صورتش دست مى كشيد. نمى توانست حرف بزند. فقط با زبان اشك با من حرف مى زد.


به او گفتم: به صورتت فكر نكن به بچه ها فكر كن و به زندگى مان كه بايد ادامه اش بدهيم. به او گفتم: از روزى كه تو به خانه نرفته اى من هم نرفته ام. به او گفتم: مثل تو چند ماهى است كه بچه هايم را نديده ام. به او گفتم: نذر كرده ام با تو به خانه برگردم. به او گفتم: نمى خواهم و نمى توانم اشك هايت را ببينم.


يكى از پزشكان براى بينى او پيوندى زد آنها مى خواستند از اين طريق هوا داخل دهان موسى نرود و بتواند حرف بزند. دعا مى كردم پيوند بگيرد. بالاخره موسى حرف زد و توانست چيزى بخورد. خوشحال بودم كه او ديگر احساس ضعف و گرسنگى نمى كند.

۵ ماه و نيم طول كشيد تا موسى توانست غذا بخورد، حرف بزند، راه برود و به زندگى برگردد. بعد از تخفيف زياد هزينه بيمارستان را ۸ ميليون اعلام كردند. به هر سختى بود قرض كرديم و به خانه برگشتيم. موسى ديگر نمى توانست كار كند. بچه ها از موسى فرار مى كردند. قرض بود و سختى و خرج بچه ها. موسى در زيرزمين مشكل تنفسى داشت و حالت خفگى پيدا مى كرد. ۴۰ كيلو وزنش را از دست داده بود. يك سال و نيم گذشت و موسى ديگر نمى توانست به اين وضعيت ادامه دهد. مردى حاضر شده بود ماهى ۲۰ هزارتومان به ما كمك كند دوباره قرض كردم و طبقه بالا را به سختى ساختم. موسى بايد زندگى مى كرد. روحيه اش بهتر شد. ولى هنوز هم گاهى دردپا آزارش مى دهد. نيمه شب پايش را ورزش مى دهم. گاهى گريه مى كند. سنگ صبورش مى شوم. مى دانم او آرزو دارد مثل همه عطسه كند، بو كند و نفس بكشد، مى دانم چه زجرى مى كشد كه ترشحات بينى در مجراى تنفسى و دهانش وارد مى شود، مى دانم موسى جز خدا و من و بچه هايش هيچكس را ندارد. مى دانم...


زن ساكت مى شود. دو مرواريد بزرگ اشك مى خواهند روى چهره اش بغلتند. زن از روزى كه با موسى به خانه برگشته سر زمين هاى كشاورزى مردم كارگرى كرده است. زن با تمام اين مشكلات از سال قبل براى اينكه مرد زندگى اش باور كند. زندگى براى آمنه دركنار او گرم ولذت بخش است بارديگر باردار شده است. آنها با ماهى ۸۰ هزارتومان كه از بيمه مى گيرند زندگى مى كنند. موسى ۲ سال است حتى حاضر نشده تا در خانه برود. او در اتاق تنها مانده است.


عكس ها را گرفتم مى خواهم برويم كه موسى مى گويد:
-   اين زن، زن بزرگى است. شرمنده اش هستم. اى كاش مى شد چهره اى داشته باشم تا مردم را وحشت زده نكند و من مثل قبل از خانه بيرون مى رفتم و براى راحتى اين زن بزرگ لقمه نانى سر سفره مى آوردم.


خبر تكميلي جديد :  در اولين اقدام، با مشورت دوستان و تحقيق زياد در رابطه با پزشك مجرب، دكتر علي منافي يكي از بهترين جراحان پلاستيك و زيبايي به جهت جراحي هاي بسيار سنگين و موفق صورتهاي آسيب ديده از اسيد پاشي ها انتخاب شد. همراه با خانم خيري كه به نيابت جمع كثيري از خيرين آمده بودند ملاقاتي با دكتر منافي صورت گرفت دكتر پس از آگاهي كامل از حادثه و كمكهاي خيرين، خواستار ويزيت كامل موسي شيخ و آگاهي از داشتن مدارك پزشكي و كارهاي انجام شده گذشته شدند. با تصاوير موسي شيخ مسائلي را مطرح كردند از جمله: ايشان حتي كانديد پيوند صورت هم مي باشند و اگر پس از ويزيت نتيجه بر بازسازي صورت شد و احتياجي به پيوند صورت نداشت شايد ۲ سال درمان ايشان به طول بيانجامد و هر قسمت (لب بالا،بيني،ابرو،پلك،پيشاني و گونه) عمل هاي متعدد را مي طلبد كه همين امر به طولاني شدن درمان ايشان مي انجامد.

پس از چند روز با آمدن موسي و همسرش دكتر منافي با ديدن مدارك پزشكي، عكس سه بعدي و فتوگرافي تخصصي پزشكي را نقض پرونده دانست تا با ارائه آن تشخيص دقيق و چگونگي درمان و هزينه هاي سنگين جراحي و بيمارستان را اعلام كنند. در اين ميان طبيب خيري از كانادا خواستاراعزام موسي شيخ به كانادا جهت درمان و بازسازي صورت بود كه با مشورت با دكتر منافي، مورد متفاوت و مناسب تري به لحاظ درمان موسي شيخ در ايران و كانادا نديدند. به اطلاع تمامي دوستان و عزيزان خير و ايرانيان غيرتمند داخل و خارج از كشور مي رساند با تشكر و عرض ارادت به منظور كمك هاي نقدي ، غير نقدي ، معنوي، عاطفي و انساني، اولويت در كمكهاي نقدي در جهت هزينه هاي بسيار سنگين بيمارستان و مراقبتهاي پزشكي مي باشد و هر گونه كمك و همراهي،طرح و ايده مورد توجه مي باشد. در همين راستا جهت همراهي و شركت در اين امر خير دكتر منافي نيز در زمينه جراحي هاي بسيار زياد و سنگين حداقل هزينه را دريافت خواهند نمود.جهت اعتماد سازي و دريافت كمكهاي نقدي شما عزيزان:حساب بانكي آمنه شيخ ---  بانك ملت  شعبه محمد شهر كرج  كد ۸۸۰۹۶ شماره حساب ۳/۳۰۲۷۹۷
نشاني بيمار: كرج - جاده ماهدشت - زيبا دشت - فرخ آباد - خيابان امام خميني - كوچه شقايق - سمت چپ - درب هفتم - موسي شيخ   تلفن:    ۶۸۸۳۴۸۶ - ۰۲۶۱


نظرات كاربران ( مهناز -ص - امل - ايران )
سلامامیدوارم همسر خانم شیخ هرچه زودتر بهبودی کامل پیدا کنند و پاسخ این همه مهر و محبت را به شایستگی بدهند هر چند من به عنوان یک زن می دانم خانم شیخ از بودن در کنار همسرش لذت می برد و این برایش کافی است .
سر کار خانم شیخ: محبت انسانیت و احساس زیبای شما ستودنی است . نمی توانم انطور که شایسته است به شما کمک کنم اما مبلغ ناچیزی را ماهانه به حسابی که در بالا ذکر شده واریز خواهم کرد . معلوم است خدا شما را خیلی دوست دارد مرا از دعای خیر خود بی نصیب نگذارید . روی ماهتان را می بوسم .
مهناز -ص از آمل
پنج‌شنبه 10 آبان 1386




تحصیل در انگلستان
پذیرش از کالج و دانشگاه های انگلستان
www.UkStudyToday.com
دوره های آیلتس و تافل در انگلستان
دوره های فشرده و طولانی مدت
www.UkStudyToday.com
مشاوره تخصصی تحصیل در انگلستان
تلفن تهران : 88 900 220 داخلی 760
www.UkStudyToday.com
طراحی حرفه ای وب سایت
وب سایتهای تجاری,خبری,شخصی
www.RoyalWebDesigners.com
محل نمایش آگهی شما
20 میلیون بار نمایش ماهیانه
www.IranianUK.com/feedback.php
تبلیغ رایگان کسب وکار خود؟
آگهی رایگان
www.Iranian118.com

 












ديگر مطالب اين بخش
  n  ثبت نام در قرعه كشي گرين كارت آمريكا
  n  نظر يك رياضيدان در باره زن و مرد
  n  يك عكس خانوادگي، يك دزد بدشانس
  n  جن‌گيري از عروس‌هاي چچني به شيوه اسلامي
  n  جايزه يك ميليون دلاري براي برهنه شدن در برابر اوباما
  n  دستگاه پخت پيتزا مخصوص داخل ماشين
  n  كاسه توالت سالينجر يك ميليون دلار به فروش مي رسد
  n  ده كشور برتر دنيا از ديدگاه نيوزويك
  n  قديمي ترين يخچال انگليسي
  n  لندن در تسخير عربهاي لامبورگيني باز
  n  ميليونر سخاوتمند با قلبي براي جوانان
  n  طولاني ترين آدرس ايميل دنيا را ببينيد
  n  اسم واقعي افراد سرشناس!
  n  يك ميليون دلار جريمه رانندگي با سرعت۲۹۰ كيلومتر در ساعت
  n  نيروي هوايي برزيل اشياء ناشناخته پرنده را گزارش مي كند
  n  دشوارترين كلمات در زبان انگليسي
  n  نوزادي كه خونش صورتي است
  n  تصاويري از مسجد شيخ زايد در ابوظبي , سومين مسجد بزرگ جهان 2
  n  كاخ سفيد از مهمانانش چگونه پذيرايي مي‌كند؟
  n  تبليغات رايگان در ايرانيان 118
  n  يك كوه يخ غول پيكر از گرينلند جدا شد
  n  انتشار اسناد بشقاب پرنده‌ها پس از 60 سال + ويديو
  n  قول ميلياردرهاي آمريكا براي اعطاي حداقل نيمي از دارايي شان
  n  يوزپلنگان ايراني؛ قربانيان جديد جاده هاي ناايمن ايران
  n  هر جا پي مي‌برند درويش هستم، مرا بركنار مي‌كنند
  n  تكثير گورخر ايراني در آمريكا
  n  ثروتمندان عرب در مونيخ
  n  شاه و دانشگاه؛ گفت و گوهايي خصوصي در دربار
  n  توقيف گذرنامه و ممنوع الخروج شدن مولانا عبدالحميد
  n  تولد يك نمونه نادر از الاغ در كانادا
  n  دندان هاي مصنوعي چرچيل پانزده هزار پوند فروش رفت
  n  چاكراي قلب
  n  چه ميكنه اين مثلت برمودا
  n  ضعيف ترين نتيجه ايران در تاريخ كشتي آزاد جوانان جهان
  n  زخمي كه سر باز مي كند: ناآشنايي اكثر ايرانيان با زبان انگليسي
  n  شيرازي هاي آفريقا و نوروزي تابستاني
  n  طراحي سايت هاي تجاري , خبري و شخصي
  n  باور كنيد اين يك كفش زنانه است
  n  چائوشسكو و همسرش نبش قبر شدند
  n  نبش قبر سيمون بوليوار با اصرار هوگو چاوز
  n  مادريد درپي اختاپوس پيشگو
  n  چاقترين زن بريتانيا : پزشكان مرا رها كرده‌اند تا بميرم
  n  پيشنهادهاي رويايي براي خريد هشت پاي پيشگو و برنامه‌هاي اسپانيا براي بزرگداشت اين اختاپوس!
  n  مردي 200 هزار مورچه را براي اثر هنري كشت
  n  قاچاقچي ميليونر تونل غزه
  n  كاش رهنمودهاي اختاپوس را دنبال مي‌كرديم
  n  بازنشستگي غيرمنتظره هشت پا
  n  كشف هزاران سكه رومي توسط آماتور بريتانيايي
  n  مأمور سابق ارتش نازي درگذشت
  n  مار پيتون بعد از خوردن تمساح تركيد
  n  جاسوسان روسيه در آمريكا چه كساني بودند؟
  n  جنجال در هلند و لغو سفر عزت‌الله ضرغامي
  n  كفش 155 ميليون توماني با 1000 سال گارانتي
  n  كباب كوبيده و نان بربري در رستوران دشمنان آمريكا
  n  فهرست قدرتمندترين افراد مشهور جهان منتشر شد
  n  فيلي كمياب در برمه پيدا شد
  n  مادربزرگ ۸۲ ساله براي نوشتن سه رمان قرارداد بست
  n  كليه ام را فروختم ديگر چيزي براي فروش هم ندارم + تصاويري از صبا
  n  اسكناس هاي وطني از BANK MARKAZI تا CENTRAL BANK
  n  پرستار عكس بوسه تاريخي پايان جنگ درگذشت
  n  ادعاي عجيب يك دانشمند درباره انقراض بشر
  n  هفت هنر ايراني در يك خودرو : تصاوير خودروي ايراني با 150 قطعه الماس
  n  خانواده سلطنتي سوئد را بشناسيم
  n  ده سال ديگر قرار است به كجا برسيم؟
  n  حكايت عجيب زندگي مجسمه‌ساز صدام
  n  گل درماني، درماني زيبا : به مناسبت 25 خرداد روز ملي گل
  n  يك شب عروسي، هزار شب بدهي
  n  تصاويري كه رازهاي كارگران چيني را فاش مي كند
  n  دود كردن مغز كركس براي پيش بيني بازيهاي جام جهاني
  n  كباب كوبيده ايراني به سفره مناظره آمريكائيان ميرود
  n  استكهلم پايتخت سوئد به عنوان پاك ترين پايتخت كشور اروپايي شناخته شد
  n  سنتي ترين نوع دخانيات در ايران
  n  ايراني‌ها سالي دو ميليارد دلار صرف لوازم آرايش مي‌كنند
  n  عجيب‌ترين زين دوچرخه
  n  ناگفته هاي پاليزدار: از راهي كه رفتم ،پشيمانم ,بازيچه دست برخي ها شدم،روز قيامت گريبانشان را مي گيرم
  n  توضيحي علمي براي لحظات قبل از مرگ
  n  خلاقيت يك كارگر ساده ، خانه اش را هتل و روستايش را قطب گردشگري كرد
  n  شماره تلفن رُند عزرائيل مسدود شد
  n  ملكه زيبايي كلمبيايي به اتهام قاچاق بازداشت شد
  n  متن مناظره جنجالي كواكبيان و ذوالنور
  n  احمق ها , من دختر داوود هستم, فرمانده گردان ويژه كربلا لشگر قدس گيلان
  n  بزرگترين مركز آپلود باگزينه خصوصي سازي براي امنيت بيشتر
  n  اجباري شدن مقنعه در دانشگاه تهران - ويديو
  n  يك پسر سيزده ساله، جوان ترين فاتح قله اورست
  n  نماز و قرآن خواندن اوباما در كودكي ترك نمي‌شد!!!
  n  چپ دست هاي مشهور دنيا
  n  تفاوت زندان فرانسوي و زندان جمهوري اسلامي
  n  ابتكار گرافيكي براي جاودان كردن تاريخ جنگ جهاني دوم : لنينگراد ديروز و امروز 2
  n  خليل بهراميان، وكيل فرزاد كمانگر و شيرين علم هولي بازداشت شد
  n  13 سال پرواز با مدرك جعلي خلباني
  n  سازمان تامين‌اجتماعي كودك كار را تشويق به جان‌كندن كرد
  n  پيشرفت بي‌نظير يك قاچاقچي در دنياي مد
  n  دختر 13 ساله‌ اي كه 60 ساله به نظر مي ‌رسد
  n  روبات ژاپني خطبه عقد خواند
  n  ميلياردرهاي ايران چه كساني هستند؟ با 30 پولدار ايراني آشنا شويد
  n  كشف ۲۰ هزار نامه در منزل يك پستچي آمريكايي
  n  فعاليت گسترده ايرانيان در يوتيوب، شگفت‌انگيز و الهام‌بخش بود
  n  عكسبرداري از ديوار چين در عمق 35 متري
  n  مجري تلويزيون كه ۵ سالگي سيگار مي‌كشيد و ۱۱سالگي حشيش را تجربه كرده است
  n  خبر تابناك : پخش مستندات اعدامي هاي اخير از سيما + كامنت هاي جالب توجه اين خبر


  HTML CODE:




بخشهاي ديگر سايت



 
امكانات سايت
  عضويت در خبرنامه
:Email
بخشهاي مختلف سايت :
  تعداد بازديدكنندگان
238994907
 

   Copyright 2006 - 2010 © IranianUK.com , All rights reserved.   





دوره های کوتاه مدت و بلند مدت زبان انگلیسی در مالزی


محل نمايش آگهي شما

محل نمايش آگهي شما
محل نمايش آگهي شما
محل نمايش آگهي شما




اين سايت هيچگونه مسئوليتي را در قبال
آگهي ها نمي پذيرد.



محل نمايش آگهي شما



محل نمايش آگهي شما
محل نمايش آگهي شما

محل نمايش آگهي شما

محل نمايش آگهي شما




اين سايت هيچگونه مسئوليتي را در قبال
آگهي ها نمي پذيرد.