صرافی گاندی صرافی نیاوران
● خانه ● تبادل نظر پرنیان ● سفارش آگهی ● تماس با ما ● فیلترشکن ● عضویت در سایت
بالا تر از خطر ( داستان) بالا تر از خطر ( داستان)

نسیم خنک صبحگاهی که از پنجره اتاقم می‌وزد، پوست صورتم را نوازش می‌دهد. از ساعت هفت و نیم صبح بیدارم اما دلم نمی‌خواهد از بستر بلند شوم. گاهی پلکهایم را باز می‌کنم، نیم نگاهی به ساعت دیواری مقابل تختخوابم می‌اندازم، اما هنوز تصمیم ندارم از رختخواب جدا شوم.


● داستان
نسيم خنك صبحگاهي كه از پنجره اتاقم مي‌وزد، پوست صورتم را نوازش مي‌دهد. از ساعت هفت و نيم صبح بيدارم اما دلم نمي‌خواهد از بستر بلند شوم. گاهي پلكهايم را باز مي‌كنم، نيم نگاهي به ساعت ديواري مقابل تختخوابم مي‌اندازم، اما هنوز تصميم ندارم از رختخواب جدا شوم.
 فردا امتحان شيمي‌دارم با اين حال علاقه‌اي به دوباره ورق زدن كتاب و جزوه در خودم احساس نمي‌كنم، به نظرم تمام مطالب را مثل تصاوير يك فيلم به خاطر سپرده ام. من شيمي، فيزيك، رياضيات را بهتر از بقيه بچه ها مي‌فهمم و با دل و جان درك مي‌كنم. از درس خواندن لذت مي‌برم و احساس مي‌كنم مدرسه رفتن و درس خواندن نيز بخش ديگري از زندگيم را تشكيل مي‌دهد اما بخشي كه بيش از معمول به آن عادت كرده ام و ديگر برايم همراه با اشتياق نيست. در عوض دوست دارم پرهايم را باز كنم كمي‌هم مثل بقيه بدون نگراني و دغدغه از كنترل هاي بي حد و حصر پدرم اين سو و آن سو سر بكشم. او هنوز مرا يك دختر بچه نادان مي‌شناسد.
انگار نمي‌خواهد باور كند كه من حالا ديگر ۱۷ ساله هستم. دايم خيال مي‌كند يك لشكر از آدم هاي شرور و فريبكار براي آزار و اذيت و فريب من صف كشيده اند. از اين كه مي‌بينم او نسبت به همكلاسي هايم با ديدي بدبينانه قضاوت مي‌كند اعصابم به هم مي‌ريزد. او اصلا" نمي‌تواند احساسات دختر ۱۷ ساله اش را، آن هم در شرايطي كه در اوج جواني دلواپسي هاي خوكردن به وضعيت اطراف و آدم هاي دوربرش را دارد، درك كند. 

    فكر مي‌كنم برخلاف آنچه مرسوم است آدم از بي پدري يتيم نمي‌شود اما با از دست دادن مادر همه چيز را يك جا از دست مي‌دهد. اگر امروز مامان زنده بود، اين همه سوء تفاهم بين من و پدر نبود. اگر مامان زنده بود دلم نمي‌گرفت و اين قدر احساس تنهايي و بي كسي مرا در خود فرو نمي‌برد. حس مي‌كنم روز به روز منزوي تر و افسرده تر مي‌شوم ديگر كارنامه‌اي مملو از نمرات عالي و معدل بالا و يا حتي لوح تقدير و شاگرد اول كلاس مدرسه هم مرا خوشحال نمي‌كند، البته وجود اين جور چيزها بيشتر خاطر جمعي پدر را فراهم مي‌كند كه دخترش هنوز سر به راه است و درسخوان.
 اما ديگر از اين سر به راهي خسته شده ام. اگر چه هنوز آنچه دوستان همسن و سالم بسيار تجربه كرده اند براي من چيز غريبي ست اما خيال مي‌كنم مي‌توانم نم نم مثل فتانه و بقيه بچه ها اين چيزها را امتحان كنم و راه بيفتم. خيال نمي‌كنم از حل كردن فرمول هاي فيزيك و شيمي و مسائل جبر و مثلثات مشكل تر باشد.
 فقط كافيست اراده كنم مثل بقيه جوانهايي كه اين روزها از تجربه كردن «بالاتر از خطر» اندك نگراني ندارند، من نيز دست پاچلفتي بازي را كنار بگذارم و به جاي خواندن رمانهاي خارجي و غرق شدن در قصه ها و روياها و خود را به جاي قهرمان آنها تصور كردن و لذت بردن، به دنبال درك لذت‌هايي باشم كه تا امروز با آنها بيگانه بوده ام. گر چه نمي‌دانم آيا مفهوم لذت براي من همان تعريفي را را دارد كه براي ساير دوستانم دارد؟ يا از اصل و اساس با آن تفاوت دارد. جدا از اين دلم نمي‌خواهد اين جوري از پدر انتقام بگيرم.
 او عادت كرده خانه را هم مثل پادگان محل خدمتش ببيند. او خيال مي‌كند من هم سرباز زير دستش هستم كه بايد ذره‌اي از فرامين و دستوراتش تخطي نكنم. دلم مي‌خواهد به او ثابت كنم علي رغم آن كه خيال مي‌كند خيلي مي‌فهمد و به قول خودش مار خورده است و افعي شده است، يا مثلا" خوب مي‌تواند با نگاه بفهمد كه طرفش چند مرده حلاج است، هيچ نمي‌داند و هنوز اول راه است. او خيال مي‌كند بچه آدم مثل اتومبيلش است كه اگر يك جا از سربالايي نمي‌كشد حتما" اشكال از موتورش است يا اگر دم به دقيقه خاموش مي‌كند لابد عيب و علت از فلان قطعه اتومبيل است.

    از اين مهم تر خيلي دوست دارم به پدرم ثابت كنم كه آنتن قوي هم كه خيال مي‌كند براي پائيدن من بسيار مناسب است و تمام و كمال عمل مي‌كند، عددي نيست. پدرم خيال مي‌كند همسرش همه فن حريف است. اوايل كه پايش به خانه ما باز شد و به قول پدر شد عضو ديگر خانواده، تلاش مي‌كرد سياست مهر و محبت را در محيط خانه به جريان بگذارد يا شايد هم فيلمش را بازي مي‌كرد اما بعدها حوصله اش سررفت و از پيله بازيگري خارج شد. شايد هم بنا به عادت حسادت هاي زنانه فهميد كه بايد كم كم جلوي نادختري‌اي كه روز به روز جوانتر مي‌شود ايستاد و نشان داد كه اين خانه يك خانم بيشتر ندارد. با اين حال خيلي خوب مي‌فهمم كه با تمام وجود دوست دارد از آنچه در ذهن و دل من مي‌گذرد ظرف كمتر از چند دقيقه سر در بياورد و زير و بم روحيات مرا كشف كند.
 جوري وانمود مي‌كند كه انگار يك روانشناس حرفه‌اي است و خوب مي‌داند دخترها توي اين سن و سال دنبال چه چيزهايي هستند. در سن و سال من دخترها ديگر قبل از آن كه ديپلم بگيرند، ابروها را نازك كرده يا چتري‌ها و دو طرف سر را «هاي لايت» مي‌كنند. من از ترس پدر مجبورم روزي يك نخ مو را از زير دو لنگه ابرويم كم كنم.
 اما نمي‌دانم نامادري چگونه به اين سرعت پي به جاي خالي اين دو نخ مو زير ابروهايم برده است. واقعا" كه اين مسائل چقدر در دوره و زمانه‌اي كه دخترها را كمتر از پسرها مي‌توان مهار كرد و پائيد، مسخره و دور از انتظار به نظر مي‌رسد. با اين كه پدرم بالاخره از چوقلي هاي همسرش رفته رفته به تغيير چهره روز به روز من پي برد و مطابق معمول كه مي‌خواست يادآوري چيزي يا دوري و انزجار از رفتاري را به من بفهماند، اول با جملات محكم اما نرم و بعد با سرزنش و تندي و دست آخر همراه با تهديد و تمسخر سعي كرد خشم خود را از يك كار چنين پيش پا افتاده‌اي فقط به اين خاطر كه همسرش غيرعادي بودنش را تذكر داده بود، به من نشان دهد. 
    
    ساعت نه و نيم صبح است. اما هنوز هيچ اشتياقي به برخاستن از رختخواب در خودم احساس نمي‌كنم برعكس بقيه روزهاي تعطيل كه سر و صداي تلويزيون يا راديوي پدر مرا از خواب ناز روز تعطيل مي‌پراند، امروز خانه در سكوت و آرامش است. فكر مي‌كنم پدر و نامادري هم بالاخره به خاصيت خواب روز جمعه كم كم آگاه شده اند، شايد هم... نكند كسي در خانه نيست.

    ناگهان فكري از ذهنم گذشت از جا برخاستم و به سرعت خود را به پذيرايي و نزديك اتاق پدر رساندم. در اتاق پدر نيمه باز بود، اما از لاي در متوجه شدم پدر روي تختخواب خوابيده بود. اثري از «فرشته» نبود، معلوم مي‌شود براي خريد از خانه خارج شده است. گوشي تلفن داخل پذيرايي را كه از ديشب زير تختم پنهان كرده بودم، داخل پريز زدم و شماره گرفتم. احساس مي‌كردم ضربان قلبم به سرعت مي‌زند.
 معده ام مي‌سوخت، عرق سردي از پيشانيم روي گونه ها و لبم مي‌چكيد. نمي‌دانم از او مي‌ترسيدم يا از اين كه ناگهان پدرم از خواب بيدار شود و گوشي داخل سالن را بردارد، يا اين كه فرشته ناگاه از راه برسد و مچم را بگيرد؟ هر چه كه بود، تصميم خود را گرفته بودم، مي‌خواستم اين راه را تا آخر بروم. دلم مي‌خواست به خودم ثابت كنم كه هميشه با يك تلفن و يك آشنايي كار به جاهاي باريك نمي‌رسد.
مگر اين جواناني كه هر روز و هر لحظه با هم اين طرف و آن طرف مي‌روند و خوش مي‌گذرانند چه اتفاقي برايشان مي‌افتد!؟ شماره اشغال بود، دوباره شماره گرفتم. انگار كه جانم از گلويم بالا مي‌آمد، نمي‌دانستم چرا اين قدر مي‌ترسيدم. در حالي كه يك بار از نزديك او را ديده بودم. «فريد» از آن پسرهايي بود كه در همان برخورد اول آدم احساس مي‌كرد، سالهاست او را مي‌شناسد. من هم تشنه واژه ها و عباراتي از جنس بلور و پراز حس مهر و محبت بودم، پدر هيچ وقت بلد نبود آنچه در دلش مي‌گذرد، بيان كند اصلا" نمي‌دانستم او واقعا" به من چه احساسي دارد و خوب مي‌دانستم كه او نمي‌خواهد قدمي‌از مواضع قدرتش عقب نشيني كند. به عبارت بهتر بيشتر دوست داشت فرماندهيش را در خانه نيز به خانواده اش تمام و كمال به اثبات رساند. بالاخره اين خط لعنتي آزاد شد. دو بوق به گوشم رسيد يا شايد هم يك بوق و بعد...
    ـ الو... الو...!؟
    ـ فريد؟
    ـ به، به... خانم خانما... چه عجب ياد ما كردي؟ بابا ‌اي والله...
    ـ سلام «فريد» دنبال فرصت مي‌گشتم. ببين بابا خوابه اگه يه وقت لحن صدام عوض شد، تو سكوت كن، خودم يه طوري قطعش مي‌كنم.
    ـ خيل خوب كوچولو. انقدر نترس مگه مي‌خواي قتل كني!؟
    ـ حوصله ندارم بهم گير بدن.
    ـ زن بابات كجاس؟
    ـ نمي‌دونم، فكر كنم رفته خريد.
    ـ د، چطور اين موقع روز بابات خوابه، نكنه زن بابات چيز خورش كرده باشه!؟
    ـ نخير فعلا" كه نفس مي‌كشه.
    ـ چه نااميد كننده گفتي فعلا" كه نفس مي‌كشه. ازش بدت مي‌ياد؟
    ـ نمي‌دونم. به نظرم بود و نبود اونا برام فرقي نداشته باشه.
    ـ خب از اينا گذشته كي به ما افتخار مي‌دي يه گپ خودموني، توي يكي از اين پاتوقا با هم داشته باشيم هان؟
    ـ خيلي زود. فردا امتحان شيمي دارم بعدش ديگه كلاس نداريم. اما بابا و فرشته نمي‌دونن خيال مي‌كنن بعدش كلاسم.

    ـ‌اي بلا، پس اين بار قصه، قصه كلاسه!؟
    ـ كه اينطور... اما كور خوندي بچه جون...

    ديگر نفهميدم چطور شد ناگهان گوشي را با شنيدن صداي سرشار از عصبانيت و خشم پدرم سرجايش كوبيدم. نمي‌دانستم چگونه و چطور مي‌توانم حرفهاي تلفني‌ام را با فريد انكار كنم. نمي‌دانستم آن لحظه اگر پدر در را با اصرار و لگد و تهديد بگشايد و به داخل اتاقم بيايد چه عكس العملي از او سر مي‌زند؟ با تمام وجود مي‌ترسيدم. پدرم تند و عصبي دايم با مشت و لگد به در مي‌كوبيد و در همان ميان نيز به من و مادرم كه سالهاست دستش از دنيا كوتاه شده بد و بيراه و فحش و ناسزا مي‌داد. ناگهان براي چند لحظه احساس كردم الان است كه در را بشكند و وارد شود اما انگار آبي روي آتش خشمش ريخته باشند، ساكت شد. تازه داشتم نفس مي‌كشيدم كه صداي چرخان كليد در جاي قفل در، مرا به خود آورد. پس او كليد يدك داشت. پس اين همه وقت كه «فرشته» و پدر دايم مطالب دفترچه خاطراتم را به رخم مي‌كشيدند و يا آن دو نخ سيگار پنهان شده در كشوي ميز تحريرم را به من نشان داده و تهديدم مي‌كردند، قضيه اين بوده!؟..!

    درست يادم نمي‌آيد پدر چگونه مرا زد، اما طوري زد كه من يا از ضربه اش و يا شايد هم از ترس كتك خوردن غش كردم و از حال رفتم. بالاخره هر چه بود از همان لحظه‌اي كه به هوش آمدم تصميم گرفتم از اين خانه بگريزم. مطمئنا" هيچكس از گرسنگي در گوشه و كنار خيابانهاي اين شهر نمي‌مرد. فكر مي‌كردم ممكن است اولش سخت باشد، اما هر چه باشد بهتر از تحمل اين همه فشار و دغدغه و دلواپسي است.

    بالاخره آن روز موعود از راه رسيد پدرم سر كار بود من هم ساكم را پيچيدم و از خانه بيرون زدم. تنها كسي را كه مي‌شناختم و مطمئن بودم مرا در مي‌يابد «فريد» بود. با او تماس گرفتم و او درست مثل اين كه دو بال به جاي دو پا داشته باشد به سرعت برق و باد خود را به محل قرارمان رساند.

    «فريد» جوان دلربا، مغرور و محكمي‌بود. آنچه را مي‌خواست، به دست مي‌آورد و راحت تر از هر كس توانست مرا مثل جن‌زده ها با فرامين خود هدايت كند. پدر و مادر او خارج از كشور بودند و خودش در يك آپارتمان لوكس و زيبا در خيابان فرشته زندگي مي‌كرد، تمام آن روز من و فريد با هم تهران را زير پا گذاشتيم، سينما، پارك، كافه تريا، بوتيك. يكي دو روز در خانه اش بودم اما فريد بالاخره مهر سكوت را شكست و به زبان آورد و اعتراف كرد كه مجاني حاضر نيست به كسي باج بدهد. همان شب از خانه‌اش بيرون زدم تا خود را حفظ كنم. اما سه جوان مست با اتومبيل به دنبالم افتادند. از آنجايي كه از آن غريبه‌ها بيش از «فريد» مي‌ترسيدم بار ديگر به او پناه بردم. حاضر شدم تن به خواسته‌اش بدهم.

    از آن روزها لااقل يك سالي مي‌گذرد و من بعد از او ديگر اين حقيقت تلخ را پذيرفته ام كه هيچ كس به آدم، به خاطر خدا يا از روي محبت بي غرض لطف نمي‌كند. اما اين تجربه يا شايد اين راه «بالاتر از خطر» به قيمت تباهي و بي پناهي من تمام شد. اين روزها بيش از هر زمان احساس يتيمي‌ مي‌كنم و بيش از هر زمان با تمام وجود نياز به سر پناهي به نام خانواده و وجود پر محبتي به نام مادر مرا در بغض و اندوه فرو برده است. اگر او بود امروز به جاي اين كه منتظر نگاه هاي آلوده باشم مي‌توانستم با آن استعداد سرشار به درسم بپردازم. اگر...!؟
Facebook Twitter Contact us RSS
www.IranianUK.com
دویچه وله
تحصیل در انگلستان - آمریکا

جدیدترین مطالب سایت
دیدنی ها و شنیدنی های روز
داغ ترین و پربیننده ترین مطالب
اخبار ایران و جهان
اخبار ورزشی
اخبار سینما و موسیقی
اخبار ایرانیان خارج از کشور
حوادث
عکسهای دیدنی
ویدیو کلیپ
دانلود فیلم
دانلود موزیک
فیلم ایرانی
دختران پسران و مسائل جنسی
پزشکی و سلامتی
علمی و دانستنیها
مقالات
داستان
روانشناسی
خانواده و زندگی زناشویی
تاریخی فرهنگی و هنری
زنان
مد آرایش و زییایی
تغذیه رژیم و گیاهان داروئی
آشپزی
مذهب و عرفان
طنز و جوک
کتاب و شعر فارسی
ایران سرای من
انواع فال طالع بینی و تعبیر خواب
روزنامه ها و مجلات
کامپیوتر و دانلود نرم افزار
رنگارنگ
راهنمای زندگی در خارج از کشور
تحصیل در خارج از کشور
مهاجرت
کودکان
امکانات
خانه
تبادل نظر پرنیان
سفارش آگهی
تماس با ما
فیلترشکن
عضویت در سایت
RSS
آگهی های متنی
عکس - ویدیو - سرگرمی
تحصيل در آمريكا
ادامه تحصیل در انگلستان
کالج های زبان در انگلستان
طراحی حرفه ای وب سایت
کنترل پنل کاربران
عضویت در سایت
تغییر کلمه عبور
تغییر دیگر مشخصات
جستجو در ایرانیان انگلستان
عضویت در خبرنامه
ایمیل :
جهت سفارش آگهی کلیک کنید
صرافی سمیانی
صرافی کاسپین
رایان یوکی
صرافی اطلس
صرافی موج
صرافی پرآرا
صرافی سیمرغ
دویچه وله فارسی
ادامه تحصیل در انگلستان
طراح وب سایت
راهنمای مشاغل ایرانیان
کتاب فروشی نما
صرافی گاندی
فیسبوک رایان یوکی
رایان یوکی
اين سايت هيچ گونه مسئوليتي را در قبال آگهي ها نمي پذيرد
جدیدترین مطالب سایت
عضو موثر سپاه قدس، رییس حراست صداوسیما شد
"رومنیگه" جاسوس اسرائیل در لبنان.
آمریکا: مسوولیت دستیابی به توافق جامع هسته‌ای با ایران است
پدر دختر سه ساله قربانی تجاوز در کابل: اگر عدالت تامین نشود شش فرزندم را می‌کشم
آژانس: ایران به سوال‌ها درباره تحقیقات مشکوک اتمی پاسخ نداده است
ابراز تردید آمریکا و بریتانیا نسبت به دست‌یابی به توافق نهایی هسته‌ای.
بازداشت دو نفر در ارتباط با قتل ملکه زیبایی هندوراس و خواهرش
هشدار فعالان کارگری به موج جدید قراردادهای سفید.
گیاهی که دو محصول تولید می‌کند - ریشه سیب زمینی و ساقه گوجه فرنگی
پس از هانیه توسلی، این بار حمله کاربران به بهاره رهنما
گفتگوی دانشجو خط امامی و کارمند سفارت آمریکا پس از 35 سال
« گمانه‌زنی‌های وینی»؛ سه سناریوی احتمالی برای مذاکرات
واتس‌اپ حالا همه مکاتبات کاربرانش را رمزگذاری می‌کند.
صالحی: بازرسی ویژه از سایت‌های هسته‌ای را نمی پذیریم
روحانی: گاهی مواقع سکوت موجب نجات کشور می‌شود
حسین درخشان مورد عفو رهبر ایران قرار گرفت
جایزه بزرگ جشنواره سینمایی قاهره برای فیلم ایرانی ملبورن
راهنمای گام به گام پناهجویی (طنز) - فصل سوم - پیدا کردن قاچاقبر
بررسی روزنامه های صبح تهران؛ پنجشنبه ٢٩ آبان
پایان سرقت‌های بین‌المللی زن ۶۵ ساله در پایتخت
غلامحسین مظلومی به روایت تاریخ/چه شد که او را "سرطلایی"نامیدند؟
سرقت گارسون سر میز شام
رهبری‌فرد: دربی گلادیاتور می‌خواهد نه دلقک!/هاشمی‌نسب: مادر نیکبخت هنوز هم نفرینم می‌کند
ته دیگ زعفرانی مرغ
تاثیر مرگبار نوشابه‌های انرژی‌زا بر کودکان
رزماری، داروی جسم و روان
هدیه زیبایی به کودکان سرطانی - عکس
شرکت‌های دارویی پس از هپاتیت C به سراغ کبد چرب می‌روند
صدها بشکه آسیب‌دیده مواد رادیواکتیو در آلمان پیدا شد
وزارت بهداشت: سالی ۸۵ هزار نفر در ایران سرطان می‌گیرند
ادامه ...
دیدنی ها و شنیدنی های روز
بازیکن نوجوان پینگ پونگ , جنبه باختن در بازی را نداشت
مرگ در یک قدمی؛ عابر خوش‌شانس چینی آسیبی ندید
سگ خانگی از بلعیده شدن توسط پیتون غول پیکر نجات یافت
"شوخی کردم " - بازی فوق العاده مهران غفوریان در نقش مادر زندانی
آزمایش اجتماعی: دختری که بدون شلوار در نیویورک راه می‌رود
وقتی عشق مرز سنی نمی‌شناسد.
خودنمایی جوان عربستانی در جاده , منجر به زخمی شدنش شد
از پخت نان سنگک در غربت تا خانه مستوفی الممالک.
نخستین دیوان محاسبات جهان ۳۰۰ ساله شد.
برنامه دیدنی Munchies در مورد غذاها و رستورانهای تهران
کاش تمام دوربین مخفی ها اینطوری بود
گاو به مامور پلیس سر چهار راه در رومانی حمله کرد
"شوخی کردم " - بازجو: تو کانادا خونه داری؟ مهران غفوریان: کانادا نه . 20 متری کوکاکولا یه سی متری داشتم
دو برادر بازیگوش که تمام صورتشان را رنگ آمیزی کرده اند به سئوالات پدر جواب میدهند
رکورد پارک اتوموبیل در کوچکترین فضا شکسته شد / پارک یک ضرب در 8 سانتی متری دو اتوموبیل
ادامه ...
داغ ترین و پربیننده ترین مطالب
اشک های نامزد مرتضی پاشایی - عکس (205+)
غلامحسین مظلومی بازیکن سابق استقلال درگذشت (205+)
دو برادر بازیگوش که تمام صورتشان را رنگ آمیزی کرده اند به سئوالات پدر جواب میدهند (140+)
انتقام هکر 12 ساله مشهدی از معلمش (137+)
"شوخی کردم " - بازجو: تو کانادا خونه داری؟ مهران غفوریان: کانادا نه . 20 متری کوکاکولا یه سی متری داشتم (128+)
برنامه دیدنی Munchies در مورد غذاها و رستورانهای تهران (123+)
بر سر کلاس درس معلم فداکار لرستانی (120+)
هدیه زیبایی به کودکان سرطانی - عکس (117+)
عضو القاعده: دو شاهزاده سعودی پول 11 سپتامبر را دادند! (104+)
سعید مرتضوی به روایت سه قربانی (102+)
آزمایش اجتماعی: دختری که بدون شلوار در نیویورک راه می‌رود (97+)
پدر دختر سه ساله قربانی تجاوز در کابل: اگر عدالت تامین نشود شش فرزندم را می‌کشم (95+)
رکورد پارک اتوموبیل در کوچکترین فضا شکسته شد / پارک یک ضرب در 8 سانتی متری دو اتوموبیل (94+)
"شوخی کردم " - بازی فوق العاده مهران غفوریان در نقش مادر زندانی (75+)
نتانیاهو: حمله‌کنندگان فلسطینی حیوان‌اند. (67+)
ادامه ...
● خانه ● تبادل نظر پرنیان ● سفارش آگهی ● تماس با ما ● فیلترشکن ● عضویت در سایت
Copyright 2004 - 2014 © IranianUK.com , All rights reserved.