صرافی گاندی صرافی نیاوران
● خانه ● تبادل نظر پرنیان ● سفارش آگهی ● تماس با ما ● فیلترشکن ● عضویت در سایت
متن کامل کلیله و دمنه - بخش اول متن کامل کلیله و دمنه - بخش اول

تا جهان بود ، از سر آدم فراز
کس نبود از راه دانش بی نیاز


● كتاب و شعر فارسي

عنوان كتاب : كليله و دمنه (بخش اول)
نويسنده : ابوالمعالي نصرالله منشي
تاريخ نشر : ارديبهشت 83
تايپ : ليلا اكبري

كليله و دمنه
.......................................................
تا جهان بود ، از سر آدم فراز
كس نبود از راه دانش بي نياز
مردمان بخرد اندر هر زمان
راه دانش را بهر گونه زبان
گرد كردند و وگرامي داشتند
تا بسنگ اندر همي بنگاشتند
دانش اندر دل چراغ روشنست
وزهمه بد بر تن تو جوشنست

  كليله و دمنه
 انشاي ابوالمعالي نصرالله منشي
 تصحيح و توضيح مجتبي مينوي طهراني

وعلي الله توكلي
سپاس و ستايش مرخداي را جل جلاله كه آثار قدرت او بر چهره روز روشن تابان است و انوار حكمت او در دل شب تار درفشان ، بخشاينده اي كه تار عنكبوت را سد عصمت دوستان كرد ، جباري كه نيش پشه را تيغ قهر دشمنان گردانيد ، در فطرت كاينات به وزير و مشير و معونت و مظاهرت محتاج نگشت ، و بدايع ابداع در عالم كون و فساد پديد آورد ، و آدميان را بفضيلت نطق و مزيت عقل از ديگر حيوانات مميز گردانيد ، و از براي هدايت و ارشاد رسولان فرستاد تا خلق را از ظلمت و ضلالت برهانيدند ، و صحن گيتي را بنور علم و معرفت آذين بستند ، و آخر ايشان در نوبت و اول در رتبت ، آسمان حق و آفتاب صدق ، سيد المرسلين و خاتم النبيين و قائدالغر المحجلين ابوالقاسم محمد بن عبدالله بن هاشم بن عبد مناف العربي را ، صلي الله عليه و علي عترته الطاهرين ، براي عز نبوت و ختم رسالت برگزيد ، و به معجزات ظاهر و دلايل واضح مخصوص گردانيد ، و از جهت الزام حجت و اقامت بينت به رفق و مدارا دعوت فرمود ، و به اظهار آيات مثال داد ، تا معاندت و تمرد كفار ظاهر گشت ، و خردمندان دنيا را معلوم گشت كه به دلالات عقلي و معجزات حسي التفات نمي نمايند ، آنگاه آيات جهاد بيامد و فرضيت مجاهدت ، هم از وجه شرع و هم از طريق خرد ، ثابت شد . و تاييد آسماني و ثبات عزم صاحبت شريعت بدان پيوست ، و انصار حق را سعادت هدايت راه راست نمود ، و مدد توفيق جمال حال ايشان را بياراست ، تا روي بقمع كافران آوردند ، و پشت زمين را از خبث شرك ايشان پاك گردانيدند ، و ملت حنيفي را به اقطار و آفاق جهان برسانديدند و حق را در مركز خود قرار دادند.
فحمدا ثم حمدا ثم حمدا
لمن يعطي اذا شكر المزايا
و تبلطغا تحياتي الي من
بيثرب في الغدايا و العشايا
سلام مشوق يهدي اليه
من المدح الكرائم و الصفايا
درود و سلام و تحيت وصلوات ايزدي بر ذات معظم و روح مقدس مصطفي و اصحاب و اتباع و ياران و اشياع او باد ، درودي كه امداد آن به امتداد روزگار متصل باشد ، نسيم آن خاك از كلبه برآرد ، ان الله و ملائكته يصلون علي النبي يا ايها الذين آمنوا صلوا عليه و سلموا تسليما.
و چون مي بايست كه اين ملت مخلد ماند و ، ملك اين امت بهمه آفاق بهمه آفاق و اقطار زمين برسد ، و صدق اين حديث كه يكي از معجزات باقي است جهانيان را معلوم گردد : قال النبي صلي الله عليه و آله «زويت لي الارض فاريت مشارقها و مغاربها و سيبلغ ملك امتي مازوي لي منها .» خلفاي مصطفي را صلي الله علي و رضي عنهم در امر و نهي و حل و عقد دست برگشاد ، و فرمان مطلق ارزاني داشت ، و مطاوعت ايشان را بطاعت خود و رسول ملحق گردانيد ، حيث قال عز و جل:يا ايها الذين آمنوا اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولي الامر منكم . كه تنفيذ شرايع دين و اظهار شعاير حق بي سياست ملوك دين دار بر روي روزگار مخلد نماند ، و مدت آن مقرون به انتهاي عمر عالم صورت نبندد ، و اشارت حضرت نبوت بدين وارد است كه :الملك و الدين توامان.و بحقيقت ببايد شناخت كه ملوك اسلام سايه آفريدگارند ، عز اسمه ، كه روي زمين بنور عدل ايشان جمال گيرد ، و بهيبت و شكوه ايشان آباداني جهان و تالف اهواء متعلق باشد ، كه بهيچ تاويل حلاوت عبادت را آن اثر نتواند بود كه مهابت شمشير را ، و اگر اين مصلحت بر اين سياقت رعايت نيافتي نظام كارها گسسته گشتي ، و اختلاف كلمه از ميان امت پيدا آمدي ، و چنانكه در طباع مركب است هر كسي به راي خويش در مهمات اسلام مداخلت كردي ، و اصول شرعي و قوانين ديني مختل و مهمل گشتي ، و عمربن الخطاب مي گويد : مايزع السلطان اكثر مما يزع القرآن ، و اقتباس اين معني از قرآن عظيم است :لانتم اشد رهبه في صدورهم من الله ذلك بانهم قوم لايفقهون زيرا كه نادان جز بعاجل عذاب از معاصي باز نباشد ، و كمال عظمت و كبارياي باري ، جل جلاله ، نشناسد .
نزد آن كش خرد نه همخوابه ست
شير بيشه چو شير گرمابه ست
و آن كس كه در سايه رايت علما آرام گيرد تا بآفتاب كشف نزديك افتد بمجرد معرفت آن شكوه و مهابت در ضمير او پيدا آيد كه اوهام نهايت آن را در نتواند يافت و خواطر به كنه آن نتواند رسيد . قوله تعالي :انما يخشي الله من عباده العلماء.بحكم اين مقدمات روشن مي گردد كه دين بي ملك ضايع است و ملك بي دين باطل ، و خداي مي گويد ، تقدست اسماوه و عمت نعماوه: لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط و انزلنا الحديد فيه باس شديد و منافع للناس.نظم اين آيت پيش از استنباط و رويت چون متباعدي مي نمايد ، كه كتاب و ترازو و آهن به يكديگر تناسب بيشتري ندارند ، اما پس از تامل غبار شبهت و حجاب ريبت برخيزد و معلوم گجردد كه اين الفاظ به يكديگر هرچه متناسب تر است و هر كلمتي رااعجازي هر چه ظاهر تر ، چه بيان شرايع بكتاب تواند بود و ، تقديم ابواب عدل و انصاف بترازو و حساب و ، تنفيذ اين معاني بشمشير.و چون مقرر گشت كه مصالح دين بي شكوه پادشاهان اسلام نامرعي است ، و نشاندن آتش فتنه بي مهابت شمشير آبدار متعذر ، فرضيت طاعت ملوك را ، كه فوايد دين و دنيا بدان باز بسته است ، هم شناخته شود ، و روشن گردد كه هر كه دين او پاكتر و عقيدت او صافي تر در بزرگ داشت جانب ملوك و تعظيم فرمانهاي پادشاهان مبالغت زيادت واجب شمرد ، و هوا و طاعت و اخلاص و مناصحت ايشان را از اركان دين پندارد ، و ظاهر و باطن در خدمت ايشان برابر دارد ؛ و بي تردد ببايد دانست كه اگر كسي امام اعظم را خلافي انديشد و اندك و بسيار خيانتي روا دارد كه خلل آن به اطراف ولايت و نواحي مملكت او بازگردد در دنيا مذموم باشد و بآخرت ماخوذ ، چه مضرت آن هم به احكام شريعت پيوندد و هم خواص و عوام امت در رنج و مشقت افتند.
اين قدر از فضايل ملك كه تالي دين است تقرير افتاد ، اكنون شمتي از محاسن عدل كه پادشاهان را ثمين تر حليتي و نفيس تر موهبتي است ياد كرده شود ، و دران هم جانب ايجاز و اختصار را برعايت رسانيده آيد بعون الله و تيسيره.قال تعالي :ياد داود انا جعلناك خليفة في الارض فاحكم بين الناس بالحق . داوود را ، صلي الله عليه ، با منقبت نبوت بدين ارشاد و هدايت مخصوص گردانيد ، نه به رآنكه در سيرت انبيا جز نيكوكاري صورت بندد ، اما طراوت خلافت بجمال انصاف و معدلت متعلق است . و در قصص خوانده آمده است كه يكي از منكران نبوت صاحب شريعت اين آيت بشنود كه : ان الله يامر بالعدل و الاحسان و ايتاء ذي القربي و ينهي عن الفحشاء و المنكر و البغي ، يعظكم لعلكم تذكرون ، متحير گشت و گفت :تمامي آنچه در دنيا براي آباداني عالم بكار شود و اوساط مردمان را در سياست ذات و خانه و تبع خويش بدان احتياج افتد ، مثلا نفاذ كار دهقان هم بي ارزان ممكن نگردد ، در اين آيت بيامده است ، و كدام اعجاز ازين فراتر ، كه اگر مخلوق خواستي كه اين معاني در عبارت آرد بسي كاغذ مستغرق گشتي و حق سخن بر اين جمله گزارده نشدي ؛ در حال ايمان آورد و در دين منزلت شريف يافت . و واضح فرمان كه بر ملازمت سه خصلت پسنديده مقصور است و نهي كه بر مجانبت از سه فعل نكوهيده مشتمل پوشيده نماند و بتقرير و ايضاح آن حاجت نباشد . و در ترجمه سخنان اردشير بابك ، خفف الله عنه آورده اند كه :لاملك بالرجال ، و لارجال الا بالمال ، و لامال الا بالعماره ، و لا عماره الا بالعدل والسياسة ، معني چنان باشد كه :ملك بي مرد مضبوط نماند ، و مرد بي مال قائم نگردد ، و مال بدست نيايد ، و عمارت بي عدل سياست ممكن نشود . و بر حسب اين سخن مي توان شناخت كه آلت جهان گيري مالست و كيمياي مال عدل و سياست است . و فايأه در تخصيص عدل و سياست ، و ترجيح آن بر ديگر اخلاق ملوك ، آنست كه ابواب مكارم و انواع عواطق را بي شك نهايتي است ، و رسيدن آن بخاص و عام تعذر ظاهر دارد ، ولكن منافع اين دو خصلت كافه مردمان را شامل گردد ، و دور و نزديك جهان را ازان نصيب باشد ، چه عمارت نواحي ، و مزيد ارتفاعات و تواتر دخلها ، و احياي موات ، و ترفيه درويشان ، و تمهيد اسباب معيشت و كسب ارباب حرفت ، و امثال و اخوات آن ، بعدل متعلق است ، و امن راهها ، و قمع مفسدان . و ضبط مسالك ، و حفظ ممالك ، و زجر متعديان ، بسياست منوط ، و هيچيز بقاي عالم را از اين دو باب قوي تر نيست . و نيز كدام نكوكاري را اين منزلت تواند بود كه مصلحان آسوده باشند و مفسدان ماليده ؟ و هر گاه كه اين دو طرف بواجبي رعايت كرده آيد كمال كامگاري حاصل آيد ، و دلهاي خاص و عام و لشكري و رعيت برقاعده هوا ولاقرار گيرد ، و دوست و دشمن در ربقه طاعت و خدمت جمع شوند و نه در ضمير ضعيفان آزاري صورت بندد ، و نه گردن كشان را مجال تمرد ماند ، و ذكر آن در آفاق ساير شود ، و كسوت پادشاهي مطرز گردد ، و رهينه دوام در ضمن اين بدست آيد . اين كلمتي چند موجز از خصايص ملك و دولت ، و محاسن عدل و سياست ، تقرير افتد ، اكنون روي بدگر اغراض آورده شود ، والله الموفق لاتمامه ، بمنه وسعة جوده.
و سپاس و حمد و ثنا و شكر مر خداي را ، عز اسمه ، كه خطه اسلام را و واسطه عالم را بجمال عدل و رحمت وكمال و هيبت و سياست خداود عالم سلطان اعظم مالك رقاب الامم ملك الاسلام ظهير الامام مجيرالانام بمين الدوله وامين الملة و شرف الامة ملك بلاد الله سلطان عبادالله مديل اولياءالله مذيل اعداءالله مولي ملوك العرب و العجم فخرالسلاطين في العالم علاءالدنيا و الدين قاهرالملوك و السلاطين الصادع بامرالله القائم بحجة الله معز الاسلام و المسلمين قامع الكفره و الملحدين كهف الثقلين ظل الله في الخافقين المويد علي الاعداء المنصور من السماء شهاب سماءالخلافة نصاب العدل و الرافة باسط الامن في الارضين ...ابي منصور سبكتكين عضدالله اميرالمومنين اعزالله انصاره و ضاعف اقتداره آراسته گردانيده است و جناح احسان و انعام او بر عالم و عالميان گسترده و نوبت جهانداري بحكم استحقاق ، هم از وجه ارث و هم از طريق اكتساب ، بدو رسانيده و خلايق اقاليم را در كنف حمايت و رعايت او آورده و ضعفاي امت و ملت را در سايه عدل و سامه رافت و آرام داده و عنان كامگاري ، و زمان شهرياري به ايالت و سياست او تفويض كرده و عزايم پادشاهانه را به امداد فتح مبين و تواتر نصر عزيز مويد گردانيده ، تا بهر طرف كه حركتي فرمايد ظفر و نصرت لو او رايت او را استقبال و تلقي واجب بينند و ماثر ملكانه كه در عنفوان جواني و مطلع عمر از جهت كسب ممالك بجاي آورده ست امروز قدوه ملوك دنيا و دستور پادشاهان گيتي شده است .
اي بيك حمله گرفته ملك عالم در كنار
آفتاب خسرواني سايه پروردگار
و براثر اگر ديو فتنه در سر آل بوحليم جاي گرفت تا پاي از حد بندگي بيرون نهادند در تدارك كار ايشان رسوم لشكركشي و آداب سپاه آرائي از نوعي تقديم فرمود كه روزنامه سعادت باسم و صيت آن مورخ گشت ، و كارنامه دولت بذكر محاسن آن جمال گرفت
و بدين دو فتح با نام كه بفضل ايزد تعالي و فر دولت قاهره ، لازالت ثابتة الاوتاد . راسية الاطواد ، تيسير پذيرفت ، نظام كارهاي حضرت و ناحيت بقرار معهود و رسم مالوف باز رفت ، و برقاعده درست و سنن راست اطراد و استمرار يافت و تمامي مفسدان اطراف دم دركشيدند و سر بخط آوردند ، و دلهاي خواص و عوام و لكشري و رعيت برطاعت و عبوديت بياراميد ، و نفاذ اوامر پادشاهانه از همه وجوه حاصل آمد ، و حشمت ملك و هيبت پادشاهي در ضماير دوستان و دشمنان قرار گرفت ، و ذكر آن در آفاق و اقطار عالم شايع و مبسوط گشت . و اگر در تقرير محاسن نوبت اين پادشاه دين دار و شهريار كامگار -كه در ملك مخلد باد و بر دشمن مظفر-خوضي وشرعي رود ، و فضايل ذات بزرگ و مناقب خاندان مبارك شاهنشاهي را شرحي و بسطي داده شود ، غرض از ترجمه اين كتاب فايت گردد ، و من بنده را خود اين محل از كجا تواند بود كه ثناي دولت قاهره گويم ؟ كه
اگر مملكت را زبان باشدي
ثناگوي شاه جهان باشدي
ملك بوالمظفر كه خواهد فلك
كه مانند او كامران باشدي
زصد داستان كان ثناي تراست
همانا كه يك داستان باشدي
و اقتدا و تقيل اين پادشاه بنده پرور-كه هميشه پادشاه و بنده پرور باد- در جهانداري بمكارم خاندان مبارك بوده است ، و معالي خصال ملوك اسلاف را انارالله براهينهم قبله عزايم ميمون دانستست.
الفي اباه بذاك الكسب يكتسب
آن چند آثار حميد مرضي كه در تقديم ابواب عدل وسياست خداوند . سلطان ماضي ، يمين الدولة و امين الملة نظام الدين كهف المسلمين ابوالقاسم محمود راست ، انار الله برهانه و ثقل بالخيرات ميزانه ، و بر آن جمله كه در احياي سوابق امير عادل ناصرالدين و الدولة ، نورالله حفرته و بيض غرته ، سعي نمود تا آن را بلواحق خويش بياراست ، و رسوم ستوده او را تازه و زنده گردانيد ، و سنتهاي مذموم كه ظلمه و متهوران نهاده بودند بيكبار محو كرد تا خلايق روي زمين آسوده و مرفه پشت بديوار امن و فراغت آوردند ، و دوست و دشمن بعلو همت و كمال سياست آن خسرو دين دار ، رداه الله رداء غفرانه ، اعتراف نمودند ، و مثالهاي او در ممالك بر اطلاق نفاذ يافت ، و جباران روزگار در امان حريم او پناه طلبيدند و شرف و سعادت خويش در طاعت و متابعت او شناختند ، و تمامي ممالك غزنين و زابلستان و نيمروز و خراسان و خوارزم و چغانيان و گرگان و طبرستان و قومس و دامغان و ري و اصفاهان و بلاد هندوسند و مولتان در ضبط فرمانبرداري آن شاهنشاه محتشم تغمده الله برحمته آمد چنانكه گاه گاه بر لفظ مبارك راندي كه :يك حد ملك ما سپاهانست و ديگر ترمذ و سه ديگر خوارزم و چهارم گذاره اب گنگ. و هر كه كتاب ممالك و مسالك خوانده است و طول و عرض اين ديار بشناخته بروي پوشيده نماند كه بسطت ملك وي تا چه حد بوده است ؛ وانگاه همت ملكانه بر اعلاي كلمه حق مقصور گردانيده وذات بي همال خويش را بر نصرت دين اسلام و مراعات مصالح خلق وقف كرده و از در كابل تا كناره آب قنوج و حدود كالنجرو بانوسي ، و از جانب مولتان تا نهر واله و منصوره و سومنات و سرنديب و سواحل درياي محيط و حوالي مصر ، و از جانب قصدار تمامي نواحي يمن و سبپوره و سند و سيوستان و سله عمر و يذيه و اطراف كرمان و سواحل مكران ، در تكسير دوهزار فرسنگ در خطه اسلام افزود ، و آفتاب ملت احمدي بر آن ديار از عكس ماه رايت محمودي بتافت ، و شعاع سپهر اسلام در سايه چتر آل ناصر الدين بر آن نواحي گسترده شد و بجاي بتكدها مساجد بنا افتاد ، و در آن مواضع كه بروزگار پادشاهان گذشته ملك الملوك را جلت اسماوه ناسزا مي گفتند امروز همواره عبادت مي كنند و قرآن عظيم مي خوانند ، و زيادت هزار منبر نهاده شده است ه در جمعات و اعياد بران ثناءباري عز اسمه مي گويند و فرض ايزدي مي گزارند ، و در مدت صد و هفتاد سال كه ايام دولت اين خاندان مباركست -ايزد تعالي آن را به هزار و هفتصد برساناد - در سالي پنجاه هزار كم و بيش از برده كافره از ديار حرب بديار اسلام مي آرند ، و ايشان ايمان قبول مي كنند ، و تادامن قيامت از توالد  و تناسل ايشان مومن و مومنه مي زايد ، و همه بوحدانيت خالق و رازق خويش معترف مي باشند ، و بركات و مثوبات و حسنات آن شاهانشاه غازي محمود و تمامي ملوك اين خاندان را مدخر مي گردد. و ديگر سلاطين دولت ميمون را -كه خداوند عالم پادشاه عصر خسرو گيتي شاهنشاه غازي بهرام شاه وازث ملك و عمر ايشان باد - فضايل و مناقب بسيار است ، كه هريك از ايشان در ايالت و سياست و عدل و رافت علي حده امتي بوده اند
اما شرح و تفصيل آن ممكن نيست ، كه بي اشباعي سخن در تقرير آن معيوب نمايد ، و اگر بسطي داده شود غرض از ترجمه اين كتاب محجوب گردد . لاجرم به ميامن آن نيتهاي نيكو و عقيدتهاي صافي ضعار پادشاهي و خلال جهانداري در اين خاندانهاي بزرگ موبد و مخلد و دايم و جاويد گشته است ، و سيرت پادشاهان اين دولت ، ثبتها الله ، طراز محاسن عالم و جمال مفاخر بني آدم شده ، و زمانه عز وشرف را انقياد نموده ، و ذكر آن بقلم عطارد بر پيكر خورشيد نبشته . و حمدالله تعالي كه مخايل مزيد مقدرت و دلايل مزيت بسطت هرچه ظاهرتر است ، و اميدهاي بندگان مخلص در آنچه ديگر اقاليم عالم در خطه ملك ميمون خواهد افزود و موروث و مكتسب اندران بهم پيوست هرچه مستحكمتر ؛ و اين بنده و بنده زاده را در مدح مجلس اعلي قاهري ضاعف الله اشراقه قصيده ايست كه از زبان مبارك شاهنشاهي گفته شده است ، دو بيت ازان كه لايق اين سياقت بود اثبات افتاد :
ايزد تعالي و تقدس هميشه روي زمطن را بجمال عدل و رحمت خداوند عالم شاهنشاه عادل اعظم ولي النعم آراسته داراد، و در دين و دنيا بغايت همت و قصاراي امنيت برساناد ، و منابر اسلام را شرقا و غربا بفر و بهاي القاب ميمون و زينت نام مبارك شاهنشاهي مزين گرداناد ، و خاك بارگاه همايون را سجده گاه شاهان دنيا كناد ،
و يرحم الله عبدا قال آمينا.
همي گويد بنده وبنده زاده نصرالله محمد عبدالحميد بوالمعالي ، تولاه الله الكريم بفضله ، چون بفر اصطناع و يمن اقبال مجلس قاهري شاهنشاهي ادام الله اشراقه خانه خواجه من بنده اطال الله بقاءه و ادام ايامه و انعامه و رزقه الله سعادة الدارين قبله احرار و افاضل و كعبه علما و امائل اين حضرت بزرگ لازالت ممحروسة الاطراف محمية و الاكناف بود ، و جملگي ملاذ و پناه جانب او را شناختندي ، و او در ابواب تفقد و تعهد ايشان انواع تكلف و تنوق واجب داشتي ، و التماسات هر يك را بر آن جمله باهتزاز و استبشار تلقي كردي كه مانند آن بر خاطر اهل روزگار نتواند گذشت -و ذكر اين معني ازان شايعتر است كه در آن بزيادت اطنابي حاجت افتد
لاجرم همه را بجانب او سكون و استنامت حاصل آمده بود ، و در عرصه و لا و هوا و طايفه اي از مشاهير ايشان كه هر يك فضلي وافر و ذكري ساير داشتند بمنزلت ساكنان خانه وبطانه مجلس بودند ، چون قاضي محمد عبدالحميد اسحق ، و برهان الدين عبدالرشيد نصر ، و امامان :علي خياط ، صاعد ميهني ، عبدالرحمن بستي ، و محمد سيفي ، محمد نسابوري و محمد عثمان بستي ، مبشر رضوي اديب ، عبدالرحيم اسكافي ، عبدالحميد زاهدي ، محمود سگزي ، فاخر ناصر، سعيد باخرزي ، در بعضي اوقات :محمد خبازي ، محمود نشابوري ، رحم الله الماضين منهم و اطال بقاءالغابرين ؛ و من بنده را بر مجالست و ديدار و مذاكرات و گفتار ايشان چنان الفي تازه گشته بود و بمطالبت و مواظبت بر كسب هنر آن ميل افتاده كه از مباشرت اشغال و ملابست اعمال اعراض كلي مي بود . و غايت نهمت بران مقصور داشتمي كه يكي را از ايشان دريافتمي و ساعتي او موانست جستمي ، و آن را سرمايه سعادت و اقبال و دولت شناختمي ؛ و ممكنست كه اين سخن در لباس تصلف بر خواطر گذرد ، و در معرض تسوق پيش ضماير آيد ، اما چون ضرورت انصاف نقاب حسد از جمال خويش بگشايد ، و در آيات براعت و معجزات صناعت كه اين كتاب بر ذكر و اظهار بعضي ازان مشتمل است تاملي بسزا رود ؛ شناخته گردد تا در تحصيل همتي بلند نباشد ، و رنج تعلم هرچه تمامتر تحمل نيفتد ، در سخن ، كه شرف آدمي بر ديگر جانوران بدان است ، اين منزلت نتوان يافت
بقدر الكد تنقسم المعالي
و چون روزگار برقضيت عادت خويش در بازخواستن مواهب آن جمع را بپراگند و نظام اين حال گسسته شد خويشتن را جز بمطالعت كتب متهدي ندانستم ،
و خير جليس في الزمان كتاب
و در امثال است كه نعم المحدث الدفتر . و بحكم آنكه گفته اند
جد همه ساله جان مردم بخورد
گاه از گاه احماضي رفي و بتواريخ و اسمار التفاتي بودي ، و در اثناي اين حال فقيه عالم علي ابراهيم اسماعيل ادام الله توقيفه كه از احداث فقهاي حضرت جلت بمزيت هنرو خرد مستثني است -و در اين وقت توفيق حسن عهدي يافت و مزاج او بتقلب احوال تفاوت كم پذيرفت -نسختي از كليله ودمنه تحفه آورد . اگرچه ازان چند نسخت ديگر در ميان كتب بود بدان تبرك نموده آمد ، و حقوق او را باخلاص دوسي برعايت رسانيده شد ، و ذكر حق گزاري و حريت او بدان مخلد گردانيده آمد ، جزاه الله خيرالجزاء و لقاه مناه في اولاه و اخراه. در جمله بدان نسخت الفي افتاد ، و بتامل و تفكر محاسن اين كتاب بهتر جمال داد ، و رغبت در مطالعت آن زيادت گشت ، كه پس از كتب شرعي در مدت عمر عالم ازان پرفايده تر كتابي نكرده اند :بناي ابواب آن برحكمت و موعظت ؛ وانگه آن را در صورت هزل فرانموده تا چنانكه خواص مردمان براي شناختن تجارب بدان مايل باشند عوام بسبب هزل هم بخوانند و بتدريج آن حكمتها در مزاج ايشان متمكن گردد.
و بحقيقت كان خرد و حصافت و گنج تجربت و ممارست است ، هم سياست ملوك را در ضبط ملك بشنودن آن مدد تواند بود و هم اوساط مردمان را در حفظ ملك از خواندن آن فايده حاصل تواند شد . و يكي از براهمه هند را پرسيدند كه «مي گويند بجانب هندوستان كوههاست و دروي داروها رويد كه مرده بدان زنده شود ، طريق بدست آوردن آن چه باشد ؟» جواب داد كه «حفظت شيئا و غايت عنك اشياء ، اين سخن از شارت و رمز متقدمان است ، و از كوهها علما را خواسته اند و از داروها سخن ايشان را و از مردگان جاهلان را كه بسماع زنده گردند و بسمت علم حيات ابد يابند ، و اين سخنان را مجموعي است كه آن را كليله دمنه خوانند ودر خزاين ملوك هند باشد ، اگر بدست تواني آوردن اين غرض بحصول پيوندد».
و محاسن اين كتاب را نهايت نيست ، و كدام فضيلت ازين فراتر كه از امت به امت و ملت به ملت رسيد و مردود نگشت ؟ و چون پادشاهي به كسري نوشروان خفف الله عنه رسيد -كه صيت عدل و رافت او بر وجه روزگار باقي است و ذكر ياس و سياست او در صدور تواريخ مثبت ، تا بدان حد كه سلاطين اسلام را در نيكوكاري بدو تشبيه كنند ، و كدام سعادت ازين بزرگتر كه پيغامبر او را اين شرف ارزاني داشته است كه ولدت في زمن الملك العادل؟- انوشيروان مثال داد تا آن را بحيلتها از ديار هند بمملكت پارس آوردند و بزبان پهلوي ترجمه كرد . و بناي كارهاي ملك خويش بر مقتضي آن نهاد و اشارات و مواعظ آن را قهرست مصالح دين و دنيا و نمودار سياست خواص و عوام شناخت  ،و آن را در خزاين خويش موهبتي عزيز و ذخيرتي نفيس شمرد ، و تا آخر ايام يزدجرد شهريار كه آخر ملوك عجم بود بر اين قرار بماند .
و چون بلاد عراق و پارس بر دست لشكرهاي اسلام فتح شد و صبح ملت حق بر آن نواحي طلوع كرد ذكر اين كتاب بر اسماع خلفا مي گذشت و ايشان را بدان ميلي و شعفي مي بود تا در نوبت اميرالمومنين ابوجعفر منصوربن علي بن عبدالله بن العباس رضي الله عنهم ، كه دوم خليفت بوده است از خاندان عم مصطفي صلي الله عليه و رضي عن عمه ، ابن المقفع آن را از زبان پهلوي بلغت تازي ترجمه كرد ، و آن پادشاه را بران اقبالي تمام افتاد و ديگر اكابر امت بدان اقتدا  كردند .
و حال علو همت و بسطت ملك او ازان شايع تر است كه در شرح آن باشباعي حاجت افتد . و يكي از آثار باقي آن پادشاه محتشم حضرت بغداد است كه امروز مركز خلافت و مستقر امامت و منبع ملك و مدينه السلام علاالاطلاق آنست . نه در بلاد اسلام چنان شهري نشان مي دهند و نه در ديار كفر . و يكي از خصايص آن حضرت مدالله ظلالها آنست كه وفات خلفا آنجا اتفاق نيفتد :اميرالمومنين ابوجعفر منصور رضي الله عنه به بئر ميمون يكمنزلي مكه حرسها الله از ملك دنيا بملك آخرت رفت ، و امير المومنين ابوعبدالله محمدبن منصور الملقب بالمهدي رضي الله عنه بمرحله ماسبذان در راه گرگان ، و اميرالمومنين ابومحمد موسي بن المهدي الملقب بالهادي بعيسي آباد ، و اميرالمومنين ابوجعفر هرون بن المهدي الملقب بالرشيد به طوس و اميرالمومنين ابوالعباس عبدالله بن هرون الملقب به طرسوس ، و محمد امين ببغداد كشته شد اما در آن حال خليفت نبود واغلب امت بر خلع او اجماع كرده بودند ، و در اين عهد نزديك اميرالمومنين ابومنصور الفضل الملقب بالمسترشد بالله در حدود عراق شهيد شد و ميان آن موضع و حضرت بغداد مسافت تمام نشان مي دهند . و محاسن اين شهر بسيار است و هركس از اصحاب تواريخ دران خوضي نموده اند ، و شرح و تفصيل آن مستوفي بياورده .
و اكنون نكته اي چند از سخنان اميرالمومنين منصور ايراد كرده آمد هر چند كه جاي آن نيست اما ممكن است كه خوانندگان را ازان فايده اي باشد :روي با هم نشينان خود مي گفت كه :ما احوجني الي ان يكون علي بابي اربعة كما اريد! قالوا و من هم ؟قال :من لايقوم ملكي الا بهم كما ان السرير لايقوم الا بقو ائمه الاربع.اما احدهم فقاض لاياخذه في الله لومة لائم ؛ و اما الثاني فصاحب شرطه ينصف الضعفاء  من الاقوياء...معني چنين باشد كه : چگونه محتاجم بچهار مرد كه بر درگاه من قائم گردند ! حاضران گفتند :تفصيل اسامي ايشان چگونه است ؟ گفت :كساني كه بي ايشان كار ملك راست نتواند بود چنانكه تخت بي چهارپايه راست نيستد : يكي از ايشان حاكمي كه در امضاي احكام شرع از طريق ديانت و قضيت امانت نگذرد و نكوهش مردمان او را از راه حق باز ندارد ؛ و دوم خليفتي كه انصاف مظلومان ضعيف از ظالمان قوي بستاند ؛ و سوم كافي ناصح كه خراجها و حقوق بيت المال بروجه استقصا طلب كند و بر رعيت حملي روا ندارد كه من از ظلم او بيزارم.وانگه انگشت بگزيد و گفت :آه آه ! گفتند :چهارم كيست يا اميرالمومنين ؟ گفت :صاحب بريدي كه اخبار درست و راست انها كند و از حد صدق نگذرد .
و در اثناي مثالها مي فرمود كه حبب الي عدوك الفرار بترك الجد في طلبه اذا انهزم و اعلم ان كل من في عسكرك عين عليك . معني چنين باشد كه :گريختن را در دل دشمن خود دوست گردان بآنكه چون بگريزد در طلب او نروي و بدان كه هر كه در لشكر توند بر تو جاسوسند .
و عاملي را بحضرت استدعا كرد ، عذري نهاد و گرد تخلف برآمد و تقاعد نمود ، مثال او را بر اين جمله توقيع فرمود كه :اگر گران مي آيد بروي آمدن سوي حضرت ما با تمامي جثه ما ببعضي از وي براي تخفيف موونت قناعت كرديم ، بايد كه سر او بي تن بدرگاه آرند .
و در اثناي وصابت پسر خويش اميرالمومنين مهدي را رضي الله عنهما مي گفت :اي پسر ، نعمت بر لشكر فراخ مكن كه از تو بي نياز شوند ، و كار هم تنگ مگير كه برمند ، عطايي برسم مي ده در حد اقتصاد و منعي نيكو بي تنگ خويي مي فرماي ؛ عرصه اميد بريشان فراخ مي دار و عنان عطا تنگ مي گير .
و هميشه مي گفتي كه :ترس و بيم كاري است كه هيچ كس را ساتقامتي نتواند بود بي او :يا دين داري بود كه از عذاب بترسد . يا كريمي كه از عار باك دارد ، يا عاقلي كه از عواقب غفلت پرهيز كند . روزي ربيع را گفت :من مي بينم مردمان را ه مرا ببخل منسوب مي كنند . من بخيل نيستم ، لكن همگنان را بنده درم و دينار مي بينم آن را از ايشان باز مي دارم تا مرا از براي آن خدمت كنند ، و راست گفته است آن حكيم كه «سگ را گرسنه دار تا از پي تو دود.»
روزي او را گفتند :فلان مقدم فرمان يافت و از او ضياع بسيار مانده است و فرزندان او بدرجه استقلال نرسيده اند ، اگر مثال باشد تا عمال بعضي در تصرف گيرند و در قبض آرند ديوان را توفيري تمام باشد . جواب داد كه :هركرا خلافت روي زمين سير نگرداند از ضياع يتيمان هم سير نگردد.
و مناقب اين پادشاه را نهايت نيست و تواريخ متقدمان بذكر آن ناطق است علي الخصوص غرر سير ثعالبي رحمه الله بر تفصيل آن مشتمل است و آنچه از جهت وي در تاسيس خلافت و تاكيد ملك و دولت تقديم افتاد ، اركان و حدود را بثبات حزم و نفاذ عزم چنان استوار و مستحكم گردانيد كه چهارصد سال بگذشت و گردش چرخ و حوادث دهر قواعد آن را واهي نتوانست كرد و خللي به اوساط و اذناب آن راه نتوانست داد . و هربنا كه برقاعده عدل و احسان قرار گيرد و اطراف و حواشي آن بنصرت دين حق و رعايت مناظم خلق موكد شود اگر تقلب احوال را در وي اثري ظاهر نگردد و دست زمانه از ساحت سعادت آن قاصر باشد بديع ننمايد.اين قدر از فضايل اين پادشاه رضي الله عنه تقرير افتاد واكنون روي بغرض نهاده آيد .
و در جمله مراد از مساق اين حديث آن بود كه چنين پادشاهي بدين كتاب رغبت نمود . و چون ملك خراسان به امير سديد ابوالحسن نصربن احمد الساماني تغمده الله برحمته رسيد رودكي شاعر را مثال داد تا آن را د رنظم آرد ، كه ميل طبعها بسخن منظوم بيش باشد . و آن پادشاه رضوان الله عليه از ملوك آل سامان بمزيد بسطت مخصوص بود و در نوبت او كرمان و گرگان و طبرستان تا حدود روي وسپاهان در خطه ملك سامانيان افزود و سي سال مدت يافت و انواع تمتع و برخورداري بدان پيوست . و اگر شمتي ا زاحوال او ادراج كرده شود دراز گردد.و اين كتاب را نيك عزيز شمردي و بر مطالعت آن مواظبت نمود .
و دابشليم راي هند كه اين جمع بفرمان او كرده اند ، و بيدپاي برهمن كه مصنف اصل است از جمله او بوده است ، سمت پادشاهي داشته است ، و بدين كتاب كمال خر دو حصافت او مي توان شناخت و آن جادويها كه بيدپاي برهمن كرده ست در فراهم آوردن اين مجموع و تلفيقات نغز عجيب و وضعهاي نادر غريب كه او را اتفاق افتاده ست ازان ظاهرتر است كه هيچ تكلف را در تركيب آن مجال وضعي تواند بود . چه هر كه از خرد بهره اي دارد فضيلت آن بر وي پوشيده نگردد و آنكه از جمال عقل محجوبست خود بنزديك اهل بصيرت معذور باشد .
نور موسي چگونه بيند كور ؟!
نطق عيسي چگونه داند كر ؟!
و اگر در تقرير محاسن اين كتاب مجلدات پرداخته شود هنوز حق آن بواجبي گزارده بيايد ، لكن ابرام از همه حد بگذشت و از آن موضع كه بذكر نوشروان رسيده آمده ست تا اينجا سراسر حشو است و با سياقت كتاب البته مناسبتي ندارد ؛ اما غرض آن بود تا شناخته گردد كه حكمت هميشه عزيز بوده است ، خاصه بنزديك ملوك و اعيان ، و الحق اگر دران سعيي پيوسته آيد و موونيي تحمل كرده شود ضايع و بي ثمرت نمانده ست ، زيرا كه معرفت قوانين سياست در جهان داري اصل معتبر است و بقاي ذكر بر امتداد روزگار ذخيرتي نفيس ، و بهربها كه خريده شود رايگان نمايد .
و اين كتاب را پس از ترجمه ابن المقفع و نطم رودكي ترجمها كرده اند و هركس در ميدان بيان براندازه مجال خود قدمي گزارده اند ، لكن مي نمايد كه مراد ايشان تقرير سمر و تحرير حكايت بوده است نه تفهيم حكمت و موعظت ، چه سخن مبتر رانده اند و بر ايراد قصه اختصار نموده .
و در جمله ، چون رغبت مردمان از مطالعت كتب تازي قاصر گشته است ، و آن حكم و مواعظ مهجور مانده بود بل كه مدروس شده ، بر خاطر گذشت كه آن را ترجمه كرده آيد و در بسط سخن و كشف اشارات آن اشباعي رود و آن را بآيات و اخبار و ابيات و امثال موكد گردانيده شود ، تا اين كتاب را كه زبده چند هزارساله است احيايي باشد و مردمان از فوايد و منافع آن محروم نمانند .
و هم بر اين نمط افتتاح كرده شد ، و شرايط سخن آرايي در تضمين امثال و تلفيق ابيات و شرح رموز واشارات تقديم نموده آمد ، و ترجمه و تشبيب آن كرده شد ، و يك باب كه بر ذكر برزويه طبيب مقصور است و ببزرجمهر منسوب هرچه موجزتر پرداخته شد چه بناي آن بر حكايت است . و هر معني كه از پيرايه سياست كلي و حليت حكمت اصلي عاطل باشد اگر كسي خواهد كه بلباس عاريتي آن را بيارايد بهيچ تكلف جمال نگيرد ، و هرگاه كه بر ناقدان حكيم مبر زان استاد گذرد بزيور او التفات ننمايند و هراينه در معرض فضيحت افتد.و آن اطناب و بمبالغت مواردت از داستان شير و گاو آغاز افتاده ست كه اصل آنست ، و در بستان علم و حكمت بر خوانندگان اين كتاب از آنجا گشاده شود .
و چون بعضي پرداخته گشت ذكر ان بسمع مبارك اعلي قاهري شاهنشاهي .اسمعه الله المسار و المحاب.رسيد و جزوي چند بعز تامل عالي مشرف شد . از آنجا كه كمال سخن شناسي و تمييز پادشاهانه است آن را پسنديده داشت و شرف احماد و ارتضا ارزاني فرمود ، و مثالي رسانيدند مبني بر ابواب كرامت و تمنيت و مقصور بر انواع بنده پروري و عاطفت كه :هم بر اين سياقت ببايد پرداخت و ديباجه را بالقاب مجلس ما مطرز گردانيد ؛ و اين بنده را بدان قوت دل و استظهار و سروري و افتخار حاصل آمد و با دهشت هرچه تمامتر در اين خدمت خوض نموده شد ، كه بندگان را از امتثال فرمان چاره نباشد ؛ و الا جهانيان را مقرر است كه بديهه راي و اول فكرت شاهنشاه دنيا ، اعلي الله شانه و خلد ملكه و سلطانه ، نمودار عقل كل و راه بر روح قدس است ، نه از تامل اشارات و تجارب اين كتاب خاطر انور قاهري را تشحيذي صورت توان كرد و نه از مطالعت اين عبارات الفاظ درفشان شاهنشاهي را مددي تواند بود .
تحفه چگونه آرم نزديك تو سخن؟!
آب حيات تحفه كي آرد بسوي جان؟!
گل را چه گرد خيزد از ده گلاب زن ؟!
مه را چه ورغ بندد از صد چراغ دان؟!
اما بدين مثال اين بنده و بنده زاده را تشريفي هرچه بزرگتر و تربيتي هرچه تمامتر بود ، و مباهات و مفاخرت هرچه وافرتر افزود ، و ثواب آن روزگار همايون اعلي را مدخر گشت .و نيز اگر ملوك گذشته كه نام ايشان در مقدمه اين فصل آورده شده ست از اين نوع توفيقي يافتند و سخنان حكما را عزيز داشت تا ذكر ايشان از آن جهت بروجه روزگار باقي ماند ، امروز كه زمانه در طاعت و فلك در متابعت راي و رايت خداوند عالم سلطان عادل اعظم شاهنشاه بني آدم ولي النعيم مالك رقاب الامم ، اعلي الله رايه و رايته و نصر جنده والويته ، آمده ست ، و عنان كامگاري و زمان جهان داري بعدل و رحمت وباس و سياست ملكانه سپرده - و مزيت و رجحان اين پادشاه دين دار در مكارم خاندان مبارك و فضايل ذات بي نظير ، بر پادشاهان عصر و ملوك دهر ماضي و باقي ، ازان ظاهر تر است كه بندگان را دران باطناب و اسهابي حاجت افتد كه
درصد هزار قرن سپهر پياده رو
نارد چنو سوار بميدان روزگار
هم اين مثال داد ، و اسم و صيت نوبت ميمون كه روز بازار فضل و براعت است بر امتداد ايام موبد و مخلد گردايند . ايد تبارك و تعالي نهايت همت ملوك عالم را مطلع دولت و تشبيب اقبال و سعادت اين پادشاه بنده پرور كناد ، و انواع تمتع و برخورداري از موسم جواني و ثمرات ملك ارزاني داراد ، بمنه و رحمته و حوله و قوته .

  مفتتح كتاب بر ترتيب ابن المقفع
     بسم الله الرحمن الرحيم
چنين گويد ابوالحسن عبدالله ابن المقفع ، رحمه الله ، پس از حمد باري عز اسمه ، و درود بر سيد المرسلين ، عليه الصلاة و السلام ، كه ايزد تبارك و تعالي بكمال قدرت و حكمت عالم را بيافريد ، و آدميان را بفضل و منت خويش بمزيت عقل و رجحان خرد از ديگر جانوران مميز گردانيد ، زيرا كه عقل بر اطلاق كليد خيرات و پاي بند سعادات است ، و مصالح معاش و معاد و دوستكامي دنيا و رستگاري آخرت بدو بازبسته است . و آن دو نوع است :غريزي كه ايزد جل جلاله ارزاني دارد ، و مكتسب كه از روي تجارب حاصل آيد . و غريزي در مردم بمنزلت آتش است در چوب ، و چنانكه ظهور آن بي ادوات آتش زدن ممكن نباشد اثر اين بي تجربت و ممارست هم ظاهر نشد ، و حكما گفته اند كه التجارب لقاح العقول . و هركه از فيض آسماني و عقل غريزي بهرومند شد و بر كسب هنر مواظبت نمود و در تجارب متقدمان تامل عاقلانه واجب ديد آرزوهاي دنيا بيايد و در آخرت نيك بخت خيزد ، والله الهادي الي ما هو الاوضح سبيلا و الارشد دليلا.
و ببايد دانست كه ايزد تعالي هركار را سببي نهاده است و هرسبب را علتي و هر علت را موضعي و مدتي ، كه حكم بدان متعلق باشد ، و ايام عمر و روزگار دولت يكي از مقبلان بدان آراسته گردد.و سبب و علت ترجمه اين كتاب و نقل آن از هندوستان بپارس آن بود كه باري عز اسمه آن پادشاه عادل بختيار و شهريار عالم كامگار انوشروان كسري بن قباد را ، خفف الله عنه ، از شعاع عقل و نور عدل حظي وافر ارزاني داشت ، و در معرفت كارها و شناخت مناظم آن راي صائب و فكرت ثاقب روزي كرد ، و افعال و اخلاق او را بتاييد آسماني بياراست . تا نهمت بتحصيل علم و تتبع اصول و فروع آن مصروف گردانيد ، و در انواع آن بمنزلتي رسيد كه هيچ پادشاه پس از وي آن مقام را در نتوانست يافت ، و آن درجت شريف و رتبت عالي را سزاوار مرشح نتوانست گشت . و نخوت پادشاهي و همت جهان گيري بدان مقرون شد تا اغلب ممالك دنيا در ضبط خويش آورد ، و جباران روزگار را در ربقه طاعت و خدمت كشيد ، و آنچه مطلوب جهانيان است از عز دنيا بيافت .
و در اثناي آن بسمع او رسانيدند كه در خزاين ملوك هند كتابيست كه از زبان مرغان و بهايم و وحوش و طيور و حشرات جمع كرده اند ، و پادشاهان را درسياست رعيت و بسط عدل و رافت ، و قمع خصمان و قهر دشمنان ، بدان حاجت باشد ، و آن را عمده هر نيكي و سرمايه هر علم و راهبر هر منفعت و مفتاح هر حكمت مي شناسند ، و چنانكه ملوك را ازان فوايد تواند بود اوساط مردمان را هم منافع حاصل تواند شد ، و آن را كتاب كليله ودمنه خوانند .
آن خسرو عادل ، همت بران مقصور گردانيد كه آن را ببيند و فرمود كه مردي هنرمند بايد طلبيد كه زبان پارسي و هندوي بداند ، و اجتهاد او در علم شايع باشد ، تا بدين مهم نامزد شود.مدت دراز بطلبيدند ، آخر برزويه نام جواني نشان يافتند كه اين معاني در وي جمع بود ، و بصناعت طب شهرتي داشت.او را پيش خواند و فرمود كه :پس از تامل و استخارت و تدبر و مشاورت ترا بمهمي بزرگ اختيار كرده ايم ، چه حال خرد و كياست تو معلومست ، و حرص تو بر طلب علم و كسب هنر مقرر.و مي گويند كه بهندوستان چنين كتابي است ، و مي خواهيم كه بدين ديار نقل افتد ، و ديگر كتب هندوان بدان مضموم گردد.ساخته بايد شد تا بدين كار بر وي و بدقايق استخراج آن مشغول شوي . و مالي خطير در صحبت تو حمل فرموده مي آيد تا هر نفقه و موونت كه بدان حاجت افتد تكفل كني ، و اگر مدت مقام دراز شود و به زيادتي حاجت افتد باز نمايي تا ديگر فرستاده آيد ، كه تمامي خزاين ما دران مبذول خواهدبود.
وانگاه مثال داد تاروزي مسعود و طالعي ميمون براي حركت او تعيين كردند ، و او بر آن اختيار روان شد ، و در صحبت او پنجاه صره كه هر يك ده هزار دينار بود حمل فرمود . و بمشايعت او با جملگي لشكر و بزرگان ملك برفت.
و برزويه با نشاط تمام روي بدين مهم آورد ، و چون بمقصد پيوست گرد درگاه پادشاه و مجلسهاي علما و اشراف و محافل سوقه و اوساط مي گشت و از حال نزديكان راي و مشاهير شهر و فلاسفه مي پرسيد ، و بهر موضع اختلافي مي ساخت . و به رفق و مدارا بر همه جوانب زندگاني مي كرد ، و فرا مي نمود كه براي طلب علم هجرتي نموده است . و بر سبيل شاگردي بهرجاي مي رفت ، و اگر چه از هر علم بهره داشت نادان وار دران خوضي مي پيوست ، و از هر جنس فرصت مي جست ، و دوستان و رفيقان مي گرفت ، و هر يك را بانواع آزمايش امتحام مي كرد . اختيار او بر يكي ازيشان افتاد كه بهنرو خرد مستثني بود ، و دوستي و برادري را با او بغايت لطف و نهايت يگانگي رسانيد تا بمدت اندازه راي و رويت و دوستي و شفقت او خود را معلوم گردانيد ، و بحقيقت بشناخت كه اگر كليد اين راز بدست وي دهد و قفل اين سر پيش وي بگشايد دران جانب كرم و مروت و حق صحبت و ممالحت را برعايت رساند .
چون يكچندي برين گذشت و قواعد مصدقت ميان ايشان هرچه مستحكم تر شد و اهليت او اين امانت و محرميت او اين سر را محقق گشت در اكرام او بيفزود و مبرتهاي فراوان واجب ديد .پس يك روز گفت :اي بذاذر ، من غرض خويش تا اين غايت بر تو پوشيده داشتم  ، و عاقل را اشارتي كفايت باشد .
هندو جواب داد كه :همچنين است ، و تو اگر چه مراد خويش مستور مي داشتي من آثار آن مي ديد م ، لكن هواي تو باظهار آن رخصت نداد . و اكنون كه تو اين مباثت پيوستي اگر بازگويم از عيب دور باشد . و چون آفتاب روشن است كه تو  آمده اي تا نفايس ذخاير از ولايت ماببري ، و پادشاه شهر خويش را بنگنجهاي حكمت مستظهر گرداني ، و بناي آن بر مكر و خديعت نهاده اي.اما من در صبر و مواظبت تو خيره مانده بودم . و انتظار مي كردم تا مگر در اثناي سخن از تو كلمه اي زاطد كه باظهار مقصود ماند ، البته اتفاق نيفتاد . و بدين تحفظ و تيقظ اعتقاد من در موالات تو صافي تر گشت . چه هيچ آفريده را چندين حزم و خرد و تمالك و تماسك نتواند بود خاصه كه در غربت ، و در ميان قومي كه نه ايشان او را شناسند و نه او بر عادات و اخلاق ايشان وقوف دارد .
و عقل بهشت خصلت بتوان شناخت :اول رفق و حلم ، و دوم :خويشتن شناسي ، سوم طاعت پادشاهان و طلب رضا و تحري فراغ ايشان ، و چهارم شناختن موضع راز و وقوف برمحرميت دوستان ، و پنجم مبالغت در كتمان اسرار خويش و ازان ديگران، و ششم بر درگاه ملوك چاپلوسي و چرب زباني كردن و اصحاب را بسخن نيكو بدست آوردن ، و هفتم برزبان خويش قادر بودن و سخن بقدر حاجت گفتن ، و هشتم در محافل خاموشي را شعار ساختن و از اعلام چيزي كه نپرسند و از اظهار آنچه بندامت كشد احتراز لازم شمردن.و هركه بدين خصال متحلي گشت شايد كه بر حاجت خويش پيروز گردد ، و در اتمام آنچه بدوستان برگيرد اهتزاز نمايند .
و اين معاني در تو جمع است ، و مقرر شد كه دوستي تو با من از براي اين غرض بوده ست ، لكن هر كه بچندين فضايل متحلي باشد اگر در همه ابواب رضاي او جسته آيد و در آنچه بفراغ او پيوندد مبادرت نموده شود از طريق خرد دور نيفتد ، هرچند اين التماس هراس بر من مستولي گردانيد ، كه بزرگ سخني و عظيم خطري است .
چون برزويه بديد كه هندو بر مكر او واقف گشت اين سخن بر وي رد نكرد ، و جواب نرم و لطيف داد.گفت :من براي اظهار اين سر فصول مشبع انديشيده بودم ، و آن را اصول و فروع و اطراف و زوايا نهاده و ميمنه و ميسره و قلب و جناح آن را بحقوق صحبت و ممالحت و سوابق اتحاد و مخالصت بياراسته ، و مقدمات عهود و سوالف مواثيق را طليعه آن كرده و حرمت هجرت و وسيلت غربت را مايه و ساقه گردانيده ، و بسيجيده آن شده كه بر اين تعبيه در صحراي مباسطت آيم و حجاب مخافت از پيكر مراد بردارم ، و بيمن ناصيت و بركت معونت تو مظفر و منصور گردم.لكن تو بيك اشارت بر كليات و حزويات من واقف گشتي ، و از اشباع و اطناب مستغني گردانيد و بقضاي حاجت و اجابت التماس زبان داد.از كرم و مروت تو همين سزيد و اميد من در صحبت و دوستي تو همين بود . و خردمند اگر بقلعتي ثقت افزايد كه بن لاد آن هرچه موكدتر باشد و اساس آن هرچه مستحكم تر ، يا بكوهي كه از گردانيدن بادو ربودن آب دران ايمن توان زيست ، البته بعيبي منسوب نگردد.
هندو گفت :هيچيز بنزديك اهل خرد در منزلت دوستي نتواند بود . و هركجا عقيدتها بمودت آراسته گشت اگر در جان و مال با يك ديگر مواسا رود دران انواع تكلف و تنوق تقديم افتد هنوز از وجوب قاصر باشد . اما مفتاح همه اغراض كتمان اسرار است و هر راز كه ثالي دران مرحم نشود هراينه از شياعت مصون ماند ، و باز آنكه بگوش سومي رسيد بي شبهت در افواه افتد ، و بيش انكار صورت نبندد .و مثال آن چون ابر بهاري است كه در ميان آسمان بپراكند وبهر طرف قطعه اي بماند ، اگر كسي ازان اعلام دهد بضرورت او را تصديق واجب بايد داشت ، چه انكار آن در وهم و خرد نگنجد. و مرا از دوستي تو چندان مسرت  و ابتهاج حاصل است كه هيچ چيز در موازنه آن نيايد ، اما اگر كسي را برين اطلاع افتد برادري ما چنان باطل گردد كه تلافي آن بمال و متاع در امكان نيايد كه ملك ما درشت خوي و خرد انگارش است ، برگناه اندك عقوبت بسيار فرمايد ، چون گناه بزرگ باشد پوشيده نماند كه چه رود.
برزويه گفت :قوي تر ركني بناي مودت را كتمان اسرار است ، و من در اطن كار محرم ديگر ندارم و اعتماد بركرم و عهد و حصافت تو مقصور داشته ام . و مي توانم دانست كه خطري بزرگست ، اما بمروت و حريت آن لايق تر كه مرا بدين آرزو برساني ، و اگر از آن جهت رنجي تحمل بايد كرد سهل شمري ، و آن را از موونات مروت و مكرمت شناسي .
و ترا مقرر است كه فاش گردانيدن اين حديث از جهت من ناممكن است ، لكن تو از پيوستگان و ياران خويش مي انديشي ، كه اگر وقوف يابند ترا در خشم ملك افكنند . و غالب ظن آنست كه خبري بيرون نگنجد و شغلي نزايد .
هندو اهتزاز نمود و كتابها بدو داد . و برزويه روزگار دراز با هراس تمام در نبشتن آن مشغول گردانيد ، و مال بسيار در آن وجه نقفه كرد . و از اين كتاب و ديگر كتب هندوان نسخت گرفت ، و معتمدي بنزديك نوشروان فرستاد ، و از صورت حال بياگاهانيد .
نوشروان شادمان گشت و خواست كه زودتر بحضرت او رسد تا حوادث ايام آن شادي را منغص نگرداند ، و برفور بدو نامه فرمود و مثال داد كه :دران مسارعت بايد نمود ، و قوي دل و فسيح امل روي بازنهاد ، و آن كتب را عزيز داشت كه خاطر بوصول آن نگران است ، و تدبير بيرون آوردن آن برقضيت عقل ببايد كرد ، كه خداي عزوجل بندگان عاقل را دوست دارد ، و عقل بتجارب و صبر و حزم جمال گيرد . و نامه را مهر كردند و بقاصد سپرد ، و تاكيدي رفت كه از راههاي شارع تحرز واجب بيند تا آن نامه بدست دشمني نيفتد.
چندانكه نامه ببرزويه رسيد بر سبيل تعجيل بازگشت و بحضرت پيوست . كسري را خبر كردند ، در حال او را پيش خواند . برزويه شرط خدمت و زمين بوس بجاي آورد و پرسش و تقرب تمام يافت . و كسري را بمشاهدت اثر رنج كه در بشره برزويه بود رقتي هرچه تمامتر آورد و گفت :قوي دل باش اي بنده نيك و بدان كه خدمت تو محل مرضي يافتست و ثمرت و محمدت آن متوجه شده ، باز بايد گشت و يك هفته آسايش داد ، وانگاه بدرگاه حاضر آمد تا آنچه واجب باشد مثال دهيم .
چون روز هفتم بود بفرمود تا علما و اشراف حضرت را حاضر آوردند و برزويه را بخواند و اشارت كرد كه مضمون اين كتاب را بر اسماع حاضران بايد گذرانيد . چون بخواند همگنان خيره ماندند و بر برزويه ثناها گفت ، و ايزد را عز اسمه برتيسير اين غرض شكرها گزارد . و كسري بفرمود تا درهاي خزاين بگشادند و برزويه را مثال داد موكد بسوگند كه بي احتراز دربايد رفت ، و چندانكه مراد باشد از نقود و جواهر برداشت .
برزويه زمين بوسه كرد و گفت :حسن راي و صدق عنايت پادشاه مرا از مال مستغني گردانيده است ، و كدام مال دراين محل تواند بود كه از كمال بنده نوازي شاهنشاه گيتي مرا حاصل است ؟اما چون سوگند در ميانست از جامه خانه خاص ، براي تشريف و مباهات ، يك تخت جامه از طراز خوزستان كه بابت كسوت ملوك باشد برگيرم . وانگاه برزبان راند كه :اگر من در اين خدمت مشقتي تحمل كردم و در بيم و هراس روزگار گذاشت ، باميد طلب رضا و فراغ ملك بر من سهل و آسان مي گذشت ، و بدست بندگان سعي و جهدي به اخلاص باشد . و الا نفاذ كار و ادراك مراد جز بسعادت ذات و مساعدت بخت ملك نتواد بود . و كدام خدمت در موازنه آن كرامات آيد كه در غيبت اهل بيت بنده را ارزاني فرموده ست ؟ و يك حاجت باقي است كه در جنب عواطف ملكانه خطري ندارد ، واگر بقضا مقرون گردد عز دنيا و آخرت بهم پيوندد ، و ثواب و ثنا ايام ميمون ملك را مدخر شود .
نوشروان گفت :اگر در ملك مثلا مشاركت توقع كني مبذولست ، حاجت بي محابا ببايد خواست . برزويه گفت :اگر بيند راي ملك بزرجمهر را مثال دهد تا بابي مفرد در اين كتاب بنام من بنده مشتمل بر صفت حال من بپردازد ، و دران كيفيت صناعت و نسب و مذهب من مشبع مقرر گرداند ، وانگاه آن را بفرمان ملك موضعي تعيين افتد ، تا آن شرف من بنده را بر روي روزگار باقي مخلد شود ، و صيت نيك بندگي من ملك را جاويد و موبد گردد.
كسري و حاضران شگفتي عظيم نمودند و بهمت بلند و عقل كامل برزويه واثق گشتند ، و اتفاق كردند كه او را اهليت آن منزلت هست . بزرجمهر را حاضر آوردند ، و او را مثال داد كه :صدق مناصحت و فرط اخلاص برزويه دانسته اي ، و خطر بزرگ كه بفرمان ما ارتكاب كرد شناخته ، و مي خواستيم كه ثمرات آن دنياوي هرچه مهناتر بيابد وا ز خزاين ما نصيبي گيرد ، البته بدان التفات ننمود ، و التماس او برين مقصور است كه در اين كتاب بنام او بابي مفرد وضع كرده آيد . چنانكه تمامي احوال او از روز ولادت تا اين ساعت كه عز مشافهه ما يافته است دران بيايد . و ما بدين اجابت فرموديم و مثال مي دهيم كه آن را در اصل كتاب مرتب كرده شود ، و چون پرداخته گشت اعلام بايد داد تا مجمعي سازند و آن را برملا بخوانند ، و اجتهاد تو در كارها وراي آنچه در امكان اهل روزگار آيد علما و اشراف مملكت را نيز معلوم گردد.
چون كسري اين مثال را بر اين اشباع بداد برزويه سجده شكر گزارد و دعاهاي خوب گفت .و بزرجمهر آن باب بر آن ترتيب كه مثال يافته بود بپرداخت ، و آن را بانواع تكلف بياراست ، و ملك را خبر كرد . و آن روز بار عام بود ، و بزرجمهر بحضور برزويه و تمامي اهل مملكت اين باب را بخواند ، و ملك و جملگي آن را پسنديده داشتند ، و در تحسين سخن بزرجمهر مبالغت نمودند ، و ملك او را صلت گران فرمود از نقود و جواهر و كسوتهاي خاص ، و بزرجمهر جز جامه هيچيز قبول نكرد .
وبرزويه دست وپاي نوشروان ببوسيد و گفت :ايزد تعالي هميشه ملك را دوستكام داراد ، و عز دنيا بآخرت مقرون و موصول گرداناد ، اثر اصطناع پادشاه بدين كرامت هرچه شايع تر شد ، و من بنده بدان سرورو سرخ روي گشتم ، و خوانندگان اين كتاب را ازان فوايد باشد كه سبب نقل آن بشناسد ، و بدانند كه طاعت ملوك وخدمت پادشاهان فاضلترين اعمالست ، و شريف آن كس تواند بود كه خسروان روزگار او را مشرف گردانند ، و در دولت و نوبت خويش پيدا آرند .
و كتاب كليله و دمنه پانزده بابست ، ازان اصل كتاب كه هندوان كرده اند ده بابست.

  ابتداي كليله و دمنه ، و هو من كلام بزرجمهر البختكان
اين كتاب كليله و دمنه فراهم آورده علما و براهنه هند است در انواع مواعظ و ابواب حكم و امثال ، و هميشه حكماي هر صنف از اهل عالم مي كوشيدند و بدقايق حيلت گرد آن مي گشتند كه مجموعي سازند مشتمل بر مناظم حال و مآل و مصالح معاش و معاد ، تا آنگاه كه ايشان را اين اتفاق خوب روي نمود ، و بر اين جمله وضعي دست داد ، كه سخن بليغ باتقان بسيار از زبان بهايم و مرغان و وحوش جمع كردند ، و چند فايده ايشان را دران حاصل آمد :اول آنكه در سخن مجال تصرف يافتند تا در هر باب كه افتتاح كرده آيد بنهايت اشباع برسانيدند ، ديگر آنكه پند و حكمت و لهو و هزل و بهم پيوست تا حكما براي استفادت آن را مطالعت كنند . و نادانان براي افسانه خوانند ، و احداث متعلمان بظن علم و موعظت نگردند و حفظ آن بريشان سبك خيزد ، و چون در حد كهولت رسند و در آن محفوظ تاملي كنند صحيفه دل را پر فوايد بينند ، و ناگاه بر ذخاير نفيس و گنجهاي شايگاني مظفر شوند . و مثال اين همچنان است كه مردي در حال بلوغ بر سر گنجي افتد كه پدر براي او نهاده باشد فرحي بدو راه يابد و در باقي عمر ا زكسب فارغ آيد .
و خواننده اين كتاب بايد كه اصل وضع و غرض كه در جمع و تاليف آن بوده است بشناسد ، چه اگر اين معني بر وي پوشيده ماند انتفاع او ازان صورت نبندد و فوايد و ثمرات آن او را مهنا نباشد . و اول شرطي طالب اين كتاب را حسن قراءت است كه اگر در خواندن فروماند بتفهيم معني كي تواند رسيد ؟ زيرا كه خط كالبد معني است ، و هرگاه دران اشتباهي افتاد ادراك معناي ممكن نگردد ، و چون برخواندن قادر بود بايد كه دران تامل واجب داند و همت دران نبندد كه :زودتر بآخر رسد ، بل كه فوايد آن را بآهستگي در طبع جاي مي دهد ، كه اگر بر اين جمله نرود همچنان بود كه :
مردي در بيابان گنجي يافت ، با خود گفت اگر نقل آن بذات خويش تكفل كنم عمري دران شود و اندك چيزي تحويل افتد ، بصواب آن نزديك تر كه مزدوري چند حاضر آرم و ستور بسيار كرا گيرم و جمله بخانه برم.هم بر اين سياقت برفت وبارها پيش از خويشتن گسيل كرد . مكاريان را سوي خانه خويش بردن بمصحلت نزديك تر نمود ، چون آن خردمند دورانديشه بخانه رسيد در دست خويش از آن گنج جز حسرت و ندامت نديد .
و بحقيقت ببايد دانست كه فايده در فهم است نه در حفظ ، و هركه بي وقوف در كاري شروع نمايد همچنان باشد كه :
مردي مي خواست كه تازي گويد ، دوستي فاضل ازان وي تخته اي زرد در دست داشت ؛ گفت :از لغت تازي چيزي از جهت من بران بنويس .چون پرداخته شد.بخانه بردو گاه گاه دران مي نگريست و گمان برد كه كمال فصاحت حاصل آمد . روزي در محفلي سخني تازي خطا گفت ، يكي از حاضران تبسمي واجب ديد .بخنديد و گفت :برزبان من خطا رود و تخته زرد من در خانه من است ؟
و بر مردمان واجب است كه در كسب علم كوشند و فهم را دران معتبر دارند ، كه طلب علم و ساختن توشه آخرت از مهماتست . و زنده را از دانش و كردار نيك چاره نيست ، و نيز در نور ادب دل را روشن كند ، و داروي تجربت مردم را از هلاك جهل برهاند ، چنانكه جمال خرشيد روي زمين را منور گرداند ، و آب زندگاني عمر جاويد دهد .و علم بكردار نيك جمال گيرد كه ميوه درخت دانش نيكوكاري است و كم آزاري.
و هركه علم بداند و بدان كار نكند بمنزلت كسي باشد كه مخافت راهي مي شناسد اما ارتكاب كند تا بقطع و غارت مبتلا گردد ، يا بيماري كه مضرت خوردنيها مي داند و همچنان بران اقدام مي نمايد تا در معرض تلف افتد.و هراينه آن كس كه زشتي چيزي بشناخت اگر خويشتن دران افكند نشانه تير ملامت شود ، چنانكه دو مرد در چاهي افتند يكي بينا و ديگر نابينا ، اگرچه هلاك ميان هر دو مشتركست اما عذر نابينا بنزديك اهل خرد و بصارت مقبول تر باشد .
و فايده در تعلم حرمت ذات و عزت نفس است ، پس تعليم ديگران ، كه اگر بافادت مشغول گردد و در نصيب خويش غفلت ورزد همچون چشمه اي باشد كه از آب او همه كس را منفعت حاصل مي آيد و او ازان بي خبر .وا ز دو چيز نخست خود را مستظهر بايد گردانيد پس ديگران را ايثار كرد :علم و مال . يعني چون وجوه تجارب معلوم گشت اول در تهذيب اخلاق خويش بايد كوشيد آنگاه ديگران را بران باعث بود . و اگر ناداني اين بشارت را بر هزل حمل كند مانند كوري باشد كه كاژي را سرزنش كند .
و عاقل بايد كه در فاتحت كارها نهايت اغراض خويش پيش چشم دارد و پيش ازانكه قدم در راه نهد مقصد معين گرداند ، و الا واسطه بحيرت كشد و خاتمت بهلاك و ندامت.و بحال خردمند آن لايق تر كه هميشه طلب آخرت را بر دنيا مقدم شمرد ، چه هركه همت او از طلب دنيا قاصرتر حسرات او بوقت مفارقت آن اندك تر ، و نيز آنكه سعي براي آخرت كند مرادهاي دنيا بيابد و حيات ابد اورا بدست آيد ، و آنكه سعي او بمصالح دنيا مصروف باشد زندگاني برو وبال گردد ، و از ثواب آخرت بماند .و كوشش اهل عالم در ادراك سه مراد ستوده ست :ساختن توشه آخرت ،  تمهيد اسباب معيشت ، و راست داشتن ميان خود و مردمان بكم آزاري و ترك اذيت .
و پسنديده تر اخلاق مردان تقوي است و كسب مال از وجه حلال ، هرچند در هيچ حال از رحمت آفريدگار عز اسمه و مساعدت روزگار نوميد نشايد بود اما بران اعتماد كلي كردن و كوشش فروگذاشتن از خرد و راي راست دور افتد ، كه امداد خيرات و اقسام سعادات بدو نزديك تر كه دركارها ثابت قدم باشد و در مكاسب جد و هد لازم شمرد . و اگر چنانكه باژگونگي روزگار است كاهلي بدرجتي رسد يا غافلي رتبتي يابد بدان التفات ننمايد ، و اقتداي خويش بدو دست نشناسد ، چه نيك بخت و دولت يار او تواند بود كه تيل بمقبلان و خردمندان واجب بيند تا بهيچ وقت از مقام توكل دورنمايد ، و از فضيلت مجاهدت بي بهره نگردد.
و نيكوتر آنكه سيرتهاي گذشتگان را امام ساخته شود و تجارب متقدمان را نمودار عادات خويش گردانيده آيد .كه اگر در هرباب ممارست خويش را معتبر دارد عمر در محنت گزارد .با آنچه گويند «در هر زياني زيركيي است » لكن از وجه قياس آن موافق تر كه زيان ديگران ديده باشد و سود از تجارب ايشان برداشته شود ، چه اگر از اين طريق عدول افتد هر روز مكروهي بايد ديد ، و چون تجارب اتقياني حاصل آمد هنگام رحلت باشد.
و هر جانور كه در اين كارها اهمال نمايد از استقامت معيشت محروم ماند :ضايع گردانيدن فرصت و ، كاهلي در موسم حاجت و ، تصديق اخبار كه محتمل صدق و كذب باشد و قياس آن بر سخنان نامعقول و پذيرفتن آن به استبداد راي و ، التفات نمودن بچربك نمام و رنجانيدن اهل و تبع بقول مضرب فتان ، و رد كردن كردار نيك برخاملان و تضييع منفعتي از آن جهت و ، رفتن بر اثر هوا-كه عاقل را هيچ سهو چون تتبع هوا نيست - و گردانيدن پاي از عرصه يقين.
و هرگاه حوادث بعاقل محيط شود بايد كه در پناه صواب دود و برخطا اصرار ننمايد و آن را ثبات عزم و حسن عهد نام نكند . چه هركه بي راهبر بعميا در راه جهول رود و از راه راست و شارع عام دور افتد هرچند پيشتر رود بگم راهي نزديك تر باشد . و اگر خار در چشم متهور مستبد افتد ، در بيرون آوردن آن غفلت ورزد و آن را خوار دارد و بر سري چشم مي مالد ، بي شبهت كور شود .
و برخردمند واجب است كه بقضاهاي آسماني ايمان آرد و جانب حزم را هم مهمل نگذارد ، و هركار كه مانند آن بر خويشتن نپسندد در حق ديگران روا ندارد ، كه لاشك هركرداري را پاداشي است ، و چونمهلت برسيد و وقت فراز آمد هراينه ديدني باشد و دران تقديم و تاخير صورت نبندد.
و خوانندگان اين كتاب را بايد كه همت بر تفهم معاني مقصور گردانند و وجوه استعارات را بشناسد تا از ديگر كتب و تجارب بي نياز شوند ، و همچون كسي نباشد كه مشت در تاريكي اندازد و سنگ از پس ديوار ، وانگاه بناي كارهاي خويش و تدبير معاش و معاد بر فضيلت آن نهند تا جمال منافع آن هرچه تابنده تر روي نمايد و دوام فوايد آن هرچه پاينده تر دست دهد.والله ولي التوفيق لما يرضيه بواسع فصله وكرمه.

    باب برزويه الطبيب
چنين گويد برزويه ، مقدم اطباي پارس ، كه پدر من از لشكريان بود و مادر من از خانه علماي دين زردشت بود ، و اول نعمتي كه ايزد ، تعالي و تقدس ، بر من تازه گردانيد دوستي پدر و مادر بود و شفقت ايشان بر حال من ، چنانكه از برادران و خواهران مستثني شدم و بمزيد تربيت و ترشح مخصوص گشت .و چون سال عمر بهفت رسيد مرا برخواندن علم طب تحريض نمودند ، و چندانكه اندك وقوفي افتاد و فضيلت آن بشناختم برغبت صادق و حرص غالب در تعلم آن مي كوشيدم ، تا بدان صنعت شهرتي يافتم و در معرض معالجت بيماران آمدم.آنگاه نفس خويش را ميان چهار كار كه تگاپوي اهل دنيا ازان نتواند گذشت مخير گردانيدم :وفور مال و ، لذات حال و ، ذكر ساير و.ثواب باقي . و پوشيده نماند كه علم طب نزديك همه خردمندان و در تمامي دينها ستوده ست . و در كتب طب آورده اند كه فاضلتر اطبا آنست كه كه بر معالجت از جهت ذخيرت آخرت مواظبت نمايد ، كه بملازمت اين سيرت نصيب دنيا هرچه كامل تر بيابد و رستگاري عقبي مدخر گردد ؛ چنانكه غرض كشاورز در پراكندن تخم دانه باشد كه قوت اوست .اما كاه كه علف ستوران است بتبع آن هم حاصل آيد.در جمله بر اين كار اقبال تمام كردم و هر كجا بيماري نشان يافتم كه در وي اميد صحت بود معالجت او بر وجه حسبت بر دست گرفتم . و چون يكچندي بگذشت و طايفه اي را از امثال خود در مال و جاه بر خويشتن سابق ديدم نفس بدان مايل گشت ، و تمني مراتب اين جهاني بر خاطر گذشتن گرفت ، و نزديك آمد كه پاي از جاي بشود .با خود گفتم :
اي نفس ميان منافع و مضار خويش فرق نمي كني ، و خردمند چگونه آرزوي چيزي در دل جاي دهد كه رنج و تبعت آن بسيار باشد و انتفاع و استمتاع اندك؟ و اگر در عاقبت كار و جاي دهد كه رنج وتبعت آن بسيار باشد و انتفاع و استمتاع اندك؟ و اگر در عاقبت كار و هجرت سوي گور فكرت شافي واجب داري حرص و شره اين عالم فاني بسر آيد .وقوي تر سببي ترك دنيار ا مشاركت اين مشي دون عاجر است كه بدان مغرور گشته اند . از اين انديشه ناصواب درگذر و همت بر اكتساب ثواب مقصور گردان ، كه راه مخوفست و رفيقان ناموافق و رحلت نزديك و هنگام حركت نامعلوم . زينهار تا در ساختن توشه آخرت تقصير نكني ، كه بنيت آدمي آوندي ضعيف است پر اخلاط فاسد ، چهار نوع متضاد ، و زندگاني آن را بمنزلت عمادي ، چنانكه بت زرين كه بيك ميخ تركيب پذيرفته باشد و اعضاي آن بهم پيوسته ، هرگاه ميخ بيرون كشي در حال از هم باز شود ، و چندانكه شاياني قبول حيات از جثه زايل گشت برفور متلاشي گردد. و بصحبت دوستان و برادران هم مناز، و بر وصال ايشان حرطص مباش ، كه سور آن از شطون قاصر است وا ندوه بر شادي راجح ؛ و با اين همه درد فراق بر اثر و سوز هجر منتظر .و نيز شايد بود كه براي فراغ اهل و فرزنادن ، تمهيد اسباب معيشت ايشان ، بجمع مال حاجت افتد ، و ذات خويش را فداي آن داشته آيد ، و راست آن را ماند كه عطر بر آتش نهند ، فوايد نسيم آن بديگران رسد و جرم او سوخته شود . بصواب آن لايق تر كه بر معالجت مواظبت نمايي و بدان التفات نكني كه مردمان قدر طبيب ندانند ، لكن دران نگر كه اگر توفيق باشد و يك شخص را از چنگال مشقت خلاص طلبيده آيد آمرزش بر اطلاق مستحكم شود ؛ آنجا كه جهاني از تمتع آب و نان و معاشرت جفت و فرزند محروم مانده باشند ، و بعلتهاي مزمن و دردهاي مهلك مبتلا گشته ، اگر در معالجت ايشان براي حسبت سعي پيوسته آيد و صحت و خفت ايشان ايشان تحري افتد ، اندازه خيرات و مثوبات آن كي توان شناخت ؟ و اگر دوهن همتي چنين سعي بسبب حطام دنيا باطل گرداند همچنان باشد كه :
مردي يك خانه پرعود داشت بب، انديشيد كه اگر بركشيده فروشم و درتعيين قيمت احتياطي كنم دراز شود بر وجه گزاف بنيمه بها بفروخت .
چون براين سياقت در مخاصمت نفس مبالغت نمودم براه راست باز آمد و برغبت صادق و حسبت بي ريا بعلاج بيماران پرداختم و روزگار دران مستغرق گردانيد ، تا بمايمن آن درهاي روزي بر من گشاده گشت و صلات و مواهب پادشاهان بمن متواتر شد . وپيش از سفر هندوستان و پس از ان انواع دوستكامي و نعمت ديدم و بجاه و مال از امثال و اقران بگذشتم . وانگاه در آثار و نتايج علم طب تاملي كردم و ثمرات و فوايد آن را بر صحيفه دل بنگاشتم ، هيچ علاجي در وهم نيامد كه موجب صحت اصلي تواند بود ، و جون مزاج اين باشد بچه تاويل خردمندان بدان واثق توانند شد و آن راسبب شفا شمرد ؟ و باز اعمال و باز اعمال خير و ساختن توشه آخرت از علت از آن گونه شفا مي دهد كه معاودت صورت نبندد .
و من بحكم اين مقدمات از علم طب تبرمي نمودم و همت و نهمت بطلب دين مصروف گردانيد.و الحق راه آن دراز و بي پايان يافتم ، سراسر مخاوف و مضايق ، آنگاه نه راه بر معين و نه سالار پيدا.و در كتب طب اشارتي هم ديده نيامد كه بدان استدلالي دست دادي و يا بقوت آن از بند حيرت خلاصي ممكن گشتي.و خلاف ميان اصحاب ملتها هرچه ظاهرتر ؛ بعضي بطريق ارث دست در شاخي ضعيف زده و طايفه اي از جهت متابعت پادشاهان و بيم جان پاي بر ركن لرزان نهاده ، و جماعتي براي حطام دنيا و رفعت منزلت ميان مردمان دل در پشتيوان پوده بسته و تكيه براستخوانهاي پوسيده كرده ؛ و اختلاف ميان ايشان در معرفت خالق و ابتداي خلق و انتهاي كار بي نهايت ، وراي هر يك برين مقرر كه من مصيبم و خصم مخطي .
و با اين فكرت در بيابان تردد و حيرت يكچندي بگشتم و در فراز و نشيب آن لختي پوييد .البته سوي مقصد پي بيرون نتوانستم برد ، و نه بر سمت راست و راه حق دليلي نشان يافتم . بضرورت عزيمت مصمم گشت برآنچه علماي هر صنف را ببينم و از اصول و فروع معتقد ايشان استكشافي كنم و بكشم تا بيقين صادق پاي جاي دل پذير بدست آرم . اين اجتهاد هم بجاي آوردم و شرايط بحث اندران تقديم نمود . هر طايفه اي را ديدم كه در ترجيح دين و تفضيل مذهب خويش سخني مي گفتند و گرد تقبيح ملت خصم و نفي مخالفان مي گشتند.بهيچ تاويل درد خويش را درمان نيافتم و روشن شد كه پاي سخن ايشان برهوا بود ، و هيچيز نگشاد كه ضمير اهل خرد آن را قبول كردي . انديشيدم كه اگر پس از اين چندين اختلاف راي بر متابعت اين طايفه قرار دهم و قول اجنبي صاحب غرض را باور دارم همچون آن غافل و نادان باشم كه :
شبي باياران خود بدزدي رفت ، خداوند خانه بحس حركت ايشان بيدار شد و بشناخت كه بربام دزدانند ، قوم را آهسته بيدار كرد و حال معلوم گردانيد ، آنگه فرمود كه :من خود را در خواب سازم و توچنانكه ايشان آواز تو مي شنوند با من در سخن گفتن آي و پس از من بپرس بالحاح هرچه تمامتر كه اين چندين مال از كجا بدست آوردي . زن فرمان برداري نمود و بر آن ترتيب پرسيدن گرفت . مرد گفت : از اين سوال درگذر كه اگر راستي حال با تو بگويم كسي بشنود و مردمان را پديد آيد . زن مراجعت كرد و الحاح در ميان آورد . مرد گفت :اين مال من از دزدي جمع شده است كه در آن كار استاد بودم ، و افسوني دانستم كه شبهاي مقمر پيش ديوارهاي توانگران بيستاد مي و هفت بار بگفتمي كه شولم شولم ، و دست در روشنايي مهتاب زدمي و بيك حركت ببام رسيدمي ، و بر سر روزني بيستادمي و هفت بار ديگر بگفتمي شولم و از ماهتاب بخانه درشدمي و هفت بار ديگر بگفتمي شولم . همه نقود خانه پيش چشم من ظاهر گشتي . بقدر طاقت برداشتمي و هفت بار ديگر بگفتمي شولم و بر مهتاب از روزن خانه برآمدمي . ببركت اين افسون نه كسي مرا بتوانستي ديد و نه در من بدگماني صورت بستي .بتدريج اين نعمت كه مي بيني بدست آمد . اما زينهار تا اين لفظ كسي را نياموزي كه ازان خللها زاطد . دزدان بشنودند و از آموختن آن افسون شايدها نمودند ، و ساعتي توقف كردند  ، چون ظن افتاد كه اهل خانه در خواب شدند مقدم دزدان هفت بار بگفت شولم ، و پاي در روزن كرد . همان بود و سرنگون فرو افتاد . خداوند خانه چوب دستي برداشت و شانهاش بكوفت و گفت :همه عمر بر و بازو زدم و مال بدست آوردتا تو كافر دل پشتواره بندي و ببري ؟باري بگو تو كيستي .دزد گفت : من آن غافل نادانم كه دم گرم تو مرا به باد نشاند تا هوس سجاده بر روي آب افكندن پيش خاطر آوردم و چون سوخته نم داشت آتش در من افتاد و قفاي آن بخوردم . اكنون مشتي خاك پس من انداز تا گراني ببرم .
در اين جمله بدين استكشاف صورت يقين جمال ننمود . با خود گفتم كه : اگر بر دين اسلاف ، بي ايقان و تيقن ، ثبات كنم ، همچون آن جادو باشم كه برنابكاري مواظبت همي نمايد و ، بتبع سلف رستگاري طمع مي دارد ، و اگر ديگر بار در طلب ايستم عمر بدان وفا نكند ، كه اجل نزديك است ؛ و اگر در حيرت روزگار گذارم فرصت فايت گردد و ناساخته رحلت بايد كرد . و صواب من آنست كه برملازمت اعمال خير كه زبده همه اديان است اقتصار نمايم و ، بدانچه ستوده عقل و پسنديده طبع است اقبال كنم .
پس از رنجانيدن جانوران و كشتن مردمان و كبر و خشم و خيانت و دزدي احتراز نمودم و فرج را از ناشايست بازداشت ، و از هواي زنان اعراض كلي كردم . و زبان را از دروغ و نمامي و سخناني كه ازو مضرتي تواند زاد ، چون فحش و بهتان و غيبت و تهمت . بسته گردانيد .و از ايذاي مردمان و دوستي دنيا و جادوي و ديگر منكرات پرهيز واجب ديدم ، و تمني رنج غير از دل دور انداختم ، و در معني بعث و قيامت و ثواب و عقاب بر سبيل افترا چيزي نگفتم . و از بدان ببريدم وبنيكان پيوستم . و رفيق خويش صلاح را عفاف را ساختم كه هيچ يار و قرين چون صلاح نيست ,وكسب آن , آن جاي كه همت بتوفيق آسماني پيوسته باشد و آراسته , آسان باشد و زود دست دهد و بهيچ انفاق كم نيايد . و اگر در استعمال بود كهن نگردد , بل هر روز زياد ت نظام و طراوت پذيرد , و از پادشاهان در استدن آن بيمي صورت نبندد , و آب و آتش ودد و سباع و ديگر موذيات را در اثر ممكن نگردد ؛ و اگر كسي ازان اعراض نمايد و حلاوت عاجل او را از كسب خيرات و ادخار حسنات باز داردو مال و عمر خويش در مرادهاي اين جهاني نفقه كند همچنان باشد كه :
آن بازرگان كه جواهر بسيار داشت و مردي را بصد دينار در روزي مزدور گرفت براي سفته كردن آن .مزدور چندانكه در خانه بازرگان بنشست چنگي ديد , بهتر سوي آن نگريست .سفته كردن آن .بازرگان پرسيد كه :داني زد ؟گفت :دانم ؛و دران مهارتي داشت.فرمود كه :بسراي. برگرفت و سماع خوش آغاز كرد .بازرگان در آن نشاط مشغول شد و سفط جواهر گشاده بگذاشت .چون روز بآخر رسيد اجرت بخواست .هر چند بازرگان گفت كه :جواهر برقرار است , كار ناكرده مزد نيايد , مفيد نبود .در لجاج آمد و گفت : مزدور تو بودم و تا آخر روز آنچه فرمودي بكردم .بازرگان بضرورت از عهده بيرون آمد و متحير بماند :روزگار ضايع و مال هدر و جواهر پريشان و موونت باقي .
چون محاسن صلاح بر اين جمله در ضمير متمكن شد خواستم كه بعبادت متحلي گردم تا شعار و دثار من متناسب باشد و ظاهر و باطن بعلم و عمل آراسته گردد , چون تعبد و تعفف در دفع شر جوشن حصين است و در جذب خير كمند دراز , و اگر حسكي در راه افتد يا بالائي تند پيش آيد بدانها تمسك توان نمود -و يكي از ثمرات تقوي آنست كه از حسرت فنا و زوال دنيا فارغ توان زيست ؛و هر گاه كه متقي در كارهاي اين جهان فاني و نعيم گذرنده تاملي كند هر آينه مقابح آن را به نظر بصيرت ببيند و همت بر كم آزاري و پيراستن راه عقبي مقصور شود , و بقضا رضا دهد تا غم كم خورد و دنيا را طلاق دهد تا از تبعات آن برهد ,و از سر شهوت برخيزد تا پاكيزگي ذات حاصل آيد , و بترك حسد بگويد تا در دلها محبوب گردد , وسخاوت را با خود آشنا گرداند تا از حسرت مفارقت متاع غرور مسلم باشد , [و]كارها بر قضيت عقل پردازد تا از پشيماني فارغ آيد , و بر ياد آخرت الف گيرد تا قانع و متواضع گردد ,و عواقب عزيمت را پيش چشم دارد تا پاي در سنگ نيايد ، و مردمان را نترساند تا ايمن زيد-هرچند در ثمرات عفت تامل بيش كردم رغبت من در اكتساب آن بيشتر گشت ، اما مي ترسيدم كه از پيش شهوات برخاستن ولذات نقد را پشت پاي زدن كار بس دشوار است ، و شرع كردن دران خطر بزرگ .چه اگر حجابي در راه افتد مصالح همچون آن سگ كه بر لب جوي استخواني يافت ، چندانكه دردهان گرفت عكس آن در آب بديد ، پنداشت كه ديگري است ، بشره دهان باز كرد تا آن را نيز از آب گيرد ، آنچه در  دهان بود باد داد.
در جمله نزديك آمد كه اين هراس ضجرت بر من مستولي گرداند و بيك پشت پاي در موج ضلالت اندازد . چنانكه هردو جهان از دست بشود . باز در عواقب كارهاي عالم تفكري كردم و موونات آن را پيش دل و چشم آوردم ، تا روشن گشت كه نعمتهاي اين جهاني چون روشنايي برق بي دوام و ثبات است . و با اين همه مانند آب شور كه هرچند بيش خورده شود تشنگي غالب تر گردد ، و چون خمره پر شهد مسمومست كه چشيدن آن كام را خوش آيد لكن عاقبت بهلاك كشد ، و چون خواب نيكوي ديده آيد بي شك در اثناي آن دل بگشايد اما پس از بيداري حاصل جز تحسر و تاسف نباشد ؛ و آدمي را در كسب آن چون كرم پيله دان كه هرچند بيش تند بند سخت گردد و خلاص متعذرتر شود .
و با خود گفتم چنين هم راست نيايد كه از دنيا بآخرت مي گريزم و از آخرت بدنيا و ، عقل من چون قاضي مزور كه حكم او در يك حادثه بر مراد هر دو خصم نفاذ مي يابد .
گر مذهب مردمان عاقل داري
يك دوست بسنده كن كه يك دل داري
آخر راي من بر عبادت قرار گرفت ، چه مشقت طاعت در جنب نجات آخرت وزني نيارد ، و چون از لذات دنيا ، با چندان وخامت عاقبت ، ابرام نمي باشد و هراينه تلخي اندك كه شيريريني بسيار ثمرت دهد بهتر كه شيريني اندك كه ازو تلخي بسيار زايد ، و اگر كسي را گويند كه صد سال در عذاب دايم روزگار بايد گذاشت چنانكه روزي ده بار اعضاي ترا از هم جدا مي كنند و بقرار اصل و تركيب معهود باز مي رود تا نجات ابد يابي بايد كه آن رنج اختيار كند . و اين مدت باميد نعيم باقي بروي كم از ساعتي گذرد . اگر روزي چند در رنج عبادت و بند شريعت صبر بايد كرد عاقل ازان چگونه ابا نمايد و آن را كار دشوار و خطر بزرگ شمرد؟
و ببايد شناخت كه اطراف عالم پر بلا و عذاب است ، و آدمي از آن روز كه در رحم مصور گردد تا آخر عمر يك لحظه از آفت نرهد . چه در كتب طب چنين يافته مي شود كه آبي كه اصل آفرينش فرزندان است چون برحم پيوندد با آب زن بياميزد و تيره و غليظ ايستد ، و بادي پيدا آيد و آن را در حركت آرد تا همچون آب پنير گردد .پس مانند ماست شود ، آنگه اعضا قسمت پذيرد و روي پسر سوي پشت مادر و روي دختر سوي شكم باشد .و دستها بر پيشاني و زنخ بر زانو . و اطراف چنان فراهم و منقبض كه گويي در صره اي بستسيي.نفس بحيلت مي زند . زبر او گرمي و گراني شكم مادر ، و زير انواع تاريكي و تنگي چنانكه بشرح حاجت نيست . چون مدت درنگ وي سپري شود و هنگام وضع حمل و تولد فرزند باشد بادي بر رحم مسلط شود ، و قتوت حركت در فرزند پيدا آيد تا سر سوي مخرج گرداند ، و از تنگي منفذ آن رنج بيند كه در هيچ شكنجه اي صورت نتوان كرد . و چون بزمين آمد اگر دست نرم و نعيم بدو رسد ، يا نسيم خوش خنك برو گذرد ، درد آن برابر پوست باز كردن باشد در حق بزرگان . وانگه بانواع آفت مبتلا گردد : در حال گرسنگي و تشنگي طعام و شراب نتواند خواست ، و اگر بدردي درماند بيان آن ممكن نشود ، و كشاكش و نهادن و برداشتن گهواره و خرقها را خود نهايت نيست . و چون ايام رضاع بآخر رسيد در مشقت تادب و تعلم و محنت دارو و پرهيز و مضرت درد و بيماري افتد.
و پس از بلوغ غم مال و فرزند و ، اندوه آزو شره و ، خطر كسب و طلب در ميان آيد . و با اين همه چهار دشمن متضاد از طبايع با وي همراه بل هم خواب ، و آفات عارضي چون مار و كژدم و سباع و گرما وسرما و باد و باران و برف و هدم و فتك و زهر و سيل و صواعق در كمين ، و عذاب پيري و ضعف آن - اگر بدان منزلت بتواند رسيد - با همه راجح ، و قصد خصمان و بدسگالي دشمنان بر اثر ، وانگاه خود كه از اين معاني هيچ نيستي و با او شرايط موكد و عهود مستحكم رفتستي كه بسلامت خواهد زيست فكرت آن ساعت كه مياد اجل فراز آيد و دوستان و اهل و فرزندان را بدرود بايد كرد وش ربتهاي تلخ كه آن روز تجرع افتد واجب كند كه محبت دنيا را بردلها سرد گرداند ، هيچ خردمند تضييع عمر در طلب آن جايز نشمرد . چه بزرگ جنوني و عظيم غبني را بفاني و دايمي را بزايلي فروختن ، و جان پاك را فداي تن نجس داشتن .
خاصه در اين روزگار تيره كه خيرات براطلاق روي بتراجع آورده است و همت مردمان از تقديم حسنات قاصر گشته با آنچه ملك عادل انوشروان كسري بن قباد را سعادت ذات و يمن نقيبت و رجاحت عقل و ثبات راي و علو همت و كمال مقدرت و صدق لهجت و شمول عدل و رافت و افاضت جود و سخاوت و اشاعت حلم و رحمت و محبت علم و علما و اختيار حكمت و اصطناع حكما و ماليدن جباران و تربطت خدمتگزاران و قمع ظالمان و تقويت مظلومان حاصل است مي بينييم كه كارهاي زمانه ميل به ادبار دارد ، و چنانستي كه خيرات مردمان را وداع كردستي ، و افعال ستوده و اخلاق پسنديده مردوس گشته . و راه راست بسته ، و طريق ضلالت گشاده ، و عدل ناپيدا و جور ظاهر ، و علم متروك و جهل مطلوب ، و لوم و دناءت مستولي و كرم و مروت منزوي ، و دوستيها ضعيف و عداوتها قوي ، و نيك مردان رنجور و مستذل و شريران فارغ و محترم ، و مرك و خديعت بيدار و مظفر ، و متابعت هوا سنت متبوع و ضايع گردانيدن احكام خرد طريق مشروع ، و مظلوم محق ذليل و ظالم مبطل عزيز ، و حرص غالب و قناعت مغلوب ، و عالم غدار بدين معاني شادمان و بحصول اين ابواب تازه و خندان.
چون فكرت من بر اين جمله بكارهاي دنيا محيط گشت و بشناختم كه آدمي شريف تر خلايق و عزيزتر موجودات است ، و قدر ايام *عمر خويش نمي داند و در نجات نفس نمي كوشد ، از مشاهدت اين حال در شگفت عظيم افتادم و چون بنگريستم مانع اين سعادت راحت اندك و نهمت حقير است كه مردمان بدان مبتلا گشته اند ، و آن لذات حواس است ، خوردن و بوييدن و پسودن و شنودن ، وانگاه خود اين معاني برقضيت حاجت و اندازه امنيت هرگز تيسير نپذيرد ، و نيز از زوال و فنا دران امن صورت نبندد ، و حاصل آن اگر ميسر گردد خسران دنيا و آخرت باشد ، و هركه همت دران بست و مهمات آخرت را مهمل گذاشت همچو
آن مرد است كه از پيش اشتر مست بگريخت وبضرورت خويشتن در چاهي آويخت و دست در دو شاخ زد كه بربالاي آن روييده بود و پايهاش بر جايي قرار گرفت . در اين ميان بهتر بنگريست ، هردو پاي بر سر چهار مار بود كه كه از سر سوراخ بيرون گذاشته بودند . نظر بقعر چاه افكند اژدهايي سهمناك ديد دهان گشاه و افتادن او را انتظار مي كرد .
بسر چاه التفات نمود موشان سياه و سفيد بيخ آن شاخها دايم بي فتور مي بريدند . و او در اثناي اين محنت تدبيري مي انديشيد و خلاص خود را طريقي مي جست .پيش خويش زنبور خانه اي و قدري شهد يافت ، چيزي ازان بلب برد ، از نوعي در حلاوت آن مشغول گشت كه از كار خود غافل ماند و نه انديشيد كه پاي او بر سر چهار مار است و نتوان دانست كه كدام وقت در حركت آيند ، و موشان در بريدن شاخها جد بليغ مي نمايند و البته فتوري بدان راه نمي يفات ، و چندانكه شاخ بگسست در كام اژدها افتاد . و آن لذت حقير بدو چنين غفلتي راه داد و حجاب تارطك برابر نور عقل او بداشت تاموشان از بريدن شاخها بپرداختند و بيچاره حرطص در دهان اژدها افتاد .
پس من دنيارا بدان چاه پر آفت و مخافت مانند كردم ؛ و موشان سپيد و سياه و مداومت ايشان بر بريدن شاخها بر شب و روز كه تعاقب ايشان بر فاني گردانيدن جاونران و تقريب آجال ايشان مقصور است ب؛ و آن چهار مار را بطبايع كه عماد خلقت آدمي است و هرگاه كه يكي ازان در حركت آژد زهر قاتل و مرگ حاضر باشد ب؛ و چشيدن شهد و شيريني آن را بلذات اين جهاني كه فايده آن اندك است و رنج و تبعت بسيار ، آدمي را بيهوده از كار آخرت باز مي دارد و راه نجات بر وي بسته مي گرداند ،؛ و اژدها را برجعي كه بهيچ تاويل ازان چاه نتواند بود ، و چندانكه شربت مرگ تجرع افتد و ضربت بويحيي صلوات الله عليه پذيرفته آيد هراينه بدو بايد پيوست و هول و خطر و خوف و فزع او مشاهدت كرد ، آنگاه ندامت سود ندارد و توبت و انابت مفيد نباشد ، نه راه بازگشتن مهيا و نه عذر تقصيرات ممهد ، و بطان مناجات ايشان در قرآن عظيم بر اين نسق وارد كه يا ويلنا من بعثنا من مرقدنا هذا ماوعد الرحمن و صدق المرسلون .
در جمله كار من بدان درجت رسيدكه بقضاهاي آسماني رضا دادم و آن قدر كه در امكان گنجد از كارهاي آخرت راست كردم ، و بدين اميد عمر مي گذاشتم كه مگر بروزگاري رسم كه دران دليلي ياوم و ياري و معيني بدست آرم ، تا سفر هندوستان پيش آمد ، برفتم و در آن ديار هم شرايط بحث و استقصا هرچه تمامتر تقديم نمودم و بوقت بازگشتن كتابها آوردم كه يكي ازان اين كتاب كليله دمنه است ، والله تعالي اعلم.


   باب الاسد و الثور
*راي هند فرمود برهمن را كه :بيان كن از جهت من مثل دو تن كه با يك ديگر دوستي دارند و بتضريب نمام خاين بناي آن خلل پذيرد و بعداوت و مفارقت كشد .
برهمن گفت :هرگاه دو دوست بمداخلت شريري مبتلا گردند هراينه ميان ايشان جدايي افتد . و از نظاير و اخوات آن آنست كه :
بازرگاني بود بسيار مال و او را فرزندان در رسيدند و از كسب و حرفت اعراض نمودند . و دست اسراف بمال او دراز كردند.پدر موعظت و ملامت ايشان واجب ديد و در اثناي آن گفت كه :اي فرزندان ، اهل دنيا جويان سه رتبت اند و بدان نرسند مگر بچهار خصلت .اما آن سه كه طالب آنند فراخي معيشت است و ، رفت منزلت و ، رسيدن بثواب آخرت ، و آن چهار كه بوسيلت آن بدين اغراض توان رسيد الفغدن مال است از وجه پسنديده و ، حسن قيام در نگاه داست ، و انفاق در ا«چه بصلاح معيشت و رضاي اهل و توشه آخرت پيوندد ، و صيانت نفس از حوادث آفات ، آن قدر كه در امكان آيد . و هركه از اين چهار خصلت يكي را مهمل گذارد روزگار حجاب مناقشت پيش مرادهاي او بدارد . براي آنچه هر كه از كسب اعراض نمايد نه اسباب معيشت خويش تواند ساخت و نه ديگران را د رعهد خويش تواند داشت ؛ و اگر مال بدست آرد و در تثمير آن غفلت ورزد زود درويش شود . چنانكه خرج سرمه اگرچه اندك اندك اتفاق افتد آخر فنا پذيرد ؛ و اگر در حفظ و تثمير آن جد نمايد و خرج بي وجه كند پشيماني آرد و زبان طعن در وي گشاده گردد ، و اگر ومواضع حقوق را به امساك نامرعي گذراد بمنزلت درويشي باشد از لذات نعمت محروم ، و با اين همه مقادير آسماني و حوادث روزگار آن را در معرض تلف و تفرقه آرد ، چون حوضي كه پيوسته در وي آب مي ايد و آن را بر اندازه مدخل مخرجي نباشد ، لابد از جوانب راه جويد و بترابد يا رخنه اي بزرگ افتد و تمامي آن چيز ناچيز گردد.
پسران بازرگان عظت پدر بشنودند و منافع آن نيكو بشناخت.و برادر مهتر ايشان روي بتجارت آورد و سفر دوردست اختيار كرد .و با وي دو گاو بود يكي را شنزبه نام و ديگر را نندبه .و در راه خلابي پيش آمد شنزبه درانب بماند.بحيلت او را بيرون آوردند ، حالي طاقت حركت نداشت ، بازرگان مردي را براي تعهد او بگذاشت تا وي را تيمار مي دارد ، چون قوت گيرد بر اثر وي ببرد . مزدور يك روز ببود ، ملول گشت ، شنزبه را بر جاي رها كرد و برفت و بازرگان را گفت :سقط شد.
شنزبه را بمدت انتعاشي حاصل آمد.و در طلب چراخور مي پوييد تا بمرغزاري رسيد آراسته بانواع نبات و اصناف رياحين .از رشك اورضوان انگشت غيرت گزيده و در نظاره او آسمان چشم حيرت گشاده
بهرسو يكي آب دان چون گلاب
شناور شده ماغ بر روي آب
چو زنگي كه بستر زجوشن كند
چو هندو كه آيينه روشن كند
شنزبه آن را بپسنديد كه گفته اند :
و اذا انتهيت الي السلامة في مداك فلا تجاوز
و در امثال آمده است كه اذا اعشبت فانزل.چون يكچندي آنجا ببود و قوت گرفت و فربه گشت بطر آسايش و مسي نعمت بدو راه يافت . و بنشاط هرچه تمامتر بانگي بكرد بلند . و در حوالي آن مرغزار شيري بود و با او وحوش و سباع بسيار ، همه در متابعت و فرمان او ، و او جوان و رعنا و مستبد به راي خويش . هرگز گاو نديده بود و آواز او ناشنوده.چندانكه بانگ شنزبه بگوش او رسيد هراسي بدو راه يافت ، و نخواست كه سباع بدانند كه او مي بهراسد برجاي ساكن مي بود ، و بهيچ جانب حركت نمي كرد .
و در ميان اتباع او دو شگال بودن ديكي را كليله نام بود و ديگر را دمنه ، و هر دو دهاي تمام داشتند .و دمنه حريص تر و بزرگ منش تر بود ، كليله را گفت :چه مي بيني در كار ملك كه بر جاي قرار كرده ست و حركت نشاط فروگذاشته؟كليله گفت :اين سخن چه بابت توست و ترا بااين سوال چه كار؟ و ما بردرگاه اين ملك آسايشي داريم و طعمه اي مي يابيم و از آن طبقه نيستيم كه بمفاوضت ملوك مشرف توانند شد تا سخن ايشان بنزديك پادشاهان محل استماع تواند يافت . ازين حديث درگذر ، كه هركه بتكلف كاري جويد كه سزاوار آن نباشد بدو آن رسد كه ببوزند رسيد . دمنه گفت :چگونه ؟ گفت:
بوزنه اي درودگري را ديد كه بر چوبي نشسته بود و آن را مي بريد و دو ميخ پيش او ، هرگاه كه يكي را بكوفتي ديگري كه پيشتر كوفته بودي برآوردي . در اين ميان درودگر بحاجتي برخاست ، بوزنه بر چوب نشست از آن جانب كه بريده بود ، انثيين او در شكاف چوب آويخته شدو آن ميخ كه در كار بود پيش ازانكه ديگري بكوفتي برآورد . هر دو شق چوب بهم پيوست ، انثيين او محكم در ميان بماند ، از هوش بشد.درودگر باز رسيد وي را دست بردي سره بنمود تا دران هلاك شد . و ازينجا گفته اند «درودگري كار بوزنه نيست .»
دمنه گفت :بدانستم لكن هركه بملوك نزديكي جويد براي طمع قوت نباشد كه شكم بهرجاي و بهرچيز پر شود :
و هل بطن عمر غير شبر لمطعم؟
فايده تقرب بملوك رفعت منزلت است و اصطناع دوستان و قهر دشمنان ؛ و قناعت از دناءت همت و قلت مروت باشد
از دناءت شمر قناعت را
همتت را كه نام كرده ست آز؟
و هركرا همت او طعمه است در زمره بهايم معدوم گردد ، چون سگ گرسنه كه باستخواني شاد شود وبپاره اي نان خشنود گردد ، و شير باز اگر در ميان اشكار خرگوش گوري بيند دست از خرگوش بدارد و روي بگور آرد
با همت باز باش و باراي پلنگ
زيبا بگه شكار ، پيروز بجنگ
و هركه بمحل رفيع رسيد اگرچه چون گل كوتاه زندگاني باشد عقلا آن را عمر دراز شمرند بحسن آثار و طيب ذكر ، و آنكه بخمول راضي گردد اگر چه چون برگ سرو دير پايد بنزديك اهل فضل و مروت وزني نيارد .
كليله گفت :شنودم آنچه بيان كردي ، لكن بعقل خود رجوع كن و بدان كه هرطايفه اي را منزلتي است ، و ما از آن طبقه نيستيم كه اين درجات را مرشح توانيم بود و در طلب آن قدم توانيم گزارد
تو سايه اي نشوي هرگز آسمان افروز
تو كه گلي نشوي هرگز افتاب انداي
دمنه گفت :مراتب ميان اصحاب مروت و ارباب همت مشترك و متنازع است .هر كه نفس شريف دارد خويشتن را از محل وضيع بمنزلت رفيع مي رساند ، و هركرا راي ضعيف و عقل سخيف است از درجت عالي برتبت خامل گرايد .و بررفتن بر درجات شرف بسيار موونتست و فروآمدن از مراتب عز اندك عوارض ، چه سنگ گران را بتحمل مشقت فراوان از زمين بر كتف توان نهاد و بي تجشم زيادت بزمين انداخت.و هركه در كسب بزرگي مرد بلند همت را موافقت ننمايد معذور است كه
اذا عظم المطلوب قل المساعد
و ما سزاواريم بدانچه منزلت عالي جوييم وبدين خمول و انحطاط راضي نباشيم .
كليله گفت :چيست اين راي كه انديشيده اي؟
گفت :من مي خواهم كه در اين فرصت خويشتن را بر شير عرضه كنم، كه تردد و تحير بدو راه يافتست ، و او را بنصيحت من تفرجي حاصل آيد و بدين وسيلت قربتي و جاهي يابم .
كليله گفت:چه مي داني كه شير در مقام حيرتست ؟
گفت :بخرد و فراست خويش آثار و دلايل آن مي بينم ، كه خردمند بمشاهدت ظاهر هيات باطن صفت را بشناسد .
كليله گفت :چگونه قربت و مكانت جويي نزديك شير؟كه تو خدمت ملوك نكرده اي و رسوم آن نداني .
دمنه گفت :چون مرد دانا و توانا باشد مباشرت كار بزرگ و حمل بار گران او را رنجور نگرداند ، و صاحب همت روشن راي را كسب كم نيايد ، و عاقل را تنهايي و غربت زيان ندارد .
چو مرد برهنر خويش ايمني دارد
شود پذيره دشمن بجستن پيكار
كليله گفت :پادشاه بر اطلاق اهل فضل و مروت را بكمال كرامات مخصوص نگرداند ، لكن اقبال بر نزديكان خود فرمايد كه در خدمت او منازل موروث دارند و بوسايل مقبول متحرم باشند ، چون شاخ رز كه بر درخت نيكوتر و بارورتر نرود و بدانچه نزديك تر باشد درآويزد.
دمنه گفت :اصحاب سلطان و اسلاف ايشان هميشه اين مراتب منظور نداشته اند ، بل كه بتدريج و ترتيب و جد و جهد آن درجات يافته اند ، و من همان مي جويم و از آن جهت مي كوشم
نسبت از خويش كنم چو گهر
نه چو خاكسترم كز آتش زاد
و هركه درگاه ملوك را ملازم گردد و ، از تحمل رنجهاي صعب و تجرع شربتهاي بدگوار تجنب ننمايد ، و تيزي آتش خشم بصفاي آب حلم بنشاند و ، شيطان هوارا به افسون خرد در شيشه كند  ،و حرص فريبنده را بر عقل رهنماي استيلا ندهد و ، بناي كارها بر كوتاه دستي وراي راست نهد و ، حوادث را به رفق و مدارا تلقي نمايد مراد هراينه در لباس هرچه نيكوتر او را استقبال كند.
كليله گفت :انگار كه به ملك نزديك شدي بچه وسيلت منظور گردي و بكدام دالت منزلت رسي؟
گفت :اگر قربتي يابم و اخلاق او را بشناسم خدمت او را به اخلاص عقيدت پيش گيرم و همت بر متابعت راي و هواي او مقصور گردانم واز تقبيح احوال و افعال وي بپرهيزم ، و چون كاري آغاز كند كه بصواب نزديك وبصلاح ملك مقرون باشد آن را در چشم و دل وي آراسته گردانم و در تقرير فوايد و منافع آن مبالغت نمايم تا شادي او بمتانت راي و رزانت عقل خويش بيفزايد ، و اگر در كاري خوض كند كه عاقبت وخيم و خاتمت مكروه دارد و شر و مضرت و فساد و معرت آن بملك او بازگردد پس از تامل و تدبر برفق هرچه تمامتر و عبارت هرچه نرم تر و تواضعي در اداي آن هرچه شامل تر غور و غايله آن با او بگويم و از وخامت عاقبت آن او را بيگاهانم ، چنانكه از ديگر خدمتگاران امثال آن نبيند .چه مرد خردمند چرب زبان اگر خواهد حقي را در لباس باطل بيرون آرد و باطلي را در معرض حق فرا نمايد .
باطلي گر حق كنم عالم مرا گردد مقر
ورحقي باطل كنم منكر نگردد كس مرا
و نقاش چابك قلم صورتها پردازد كه در نظر انگيخته نمايد و مسطح باشد ، و مسطح نمايد و انگيخته باشد
نقاش چيره دست است آن ناخداي ترس
عنقا نديده صورت عنقا كندهمي
و هرگاه كه ملك هنرهاي من بديد برنواخت من حرطص تر ازان گردد كه من بر خدمت او .كليله گفت :اگر راي تو بر اين كار مقرر است و عزيمت در امضاي ان مصممباري نيك برحذر بايد بود كه بزرگ خطري است . و حكما گويند بر سه كار اقدام ننمايد مگر نادان :صحبت سلطان ، و چشيدن زهر بگمان و ، سر گفتن با زنان . و علما پادشاه را بكوه بلند تشبيه كنند كه درو انواع ثمار و اصناف معادن باشد لكن مسكن شير و مار و ديگر موذيات كه بررفتن در وي دشوار است و مقام كردن ميان آن طايفه مخوف.دمنه گفت :راست چنين است ، لكن هركه از خطر بپرهيزد خطير نگردد
از خطر خيزد خطر ، زيرا كه سوده ده چهل
برنبندد گر بترسد از خطر بازارگان
و در سه كار خوض نتوان كرد مگر برفعت همت و قوت طبع :عمل سلطان و ، بازارگاني دريا و ، مغالبت دشمن . و علما گويند مقام صاحب مروت بدو موضع ستوده است :در خدمت پادشاه كامران مكرم ، يا در ميان زهاد قانع محترم.
كليله گفت :ايزد تعالي خير و خيرت و صلاح و سلامت بدين عزيمت ، هرچند من مخالف آنم ، مقرون گرداناد.
دمنه برفت و بر شير سلام گفت .از نزديكان خود بپرسيد كه اين كيست . جواب دادند كه فلان پسر فلان .گفت :آري پدرش را شناختم .پس او را بخواند و گفت :كجا مي باشي؟ گفت :بر درگاه ملك مقيم شده ام و آن را قبله حاجت و مقصد اميد ساخته و منتظر مي باشم كه كاري افتد و من آن را به راي و خرد كفايت كنم.چه بردرگاه ملوك مهمات حادث گردد كه بزيردستان در كفايت آن حاجت باشد
كاندر اين ملك چو طاووس بكار است مگس
و هيچ خدمتگار اگر چه فرومايه باشد از دفع مضرتي و جر منفعتي خالي نماند ، و آن چوب خشك كه براه افنگنده اند آخر بكار آيد ، خلالي كنند تا گوش خارند ، حيواني كه درو نفع و ضر و ازو خير و شر باشد چگونه بي انتفاع شايد گذاشت؟ كه
گر دسته گل نيايد از ما
هم هيزم ديگ را بشائيم
چون شير سخن دمنه بشنود معجب شد ، پنداشت كه نصيحتي خواهد كرد ، روي بنزديكان خويش آورد و گفت :مردم هنرمند با مروت اگرچه خامل منزلت و بسيار خصم باشد بعقل و مروت خويش پيدا آيد در ميان قوم ، چنانكه فروغ آتش اگرچه فروزنده خواهدكه پست سوزد به ارتفاع گرايد . دمنه بدين سخن شاد شد و دانست كه افسون او در گوش شير موثر آمد ، گفت :واجب است بر كافه خدم و حشم ملك كه آنچه ايشان را فراز آيد از نصيحت باز نمايند و مقدار دانش و فهم خويش معلوم راي پادشاه گردانند ، كه ملك تا اتباع خويش را نيكو نشناسد و براندازه راي و روييت و اخلاص و مناصحت هريك واقف نباشد از خدمت ايشان انتفاعي نتواند گرفت و در اصطناع ايشان مثال نتواند داد . چه دانه مادام كه در پرده خاك نهان است هيچ كس در پروردن او سعي ننمايد ، چون نقاب خاك از چهره خويش بگشاد و روي زمطن را زطر زمردين بست معلوم گردد كه چيست ، لاشك آن را بپرورند و از ثمرت آن منفعت گيرندو هركه هست براندازه تربطت ازو فايده توان گرفت . و عمده در همه ابواب اصطناع ملوك است ، چنانكه گفته اند :
من همچو خار و خاكم ، تو آفتاب و ابر
گلها ولالها دهم ار تربيت كني
و از حقوق رعيت بر ملك آنست كه هريك را بر مقدار مروت و يك دلي و نصيحت بدرجه اي رساند ، و بهوا در مراتب تقديم و تاخير نفرمايد ، وكساني را كه در كارها غافل و از هنرها عاطل باشند بر كافيان هنرمند و داهطان خردمند ترجيح و تفضيل روا ندارد ، كه دو كار از عزايم پادشاهان غريب نمايد :حليت سر بر پاي بستن ، و پيرايه پاي بر سر آويختن .و ياقوت و مرواريد را در سرب و ارزيز نشاندن دران تحقير جواهر نباشد لكن عقل فرماينده بنزديك اهل خرد مطعون گردد.و انبوهي ياران كه دوربين و كاردان نباشند عين مضرت است ، و نفاذ كار با اهل بصيرت و فهم تواند بود نه به انبوهي انصار و اعوان .وهركه ياقوت با خويشتن دارد گران بار نگردد و بدان هر غرض حاصل آيد .وآنكه سنگ در كيسه كند رنجور گردد و روز حاجت بدان چيزي نيابد . و مرد دانا حقير نشمرد صاحب مروت را اگرچه خامل منزلت باشد ، چه پي از ميان خاك برگيرند و ازو زينها سازند و مركب ملوك شود و كمانها راست كنند و بصحبت دست ملوك و اشراف عزيز گردد.و نشايد كه پادشاه خردمندان را بخمول اسلاف فروگذارد و بي هنران را بوسايل موروث ، بي هنر مكتسب ، اصطناع فرمايد بل كه تربيت پادشاه بر قدر منفعت بايد كه در صلاح ملك از هريك بيند  ، چه اگر بي هنران خدمت اسلاف را وسيلت سعادت سازند خلل بكارها راه يابد و اهل هنر ضايع مانند . و هيچ كس بمردم از ذات او نزديك تر نيست ، چون بعضي ازان معلول شود بداروهايي علاج كنند كه از راههاي دور و شهرهاي بيگانه آرند . و موش مردمان را همسرايه و هم خانه است ، چون موذي مي باشد او را از خانه بيرون مي فرستند و در هلاك او سعي واجب مي بينند . و باز اگرچه وحشي وغريب است چون بدو حاجت و ازو منفعت است باكرامي هرچه تمامتر او را بدست آرند و ازدست ملوك براي او مركبي سازند .
چون دمنه از اين سخن فارغ شد اعجاب شير بدو زيادت گشت و جوابهاي نيكو و ثناهاي بسيار فرمود و با او الفي تمام گرفت.ودمنه بفرصت خلوت طلبيد و گفت :مدتي است تا ملك را بر يك جاي مقيم مي بينم و نشاط شكار و حركت فرو گذاشته است ، موجب چيست ؟ شير مي خواست كه بردمنه حال هراس خود پوشانيده دارد ، در ان ميان شنزبه بانگي بكرد بلند و آواز او چنان شير را از جاي ببرد كه عنان تملك و تماسك از دست او بشد و راز خود بر دمنه بگشاد و گفت :سبب اين آواز است كه مي شنوي.نمي دانم كه از كدام جانب مي ايد ، لكن گمان يم برم كه قوت و تركيب صاحب آن فراخور آواز باشد . اگر چنين است ما را اينجا مقام صواب نباشد .
دمنه گفت :جز بدين آواز ملك را از وي هيچ ريبتي ديگر بوده است ؟ گفت :ني .گفت :نشايد كه ملك بدين موجب مكان خويش خالي گذارد و از وطن مالوف خود هجرت كند ، چه گفته اند كه آفت عقل تصلف است ، و آفت مروت چربك ، و آفت دل ضعيف آواز قوي .و در بعضي امثال دليل است كه بهر آواز بلند و جثه قوي التفات نشايد نمود .شير گفت :چگونه است آن ؟ گفت :
آورده اند كه روباهي در بيشه اي رفت آنجا طبلي ديد پهلوي درختي افگنده و هرگاه كه باد بجستي شاخ درخت بر طبل رسيدي ، آوازي سهمناك بگوش روباه آمدي .چون روباه ضخامت جثه بديد و مهابت آواز بشنيد طمع دربست كه گوشت و پوست فراخور آواز باشد مي كوشيد تا آن را بدريد الحق چربوي بيشتر نيافت . مركب زيان در جولان كشيد و گفت :بدانستم كه هركجا جثه ضخيمتر و آواز آن هايل تر منفعت آن كمتر .
و اين مثل بدان آوردم تا راي ملك را روشن شود كه بدين آواز متقسم خاطر نمي بايد شد . و اگر مرا مثال دهد بنزديك او روم و بطان حال و حقيقت كار ملك را معلوم گردانم.
شير را سخن موافق آمد .دمنه برحسب مراد و اشارت او برفت . چون از چشم شير غايب گشت شير تاملي كرد و از فرستادن دمنه پشيمان شد و با خود گفت :در امضاي اين راي مصيب نبودم ، چه هر كه بر درگاه ملوك بي جرمي جفا ديده باشد و مدت رنج و امتحان او دراز گشته ، يا مبتلا بدوام مضرت و تنگي معيشت ، و يا آنچه داشته باشد از مال و حرمت بباد داده ، و يا از عملي كه مقلد آن بوده ست معزول گشته ، يا شريري معروف كه بحرص و شره فتنه جويد و باعمال خير كم گرايد ، يا صاحب جرمي كه ياران او لذت عفو ديده باشند و او تلخي عقوبت چشيده ، يا در گوش مال شريك بوده باشند و در حق او زيادت مبالغتي رفته ، يا در ميان اكفا خدمتي پسنديده كرده و ياران در احسان و ثمرت بر وي ترجيح يافته ، و يا دشمني در منزلت بر وي سبقت جسته و بدان رسيده ، يا از روي دين و مروت اهليت اعتماد و امانت نداشته ، يا در آنچه بمضرت پادشاه پيوندد خود را منفعتي صورت كرده ، يا بدشمن سلطان التجا ساخته و دران قبول ديده ، بحكم اين مقدمات پيش از امتحان و اختبار تعجيل نشايد فرمود پادشاه را در فرستادن او بجانب خصم و محرم داشتن در اسرار رسالت . و اين دمنه دورانديش است و مدتي دراز بردرگاه من رنجور و مهجور بوده است . اگر در دل وي آزاري باقي است ناگاه خيانتي انديشد و فتنه اي انگيزد . و ممكن است كه خصم را در قوت ذات و بسطت حال از من بيشتر ياود در صحبت و خدمت او رغبت نمايد ، و بدانچه واقف است از اسرار من او را بياگاهاند .
شير در اين فكرت مضطرب گشت ، مي خاست و مي نشست و چشم براه مي داشت . ناگاه دمنه از دور پديد آمد . اندكي بياراميد وبرجاي خويش قرار گرفت . چون بدو پيوست پرسيد كه : چه كردي ؟ گفت :گاوي ديدم كه آواز او بگوش ملك مي رسيد.گفت :مقدار قوت او چيست ؟ گفت :نديدم او را نخوتي و شكوهي كه بر قوت او دليل گرفتمي.چندانكه به وي رسيدم بر وي سخن اكفا مي گفتم و ننمود در طبع او زيادت طمع تواضعي و تعظيمي ، و در ضمير خويش او را هم مهابتي نيافتم كه احترام بيشتر فلازم شمردي .
شير گفت آن را برضعيف حمل نتوان كرد  وبدان فريفته نشايد گشت ، كه بادي سخت گياهي ضعيف را نيفگند و درختاي قوي را دراندازد و گوشكهاي محكم را بگرداند .و مهتران و بزرگان قصد زيردستان و اذناب در مذهب سيادت محظور شناسند و تا خصم بزرگوار قدرو كريم نباشد اظهار قوت و شوكت روا ندارند ، و بر هريك مقاومت فراخور حال او فرمايند . چه در معالي كفاءت نزديك اهل مروت معتبر است .
نكند باز عزم صلح ملخ
نكند شير قصد زخم شگال
دمنه گفت : ملك كار او را چندين وزن نهند ، و اگر فرمايد بروم و او را بيارم تا ملك را بنده اي مطيع و چاكري فرمان بردار باشد . شير از اين سخن شاد شد و بآوردن او مثال داد . دمنه بنزديك گاو آمد و بادل قوي بي تردد و تحير باوي سخن گفتن آغاز كرد و گفت : مرا شير فرستاده است و فرموده كه ترا بنزديك او برم ، و مثال داده كه اگر مسارعت نمائي اماني هم بر تقصيري كه تا اين غايت روا داشته اي و از خدمت و ديدار او تقاعدي نموده ، و اگر توفقي كني بالفوربازگردم و آنچه رفته باشد باز نمايم . گاو گفت : كيست اين شير ؟ دمنه گفت : ملك سباع . گاو كه ذكر ملك سباع شنودم بترسيد ، دمنه را گفت : اگر مرا قوي دل گرداني و از باس او ايمن كني با تو بطايم . دمنه با او وثيقتي كرد و شرايط تاكيد و احكام اندران بجاي آورد و هر دو روي بجانب شير نهادند.
چون بنزديك او رسيدند گاو را گرم بپرسيد و گفت : بدين نواحي كي آمده اي و موجب آمدن چه بوده است ؟ گاو قصه خود را باز گفت . شير فرمود كه : اينجا مقام كن كه از شفقت و اكرام و مبرت و انعام ما نصيبي تمام ياوي . گاو دعا و ثنا گفت و كمر خدمت بطوع و رغبت ببست . شير او را بخويشتن نزديك گردانيد  و در اعزاز و ملاطفت اطناب و مبالغت نمود ، و روي بتفحص حال و استكشاف كار او آورد ، و اندازه راي و خرد او بامتحان و تجربت بشناخت ، و پس از تامل و مشاورت و تدبر و استخارت او را امكان اعتماد و محرم اسرار خويش گردانيد . و هرچند اخلاق و عادات او را بيشتر آزمود ثقت او بوفور داشن و كفايت و كياست و شمول فهم و حذاقت وي زيادت گشت ، و هر روز منزلت وي در قبول و اقبال شريف تر و درجت وي در احسان و انعام منيف تر مي شد ، تا از جملگي لشكر و كافه نزديكان درگذشت .
چون دمنه بديد كه شير در تقريب گاو چه ترحيب مي نمايد و هر ساعت در اصطفا و اجتباي وي مي افزايد  دست حسد سرمه بيداري در چشم وي كشيد و فروغ خشم آتش غيرت در مفروش وي پراگند تا خواب و قرار از وي بشد .
نزديك كليله رفت و گفت :اي بذارذر ، ضعف راي و عجز من مي بيني ؟ همت بر فراغ شير مقصور گردانيدم و در نصيب خويش غافل بودم ، و اين گاو را بخدمت آوردم تا قربت و مكانت يافت و من از محل و درجت خويش بيفتادم . كليله گفت : كه ترا همان پيش آمد كه پارسا مرد را . دمنه گفت : چگونه ؟ گفت :
زاهدي را پادشاهي كسوتي داد فاخر و خلعتي گران مايه ، دزدي آن در وي بديد دران طمع كرد و بوجه ارادت نزديك او رفت و گفت : مي خواهم تا درصحبت تو باشم و آداب طريقت درآموزم . بدين طريق محرم شد بر وي . زندگاني برفق مي كرد تا فرصتي يافت و جامه تمام ببرد . چون زاهد جامه نديد دانست كه او برده ست . در طلب او روي بشهر نهاده بود ، در راه برد و نخجير گذشت كه جنگ مي كردند ، بس و يك ديگر را مجروح گردانيده ، وروباهي بيامده بود و خون ايشان مي خورد ، ناگاه نخجيران سروي انداختند ، روباه كشته شد . زاهد شبانگاه بشهر رسيد جايي جست كه پاي افزار بگشايد .حالي خانه زني بدكاري مهيا شد ، و آن زن كنيزكان آنكاره داشت و يكي را از ان كنيزكان كه در جمال رشك عروسان خلد بود، ماهتاب از بناگوش او نور دزديدي و آفتاب پيش رخش سجده بردي ، دل آويزي جگر خواري مجلس افروزي جهان سوزي چنانكه اين ترانه دروصف او درست آيد :
گر حسن تو بر فلك زند خرگاهي
از هر برجي جدا بتابد ماهي
ور لطف تو در زمين بيابد راهي
صد يوسف سر برآرد از هر چاهي
ببرنايي نوخط آشوب زنان و فتنه مردان بلند بالاي باريك ميان چست سخن نغز بذله قوي تركيب
چنان كس كش اندر طبايع كش اندر طبايع اثر
ز گرمي و تري بود بيشتر
مقتون شده بود و البته نگذاشتي كه ديگر حريفان گرد او گشتندي
چشمي كه ترا ديده بود اي دلبر
پس چون نگرد به روي معشوق دگر؟
زن از قصور دخل مي جوشيد و بركنيزك بس نمي آمد كه حجاب حيا از ميان برداشته بود و جان بر كف دست نهاده . بضرورت در حيلت ايستاد تا برنا را هلاك كند ، و اين شب كه زاهد نزول كرد تدبير آن ساخته بود و فرصت آن نگاه داشته ، و شرابهاي گران در ايشان پيموده تا هر دو مستان شدند و در گشتند . چون هردو  را خواب در ربود قدري زهر در ماسوره اي نهاد ، و يك سر ماسوره در اسافل برنا بداشت و ديگر سر در دهان گرفت تا زهر در وي دمد ، پيش ازانكه دم برآورد بادي از خفته جدا شد و زهر تمام در حلق زن بپراگند . زن برجاي سرد شد . و از گزاف نگفته اند :
جزاء مقبل الاست الضراط
و زاهد اين حال را مشاهدت مي كرد
چندانكه صبح صادق عرصه گيتي را بجمال خويش منور گردانيد زاهد خود را ظلمت فسق و فساد آن جماعت باز رهانيد و منزلي ديگر طلبيد . كفشگري بدو تبرك نمود و او را بخانه خويش مهمان كرد ، و قوم را در معني نيك داشت او وصايت كرد و خود بضيافت بعضي از دوستان رفت.و قوم او دوستي داشت ، و سفير ميان ايشان زن حجامي بود . زن حجام را بدو پيغام دادكه :شوي من مهمان رفت ، تو
برخيز و بيا چنانكه من دانم و تو
مرد شبانگاه حاضر شده بود . كفشگر مست باز رسيد ، او را بر در خانه ديد و پيش ازان بدگماني داشته بود ف بخشم در خانه آمد و زن را نيك بزد و محكم بر ستون بست وبخفت . چندانكه خلق بياراميد زن حجام بيامد و گفت : مرد را چندين منتظر چرا مي داري ؟ اگر بيرون خواهي رفت زودتر باش و اگر نه خبر كن تا باز گردد . گفت : اي خواهر اگر شفقتي خواهي كرد زودتر مرا بگشاي و دستوري ده تا ترا بدل خويش ببندم و دوست خويش را عذري خواهم و در حال بازآيم ، موقع منت اندران هرچه مشكورتر باشد . زن حجام بگشادن او و بستن خود تن در داد و او را بيرون فرستاد. در اين ميان كفشگر بيدار شد و زن را بانگ كرد زن حجام از بيم جواب نداد كه او را بشناسد ، بكرات خواند هيچ نيارست گفتن.خشم كفشگر زيادت گشت و نشگرده برداشت پيش ستون آمد . و بيني زن حجام ببريد و در دست او داد كه : بنزديك معشوق تحفه فرست.
چون زن كفشگر باز رسيد خواهر خوانده را بيني بريده يافت ، تنگ دل شد و عذرها خواست و او را بگشاد و خود را بر ستون بست ، و او بيني در دست بخانه رفت . و اين همه را زاهد مي ديد و مي شنود . زن كفشگر ساعتي بياراميد و دست بدعا برداشت و در مناجات آمد و گفت : اي خداوند ، اگر مي داني كه شوي با من ظلم كرده است وتهمت نهاده ست تو بفضل خويش ببخشاي و بيني بمن باز ده.كفشگر گفت :اي نابكار جادو اين چه سخن است ؟ جواب داد گفت : برخيز اي ظالم و بنگر تا عدل و رحمت آفريدگار عز اسمه بيني در مقابله جور و تهور خويش  ،كه چون براءت ساحت من ظاهر بود ايزد تعالي بيني بمن باز داد و مرا ميان خلق مثله و رسوا نگذاشت . مرد برخاست و چراغ بيفروخت زن را بسلامت دطد و بيني برقرار . در حال باعتذار مشغول گشت و بگناه اعتراف نمود و از قوم بلطف هرچه تمامتر بحلي خواست و توبه كرد كه بي وضوح بنيتي و ظهور حجتي بر امثال اين كار اقدام ننمايد و بگفتار نمام ديو مردم و چربك شرير فتنه انگيز زن پارسا و عيال نهفته را نيازارد ، و بخلاف رضاي اين مستوره كه دعاي او را البته حجابي نيست كاري نپيوندد.
و زن حجام بيني در دست بخانه آمد ، در كار خويش حيران و وجه حيلت مشتبه ، كه بنزديك شوهر و همسرايگان اين معني را چه عذر گويد ، و اگر سوال كنند چه جواب دهد . در اين ميان حجام از خواب درامد و آواز داد ودست افزار خواست و بخانه محتشمي خواست رفت . زن ديري توقف كرد و ستره تنها بدو داد . حجام در تاريكي شب از خشم بينداخت . زن خويشتن از پاي درافكند و فرياد برآورد كه بيني بيني . حجام متحير گشت و همسرايگان درآمدند و او را ملامت كردند
چون صبح جهان افروز مشاطه وار كله ظلماني را از پيش برداشت و جمال روز روشن را بر اهل عالم جلوه رد اقرباي زن جمله شدند و حجام را پيش قاضي بردند و قاضي پرسيد كه :بي گناه ظاهر و جرم معلوم مثله كردن اين عورت چرا روا داشتي؟ حجام متحير گشت و در تقرير حجت عاجز شد . قاضي بقصاص و عقوبت او حكم كرد .
زاهد برخاست گفت : قاضي را در اين باب تامل واجب است ، كه دزد جامه من نبرد و روباه را نخجيران نكشتند ، وزن بدكار را زهر هلاك نكرد ، و حجام بيني قوم نبريد ، بلكه ما اين همه بلاها بنفس خويش كشيديم . قاضي دست از حجام بداشت و روي بزاهد آورد تا بيان آن نكت بشنود . زاهد گفت : اگر مرا آرزوي مريد بسيار و تبع انبوه نبودي و بترهات دزد فريفته نگشتمي آن فرصت نيافتمي ؛ و اگر روباه در حرص و شره مبالغت بترهات دزد فريفته نگشتمي آن فرصت نيافتي ؛ و اگر روباه در حرص و شره مبالغت ننمودي و خون فرو گذاشتي آسيب نخجيران بدو نرسيدي ؛ و اگر زن بدكار قصد جوان غافل نكردي جان شيرين بباد ندادي ؛ و اگر زن حجام برناشايست تحريض و در فساد موافقت روا نداشتي مثله نشدي
كليله گفت : اين مثل بدان آوردم تا بداني كه اين محنت تو بخود كشيدي و از نتايج عاقبت آن غافل بودي .دمنه گفت :چنين است و اين كار من كردم . اكنون تدبير خلاص من چگونه مي بيني ؟ كليله گفت : تو چه انديشيده اي ؟
گفت :مي انديشم كه بلطايف حيل و بدايع تمويهات گرد اين غرض درآيم وبهروجه كه ممكن گردد بكوشم تا او را درگردانم ، كه اهمال و تقصير را در مذهب حميت رخصت نبينم و اگر غفلتي روا دارم بنزديك اصحاب مروت معذور نباشم . و نيز منزلتي تو نمي جويم و در طلب زيادتي قدم نمي گزارم كه بحرص و گرم شكمي منسوب شوم . و سه غرض است كه عاقلان روا دارند در تحصيل آن انواع فكرت و دقايق حيلت بجاي آوردن و جدنمودن : در طلب نفع سابق تا بمنزلت و خير سابق برسد و از مضرت آزموده بپرهيزد ؛ و نگاه داشتن منفعت حال و بيرون آوردن نفس از آفت وقت ؛ و تيمار داشت مستقبل در احراز خير و دفع شر . و من چون اميدوار مي باشم بمنزلت خود بازرسم و جمال حال من تازه شود طريق آنست كه بحيلت در پي گاو ايستم تا پشت زمين را وداع كند و در دل خاك منزلي آبادان گرداند ، كه فراغ دل و صلاح كار شير درانست ، چه در ايثار او افراط كرده است و به ركت راي منسوب گشته .
كليله گفت كه :در اصطناع گاو و افراشتن منزلت وي شير را عاري نمي شناسم . دمنه گفت :در تقريب او مبالغتي رفت و بديگر ناصحان استخفاف روا داشت تا مستزيد گشتند ، و منافع خدمت ايشان ازو و فوايد قربت او ازيشان منقطع شد . و گويند كه آفت ملك شش چيز است :حرمان و فتنه و هوا و خلاف روزگار و تنگ خويي و ناداني .حرمان آنست كه نيك خواهان را ا زخود محروم گردند و اهل راي و تجربت را نوميد فروگذارد ؛ و فتنه آنكه جنگهاي ناپيوسان و كارهاي ناانديشيده حادث گردد و شمشيرهاي مخالف از نيام برايد ؛ و هوا مولع بودن بزنان و شكار و سماع و شراب و امثال آن ؛ و خلاف روزگار وبا و قحط و غرق و حرق و آنچه بدين ماند ؛ و تنگ خويي افراط خشم و كراهيت و غلو در عقوبت و سياست ؛ و ناداني تقديم نمودن ملاطفت در مواضع مخاصمت و بكار داشتن مناقشت بجاي مجاملت .
كليله گفت :دانستم .لكن چگونه در هلاك گاو سعي تواني پيوست و او را قوت از تو زيادت است و يار و معين بيش دارد ؟ دمنه گفت :بدين معاني نشايد نگريست ، كه بناي كارهاي بقوت ذات و استيلاي اعوان نيست ، و گفته اند :
و آنچه به راي و حيلت توان كرد بزور و قوت دست ندهد . و بتو نرسيده ست كه زاغي بحيلت مار را هلاك كرد ؟ گفت :چگونه ؟ گفت :
آورده اند كه زاغي در كوه بر بالاي درختي خانه داشت ، و در آن حوالي سوراخ ماري بود ، هرگاه كه زاغ بچه بيرون آوردي مار بخوردي . چون از حد بگذشت و زاغ درماند شكايت بر آن شگال كه دوست وي بود بكرد و گفت :مي انديشم كه خود را از بلاي اين ظالم جان شكر باز رهانم . شگال پرسيد كه :بچه طريق قدم در اين كار خواهي نهاد؟ گفت :مي خواهم كه چون مار در خواب شود ناگاه چشمهاي جهان بينش بركنم ، تا در مستقبل نور ديده و مطوه دل من از قصد او ايمن گردد . شگال گفت :اين تدبير بابت خردمندان نيست ، چه خردمند قصد دشمن بر وجهي كند كه دران خطر نباشد . و زينهار تا چون ماهي خوار نكني كه در هلاك پنج پايك سعي پيوست ، جان عزيز بباد داد. زاغ گفت :چگونه؟ گفت : آورده اند كه ماهي خواري بر لب آبي وطن ساخته بود ، و بقدر حاجت ماهي مي گرفتي و روزگاري در خصب و نعمت مي گذاشت .چون ضعف پيري بدو راه يافت از شكار باز ماند . با خود گفت :دريغا عمر كه عناد گشاده رفت و از وي جز تجربت و ممارست عوضي بدست نيامد كه در وقت پيري پاي مردي يا دست گيري تواند بود . امروز بناي كار خود ، چون از قوت بازمانده ام ، بر حيلت بايد نهاد و اسباب قوت كه قوام معيشتست از اين وجه بايد ساخت .
پس چون اندوهناكي بر كنار آب بنشست . پنج پايك از دور او را بديد ، پيشتر آمد و گفت :تو را غمناك مي بينم . گفت :چگونه غمناك نباشم ، كه مادت معيشت من آن بود كه هر روز يگان دوگان ماهي مي گرفتمي و بدان روزگار كرانه مي كرد ، و مرا بدان سد رمقي حاصل مي بود و در ماهي نقصان بيشتر نمي افتاد؟ و امروز دو صياد از اينجا مي گذشتند و با يك ديگر مي گفت كه :«در اين آب گير ماهي بسيار است ، تدبير ايشان ببايد كرد .»
يكي از ايشان گفت :«فلان جاي بيشتر است چون ازيشان بپردازيم روي بدينها آريم .» و اگر حال بر اين جمله باشد مرا دل از جان بربايد داشت و بر رنج گرسنگي بل تلخي مرگ دل بنهاد.
پنج پايك برفت و ماهيان را خبر كرد و جمله نزديك او آمدند و او را گفتند :المستشار موتمن ، و ما با تو مشورت مي كنيم و خردمند درمشورت اگر چه ازو دشمن چيزي پرسد شرط نصيحت فرو نگذارد خاصه در كاري كه نفع آن بدو بازگردد.و بقاي ذات تو بدوام تناسل ما متعلق است . در كار ما چه صواب بيني ؟ ماهي خوار گفت :با صياد مقاومت صورت نبندد ، و من دران اشارتي نتوانم كرد . لكن در اين نزديكي آب گيري مي دانم كه آبش بصفا پرده درتر از گريه عاشق است و غمازتر از صبح صادق ، دانه ريگ در قعر آن بتوان شمرد و بيضه ماهي از فراز آن بتوان ديد .
اگر بدان تحويل توانيد كرد در امن و راحت و خصب و فراغت افتيد .گفتند :نيكو راييست .لكن نقل بي معونت و مظاهرت تو ممكن نيست . گفت :دريغ ندارم مدت گيرد و ساعت تا ساعت صيادان بيايند و فرصت فايت شود.بسيار تضرع نمودند و منتها تحمل كردند تا بران قرارداد كه هر روز چند ماهي ببردي و بر بالايي كه در آن حوالي بود بخوردي .و ديگران در آن تحويل تعجيل و مسارعت مي نمودند و با يك ديگر پيش دستي و مسابقت مي كردند ، و خود بچشم عبرت در سهو و غفلت ايشان مي نگريست وبزبان عظت مي گفت كه :هر كه بلاوه دشمن فريفته شود و بر لئيم ظفر و بدگوهر اعتماد روا دارد سزاي او اينست .
چون روزها بران گذشت پنج پايك هم خواست كه تحويل كند . ماهي خوار او را برپشت گرفت و روي بدان بالا نهاد كه خوابگاه ماهيان بود . چون پنج پايك از دور استخوان ماهي ديد بسيار ، دانست كه حال چيست . انديشيد كه خردمند چون دشمن را در مقام خطر بديد و قصد او در جان خود مشاهدت كرد اگر كوشش فروگذارد در خون خويش سعي كرده باشد ؛ و چون بكوشيد اگر پيروز آيد نام گيرد ، و اگر بخلاف آن كاري اتفاق افتد باري كرم و حميت و مردانگي و شهامت او مطعون نگردد ، و با سعادت شهادت او را ثواب مجاهدت فراهم آيد . پس خويشتن برگردن ماهي خوار افگند و حلق او محكم بيفشرد چنانكه بيهوش از هوا درآمد و يكسر بزيارت مالك رفت.
پنج پايك سرخويش گرفت و پاي در راه نهاد تا بنزديك بقيت ماهيان آمد ، و تعزيت ياران گذشته و تهنيت حيات ايشان بگفت و از صورت حال اعلام داد.همگنان شاد گشتند و وفات ماهي خوار را عمر تازه شمردند .
مرا شربتي از پس بد سگال
بود خوشتر از عمر هفتاد سال
و اين مثل بدان آوردم كه بسيار كس بكيد و حيلت خويشتن را هلاك كرده است . لكن من ترا وجهي نمايم كه اگر بر آن كار توانا گردي سبب بقاي تو و موجب هلاك مار باشد . زاغ گفت :از اشارت دوستان نتوان گذشت و راي خردمند را خلاف نتوان كرد . شگال گفت :صواب آن مي نمايم كه در اوج هوا پرواز كني و در بامها و صحراها چشم مي اندازي تا نظر بر پيرايه اي گشاده افگني كه ربودن آن ميسر باشد . فرود آيي و آن را برداري و هموارتر مي روي چنانكه از چشم مردمان غايب نگردي . چون نزديك مار رسي بروي اندازي تا مردمان كه در طلب پيرايه آمده باشند نخست ترا باز رهانند آنگاه پيرايه بردارند .
زاغ روي بآباداني نهاد زني را ديد پيرايه برگوشه بام نهاده و خود بطهارت مشغول گشته ؛ در ربود و بر آن ترتيب كه گفته بود بر مار انداخت . مردمان كه در پي زاغ بودند در حال سر مار بكوفتند و زاغ باز رست .
دمنه گفت :اين مثل بدان آوردم تا بداني كه آنچه بحيلت توان كرد بقوت ممكن نباشد . كليله گفت :گاو را كه با قوت و زور خرد و عقل جمع است بمكر با او چگونه دست توان يافت ؟ دمنه گفت :چنين است . لكن بمن مغرور است و از من ايمن ، بغفلت او را بتوانم افكند . چه كمين غدر كه از مامن گشايند جاي گيرتر افتد ، چنانكه خرگوش بحيلت شير را هلاك كرد . چگونه ؟ گفت :
آورده اند كه در مرغزاري كه نسيم آن بوي بهشت را معطر كرده بود و برعكس آن روي فلك را منور گردانيده ، از هر شاخي هزار ستاره تابان و در هر ستاره هزار سپهر حيران
سحاب گويي ياقوت ريخت برمينا
نسيم گويي شنگرف بيخت برزنگار
بخار چشم هوا و بخور روي زمين
ز چشم دايه باغ است و روي بچه خار
وحوش بسيار بود كه همه بسبب چراخور و آب در خصب و راحت بودند ، لكن بمجاورت شير آن همه منغص بود . روزي فراهم آمدند و جمله نزديك شير رفتند و گفتند : تو هر روز پس از رنج بسيار و مشقت فراوان از مايكي شكار مي تواني شكست و ما پيوسته در بلا و تو در تگاپوي و طلب. اكنون چيزي انديشيده ايم كه ترا دران فراغت و ما را امن و راحت باشد . اگر تعرض خويش از ما زايل كني هر روز موظف يكي شكاري پيش ملك فرستيم . شير بدان رضا داد و مدتي بران برآمد . يك روز قرعه بر خرگوش آمد . ياران را گفت :اگر در فرستادن من توقفي كنيد من شما را از جور اين جبار خون خوار باز رهانم . گفتند : مضايقتي نيست . او ساعتي توقف كرد تا وقت چاشت شير بگذشت ، پس آهسته نرم نرم روي بسوي شير نهاد . شير را دل تنگ يافت آتش گرسنگي او را بر باد تند نشانده بود و فروغ خشم در حركات و سكنات وي پديد آمده ، چنانكه آب دهان او خشك ايستاده بود و نقض عهد را در خاك مي جست .
خرگوش را بديد ، آواز دادكه :از كجا مي آيي و حال وحوش چيست ؟ گفت : در صحبت من خرگوشي فرستاده بودند ، در راه شيري از من بستد ، من گفتم :«اين چاشت ملك است »، التفات ننمود و جفاها راند و گفت :«اين شكارگاه و صيد آن بمن اولي تر ، كه قوت شوكت من زيادت است .» من شتافتم تا ملك را خبر كنم .شيربخاست و گفت : او را بمن نماي .
خرگوش پيش ايستاد و او را بسر چاهي بزرگ برد كه صفاي آن چون آينه اي شك و يقين صورتها بنمودي و اوصاف چهره هر يك بر شمردي .
و گفت : در اين چاهست و من از وي مي ترسم ، اگر ملك مرا در برگيرد ، او را نمايم .شير او را در برگرفت و بچاه فرونگريست ، خيال خود و ازان خرگوش بديد ، او را بگذاشت و خود را در چاه افگند و غوطي خورد و نفس خون خوار و جان مردار بمالك سپرد .
خرگوش بسلامت باز رفت . وحوش از صورت حال و كيفيت كار شير پرسيدند ، گفت :او را غوطي دادم كه چون گنج قارون خاك خورد شد . همه بر مركب شادمانگي سوار گشتند و در مرغزار امن و راحت جولاني نمودند ، و اين بيت را ورد ساختند :
كليله گفت :اگر گاو را هلاك تواني كرد چنانكه رنج آن بشير بازنگردد وجهي دارد و در احكام خرد تاويلي يافته شود ، و اگر بي ازانچه مضرتي بدو پيوندد دست ندهد زينهار تا آسيب بران نزني ، چه هيچ خردمند براي آسايش خويش رنج مخدوم اختيار نكند . سخن بر اين كلمه بآخر رسانيدند و دمنه از زيارت شير تقاعد نمود ، تا روزي فرصت جست و در خلا پيش او رفت چون دژمي.شير گفت :روزهاست كه نديده ام ، خير هست ؟ گفت :خير باشد . از جاي بشد . بپرسيد كه :چيزي حادث شده است ؟ گفت :آزي . فرمود كه :بازگوي . گفت :در حال فراغ و خلا راست آيد . گفت :اين ساعت وقت است . زودتر بايد باز نمود كه مهمات تاخير برندارد ، و خردمند مقبل كار امروز بفردا نيفگند . دمنه گفت: هر سخن كه از سماع آن شنونده را كراهيت آيد بر اداي آن دليري نتوان كرد مگر كه بعقل و تمييز شنونده ثقتي تمام باشد ، خاصه كه منافع و فوايد آن بدو بازگردد.چه گوينده را دران وراي گزارد حقوق تربيت و تقرير لوازم مناصحت فايده اي ديگر نتواند بود . و اگر از تبعت آن بسلامت بجهد كار تمام بل فتح با نام باشد . و رخصت اين اقدام نمودن بدان مي توان يافت كه ملك بفضيلت راي و مزيت خرد از ملوك مستثني است ، و هراينه در استماع آن تمييز ملكانه در ميان خواهد بود . و نيز پوشيده نخواهد ماند كه سخن من از محض شفقت و امانت رود ، و از غرض و ريبت منزه باشد . چه گفته اند :الرائد لايكذب اهله.و بقاي كافه وحوش بدوام عمر ملك باز بسته است . و خردمند و حلال زاده را چاره نباشد از گزارد حق و تقرير صدق ، چه هر كه برپادشاه نصيحتي بپوشاند ، و ، ناتواني از طبيب پنهان دارد ، و اظهار درويشي و فاقه بر دوستان جايز نبيند . خود را خيانت كرده باشد .
شير گفت :وفور امانت تو مقرر است و آثار آن برحال تو ظاهر . آنچه تازه شده است بازنماي ، كه برشفقت و نصيحت حمل افتد ، و بدگماني و شبهت را در حوالي آن مجال داده نيايد .
دمنه گفت :شنزبه بر مقدمان لشكر خلوتها كرده است و هريك را بنوعي استمالت نموده و گفته كه «شير راآزمودم و اندازه زور و قوت او معلوم كرد و راي و مكيدت او بدانست و در هر يك خللي تمام و ضعفي شايع ديدم . » و ملك در اكرام آن كافر نعمت غدار افراط نمود ، و در حرمت و نفاذ امر كه از خصايص ملك است او را نظير نفس خويش گردانيد ، و دست او در امر و نهي و حل و عقد گشاده و مطلق كرد ، تا ديو فتنه در دل او بيضه نهاد و هواي عصيان از سر او بادخانه اي ساخت . و گفته اند كه «چون پادشاه يكي را از خدمتگزاران در حرمت و جاه و تبع و مال در مقابله و موازنه خويش ديد زود از دست بربايد داشت ، و الا خود از پاي درايد .» در جمله آنچه ملك تواند شناخت خاطر ديگران بدان نرسد . و من آن مي دانم كه بتعجيل تدبير كار كرده آيد . پيش از آنكه دست بشود و بجايي برسد و حازم هم دو نوع است :اول آنكه پيش از حدوث و معاينه شر چگونگي آن را بشناخته باشد ، و آنچه ديگران در خواتم كارها دانند او در فواتح آن باصابت راي بدانسته باشد و ، تدبير اواخر آن در اوايل فكرت بپرداخته . اول الفكر آخر العمل.چن نقش واقعه و صورت حادثه پيدا آمد دران غافل و جاهل ودوربين و عاقل يكسان باشد . و زبان نبوي از اين معني عبارت كند :الامور تشابهت مقبلة فاذا ادبرت عرفها الجاهل كما يعرفها العاقل.
ذهن تو بيك فكرت ناگاه بداند
وهمي كه نهان باشد در پرده اسرار
راي تو بيك نپرت دزديده ببيند
ظني كه كمين دارد درخاطر غدار
چون صاحب راي بر اين نسق بمراقبت احوال خويش پرداخت در همه اوقات گردن كارها در قبضه تصرف خود تواند داشت و پيش از آنكه در گرداب افتد خويشتن به پاياب تواند رسانيد .
در كار خصم خفته نباشي بهيچ حال
زيرا چراغ دزد بود خواب پاسبان
و دوم آنكه چون بلا بدو رسد دل از جاي نبرد ، و دهشت و حيرت را بخود راه ندهد ، و وجه تدبير و عين صواب بر وي پوشيده نماند .
جايي كه چو زن شود همي مرد
آنجا مرداست بوالفضايل
و عاجز و بيچاره و متردد راي و پريشان فكرت در كارها حيران و وقعت حادثه سراسيمه و نالان ، نهمت برتمني مقصور و همت از طلب سعادت قاصر
و لايق  بدين تقسيم حكايت آن سه ماهي است . شير پرسيد كه :چگونه؟ گفت :آورده اند كه در آبگيري از راه دور و از تعرض گذريان مصون سه ماهي بود ، و دو حازم و يكي عاجز.از قضا روزي دو صياد بران گذشتند با يك ديگر ميعاد :نهادند كه جال بيارند و هر سه ماهي بگيرند.ماهيان اين سخن بشنودند . آنكه حزم زيادت داشت و بارها دستبرد زمانه جافي ديده بود و شوخ چشمي سپهر غدار معاينه كرده و بر بساط خرد و تجربت ثابت قدم شده ، سبك ، روي بكار آورد و از آن جانب كه آب درآمدي برفور بيرون رفت . در اين ميان صيادان برسيدند و هر دو جحانب آب گير محكم ببستند .
ديگري هم غوري داست ، نه از پيرايه خرد عاطل بود ونه از ذخيرت تجربت بي بهر . هرچند تدبير در هنگام بلافايده بيشتر ندهد ، و از ثمرات راي در وقت آفت تمتع زيادت نتوان يافت . و با اين همه عاقل از منافع دانش هرگز نوميد نگردد ، و در دفع مكايد دشمن تاخير صواب نبيند . وقت ثبات مردان و روز مكر خردمندانست . پس خويشتن مرده ساخت و بر روي آب ستان مي رفت . صياد او را برداشت و چون صورت شد كه مرده است بينداخت .بحيلت خويشتن در جوي انداخت و جان بسلامت ببرد .
و آنكه غفلت بر احوال وي غالب و عجز در افعال وي ظاهر بود حيران و سرگردان و مدهوش و پاي كشان ، چپ و راست مي رفت و در فراز و نشيب مي دويد تا گرفتار شد .
و اين مثل بدان آوردم تا ملك را مقرر شود كه در كار شنزبه تعجيل واجب است . و پادشاه كامگار آن باشد كه تدبير كارها پيش از فوت فرصت و عدم مكنت بفرمايد ، و ضربت شمشير آب دارش خاك از زاد و بود دشمن برآرد ، و شعله عزم جهان سوزش دود از خان و مان خصم بآسمان برساند . شير گفت :معلوم شد . لكن گماني نمي باشد كه شنزبه خيانتي انديشد و سوابق تربيت را بلواحق كفران خويش مقابله روا دارد ، كه در باب وي تا اين غايت جز نيكويي و خوبي جايز نداشته ام .
دمنه گفت :همچنين است ، و فرط اكرام ملك اين بطر بدو راه داده ست .
و بد گوهر لئيم ظفر هميشه ناصح و يك دل باشد تا بمنزلتي كه اميدوار است برسيد پس تمني ديگر منازل برد كه شاياني آن ندارد ، و دست موزه آرزو و سرمايه غرض بدكرداري و خيانت را سازد . و بناي خدمت و مناصحت بي اصل و ناپاك برقاعده بيم و اميد باشد ، چون ايمن و مستغني گشت بتيره گردانيدن آب خير و بالا دادن آتش شر گرايد . و حكما گفته اند كه «پادشاه بايد كه خدمتگاران را از عاطفت و كرامت خويش چنان محروم ندارد كه يكبارگي نوميد گردند و بدشمنان او ميل كنند ، و چندان نعمت و غنيت ندهد كه بزودي توانگر شوند و هوس فضول بخاطر ايشان راه جويد ، و اقدا بآداب ايزدي كند و نص تنزيل عزيز را امام سازد :و ان من شيء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم  ،تا هميشه ميان خوف و رجا روزگار مي گذراند ، نه دليري نوميدي بريشان صحبت كند .
و نه طغيان استغنا بديشان راه جويد ان الانسان ليطغي ان رآه استغني.و ببايد شناخت ملك را كه از كژمزاج هرگز راستي نيايد و بدسيرت مذموم طريقت را بتكليف و تكلف بر اخلاق مرضي و راه راست آشنا نتوان كرد .
و كل اناء بالذي فيه يرشح
كز كوزه همان برون تراود كه دروست
چنان كه نيش كژدم اگر چه بسيار دم بسته دارند و در اصلاح آن مبالغت نمايند چون بگشايند بقرار اصل باز رود و بهيچ تاويل علاج نپذيرد .و هركه سخن ناصحان ، اگر چه درشت و بي محابا گويند ، استماع ننمايد عواقب كارهاي او از پشيماني خالي نماند ، چون بيماري كه اشارت طبيب را سبك دارد و غذا و شربت بر حسب آرزو و شهوت خورد ، هرلحظه ناتواني مستولي تر و علت زمن تر شود
و از حقوق پادشاهان بر خدمتگزاران گزارد حق نعمت و تقرير ابواب مناصحت است ، و مشفق تر زيردستان اوست كه در رسانيدن نصيحت مبالغت واجب بيند و بمراقبت جوانب مشغول نگردد ، و بهتر كارها آنست كه خاتمت و مرضي و عاقبت محمود دارد ، و دل خواه تر ثناها آنست كه بر زبان گزيدگان و اشراف رود ، و موافق تر دوستان اوست كه از مخالفت بپرهيزد و در همه معاني موسا كند ، و پسنديده تر سيرتها آنست كه بتقوي و عفاف كشد ، و توانگرتر خلايق اوست كه بطر نعمت بدو راه نيابد و ضجرت محنت بر وي مستولي نگردد كه اين هر دو خصلت از نتايج طبع زنانست و اشارت حضرت نبوت بدين وارد :انكن اذا جعتن دقعتن و اذا شبعتن خجلتن
و هركه از آتش بستر سازد و از مار بالين كند خواب او مهنا نباشد ، و از آسايش آن لذتي نيابد . فايده سداد راي و غزارت عقل آنست كه چون از دوستان دشمني بيند و از خدمتگاران نخوت مهتري مشاهدت كند در حال اطراف كار خود فراهم گيرد ، و دامن از ايشان درچيند ، و پيش ازانكه خصم فرصت چاشت بيابد براي او شامي گواران سازد ، چه دشمن بهملت قوت گيرد و بمدت عدت يابد
مخالفان تو موارن بدند مار شدند
برآور از سر موران مار گشته دمار
مده زمان شان ، زين بيش روزگار مبر
كه اژدها شود ار روزگار يابد مار
و عاجز تر ملوك آنست كه از عواقب كارها غافل باشد و مهمات ملك را خوار دارد ، و هرگاه كه حادثه بزرگ افتد وكار دشوار پيش آيد موضع حزم و احتياط را مهمل گذارد ، و چون فرصت فايت شود و خصم استيلا يافت نزديكان خود را متهم گرداند و بهر يك حوالت كردن گيرد .
و از فرايض احكام جهان داري آنست كه در تلافي خللها پيش از تمكن خصم و از تغلب دشمن مبادرت نموده شود ، و تدبير كارها برقضيت سياست فرموده آيد . و بخداع و نفاق دشمن التفات نيفتد ، و عزيمت را بتقويت راي پير و تاييد بخت جوان بامضا رسانيده شود چه مال بي تجارت و علم بي مذاكرت و ملك بي سياست پاي دار نباشد
دست زمانه ياره شاهي نيفگند
دربازوي كه آن نكشيده است بار تيغ
شير گفت :سخن نيك درشت و بقوت راندي ، و قول ناصح بدرشتي و تيزي مردود نگردد و بسمع قبول اصغا يابد . و شنزبه آنگاه كه خود دشمن باشد پيداست كه چه تواند كرد و از وي چه فساد آيد . و او طعمه منست و مادت حركت او از گياه است و مدد قوت من از گوشت .
كجا تواند ديدن گوزن طلعت شير
چگونه يارد ديدن تذرو چهره باز
و نيز او را اماني داده ام و دالت صحبت و ذمام معرفت بدان پيوسته
ان المعارف في اهل النهي ذمم
و در احكام مروت غدر بچه تاويل جايز توان داشت ؟ و بارها بر سرجمع با او ثناها گفته ام و ذكر خرد و ديانت و اخلاص و امانت او بر زبان رانده ، اگر آن را خلافي روا دارم بتناقض قول و ركت راي منسوب گردم و عهد من در دلها بي قدر شودد.
دمنه گفت :ملك را فريفته نمي شايد بود بدانچه گويد «او طعمه منست»، چه اگر بذات خويش مقاومت نتواند كرد ياران گيرد و برزق و مكر و شعوذه دست بكار كند ، و ازان ترسم كه وحوش او را موافقت نمايند كه همه را بر عداوت ملك تحريض كرده ست و خلاف او در دلها شيرين گردانيده . و با اين همه هرگز اين كار را بديگران نيفگنده و جز بذات خويش تكفل ننمايد .
و چون دمدمه دمنه در شير اثر كرد گفت :در اين كار چه بيني ؟ جواب داد كه :چون خوره در دندان جاي گرفت از درد او شفا نباشد مگر بقلع ، و طعامي كه معده از هضم و قبول آن امتناع نمود و بغثيان و تهوع كشيد از رنج او خلاص صورت نبندد مگر بقذف ؛ و دشمن كه بمدارا و ملاطفت بدست نيايد و تمرد او بتودد زيادت گردد ازو نجات نتواند بود مگر بترك صحبت او بگويد .شير گفت :من كاره شده ام مجاورت گاو را ، كسي بنزديك او فرستم و اين حال با او بگويم و اجازت كنم تا هركجا خواهد برود .
دمنه دانست كه اگر اين سخن بر شنزبه ظاهر كند در حال براءت ساحت و نزاهت جانب خويشتن ظاهر گرداند و دروغ و مكر او معلوم شود . گفت :اين باب ، از حزم دور باشد ، و مادام كه گفته نيامده ست محل خيار باقي است ، پس از اظهار تدارك ممكن نگردد
سخن نگويي توانيش گفت
و مرگفته را باز نتوان نهفت
و هر سخن كه از زندان دهان جست و هر تير كه از قبضه كمان پريد پوشانيدن آن سخن و بازآوردن آن تير بيش دست ندهد . ومهابت خامشي ، ملوك را پيرايه اي نفيس است .
چنان از سخن در دلت دار راز
كه گر دل بجويد نيابدش باز
و شايد بود كه چون صورت حال بشناخت و فضيحت خود بديد بمكابره درآيد ، ساخته و بسيجيده جنگ آغازد ، يا مستعد و متشمر روي بگرداند . و اصحاب حزم گناه ظاهر را عقوبت مستور و جرم مستور را عقوبت ظاهر جايز نشمرند .
شير گفت :بمجرد گمان بي وضوح يقين نزديكان خود را مهجور گردانيدن و در ابطال ايشان سعي پيوستن خود را در عذاب داشتن است و تيشه برپاي خويش زدن ، و پادشاه را در همه معاني خاصه در اقامت حدود و در امضاي ابواب سياست ؛ تامل و تثبت واجب است .
دمنه گفت :فرمان ملك راست .اما هرگاه كه اين غدار مكار بيايد آماده و ساخته بايد بود تا فرصتي نيابد . و اگربهتر نگريسته شود خبث عقيدت او در طلعت كژ و صورت نازيباش مشاهدت افتد ، كه تفاوت ميان ملاحظت دوستان و نظرت دشمنان ظاهر است ، و پوشانيدن آن بر اهل تمييز متعذر.
و علامت كژي باطن او آنست كه متلون و متغير پيش آيد و چپ و راست مي نگرد و پس و پيش سره مي كند ، جنگ را مي بسيجد
بر بسته ميان و در زده ناوك
بگشاده عنان و در چده دامن
شير گفت :صواب همين است .و اگر از اين علامات چيزي مشاهده افتد شبهت زايل گردد.چون دمنه از اغراي شير بپرداخت و دانست كه بدم او آتش فتنه از آن جانب بالا گرفت خواست كه گاو را ببيند و او را هم بر باد نشاند ، و بفرمان شير رود تا از بدگماني دور باشد ، گفت :يكي شنزبه را بينم و از مضمون ضمير او تنسمي كنم؟ شير اجازت كرد . دمنه چون سرافگنده اي انده زده بنزديك شنزبه رفت.
شنزبه ترحيب تمام نمود و گفت :روزهاست تا نديده ام ، سلامت بوده اي ؟ دمنه گفت :چگونه سلامت تواند بود كسي كه مالك نفس خود نباشد ، اسير مراد ديگران و هميشه بر جان و تن لرزان ، يك نفس بي بيم و خطر نزند و يك سخن بي خوف و فزع نگويد ؟ گاو گفت :موجب نوميدي چيست ؟ گفت :آنچه در سابق تقدير رفته است جف القلم بما هو كائن الي يوم الدين . كيست كه با قضاي آسماني مقاومت يارد پيوست؟ و در اين عالم بمنزلتي رسد و از نعمت دنيا شربتي در دست او دهند كه سرمست و بي باك نشود ؟ و برپي هوا قدم نهد و در معرض هلاك نباشد؟ و بازنان مجالست دارد و مفتون نگردد؟ و بلئيمان حاجت بردارد و خوار نشود ؟ و با شرير و فتان مخالطت گزيند و در حسرت وندامت نيفتد ؟ و صحبت سلطان اختيار كند و بسلامت جهد؟
شنزبه گفت :سخن تو دليل مي كند برآنچه مگر ترا از شير نفرتي و هراسي افتاده است .گفت : آري ، لكن نه از جهت خويش ، و تو مي داني سوابق اتحاد و مقدمات دوستي من با خود ، و عهدهايي كه ميان ما رفته ست در آن روزگار كه شير مرا نزديك تو فرستاد هم مقرر است ، و ثبات من بر ملازمت آن عهود و رغبت در مراعات آن حقوق معلوم .و چاره نمي شناسم از اعلام تو بدانچه تازه شود از محبوب و مكروه و نادر و معهود .
شنزبه گفت :بيار اي دوست مشفق و يار كريم عهد. دمنه گفت كه :از معتمدي شنودم كه شير بر لفظ رانده ست كه «شنزبه نيك فربه شده ست و بدو حاجتي و ازو فراغتي نيست ، وحوش را بگوشت او نيك داشتي خواهم كرد ».چون اين بشنودم و تهور و تجبر او مي شناختم بيامدم تا ترا بياگاهانم  و برهان حسن عهد هرچه لايح تر بنمايم و آنچه از روي دين و مودت و شرط حفاظ و حكم فتوت بر من واجب است به ادا رسانم.
از عهده عهد اگر برون آيد مرد
از هرچه گمان بري فزون آيد مرد
و حالي بصلاح آن لايق تر كه تدبيري انديشي و بر وجه مسارعت روي بحليت آري مگر دفعي دست دهد و خلاصي روي نمايد .
چون شنزبه حديث دمنه بشنود ، و عهود و مواثيق شير پيش خاطر آورد - و در سخن او نيز ظن صدق و اعتقاد نصيحت مي داشت - گفت  واجب نكند كه شير بر من غدر انديشد ، كه ا زمن خيانتي ظاهر نشده ست ، لكن بدروغ او را بر من آغاليده باشند و بتزوير و تمويه مرا در خشم او افگنده . و در خدمت او طايفه اي نابكارند همه در بدكرداري استاد و امام ، و در خيانت و درازدستي چيره و دلير ، و ايشان را بارها بيازموده است و هرچه از آن باب در حق ديگران گويند بران قياس كند . وهراينه صحبت اشرار موجب بدگماني باشد در حق اخيار ، و اين نوع ممارست بخطا راه برد چون خطاي بط.
گويند كه بطي در آب روشنايي ستاره ديد ، پنداشت كه ماهي است ، قصدي مي كرد تابگيرد و هيچ نمي يافت . چون بارها بيازمود و حاصلي نديد فروگذاشت . ديگر روز هرگاه كه ماهي بديدي گمان بردي كه همان روشنايي است قصدي نپيوستي.و ثمرت اين تجربت آن بود كه همه روز گرسنه بماند.
و اگر شير را از من شنوانيده اند و باور داشته است موجب آزمايش ديگران بوده است و مصداق تهمت من خيانت ايشان است .
و اگر اين هم نيست و كراهيت بي علت است پس هيچ دست آويز و پاي جاي نماند . چه سخط چون از علتي زايد استرضا و معذرت آن را بردارد ، و هرچه برزق و افترا ساخته شود اگر بنفاذ رسد دست تدارك ازان قاصر ، و وجه تلافي دران تاريك باشد.كه باطل و زور هرگز كم نيايد و آن را اندازه و نهايت صورت نبندد.
و نمي دانم در آنچه ميان من و شير رفته است خود را جرمي ، هرچند در امكان نيايد كه دو تن بايك ديگر صحبت دارند ، و شب و روز و گاه و بيگاه بيك جا باشند ، و در نيك و بد و اندوه و شادي مفاوضت پيوندند چندان كه تحرز و تحفظ وخويشتن داري بكار توانند داشت كه سهوي نرود.چه هيچ كس از سهو و زلت خالي و معصوم نتواند بود ، و هرگاه كه بقصد و عمد منسوب نباشد مجال تجاوز اغماض اندران هرچه فراخ تر است . و نيز هيچ مشاطه جمال عفو و احسان مهتران را زشتي جرم و جنايت كهتران نيست
والضد يبرز حسنه الضد
و اگر بر من خطايي خواهد شمرد جز آن نمي شناسم كه در رايها جاي جاي براي مصلحت او را خلافي كرده ام ، مگر آن را بر دليري و بي حرمتي حمل فرموده است .و هيچ اشارت نبوده ست كه نه دران منفعتي و ازان فايده اي ظاهر بحاصل آمده است . و با اين همه البته بر سر جمع نگفته ام ، و دران جانب هيبت او برعايت رسانيده ام ، و شرط تعظيم و توقير هرچه تمامتر بجاي آورده . و چگونه توان داشت كه نصيحت سبب وحشت و خدمت موجب عداوت گردد؟
دارو سبب درد شد ، اينجا چه اميد است
زايل شدن عارضه و صحت بيمار!
و هركه از ناصحان در مشاورت و از طبيبان در معالجت و از فقها در مواضع شبهت به رخصت و غفلت راضي گردد از فوايد راي راست و منافع علاج بصواب و ميامن مجاهدت در عبادت بازماند .
و اگر اين هم نيست ممكن است كه سكرات سلطنت و ملال ملوك او را برين باعث مي باشد . و يكي از سكرات ملك آنست كه هميشه خائنان را بجمال رضا آراسته دارد و ناصحان را بوبال سخط ماخوذ .و علما گويند كه «در قعر دريا با بند غوطه خوردن و ، در مستي لب مار دم بريده مكيدن خطر است ، و ازان هايل تر و مخوف تر خدمت و قربت سلاطين
و نيز شايد بود كه هنر من سبب اين كراهيت گشته است ، چه اسپ را قوت وتگ او موجب عنا و رنج گردد ، و درخت نيكو بارور را از خوشي ميوه شاخها شكسته شود ، و جمال دم طاووس او را پراگنده و بال گسسته گذارد
وبال من آمد همه دانش من
چو روباه را موي طاووس را پر
*
شد ناف معطر سبب كشتن آهو
شد طبع موافق سبب بستن كفتار
و هنرمندان بحسد بي هنران در معرض تلف آيند
ان الحسان مظنة للحسد
و خصم امائل فرومايگان و اراذل باشند و بحكم انبوهي غلبه كنند ، چه دون و سفله بيشتر يافته شود . لئيم را از ديدار كريم و ، نادان را از مجالست دانا ، و احمق را از مصاحبت زيرك ملالت افزايد .
و بي هنران در تقبيح حال اهل هنر چندان مبالغت نمايند كه حركات و سكنات او را در لباس دناءت بيرون آرند ، و در صورت جنايت و كسوت خيانت بمخدوم نمايند ، و همان هنر را كه او دالت سعادت شمرد مادت شقاوت گردانند
و اگر بدسگالان اين قصد بكرده اند و قضا آن را موافقت خواهد نمود دشوارتر ، كه تقدير آسماني شير شرزه را اسير صندوق گرداند و مار گرزه را سخره و خردمند دوربين را مدهوش حيران و ، احمق غافل را زير متيقظ و شجاع مقتحم را بد دل محترز و جبان خائف را دلير متهور و توانگر منعم را درويش ذليل و فاقه رسيده محتاج را مستظهر متمول.
دمنه گفت : آنچه شير براي تو مي سگالد از اين معاني كه برشمردي چون تضريب خصوم ملال ملوك و ديگر ابواب نيست ، لكن كمال بي وفايي و غدر او را بران ميدارد ، كه جباري است.كامگار و غداريست مكار.اويل صحبت او را حلاوت زندگانيست و اواخر آن را تلخي مرگ.شنزبه گفت:طعم نوش چشيده ام ، نوبت زخم نيش است.و بحقيقت مرا اجل اينجا آورد ، و الا من چه مانم بصحبت شير ؟ من او را طعمه و او در من طامع.اما تقدير ازلي و غلبه حرص و اوميد مرا در اين ورطه افگند
و امروز تدبير از تدارك آن قاصر است و راي در تلافي آن عاجز ، و زنبور انگبين بر نيلوفر نشيند و برايحت معطر و نسيم معنبر آن مشغول و مشعوف گردد تا بوقت برنخيزد ، و چون برگهاي نيلوفر پيش آيد در ميان آن هلاك شود . و هركه از دنيا بكفاف قانع نباشد و در طلب فضول ايستد چون مگس است كه بمرغزارهاي خويش پررياحين و درختان سبز پرشكوفه راضي نگردد و برآبي نشيند كه از گوش پيل مست دود تا بيك حركت گوش پيل كشته شود.و هركه نصيحت و خدمت كسي را كند كه قدر آن نداند چنانست كه بر اوميد ريع در شوره ستان تخم پراگند و ، با مرده مشاورت پيوندد و ، در گوش كرمادرزاد غم و شادي گويد و، بر روي آب روان معما نويسد و ، بر صورت گرمابه بهوس تناسل عشق بازد .دمنه گفت:از اين سخن درگذر و تدبير كار خود كن.شنزبه گفت :چه تدبير دانم كرد؟و من اخلاق شير را آزموده ام ، در حق من جز خير و خوبي نخواهد بود ، لكن نزديكان او در هلاك من مي كوشند ، و اگر چنين است بس آسان نباشد ، چه ظالمان مكار چون هم پشت شوند و دست در دست دهند و يك رويه قصد كسي كنند زود ظفر يابند و او را از پاي درارند ، چنانكه گرگ و زاغ و شگال قصد اشتر كردند و پيروز آمدند .دمنه گفت:چگونه بود آن؟ گفت:
آورده اند كه زاغي و گرگي و شگالي در خدمت شيري بودند و مسكن ايشان نزديك شارعي عامر.اشتربازرگاني در آن حوالي بماند بطلب چراخور در بيشه آمد.چون نزديك شير رسيد از تواضع و خدمت چاره نديد شير او را استمالت نمود و از حال او استكشافي كرد و پرسيد :عزيمت در مقام و حركت چيست ؟ جواب داد كه:آنچه ملك فرمايد .شير گفت:اگر رغبت نمايي در صحبت من مرفه و ايمن بباش.اشتر شاد شد و دران بيشه ببود . و مدتي بران گذشت . روزي شير در طلب شكاري مي گشت پيلي مست با او دوچهار شد ، و ميان ايشان جنگ عظيم افتاد و از هر دو جاب مقومت رفت ، و شير مجروح ونالان باز آمد ؛ و روزها از شكار بماند . و گرگ و زاغ و شگال بي برگ مي بودند . شير اثر آن بديد و گفت : مي بينيد در اين نزديكي صيدي تا من بيرون روم و كار شما ساخته گردانم ؟
ايشان در گوشه اي رفتند و با يك ديگر گفت: در مقام اين اشتر ميان ما چه فايده؟ نه ما را با او الفي و نه ملك را ازو فراغي.شير را بران بايد داشت تا او را بشكند ، تا حالي طعمه او فرونماند و چيزي بنوك ما رسد . شگال گفت : اين نتوان كرد ، كه شير او را امان داده ست و در خدمت خويش آورده . و هركه ملك را بر غدر تحريض نمايد و نقض عهد را در دل او سبك گرداند ياران و دوستان را در منجنيق بلا نهاده باشد و آفت را بكمند سوي خود كشيده .زاغ گفت:آن وثيقت را رخصتي توان انديشيد و شير را از عهده آن بيرون توان آورد ؛ شما جاي نگاه داريد تا من بازآيم.
پيش شير رفت و بيستاد.شير پرسيد كه :هيچ بدست شد؟ زاغ گفت:كس را چشم از گرسنگي كار نمي كند ، لكن وجه ديگر هست ، اگر امضاي ملك بدان پيوندد همه در خصب و نعمت افتيم . شير گفت:بگو.زاغ گفت :اين اشتر ميان ما اجنبي است ، و در مقام او ملك را فايده اي صورت نمي توان كرد . شير در خشم شد و گفت :اين اشارت از وفا و حريت دور است و با كرم و مروت نزديكي و مناسبت ندارد . اشتر را امان داده ام ، بچه تاويل جفا جايز شمرم؟ زاغ گفت :بدين مقدمه وقوف دارم ، لكن حكما گويند كه ؟«يك نفس را فداي اهل بيتي بايد كرد و اهل بيتي را فداي قبيله اي و قبيله اي را فداي اهل شهري و اهل شهري را فداي ذات ملك اگر درخطري باشد .» و عهد را هم مخرجي توان يافت چنانكه جانب ملك از وصمت غدر منزه ماند ، و حالي ذات او از مشقت فاقه و مخافت بوار مسلم ماند . شير سر در پيش افگند.
زاغ باز رفت و ياران را گفت :لختي تندي و سركشي كرد ، آخر رام شد و بدست آمد . اكنون تدبير آنست كه ما همه بر اشتر فراهم آييم ، و ذكر شير و رنجي كه او را رسيده است تازه گردانيم ، و گوييم «ما در سايه دولت و سامه حشمت اين ملك روزگار خرم گذرانيده ايم . امروزكه او را اين رنج افتاد اگر بهمه نوع خويشتن برو عرضه نكنيم و جان و نفس فداي ذات و فراغ او نگردانيم بكفران نعمت منسوب شويم ، و بنزديك اهل مروت بي قدر و قيمت گرديم.و صواب آنست كه جمله پيش او رويم و شكر ايادي او باز رانيم ، و مقرر گردانيم كه از ما كاري ديگر نيايد ، جانها و نفسهاي ما فداي ملك است . و هريك از ما گويد :امروز چاشت ملك از من سازند . و ديگران آن را دفعي كنند و عذري نهند . بدين تودد حقي گزارده شود و ما را زياني ندارد .»
اين فصول با اشتر درازگردن كشيده بالا بگفتند ، و بيچاره را بدمدمه در كوزه فقاع كردند ، و با او قرار داده پيش شير رفتند.و چون از تقرير ثنا و نشر شكر بپرداختند زاغ گفت : راحت ما بصحت ذات ملك متعلق است . و اكنون ضرورتي پيش آمده است ، و از امروز ملك را از گوشت من سد رمقي حاصل تواند بود ، مرا بشكند .ديگران گفتند :در خوردن تو چه فايده از گوشت تو چه سيري ؟! شگال هم برآن نمط فصلي آغاز نهاد. جواب دادند كه :گوشت تو بوي ناك و زيان كار است طعمه ملك را نشايد .گرگ هم بر اين منوال سخني بگفت .گفتند كه: گوشت تو خناق آرد ، قايم مقام زهر هلاهل باشد .
اشتر اين دم چون شكر بخورد و ملاطفتي نمود . همگنان يك كلمه شدند و گفتند:راست مي گويي و از سر صدق عقيدت و فرط شفقت عبارت مي كني.يكبارگي در وي افتادند و پاره پاره كردند.
و اين مثل بدان آوردم كه مكر اصحاب اغراض ، خاصه كه مطابقت نمايند ، بي اثر نباشد.دمنه گفت:وجه دفع، چه مي انديشي ؟ گفت:جز جنگ و مقاومت روي نيست ، كه اگر كسي همه عمر بصدق دل نماز گزارد ، و از مال حلال صدقه دهد چندان ثواب نيايد كه يك ساعت از روز از براي حفظ مال و توقفي نفس در جهاد گذارد من قتل دون ماله فهو شهيد و من قتل دون نفسه فهو شهيد چون بجهاد كه براي مال كرده شود سعادت شهادت و عز مغفرت مي توان يافت جايي كه كارد باستخوان رسد و كار بجان افتد اگر از روي دين و حميت كوششي پيوسته آيد بركات و مثوبات آن را نهايت صورت نبندد ، و وهم از ادراك غايت آن قاصر باشد.
دمنه گفت:خردمند در جنگ شتاب و مسابقت و پيش دستي و مبادرت روا ندارد ، و مباشرت خطرهاي بزرگ اختيار صواب نبيند . و تا ممكن گردد اصحاب راي بمدارا و ملاطفت گرد خصم درآيند ، و دفع مناقشت بمجاملت اولي تر شناسند.ودشمن ضعيف را خوار نشايد داشت ، كه اگر از قوت و زور درماند بحيلت و مكر فتنه انگيزد . و استيلا و اقتحام و تسلط و اقدام شير مقرر است و از شرح و بسط مستغني . و هركه دشمن را خوار دارد و از غايلت محاربت غافل باشد پشيمان گردد ، چنانكه وكيل دريا گشت از تحقير طيطوي.شنزبه گفت :چگونه؟ گفت:
آورده اند كه نواعي است از مرغان آب كه آن را طيطوي خوانند ، و يك جفت ازان در ساحلي بودندي.چون وقت بيضه فراز آمد ماده گفت: در اين سخن جاي تامل است ، اگر دريا در موج آيد و بچگان را درربايد آن را چه حيلت توان كرد ؟ نر گفت:گمان نبرم كه وكيل دريا اين دليري كند و جانب مرا فروگذارد ، واگر بي حرمتي انديشد انصاف از وي بتوان ستد.ماده گفت:خويشتن شناسي نيكو باشد.بچه قوت و عدت وكيل دريا را بانتقام خود تهديد مي كني ؟ از اين استبداد درگذر، و براي بيضه جاي حصين گزين ، چه هركه سخن ناصحان نشنود بدو آن رسد كه بباخه رسيد .گفت :چگونه؟ گفت:
آورده اند كه در آب گيري دو بط و يكي باخه ساكن بودند و ميان ايشان بحكم مجاورت دوستي و مصادقت افتاده .ناگاه دست روزگار غدار رخسار حال ايشان بخراشيد و سپهر آينه فام صورت مفارقت بديشان نمود ، و در آن آب كه مايه حيات ايشان بود نقصان فاحش پيدا آمد.بطان چون آن بديدند بنزديك باخه رفتند و گفت :بوداع آمده ايم ، پدرود باش اي دوست گرامي و رفيق موافق.باخه از درد فرقت و سوز هجرت بناليد و از اشك بسي در و گهر باريد
و گفت : اي دوستان و ياران ، مضرت نقصان آب د رحق من زيادت است كه معيشت من بي ازان ممكن نگردد.و اكنون حكم مروت و قضيت كرم عهد آنست كه بردن مرا وجهي انديشيد و حيلتي سازيد . گفتند :رنج هجران تو مارا بيش است ، و هركجا رويم اگر چه در خصب و نعمت باشيم بي ديدار تو ازان تمتع و لذت نيايم ، اما تو اشارت مشفقان و قول ناصحان را سبك داري ، و بر آنچه بمصلحت حال و مآل تو پيوندد ثبات نكني .و اگر خواهي كه ترا ببريم شرط آنست كه چون ترا برداشتيم و در هوا رفت چندانكه مردمان را چشم بر ما افتد هرچيز گويند راه جدل بربندي و البته لب نگشايي . گفت :فرمان بردارم ، و آنچه برشما از روي مروت واجب بود بجاي آورديد ، و من هم مي پذيرم كه دم طرقم و دل در سنگ شكنم .
بطان چوبي بياوردند و باخه ميان آن بدندان بگرفت محكم ، و بطان هر دو جانب چوب را بدهان برداشتند و او را مي بردند . چون باوج هوا رسيدند مردمان را از ايشان شگفت آمد و از چپ و راست بانگ بخاست كه «بطان باخه مي برند .» باخه ساعتي خويشتن نگاه داشت ، آخر بي طاقت گشت وگفت :«تا كور شويد . دهان گشاد بود و از بالا در گشتن.بطان آواز دادند كه:بر دوستان نصيحت باشد
نيك خواهان دهند پند وليك
نيك بختان بوند پند پذير
باخه گفت :اين همه سودا است ، چون طبع اجل صفرا تيز كرد و ديوانه وار روي بكسي آورد از زنجير گسستن فايده حاصل نيايد و هيچ عاقل دل در دفع آن نبندد
ان المنايا لاتطيش سهامها
از مرگ حذر كردن دو وقت روا نيست
روزي كه قضا باشد و روزي كه قضا نيست
طيطوي نر گفت:شنودم اين مثل ، ولكن مترس و جاي نگاه دار.ماده بيضه بنهاد.وكيل دريا اين مفاوضت بشنود ، از بزرگ منشي و رعنايي طيطوي در خشم شد و دريا در موج آمد و بچگان ايشان را ببرد .ماده چون آن بديد اضطراب كرد و گفت:من ميدانستم كه با آب بازي نيست ، و تو بناداني بچگانن باد دادي و آتش بر من بباريدي ، اي خاكسار باري تدبيري انديش.طيطوي نر جواب داد كه :سخن بجهت گوي ، و من از عهده قول خويش بيرون مي آيم و انصاف خود از وكيل دريا مي ستانم.
در حال بنزديك ديگر مرغان رفت و مقدمان هر صنف را فراهم آورد و حال باز گفت ، و در اثناي آن ياد كرد كه :اگر همگنان دست در دست ندهيد و در تدارك اين كار پشت در پشت نه ايستد وكيل دريا را جرات افزايد ، و هرگاه كه اين رسم مستمر گشت همگنان در سر اين غفلت شويد . مرغان جمله بنزديك سيمرغ رفتند ، و صورت واقعه با او بگفتند ، و آينه فرا روي او داشتند كه اگر در اين انتقام جد ننمايد بيش شاه مرغان نتواند بود .سيمرغ اهتزاز نمود و قدم بنشاط در كار نهاد.مرغان بمعونت و مظاهرت او قوي دل گشتند و غزيمت بر كين توختن مصمم گردانيدند.وكيل دريا قوت سيمرغ و ديگر مرغان شناخته بود بضرورت ، بچگان طيطوي باز داد.
و اين افسانه بدان آوردم تا بداني كه هيچ دشمن را خوار نشايد داشت.شنزبه گفت:در جنگ ابتدا نخواهم كرد اما از صيانت نفس چاره نيست . دمنه گفت :چون بنزديك او روي علامات شر بيني ، كه راست نشسته باشد و خويشتن را برافراشته و دم بر زمين مي زند ، شنزبه گفت :اگر اين نشانها ديده شود حقيقت غدر از غبار شبهت بيرون آيد .
دمنه شادمان و تازه روي بنزديك كليله رفت.كليله گفت :كار كجا رسانيدي ؟ گفت:فراغ هرچه شاهدتر و زيباتر روي مي نمايد .
پس هر دو بنزديك شير رفتند.اتفاق را گاو بايشان برابر برسيد.چون او را بديد راست ايستاد و مي غريد و دم چون مار مي پيچانيد . شنزبه دانست كه قصد او دارد و با خود گفت :خدمتگار سلطان در خوف و حيرت همچون هم خانه مار و هم خوابه شير است ، كه اگر چه مار خفته و شير نهفته باشد آخر اين سر برآرد و آن دهان بگشايد .
اين مي انديشيد و جنگ را مي ساخت.چون شير تشمر او مشاهدت كرد برون جست و هردو جنگ آغاز نهادند و خون از جانبين روان گشت . كليله آن بديد و روي بدمنه آورد و گفت:
باران دو صد ساله فرو ننشاند
اين گرد بلا را كه تو انگيخته اي
بنگر اي نادان در وخامت عواقب حيلت خويش.دمنه گفت:عاقبت وخيم كدامست؟گفت:رنج نفس شير و ، سمت نقض عهد و ، هلاك گاو و هدر شدن خون او و ، پريشاني جماعت لشكر و تفرقه كلمه سپاه و ، ظهور عجز تو در دعوي كه برفق اين كار بپردازي و بدين جاي رسانيد .و نادان تر مردمان اوست كه مخدوم را بي حاجت در كارزار افگند.و خردمندان در حال قوت و استيلا و قدرت و استعلا از جنگ چون خرچنگ پس خزيده اند ، و از بيدار كردن فتنه و تعرض مخاطره و تحرز و تجنب واجب ديده اند ، كه وزير چون پادشاه را بر جنگ تحريض نمايد در كاري در كاري كه بصلح و رفق تدارك پذيرد برهان حمق و غباوت ، بنموده باشد ، و حجت ابلهي و خيانت سيرگواه كرده. پوشيده نماند كه راي در رتبت بر شجاعت مقدم است ، كه كارهاي شمشير به راي بتوان گزارد و آنچه به راي دست دهد شمشير دو اسپه در گرد آن نرسد ، چه هركجا راي سست بود شجاعت مفيد نباشد چنانكه ضعيف دل و ركيك راي را در محاورت زبان گنگ شود و فصاحت و چرب سخني دست نگيرد . و مرا هميشه اعجاب تو و مغرور بودن به راي خويش و مفتون گشتن بجاه اين دنياي فريبنده ، كه مانند خدعه غول و عشوه سرابست ، معلوم بود لكن در اظهار آن با تو تاملي كردم و منتطر مي بودم كه انتباهي يابي و ازخواب غفلت بيدار شوي ، و چون از حد بگذشت وقتست كه از كمال ناداني و جهالت و حمق و ضلالت تو اندكي باز گويم و بعضي از معايب راي و مقابح فعل تو بر تو شمرم ؛ و آن از دريا قطره اي و از كوه ذره اي خواهد بود ، و گفته اند :پادشاه را هيچ خطر چون وزيري نيست كه قول او را بر فعل رجحان بود و گفتار بركردار مزيت دارد
و تو اين مزاج داري و سخن تو بر هنر تو راجح است ، و شير بحديث تو فريفته شد . و گويند كه «در قول بي عمل و منظر بي مخبر و مال بي خرد و دوستي بي وفا و علم بي صلاح و صدقه بي نيت و زندگاني بي امن و صحت فايده اي بيشتر نتواند بود .و پادشاه اگر چه بذات خويش عادل و كم آزار باشد چون وزير جائر و بدكرداري باشد منافع عدل و رافت او از رعايا بريد گرداند ، چون آب خوش صافي كه در وي نهنگ بينند ، هيچ آشناور ، اگر چه تشنه و محتاج گذشتن باشد ، نه دست بدان دراز يارد كردن نه پاي دران نهاد.»
و زينت و زيب ملوك خدمتگاران مهذب و چراكران كافي كاردانند.و تو مي خواهي كه كسي ديگر را در خدمت شير مجال نيفتد ، و قربت و اعتماد او بر تو مقصور باشد.و از ناداني است طلب منفعت خويش در مضرت ديگران و ، توقع دوستان مخلص بي وفاداري و رنج كشي و ، چشم ثواب آخرت بريا در عبادت و ، معاشقت زنان بدرشت خويي و فظاظت و ، آموختن علم بآسايش و راحت.لكن در اين گفتار فايده اي نيست ، چون مي دانم كه در تو اثر نخواهد كرد .و مثل من با تو چنانست چون آن مرد كه آن مرغ را مي گفت كه «رنج مبر در معالجت چيزي كه علاج نپذيرد ، كه گفته اند :
وداء النوك ليس له دواء»
دمنه پرسيد كه :چگونه ؟گفت:
آورده اند كه جماعتي از بوزنگان در كوهي بودند ، چون شاه سيارگان بافق مغربي خراميد و جمال جهان آراي را بنقاب ظلام بپوشانيد سپاه زنگ بغيبت او بر لشگر روم چيره گشت و شبي چون كار عاصي روز محشر درآمد.باد شمال عنان گشاده و ركاب گران كرده بر بوزنگان شبيخون آورد . بيچارگان از سرما رنجور شدند . پناهي مي جستند ، ناگاه يراعه اي ديدند در طرفي اگنده ، گمان بردند كه آتش است ، هيزم بران نهادند و مي دميدند.
برابر ايشان مرغي بود بر درخت بانگ مي كرد كه :آن آتش نيست.البته بدو التفات نمي نمود.در اين ميان مردي آنجا رسيد ، مرغ را گفت :رنج مبر كه بگفتار تو يار نباشند و تو رنجور گردي ، و در تو تقديم و تهذيب چنين كسان سعي پيوستن همچنانست كه كسي شمشير بر سنگ آزمايد و شكر در زير آب پنهان كند. مرغ سخن وي نشنود و از درخت فرود آمد تا بوزنگان را حديث يراعه بهتر معلوم كند ، بگرفتند و سرش جدا كردند.
و كار تو همين مزاج دارد و هرگز پند نپذيري ، و عظت ناصحان در گوش نگذاري . و هراينه در سر اين استبداد و اصرار شوي و از اين زرق و شعوذه وقتي پشيمان گردي كه بيش سود ندارد و زبان خرد در گوش تو خواند كه«تركت الراي بالري.» لختي پشت دست خايي و روي سينه خراشي ، چنانكه آن زيرك شريك مغفل كرد و سود نداشت . دمنه گفت :چگونه؟ گفت:
دو شريك بودند يكي دانا و ديگر نادان ، و ببازارگاني مي رفتند . در راه بدره اي زر يافتند ، گفتند :سود ناكرده در جهان بسيار است ، بدين قناعت بايد كرد و بازگشت . چون نزديك شهر رسيدند خواستند كه قسمت كنند ، آنكه دعوي زيركي كردي گفت:چه قسمت كنيم ؟ آن قدر كه براي خرج بدان حاجت باشد برگيريم ، و باقي را باحتياط بجايي بنهيم ، و هر يكچندي مي آييم و بمقدار حاجت مي بريم . برين قرار دادند و نقدي سره برداشتند و باقي در زير درختي باتقان بنهادند و در شهر رفتند.
ديگر روز آنكه بخرد موسوم و بكياست منسوب بود بيرون رفت وزر ببرد : و روزها بران گذشت و مغفل گذشت و مغفل را بسيم حاجت افتاد.بنزديك شريك آمد و گفت :بيا تا از آن دفينه چيزي برگيريم كه من محتاجم . هر دو بهم آمدند و زر نيافتند ، عجب بردند . زيرك در فرياد و نفير آمد و دست در گريبان غافل درمانده زد كه :زر تو برده اي و كسي ديگر :خبر نداشتست.بيچاره سوگند مي خورد كه :نبرده ام . البته فايده نداشت. تا او را بدر سراي حكم آورد و زر دعوي كرد و قصه باز گفت.
قاضي پرسيد كه :گواهي يا حجتي داري؟ گفت :درخت كه در زير آن مدفون بوده است گواهي دهد كه اين خائن بي انصاف برده است و مرا محروم گردانيده .قاضي را از اين سخن گفت آمد و پس از مجادله بسيار ميعاد معين گشت كه ديگر روز قاضي بيرون رود و زير درخت دعوي بشنود و بگواهي درخت حكم كند .
آن مغرور بخانه رفت و پدر را گفت كه :كار زر بيك شفقت و ايستادگي تو باز بستست .و من باعتماد تو تعلق بگواهي درخت كرده ام . اگر موافقت نمايي زر ببريم و همچندان ديگر بستانيم . گفت :چيست آنچه بمن راست مي شود ؟ گفت :ميان درخت گشاده است چنانكه اگر يك دو كس دران پنهان شود نتوان ديد . امشب ببايد رفت و در ميان آن ببود و ، فردا چون قاضي بيايد گواهي چنانكه بايد بداد . پير گفت :اي پسر ، بسا حيلتا كه بر محتال وبال گردد.و مباد كه مكر تو چون مكر غوك باشد .گفت :چگونه؟ گفت:
غوكي در جوار ماري وطن داشت ، هرگاه كه بچه كردي مار بخوردي ، و او بر پنج پايكي دوستي داشت . بنزديك او رفت و گفت :اي بذاذر ، كار مرا تدبير كن كه مرا خصم قوي و دشمن مستولي پيدا آمده ست ، نه با او مقاومت مي توانم كردن و نه از اينجا تحويل ، كه موضع خوش و بقعت نزه است ، صحن آن مرصع بزمرد و ميناو مكدل ببسد و كهربا
آب روي آب زمزم و كوثر
خاك وي خاك عنبر و كافور
شكل وي ناپسوده دست صبا
شبه وي ناسپرده پاي دبور
پنج پايك گفت :با دشمن غالب توانا جزبمكر دست نتوان يافت ، و فلان جاي يكي راسوست ؛ يكي ماهي چند بگير و بكش و پيش سوراخ راسو تا جايگاه مار مي افگن ، تا راسو يگان يگان مي خورد ، چون بمار رسيد ترا از جور او باز رهاند . غوك بدين حيلت مار را هلاك كرد .روزي چند بران گذشت .راسو را عادت باز خواست ، كه خوكردگي بتر از عاشقي است .بار ديگر هم بطلب ماهي بر آن سمت مي رفت ، ماهي نيافت ، غوك را با بچگان جمله بخورد.اين مثل بدان آوردم تا بداني كه بسيار حيلت و كوشش بر خلق وبال گشتست.گفت : اي پدر كوتاه كن و درازكشي در توقف دار ، كه اين كار اندك موونت بسيار منفعت است. پير را شره مال و دوستي فرزند در كار آورد ، تا جانب دين و مروت مهمل گذاشت ، و ارتكاب اين محفظور بخلاف شريعت و طريقت جايز شمرد ، و برحسب اشارت پسر رفت.ديگر روز قاضي بيرون رفت و خلق انبوه بنظاره بيستادند.قاضي روي بدرخت آورد و از حال زر بپرسيد. آوازي شنود كه :مغفل برده ست .قاضي متحير گشت و گرد درخت برآمد ، دانست كه در ميان آن كسي باشد - كه بدالت خيانت منزلت كرامت كم توان يافت - بفرمود تا هيزم بسيار فراهم آوردند و در حوالي درخت بنهادند و آتش اندران زد . پير ساعتي صبر كرد ، چون كار بجان رسيد زينهار خواست . قاضي فرمود تا او فرو آوردند و استمالت نمود. راستي حال قاضي را معلوم گردانيد چنانكه كوتاه دستي و امانت مغفل معلوم گشت و خيانت پسرش از ضمن آن مقرر گشت . و پير از اين جهان فاني بدار نعيم گريخت با درجت شهادت و سعادت مغفرت . و پسرش ، پس از آنكه ادب بليغ ديده بود و شرايط تعريك و تعزيز در باب وي تقديم افتاده ، پدر را ، مرده ، بر پشت بخانه برد . و مغفل ببركت راستي و امانت يمن صدق و ديانت زر بستد و بازگشت .
و اين مثل بدان آوردم تا بداني كه عاقبت مكر نامحمود و خاتمت غدر نامحبوبست
و تو اي دمنه در عجز راي و خبث ضمير و غلبه حرص و ضعف تدبير منزلتي كه زبان از تقرير آن قاصر است و عقل در تصوير آن حيران . و فايده مكر و حيلت تو مخدوم را اين بود كه مي بيني و آخر وبال و تبعت آن بتو رسد . و تو چون گل دو رويي كه هر كرا همت وصلت تو باشد دستهاش بخار گردد و از وفاي تو تمتعي نبايد ، و دو زباني چون مار ، لكن مار را بر تو مزيت است ، كه از هر دو زبان تو زهري مي زايد .
و راست گفته اند كه :آب كاريز و جوي چندان خوش است كه بدريا نرسيده است ، و صلاح اهل بيت آن قدر برقرار است كه شرير ديو مردم بديشان نپيوستست ، و شفقت بذاذري و لطف دوستي چندان باقي است كه دو روي فتان و دوزبان نمام ميان ايشان مداخلتي نيافتست . و هميشه من از مجاورت تو ترسان بوده ام و سخن علما ياد مي كردم كه گويند «از اهل فسق و فجور احتراز بايد كرد اگر چه دوستي و قرابت دارند ، كه مثل مواصلت فاسق چون تربيت مار است ، كه مارگير اگرچه در تعهد وي بسيار رنج برد آخر خوشتر روزي دنداني بدو نمايد و روي وفا و آزرم چون شب تار گرداند ؛ و صبحت عاقل را ملازم بايد گرفت اگرچه بعضي از اخلاق او در ظاهر نامرضي باشد ، و از محاسن عقل و خرد اقتباس مي بايد كرد ، و از مقابح آنچه ناپسنديده نمايد خويشتن نگاه مي داشت ، و از مقاربت جاهل برحذر بايد بود كه سيرت او خود جز مذموم صورت نبندد ، پس از مخالطت او چه فايده حاصل آيد ؟ و از جهالت او ضلالت افزايد .»
و تو از آنهايي ، كه از خوي بد و طبع كژ تو هزار فرسنگ بايد گريخت. و چگونه از تو اوميد وفا و كرم توان داشت ؟ چه برپادشاه كه ترا گرامي كرد و عزيز و محترم و سرور محتشم گردانيد ، چنانكه در ظل دولت او دست در كمر مردان زدي و پاي بر فرق آسمان نهاد ، اين معاملت جايز شمردي و حقوق انعام او ترا دران زاجر نيامد.
يك قطره ز آب شرم و يك ذره وفا
در چشم و دلت خداي داناست كه نيست
و مثل دوستان با تو چون مثل آن بازرگان است كه گفته بود:زميني كه موش آن صد من آهن بخورد چه عجب اگر باز كودكي در قياس ده من بربايد ؟ دمنه گفت:چگونه؟ گفت:آورده اند كه بازرگاني اندك مال بود و مي خواست كه سفري رود . صد من آهن داشت ، در خانه دوستي بر وجه امانت بنهاد و برفت . چون بازآمد امين ، وديعت فروخته بود و بها خرج كرده . بازرگان روزي بطلب آهن بنزديك او رفت . مرد گفت :آهن در پيغوله خانه بنهاده بودم و دران احتياطي نكرده ، تا من واقف شدم موش آن را تمام خورده بود .بازرگان گفت :آري ، موش آهن را نيك دوست داردو دندان او برخائيدن آن قادر باشد . امين راست كار شاد گشت ، يعني «بازرگان نرم شد و دل از آن برداشت.» گفت :امروز مهمان من باش.گفت :فردا باز آيم .
بيرون رفت و پسري را ازان او ببرد . چون بطلبيدند و ندا در شهر افتاد بازرگان گفت :من بازي را ديدم كودكي را مي برد . امين فرياد برآورد كه :محال چرا مي گويي ؟ باز كودك را چگونه برگيرد؟ بازرگان بخنديد و گفت :دل تنگ چرا مي كني؟ در شهري كه موش آن صد من آهن بتواند خورد آخر باز كودكي را هم برتواند داشت . امين دانست كه حال چيست ، گفت:آهن موش نخورد ، من دارم ، پسر بازده و آهن بستان.
و اين مثل بدان آوردم تا بداني كه چون ملك اين كردي ديگران را در تو اميد وفاداري و طمع حق گزاري نماند. و هيچيز ضايع تر از دوستي كسي نيست كه در ميدان كرم پياده و در لافگه وفا سرافگنده باشد ، و همچنان نيكوي كردن بجاي كسي كه در مذهب خود اهمال حق و نسيان شكر حايز شمرد ؛ و پند دادن آن را كه نه در گوش گذارد و نه در دل جاي دهد ؛ و سر گفتن با كسي كه غمازي سخره بيان و پيشه بنان او باشد .
و مرا چون افتاب روشن است كه از ظلمت بدكرداري و غدر تو پرهيز مي بايد كرد . كه صحبت اشرار مايه شقاوت است و مخالطت اخيار كيمياي سعادت . و مثل آن چون باد سحري است كه اگر بر رياحين بزد نسيم آن بدماغ برساند ، و اگر بر پارگين گذرد بوي آن حكايت كند . و مي توان شناخت كه اين سخن برتو گران مي آيد . و سخن حق تلخ باشد و اثر آن در مسامح مستبدان ناخوش.
چون مفاوضت ايشان بدين كلمت رسيد شير از گاو فارغ شده بود و كار او تمام بپرداخته .و چندانكه او را افگنده ديد و در خون غلتيده ، و فورت خشم تسكيني يافت ، تاملي كرد و با خود گفت :دريغ شنزبه با چندان عقل و كياست و راي و هنر . نمي دانم كه در اين كار مصيب بودم و در آنچه ازو رسانيدند حق راستي و امانت گزاردند يا طريق خائنان بي باك سپردند . من باري خود را مصيبت زده كردم و توجع و تحسر سود نخواهد داشت
چون آثار پشيماني در وي ظاهر گشت و دلايل آن واضح وبي شبهت شد و دمنه آن بديد سخن كليله قطع كرد و پيش رفت . گفت :موجب فكرت چيست؟ وقتي ازين خرم تر و روزي ازين مبارك تر چگونه تواند بود؟ملك در مقام پيروزي و نصرت خرامان و دشمن در خوابگاه ناكامي و مذلت غلطان ، صبح ظفرت تيغ برآورده ، روز عداوت بشام رسانيده .شير گفت:هرگاه كه از صحبت و خدمت و دانش و كفايت شنزبه ياد كنم رقت و شفقت بر من غالب و حسرت و ضجرت مستولي گردد ، و الحق پشت و پناه سپاه و روي بازار اتباع من بود ، در ديده دشمنان خار و بر روي دوستان خال
دمنه گفت :ملك را بر آن كافر نعمت غدار جاي ترحم نيست ، و بدين ظفري كه روي نمود و نصرتي كه دست داد شادمانگي و ارتياح و مسرت و اعتداد افزايد ، و آن را از قلايد روزگار و مفاخر و مآثر شمرد ، كه روزنامه اقبال بدين معاني آراسته شود و كارنامه سعادت بامثال آن مطرز گردد . در خرد نخورد بر كسي بخشودن كه بجان بر وي ايمن نتوان بود . و خصم ملك را هيچ زندن چون گور و هيچ تازيانه چون شمشير نيست . و پادشاهان خردمند بسيار كس را كه با ايشان الف بيشتر ندارند براي هنر و اخلاص چنانكه داروهاي زفت و ناخوش براي فايده و منفعت ، نه بآرزو و شهوت ، خوش بخورند ، و انگشت كه زينت دست است و آلت قبض و بسط ، اگر مار بران بگزد ، براي بقاي باقي جثه آن را ببرند ، و مشقت مباينت آن را عين راحت شمرند .
شير حالي بدين سخن اندكي بياراميد ، اما روزگار انصاف گاو بستد و دمنه را رسوا و فضيحت گردانيد ، و زور و افترا و زرق و افتعال او شير را معلوم گشت ، و بقصاص گاو بزاريان زارش بكشت ، چه نهال كردار و تخم گفتار چنانكه پرورده و كاشته شود بثمرت و ريع رسد.
من يزرع الشوك لايحصد به عنبا
و عواقب مكر و غدر هميشه نامحمود بوده ست و خواتم بدسگالي و كيد نامبارك . و هركه دران قدمي گزارد و بدان دستي دراز كند آخر رنج آن بروي او رسد و پشت او بزمين آرد .
و البغي يصرع اهله
و الظلم مرتعه وخيم


   باب الفحص عن امر دمنة
راي گفت برهمن را :معلوم گشت داستان ساعي نمام كه چگونه جمال يقين را بخيال شبهت بپوشانيد تا مروت شير مجروح شد و سمت نقض عهد بدان پيوست و دشمنايگي در موضع دوستي و وحشت بجاي الفت قرار گرفت و دستور ملك و گنجور او در سر آن شد .
اكنون اگر بيند عاقبت كار دمنه و كيفيت معذرتهاي او پيش شير و وحوش بيان كند ، كه شير در آن حادثه چون بعقل خود رجوع كرد و در دمنه بدگمان گشت تدارك آن ا زچه نوع فرمود ،  و بر غدر او چگونه وقوف يافت ، و دمنه بچه حجت تمسك نمود  ،و تخلص از چه جنس طلبيد ، و از كدام طريق گرد جستن پوزش آن درآمد.
برهمن گفت:خون هرگز نخسبد ، و بيدار كردن فتنه بهيچ تاويل مهنانماند ، و در تواريخ و اخبار چنان خوانده ام كه چون شير از كارگاو بپرداخت از تعجيلي كه دران كرده بود بسي پشيماني خورد و سرانگشت ندامت خاييد
نيك برنج اندرم از خويشتن
گم شده تدبير و خطا كرده ظن
و بهروقت حقوق متاكد و سوالف مرضي او را ياد مي كرد و فكرت و ضجرت زيادت استيلا و قوت مي يافت ، كه گرامي تر اصحاب و عزيزتر اتباع او بود ، و پيوسته مي خواست كه حديث او گويد و ذكر او شنود .و با هريك از وحوش خلوتها كردي و حكايتها خواستي.شبي پلنگ تا بيگاهي پيش او بود ، چون بازگشت برمسكن كليله و دمنه گذرش افتاد.كليله روي بدمنه آورده بود و آنچه از جهت او در حق گاو رفت باز مي راند . پلنگ بيستاد و گوش داشت .سخن كليله آنجا رسيده بود كه :هول ارتكابي كردي ، و اين غدر و غمزرا مدخلي نيك باريك جستي، و ملك را خيانت عظيم روا داشتي .و ايمن نتوان بود كه ساعت بساعت بوبال آن ماخوذ شوي و تبعت آن بتو رسد و هيچكس از و حوش ترا دران معذور ندارد ، و در تخلص تو ازان معونت و مظاهرت روانبيند ، و همه بركشتن و مثله كردن تو يك كلمه شوند . و مرا بهمسايگي تو حاجت نيست از من دورباش و مواصلت و ملاطفت در توقف دار.دمنه گفت كه :گر بر كنم دل از تو و بردارم از تو مهر
آن مهر بركه افگنم آن دل كجا برم؟
نيز كار گذشته تدبير را نشايد ، خيالات فاسد از دل بيرون كن و دست از نيك و بد بدار و روي بشادمانگي و فراغت آر ، كه دشمن برافتاد و جهان مراد خالي و هواي آرزو صافي گشت
سرفراز و بفرخي بگراز
لهو جوي و بخرمي مي خور
و ناخوبي موقع آن سعي در مروت و ديانت بر من پوشيده نبد ، و استيلاي حرص و حسد مرا بران محرض آمد.
چون پلنگ اين فصول تمام بشنود بنزديك مادر شير رفت و از وي عهدي خواست كه آنچه گويد مستور ماند.و پس از وثيقت و تاكيد آنچه ازيشان شنوده بود باز گفت ، و مواعظ كليله و اقرار دمنه مستوفي تقرير كرد . ديگر روز مادر شير بديوار پسر آمد ، او را چون غمناكي يافت . پرسيد كه :موجب چيست؟ گفت :كشتن شنزبه و ياد كردن مقامات مشهور و مآثر مشكور كه در خدمت من داشت . هرچند مي كوشم ذكر وي از خاطر من دور نمي شود ، و هرگاه كه در مصالح ملك تاملي كنم و از مخلص مشفق و ناصح واقف انديشم دل بدو رود و محاسن اخلاق او بر من شمرد
مادر شير گفت :شهادت هيچ كس برو مقنع تر از نفس او نيست . و سخن ملك دليل است برآنچه دل او بر بي گناهي شنزبه گواهي مي دهد و هر ساعت قلقي تازه مي گرداند و برخاطر مي خواند كه اين كار بي يقين صادق و برهان واضح كرده شده ست .و اگر در آنچه بملك رسانيدند تفكري رفتي و برخشم و نفس مالك و قادر توانستي بود و آن را بر راي و عقل خويش بازانداختي حقيقت حال شناخته گشتي ، كه هيچ دليل در تاريكي شك چون راي انور و خاطر ازهر ملك نيست ، چه فراست ملوك جاسوس ضمير ملك و طليعه اسرار غيب باشد
گر ضميرت بخواهدي بي شك
از دل آسمان خبر كندي
گفت:در كار گاو بسيار فكرت كردم و حرص نمود بدانچه بدو خيانتي منسوب گردانم تا در كشتن مي شود و حسرت و ندامت بر هلاك وي بيشتر . و نيز بيچاره از راي روشن دور و از سيرت پسنديده بيگانه نبود كه تهمت حاسدان از آن روي بر وي درست گردد و تمني بي خردان در دماغ وي متمكن شود ، يا مغالبت من بر خاطر گذراند . و در حق وي اهمال هم نرفته بود كه داعي عداوت و سبب مناقشت شدي.و مي خواهم كه تفحص اين كار بكنم و دران غلو و مبالغت واجب بينم ، اگر چه سودمند نباشد و مجال تدارك باقي نگذاشته ام ، اما شناخت مواضع خطا و صواب از فوايد فراوان خالي نماند . و اگر تو دران چيزي مي داني و شنوده اي مرا بياگاهان.
گفت:شنوده ام ، اما اظهار آن ممكن نيست ، كه بعضي از نزديكان تو در كتمان آن مرا وصايت كرده است . و عيب فاش گردانيدن اسرار و تاكيد علما در تجنب ازان مقرراست و الا تمام بازگفته آيدي . شير گفت :اقاويل علما را وجوه بسيار است و تاويلات مختلف ، و خردمندان اقتدا بدان فراخور و برقضيت حكمت صواب بينند . و پنهان داشتن راز اهل ريبت مشاركت است در زلت . و شايد بود كه رساننده اين خبر خواستست كه باظهار آن با تو خود را از عهده اين حوالت بيرون آرد و ترا بدان آلوده گرداند . مي نگر در اين باب و آنچه فراخور نصيحت و شفقت تواند بود مي كن.
مادر شير گفت :اين اشارت پسنديده و راي درستست ، لكن كشف اسرار دو عيب ظاهر دارد : اول دشمنايگي آن كس كه اين اعتماد كرده باشد ، و دوم بدگماني ديگران ،تا هيچ كس با من سخني نگويد و مرا در رازي محرم نشمرد . شير گفت :حقيقت سخن و كمال صدق تو مقرر است ، ومن نيز روا ندارم كه بسبب بيرون آوردن خويش از عهده اين خطا ترا بر خطايي ديگر اكراه نمايم . و اگر نمي خواهي كه نام آن كس تعيين كني و سر او فاش گرداني باري بمجمل اشارت كن .
مادر شير گفت :سخن علما در فضيلت عفو و جمال احسان مشهور است لكن در جرمهايي كه اثر آن در فساد عام و ضرر آن در عالم شايع نباشد.چه هركجا مضرت شامل ديده شد و ، وصمت آن ذات پادشاه را بيالود و ، موجب دليري ديگر مفسدان گشت و ، حجت متعديان بدان قوت گرفت  فو هريك در بدكرداري و ناهمواري آن را دستور معتمد و نمودار معتبر ساختند و عفو و اغماض وتجاوز و اغضا را مجال نماند و تدارك آن واجب بل كه فريضه گردد.ولكم في القصاص حيوة يا اولي الالباب
و في الشر نجاة حين لاينجيك احسان
و آن دمنه كه ملك را برين داشت ساعي نمام و شرير و فتان است . شير مادر را فرمود كه :چون برفت تامل كرد و كسان فرستاد و لشكر را حاضر خواست ، و مادر را هم خبر كردتا بيامد . پس بفرمود تا دمنه را بياوردند و از وي اعراض نمود و خويشتن را در فكرت مشغول كرد . دمنه چون در بلا گشاده ديد و راه حذر بسته روي بيكي از نزديكان آورد و آهسته گفت كه :چيزي حادث گشتست و فكرت ملك و فراهم آمدن شما را موجبي هست ؟ مادر شير گفت :ملك را زندگاني تو متفكر گردانيده است . و چون خيانت تو ظاهر شد ود روغ كه در حق قهرمان ناصح او گفتي پيدا آمد نشايد كه ترا طرفة العيني زنده گذارد .
دمنه گفت:متقدمان در حوادث جهان هيچ حكمت ناگفته رها نكرده اند كه متاخران را در انشاي آن رنجي بايد برد ، و دير است تا گفته اند كه «همه تدبيرها سخره تقدير است و ، هرچند خردمند پرهيز بيش كند و ، در صيانت نفس مبالغت بيش نمايد بدام بلا نزديك تر باشد . » و در نصيحت پادشاه سلامت طلبيدن و صحبت اشرار را دست موزه سعادت ساختن همچنانست كه بر صحيفه كوثر تعليق كرده شود و كاه بيخته را بباد صر صر سپرده آيد . و هركه در خدمت پادشاه ناصح و يك دل باشد خطر او زيادت است براي آنكه او را دوستان و دشمنان پادشاه خصم گردند :دوستان از روي حسد و منافست در جاه و منزلت ، و دشمنان از وجه اخلاص و نصيحت در مصالح ملك و دولت .
وبراي اينست كه اهل حقايق پشت بديوار امن آورده اند و روي ازين دنياي ناپايدار بگردانيده است ودست از لذات و شهوات آن بداشته و تنهايي را بر مخالطت مردمان و عبادت خالق را بر خدمت مخلوق برگزيده ، كه در حضرت عزت و سهو و غفلت جايز نيست ، و جزاي نيكي بدي و پاداش عبادت عقوبت صورت نبندد.و در احكام آفريدگار از قضيت معدلت گذر نباشد
آنجا غلطي نيست گر اينجا غلطي است
و كارهاي خلايق بخلاف آن بر انواع مختلف و فنون متفاوت رود ، اتفاق دران معتبر نه استحقاق ، گاه مجرمان را ثواب كردار مخلصان ارزاني مي دارند و گاه ناصحان را بعذاب زلت جانيان مي نمايند و هوا بر احوال ايشان غالب و خطا در افعال ايشان ظاهر و نيك و بد و خير و شر نزديك ايشان يكسان
و پادشاه موفق آنست كه كارهاي او بايثار صواب نزديك باشد و از طريق مضايقت دور ، نه كسي را بحاجت تربيت كند و نه از بيم عقوبت روا دارد . و پسنديده تر اخلاق ملوك رغبت نمودن است در محاسن صواب و عزيز گردانيدن خدمتگاران مرضي اثر . و ملك مي داند و حاضران هم گواهي دريغ ندارند كه ميان من و گاو هيچ چيز اسباب منازعت و دواعي مجاذبت و عداوت قديم و عصبيت موروث كه آن را غايلتي صورت شود نبود . و او را مجال قصد و عنايت و دست بدكرداري و شفقت هم نمي شناختم كه ازان حسد و حقدي تولد كردي . لكن ملك را نصيحتي كردم و آنچه برخود واجب شناختم بجاي آورد ، و مصداق سخن و برهان دعوي بديد و بر مقتضاي راي خويش كاري كرد . و بسيار كس از اهل غش و خيانت و تهمت و عداوت از من ترسان شده اند ، و هراينه بمطابقت در خون من سعي خواهند كرد و بموافقت در من خروشند
و هرگز گمان نداشتم كه مكافات نصيحت و ثمرت خدمت اين خواهد بود كه بقاي من ملك را رنجور و متاسف گرداند .چون شير سخن دمنه بشنود گفت: او را بقضات بايد سپرد تا از كار او تفحص كنند ، چه در احكام سياست و شرايط انصاف و معدلت .بي ايضاح بينت و الزام حجت جايز نيست عزيمت را در اقامت حدود بامضا رسانيدن.دمنه گفت :كدام حاكم راست كارتر و منصف تر از كمال عقل و عدل ملكست؟ هر مثال كه دهد نه روزگار را بدان محل اعتراض تواند بود و نه چرخ را مجال مراجعت
گردون گشاده چشم و زمانه گوش
هر حكم را كه راي تو امضا كند همي
و بر راي متين ملك پوشيده نماند كه هيچيز در كشف شبهت و افزودن در نور بصيرت چون مجاهدت و تثبت نيست . و من واثقم كه اگر تفحص بسزا رود از باس ملك مسلم مانم . و بهمه حال براءت ساحت و فرط مناصحت و صدق اشارت و يمن ناصيت من معلوم خواهد شد . اما از مبالغتي در تفتيش كار من چاره نيست ، كه آتش از ضمير چوب و دل سنگ بي جد تمام و جهد بليغ بيرون نتوان آورد
و اگر من خود را جرمي شناسمي در تدارك غلو التماس ننمايمي . لكن واثقم بدطن تفحص كه مزطد اخلاص من ظاهر گردد. و هرچيز كه نسيم عطر دارد بپاشيدن آن اثر طيب زودتر باطراف رسد .و اگر در اين كار ناقه و جملي داشتمي ، پس از گزاردن آن فرصتها بود ، بردرگاه ملك ملازم نبودمي وپاي شكسته منتظر بلا ننشستمي .و چشم مي دارم كه حوالت كار باميني كند كه از غرض و ريبت مزنه باشد ب، و مثال دهد تا هر روز آنچه رود بسمع ملك برسانند ، و ملك آن را بر راي جهان نماي خود ، كه آينه فتح است و جام ظفر ، بازاندازد تا من بشبهت باطل نگردم ، چه همان موجب كه كشتن گاو ملك را مباح گردانيد از ان من بر وي محظور كرده است .
آنگاه من خود بچه سبب اين خيانت انديشم ؟ كه محل و منزلت آن ندارم كه از سمت عبوديت انفت دارم و طمع كارهاي بزرگ و درجات بلند بر خاطر گذرانم . هر چند ملك را بنده ام آخر مرا از عدل علام آراي او نصيبي بايد ، كه محروم گپردانيدن من ازان جحايز نباشد ، و در حيات و پس از وفات اميد من ازان منقطع نگردد.
يكي از حاضران گفت : آنچه دمنه مي گويد از وجه تعظيم ملك نيست ، اما مي خواهد كه بدين كلمات بلا از خود دفع كند . دمنه گفت :كيست بنصيحت من از نفس من سزاوارتر؟ و هركه خود را در مقام حاجت فروگذارد و در صيانت ذات خويش اهتمام ننمايد ديگران را در وي اميدي نماند . و سخن تو دليل است بر قصور فهم و وفور جهل تو . و تا گمان نبري كه اين تمويهات بر راي ملك پوشيده ماند !كه چون تاملي فرمايد و تمييز ملكانه بر تزوير تو گمارد فضيحت تو پيدا آيد و نصيحت از معاندت جدا شود ، كه راي او كارهاي عمري بشبي پردازد و لشكرهاي گران باشارتي مقهور كند.
ز رايش ار نظري يابد آفتاب بصدق
كه خواند يارد صبح نخست را كاذب؟
مادر شير گفت :از سوابق مرك و غدر تو چندن عجب نمي دارم كه از اين مواعظت دراين حال و بيان امثل در هر باب . دمنه گفت :اين جاي مواعظتست اگر در محل قبول نشيند ، و هنگام مثل است اگر بسمع خرد استماع افتد . مادر شير گفت :اي غدار ، هنوز اميد مي داري كه بشعوذه و مكر خلاص يابي ؟ دمنه گفت : اگر كسي نيكويي را ببدي و خير را بشر مقابله روا دارد من باري وعده را بانجاز و عهد را بوفا رسانيدم . ملك داند كه هيچ خاين را پيش او دليري سخن گفتن نباشد ، و اگر در حق من اين روا دارد مضرت آن هم بجانب او باز گردد. و گفته اند «هركه در كارها مسارعت نمايد و از فوايد تامل و منافع تثبت غافل باشد بدو آن رسد كه بدان زن رسيد كه بگرم شكمي تعجيل روا داشت تا ميان دوست و غلام فرق نتوانست كرد .» شير پرسيد:چگونه؟ گفت :
آورده اند كه در شهر كشمير بازرگاني بود حمير نام و زني ماه پيكر داشت كه نه چشم چرخ چنان روي ديده بود ، نه رايد فكرت چنان نگار گزيده  ،رخساري چون روز ظفر تابان و زلفي چون شب فراق درهم وبي پايان
خود ز رنگ زلف و نور روي او برساختند
كفر خالي از گمان و دين جمالي زيقين
و نقاشي استاد، انگشت نماي جهان در چيره دستي ، از خامه چهره گشاي او جان آزر درغيرت ، و از طبع رنگ آميز او خاطر اماني در حيرت ، با ايشان همسايگي داشت . ميان او و زن بازرگان معاشقتي افتاد.رورزي زن او را گفت : بهر وقت رنج مي گيري و زاويه مارا بحضور خويش آراسته مي گرداني ، و لاشك توقفي مي افتد تا آوازي دهي و سنگي اندازي . آخر مارا از صنعت تو فايأه اي بايد . چيزي تواني ساخت كه ميان من و تو نشاني باشد ؟ گفت چادري دو رنگ سازم كه سپيدي برو چون ستاره درآب مي تابد و سايه يدرو چون گله زنگيان بر بناگوش تركان مي در فشد . و چون تو آن بديدي بزودي بيرون خرام . و غلامي اين باب مي شنود.چادر بساخت ، و يگچندي بگذشت . روزي نقاش بكاري رفته بود و تا بيگاهي مانده.آن غلام آن چادر را از دختر او عاريت خواست و زن را بدان شعار بفريفت ، و بدو نزديك شد و پس از قضاي شهوت بازگشت و چادر بازداد.چون نقاش برسيد و آرزوي ديدار معشوق مي داشت ، در حال چادر بكتف گردانيد و آنجا رفت .زن پيش او بازدويد و گفت : اي دوست ، هنوز اين ساعت بازگشته اي ، خير هست كه برفور باز آمدي! مرد دانست كه چه شده است ، دختر را ادب بليغ كرد و چادر بسوخت .
و اين مثل بدان آوردم تا ملك بداند كه در كار من تعجيل نشايد كرد . و بحقيقت ببايد شناخت كه من اين سخن از بيم عقوبت و هراس هلاك نمي گويم ، چه  مرگ ، اگر چه خواب نامرغوب است و آسايش نامحبوب ، هراينه بخواهد بود ، و بسيار پاي آوران از دست او سرگردان شدند ، و گريختن ممكن نيست
خيره ماند از قيام غالب او
حمله شير و حيلت روباه
و گرمرا هزار جانستي ، و بدانمي كه در سپري شدن آن ملك را فايده است و راي او را بدان ميلي ، در يك ساعت برترك همه بگويمي و سعادت دو جهان دران شناسمي .لكن ملك را در عواقب اين كار نظري از فرايض است ، كه ملك بي تبع نتوان داشت ، و خدمتگاران كافي را بقصد جوانب باطل از خللي خالي نماند.
تنها ماني چو يار بسيار كشي
و بهر وقت بنده اي د رمعرض كفايت مهمانت نيفتد ، و مرضح اعتماد و تربيت نگردد ، و هر رو ز خدمتگار ثابت قدم بدست نيايد و چارك ناصح محرم يافته نشود
سالها بايد كه تا يك سنگ اصلي زافتاب
لعل گردد در بدخشان يا عقيق اندر يمن
مادر شير چون بديد كه سخن دمنه بسمع رضا استماع مي يابد بد گمان گشت ، و انديشيد كه ناگاه اين غدرهاي زراندود و دروغهاي دلپذير او باور دارد ، كه او نيك گرم سخن و چرب زبان بود ، بفصاحت و زبان آوري مباهات نمودي ، و مثلا اين بيت ورد داشتي :
جايي كهع سخن بايد چون موم كنم آهن
روي بشير اورد و گفت : خاموش ي برحجت بتصديق ماند ، و از اينجا گويند كه «خاموشي همداستانيست .» و بخشم برخاست .شير فرمود كه دمنه را ببايد بست و بقضات سپرد و بحبس كرد تا تفحص كار او بكند . پس ازان مادر شير بازآمد وشير را گفت : من هميشه بوالعجبي دمنه شنودمي ، اما اكنون محقق گشت بدين دروغها كه مي گويد ، و عذرهاي نغز و دفعهاي شيرين كه مي نهد ، و مخرجهاي باريك و مخلصهاي نادر كه مي جويد .و اگر ملك او را مجال سخن دهد بيك كلمه خود را از آن ورطه بيرون آرد . در كشتن او ملك را و لشكر را راحت عظيم است . زودتر دل فارغ گرداند و او را مدت و مهلت ندهد .
شير گفت :كار نزديكان ملوك حسد و منازعت و بدسگالي و مناقشت است ، و روز و شب در پي يك ديگر باشند و گرد اين معاني برآيند ، و هركه هنر بيش دارد در حق او قصد زيادت رود و او را بدخواه و حسود بيش يافته شود . و مكان دمنه و قربت او بر لشكر من گران آمده است . و نمي دانم كه اجماع و اتفاق ايشان در اين واقعه براي نصيحت منست يا ا زجهت عداوت او . و نمي خواهم كه در كار او شتابي رود كه براي منفعت ديگران مضرت خويش طلبيده باشم.و تا تفحص تمام نفرمايم خود را در كشتن او معذور نشناسم ، كه اتباع نفس و طاعت هوا راي راست و تدبير درست را بپوشاند . و اگر بظن خيانت اهل هنر و ارباب كفايت را باطل كنم حالي فورت خشم تسكيني يابد ، لكن غبن آن بمن بازگردد.
چون دمنه را در حبس بردند و بندگران بر وي نهاد كليله را سوز برادري وشفقت صحبت برانگيخت ، پنهان بديدار او رفت ، و چندانكه نظر بر وي افگند اشك باريدن گرفت و گفت :اي برادر ترا در اين بلا و محنت چگونه توانم ديد  ،و مرا پس ازين از زندگاني چه لذت؟
آب صافي شده ست خون دلم
خون تيره شدست آب سرم
بودم آهن كنون ازو زنگم
بودم آتش كنون ازو شررم
و چون كار بدين منزلت رسيد اگر در سخن با تو درشتي كنم باكي نباشد ، و من اين همه مي ديدم و در پند دادن غلو مي نمود ، بدان التفات نكردي . و نامقبول تر چيزها نزديك تو نصيحت است . و اگر بوقت حاجت و در هنگام سلامت در موعظت تقصير و غفلت روا داشته بودمي امروز باتو در اين جنايت شركت دارمي . لكن اعجاب تو بنفس و راي خويش عقل و علم ترا مقهور گردانيد . و اشارت عالمان در آنچه «ساعي پيش از اجل ميرد» با تو بگفته ام ، و از مردن انقطاع زندگاني نخواسته اند ، اما رنجهايي بيند كه حيات را منغص گرداند ، چنين كه تو درين افتاده اي و هراينه مرگ ازان خوشتر است . و راست گفته اند «مقتل الرجل بين فكيه.»
گر زبان تو راز دارستي
تيغ را بر سرت چه كارستي؟
دمنه گفت :هميشه آنچه حق بود مي گفتي و شرايط نصيحت را بجاي مي آورد ، لكن شره نفس و قوت حرص بر طلب جاه راي مرا ضعيف كرد و نصايح ترا در دل من بي قدر گردانيد ، چنانكه بيمار مولع بخوردني ، اگر چه ضرر آن مي شناسد ، بدان التفات ننمايد و برقضيت شهوت بخورد . نيز خرم و بي خصم زيستن و خوش دل و ايمن روزگار گذاشتن نوعي ديگر است .هركجا علو همتي بود از رنجهاي صعب و چشم زخمهاي هايل چاره نباشد
و مي دانم كه تخم اين بلا من كاشته ام ، و هركه چيزي كاشت هراينه بدرود اگرچه در ندامت افتد و بداند كه زهگيا كاشته است . و امروز وقتست كه ثمرت كردار و ريع گفتار خويش بردارم . و اين رنج بر من گران تر مي گردد از هراسي كه تو بمن متهم شوي بحكم سوابق دوستي و صحبت كه ميان ماست .
و عياذالله اگر بر تو تكليفي رود تا آنچه مي داني از راز من بازگوطي ، وانگه من بدو موونت مبتلا گردم ، ي:ي رنج نفس تو و خچلت كه از جهت من در رنج افتي ، و دوم آنكه مرا بيش امطد خلاص باقي نماند ، كه در صدق قول تو بهيچ تاويل شبهت نباشد «گه كه در حق بيگانگان گواهيدهي  فدر باب من با چندان يگانگي و مخالصت صورت ريبتي نبندد. و امروز حال من مي بيني ، وقت رقت است و هنگام شفقت
كز ضعيفي دست و تنگي جاي
نيست ممكن كه پيرهن بدرم
گشت لاله ز خون ديده رخم
شد بنفشه ز زخم دست برم
كليله گفت : آنچه گفتي معلوم گشت . و حكما گويند كه «هيچ كس بر عذاب صبر نتواند كرد ،  و هرچه ممكن گردد از گفتار حق يا باطل براي دفع اذيت بگويد .» و من ترا هيچ حيلت نمي دانم ، چون در اين مقام افتادي بهتر آنكه بگناه اعتراف نمايي و بدانچه كرده اي اقرار كني ، و خود را از تبعت آخرت برجوع و انابت برهاني ، چه لابد درين هلاك خواهي شد ، باري عاجل و آجل بهم پيوندد . دمنه گفت :در اين معاني تامل كنم و آنچه فراز آيد بمشاورت تو تقديم نمايم.
كليله رنجور و پرغم بازگشت ، و انواع بلا بر دل خوش كرده پشت بر بستر نهاد و مي پيچيد تا هم در شب شكمش برآمد و نفس فروشد . و ددي با دمنه بهم محبوس بود و در آن نزديكي خفته ، بسخن كليله و دمنه بيدار شد و مفاوضت ايشان تمام بشنود و ياد گرفت و هيچ باز نگفت .
ديگر روز مادر شير اين حديث تازه گردانيد و گفت :زنده گذاشتن فجار هم تنگ كشتن اخيار است . و هر كه نابكاري را زنده گزارد در فجور با او شريك گردد.ملك قضات را تعجيل فرمود در گزارد كار دمنه و روشن گردانيدن خيانت او در مجمع خاص و محفل عام ، و مثال داد كه هر روز آنچه رود بازنمايند .
وقضاوت فراهم آمدند و خاص و عام را جمع كردند ، و وكيل قاضي آواز داد و روي بحاضران آورد و گفت :ملك در معني دمنه و بازجست كار او و تفتيش حوالتي كه بدو افتاده ست احتياط تمام فرموده است ، تا حقيقت كار او غبار شبهت منزه شود ، و حكمي كه رانده ايد در حق او از مقتضي عدل دور نباشد ، و بكامگاري سلاطين و تهور ملوك منسوب نگردد.و هريكي از شما را از گناه او آنچه معلومست ببايد گفت (براي سه فايده:اول آنكه در عدل معونت كردن و حجت حق گفتن درد ين و مروت موقعي بزرگ دارد ، و دوم آنكه بر اطلاق زجر كلي اصحاب ضلالت بگوشمال يكي از ارباب خيانت دست دهد ، و سوم آنكه مالش اصحاب مكر و فجور و قطع اسباب ايشان راحتي شامل و منفعتي شايع را متضمن است .
چون اين سخن بآخر رسيد )همه حاضران خاموش گشتند ، و هيچ كس چيزي نگفت ؛ چه ايشان را در كار او يقين ظاهر نبود ، روا نداشتند كه بگمان مجرد چيزي گويند ، و بقول ايشان حكمي رانده شود و خوني ريخته گردد.
چون دمنه آن بديد گفت:اگر من مجرم بودمي بخاموشي شما شاد گشتمي ، لكن بي گناهم ، و هر كه او را جرمي نتوان شناخت برو سبيلي نباشد ، و او بنزديك اهل خرد و ديانت مبرا و معذور است .و چاره نتواند بود ازانكه هركس بر علم خويش در كار من سخني گويد ، و معذور است . و چاره نتواند بود ازانكه هركس بر علم خويش در كار من سخني گويد ، و دران راستي و امانت نگاه دارد ، كه هرگفتاري را پاداشي است ، عاجل و آجل ، و قول او دران راستي و امانت نگاه دارد ، كه هرگفتاري را پاداشي است ، عاجل و آجل ، و قول او حكمي خواهد بود در احياي نفسي يا ابطال شخصي .و هركه بظن و شبهت ، بي يقين صادق ، مرا در معرض تلف آرد بدو آن رسد كه بدان مدعي رسيد كه بي علم وافر و مايه كامل ، و بصيرتي در شناخت علتها واضح و ممارستي در معرفت داروها راجح ، و رايي در انواع معالجت صايب و خاطري در ادراك كيفيت تركيب نفس و تشريح بدن ثاقب.قدم پيدا و اتقان بسزا ، دعوي و راي طبيبي كرد .قضات پرسيدند كه :چگونه؟ گفت :بشهري از شهرهاي عراق طبيبي بود حاذق ، و مذكور بيمن معالجت ، مشهور بمعرفت دارو و علت ، رفق شامل و نصح كامل ، مايه بسيار و تجربت فراوان ، دستي چون دم مسيح و دمي چون قدم خضر صلي الله عليه .روزگار ، چنانكه عادت اوست دربازخواستن مواهب و ربودن نفايس ، او را دست بردي نمود تا قوت ذات و نور بصر در تراجع افتاد ، و بتدريج چشم جهان بينش بخوابانيد . و آن نادان وقح عرصه خالي يافت و دعوي علم طب آغاز نهاد ، و ذكر آن در افواه افتاد.
و ملك آن شهر دختري داشت و بذاذر زاده خويش داده بود ، و او را در حال نهادن حمل رنجي حادث گشت . طبيب پير دانا را حاضر آوردند . از كيفيت رنج نيكو بپرسيد . چون جواب بشنود و بر علت تمام وقوف يافت بداروي اشارت كرد كه آن را زامهران خوانند. گفتند:ببايد ساخت . گفت:چشم من ضعيف است ، شما بسازيد.
در اين ميان آن مدعي بيامد و گفت :كار منست و تركيب آن من ندانم . ملك او را پيش خواند و فرمود كه در خزانه رود و اخلاط دارو بيرون آرد . در رفت و بي علم و معرفت كاري پيش گرفت . از قضا صره زهر هلاهل بدست او افتاد  ،آن را بر ديگر اخلاط بياميخت و بدختر داد.خوردن همان بود و جان شيرين تسليم كردن .ملك از سوز دختر شربتي از آن دارو بدان نادان داد ، بخورد و در حال سرد گشت.
و اين مثل بدان آوردم تا بدانيد كه كار بجهالت و عمل بشبهت عاقبت وخيم دارد . يكي از حاضران گفت:سزاوارتر كسي كه چگونگي مكر او از عوام نبايد پرسيد ، و خبث ضمير او بر خواص مشتبه نگردد ، اين بدبختست كه علامات كژي سيرت در زشتي صورت او ديده مي شود . قاضي پرسيد كه :آن علامت چيست ؟ تقرير بايد كردن ، كه همه كس آن را نتواند شناخت.گفت :علما گويند كه «هرگشاده ابرو ، كه چشم راست او از چپ خردتر باشد با اختلاج داي»  ،و بيني او بجانب راست ميل دارد ، و در هر منبتي از اندام او سه موي رويد ، و نظر او هميشه سوي زمين افتد ، ذات ناپاك او مجمع فساد و مكر و منبع فجور و غدر باشد .»و اين علامات در وي موجود است .
دمنه گفت :د راحكام خلايق گمان ميل و مداهنت توان داشت ، و حكم ايزدي عين صواب است و دران سهو و زلت و خطا و غفلت صورت نبندد . و اگر اين علامات كه ياد كردي معين عدل و دليل صدق مي تواند بود و ، بدان حق را از باطل جدا مي توان كرد ، پس جهانيان در همه معاني از حجت فارغ آمدند ، و بيش هيچ كس را نه بر نيكوكاري محمدت واجب آيد و نه بر بدكرداري عقوبت لازم . زيرا كه هيچ مخلوق اين معاني را از خود دفع نتواند كرد . پس بدين حكم جزاي اهل خير و پاداش اهل شر محو گشت . و اگر من اين كار كه ميگويند بكرده ام ، نعوذبالله ، اين علامات مرا برين داشته باشد ، و چون دفع آن در امكان نيايد نشايد كه بعقوبت آن ماخوذ گردم ، كه آنها با من برابر آفريده شده اند . و چون ازان احتراز نتوان كرد حكم بدان چگونه واقع گردد؟ و تو باري برهان جهل و تقليد خويش روشن گردانيدي و بكلمه اي نامفهوم نمايش بي وجه و مداخلت نه در هنگام گرفتي.
چون بدمنه براين جمله جواب بداد ديگر حاضران دم دركشيدند و چيزي نگفتند قاضي بفرمود تا او را بزندان بازبردند.
و دوستي ازان كليله ، روزبه نام ، بنزديك دمنه آمد و از وفات كليله اعلام داد.دمنه رنجور و متاسف گشت و پرغم و متحير شد  ،و از كوره آتش دل آهي برآورد و از فواره ديأه آب بر رخسار براند و گفت :دريغ دوست مشفق و برادر ناصح كه در حوادث بدو دويدمي ، و پناه در مهمات راي و رويت و شفقت و نصيحت او بود ، و دل او گنج اسرار دوستان و كان رازهاي بذاذران ، كه روزگار را بران وقوف صورت نبستي و چرخ را اطلاع ممكن نگشتي .
بيش مرا در زندگاني چه راحت و از جان و بينايي چه فايده؟ و اگر نه آنستي كه اين مصيبت بمكان مودت تو جبر مي افتد ، ورني
اكنون خود را بزاريان كشته امي
و بحمدالله كه بقاي تو از همه فوايت عوض و خلف صدق است ، و هر خلل كه بوفات او حادث شده است بحيات تو تدارك پذيرد . و امروز مرا تو همان بذارذري كه كلطله بوده ست ، رهين شكر و منت گشتم . و كلي ارباب مروت و اصحاب خرد و تجربت را بدوستي و صحبت تو مباهات است . كاشكي از من فراغي حصال آيدي ، و كاري را شايان توانمي بود . دست يك ديگر بگرفتند و شرط وثيقت بجاي آورد.
آنگاه دمنه او را گفت :فلان جاي ازان من و كليله دفينه اي است ، اگر رنجي برگيري و آن را بياري سعي تو مشكوري باشد . روزبه بر حكم نشان او برفت و آن بياورد . دمنه نصيب خويش برگرفت و حصه كليله برزويه داد ، و وصايت نمود كه پيوسته پيش ملك باشد و ازانچه در باب وي رود تنسمي مي كند او را مي آگاهاند . و روزبه تيمار آن نكته تا روز قيامت وفات دمنه مي داشت . ديگر روز مقدم قضات ماجرا بنزديك شير برد و عرضه كرد.شير آن بستد و او را بازگردانيد ، و مادر را بطلبيد .چون مادر شير ماجرا را بخواند و بر مضمون آن واقف گشت در اضطراب آمد و گفت :اگر سخن درشت رانم موافق راي ملك نباشد ، و اگر تحرز نمايم جانب شفقت و نصيحت مهمل ماند . شير گفت :در تقرير ابواب مناصحت محابا و مراقبت شرط نيست ، و سخن او در محل هرچه قبول تر نشيند و آن را بر ريبت و شبهت آسيب و مناسبت نباشد . گفت :ملك ميان دروغ و راست فرق نمي كند ، و منفعت خويش از مضرت نمي شناسد . و دمنه بدين فرصت مي يابد فتنه اي انگيزد كه راي ملك در تدارك آن عاجز آيد  ،و شمشير او از تلافي آن قاصر و بخشم برخاست و برفت.
ديگر روز دمنه را بيرون آوردند ، و قضات فراهم آمدند ، و در مجمع عام بنشستند ، و معتمد قاضي همان فصل روز اول تازه گردانيد . چون كسي در حق وي سخني نگفت مقدم قضات روي بدو آورد و گفت :اگر چه حاضران ترا بخاموشي ياري مي دهند دلهاي همگنان در اين خيانت بر تو قرار گرفته است ، و ترا با اين سمت و وصمت در زندگاني ميان اين طايفه چه فايده ؟ و بصلاح حال و مآل تو آن لايق تر كه بگناه اقرار كني ، و بتوبت و انابت خود را از تبعت آخرت مسلم گرداني ، و باز رهي
اگر خوش خويي از گران قرطباتان
وگر بدخويي از گران قرطباني
مستريح او مستراح منه ، وانگاه دو فضيلت ترا فراهم آيد و ذكر آن برصحيفه روزگار مثبت ماند :اول اعتراف بجنايت براي رستگاري آخرت و اختيار كردن دار بقا بر دار فنا ؛ و دوم صيت زبان آوري خود بدين سوال و جواب كه رفت و انواع معاذير دل پذير كه نموده شد . و حقيقت بدان كه وفات د رنيك نامي بهتر از حيات در بدنامي.
دمنه گفت :قاضي را بگمان خود و ظنون حاضران بي حجت ظاهر و دليل روشن حكم نشايد كرد ، ان الظن لايغني من الحق شيئا.و نيز اگر شما را اين شبهت افتاده ست و طبع همه برگناه من قرار گرفته است آخر من در كار خود بهتر دانم.و يقين خود را براي شك ديگران پوشانيأن از خرد و مروت و تقوي و ديانت دور باشد . و بظني كه شما راست كه مگر عياذا بالله درباب اجنبي و ريختن خون او از جهت من قصدي رفتست چندين گفت گوي مي رود ، و اعتقاهاي همه تفاوت مي پذيرد ، اگر در خون خود بي موجبي سعي پيوندم دران بچه تاويل معذور باشم ؟ كه هيچ ذاتي را بر من آن حق نيست كه ذات مرا ، و آنچه در حق كمتر كسي از اجانب جايز شمرم و از روي مروت بدان رخصت نيابم درباب خود چگونه روا دارم ؟ ازاين سخن درگذر ، اگر نصيحتست به ازين باطد كرد و اگر خديعتست پس از فضيحت دران خوض نمودن بابت خردمندان نتواند بودن.
و قول قضات حكم باشد ، و از خطا و سهو دران احتراز ستوده است . و نادر آنكه هميشه راست گوي و محكم كار بودي ، از شقاوت ذات و شوربختي من دراين حادثه گزافكاري بردست گرفتي ، و اتقان و احتياط تمام يكسو نهادي ، و بتمويه اصحاب غرض و ظن مجرد خويش روي بامضاي حكم آوردي
و هركه گواهي دهد دركاري كه دران وقوف ندارد بدو آن رسد كه بدان نادان رسيد . قاضي گفت :چگونه است آن ؟ گفت:
مرزباني بود مذكور ، و بهارويه نام زني داشت چون ماه روي  ،چون گل عارض و چو سيم ذقن در غايت حسن و زيبايي و جمال و نهايت صلاح و عفاف ، اطرافي فراهم و حركاتي دل پذير ، ملح بسيار و لطف بكمال
غلامي بي حفاظ داشت و بازداري كردي. او را بدان مستوره نظري افتاد ، بسيار كوشيد تابدست آيد  ،البته بدو التفات ننمود . چون نوميد گشت خواست كه در حق او قصدي كند ، و در افتضاح او سعي پيوندد . از صيادي دو طوطي طلبيد و يكي را ازيشان بياموخت كه «من دربان را در جامه خواجه خفته ديدم با كدبانو.» و ديگري را بياموخت كه «من باري هيچ نمي گويم .» در مدت هفته اي اين دو كلمه بياموختند. تا روزي مرزبان شراب مي خورد بحضور قوم ، غلام درآمد و مرغان را پيش او بنهاد .ايشان بحكم عادت آن دو كلمت مي گفتند بزبان بلخي ، مرزبان معني آن ندانست لكن بخوشي آواز و تناسب صورت اهتزاز مي نمود. مرغان را بزن سپرد تا تيمار بهتر كشد.
و يكچندي برين گذشت طايفه اي از اهل بلخ ميهمان مرزبان آمدند . چون از طعام خوردن و يكچندي برين گذشت در مجلس شراب نشستند.مرزبان قفص بخواست ، و ايشان برعادت معهود آن دو كلمه مي گفتند. ميهمانان سر در پيش افگندند و ساعتي در ي: ديگر نگريست .آخر مرزبان را سوال كردند تا وقوفي دارد برآنچه مرغان مي گويند . گفت :نمي دانم چه مي گويند ، اما آوازي دل گشاي است . يكي از بلخيان كه منزلت تقدم داشت معني آن با او بگفت ، و دست از شراب بكشيد ، و معذرتي كرد كه :در شهر ما رسم نيست در خانه زن پريشان چيزي خوردن . در اثناي اين مفاوضت غلام آواز داد كه :من هم بارها ديده ام و گواهي مي دهم .مرزبان از جاي بشد ، و مثال داد تا زن را بكشند . زن كسي بنزد او فرستاد و گفت :
مشتاب بكشتنم كه در دست توام
عجلت از ديو نيكو نمايد ، و اصحاب خرد و تجربت در كارها ، خاصه كه خوني ريخته خواهد شد ، تامل و تثبت واجب بينند ، و حكم و فرمان باري را جلت اسماوه و عمت نعماوه امام سازند :يا ايها الذين آمنوا ان جاءكم فاسق بنبا فتبينوا. و تدارك كار من از فرايض است ، و چون صورت حال معلوم گشت اگر مستوجب كشتن باشم در يك لحظه دل فارغ گردد.و اين قدر دريغ مدار كه از اهل بلخ پرسند كه مرغان جز اين دوكلمت از لغت بلخي چيزي مي دانند.اگر ندانند متيقن باشي كه مرغان را اين ناحفاظ تلقين كرده ست  ،كه چون طمع او در من وفا نشد ، و ديانت من ميان او و غرض او حايل آمد ، اين رنگ آميخت . و اگر چيزي ديگر بدان زبان مي بتوانند گفت بدان كه من گناه كارم و خون من ترا مباح.
مرزبان شرط احتياط بجاي آورد ، و مقرر شد كه زن ازان مبراست . كشتن او فروگذاشت و بفرمود تا بازدار را پيش آوردند .تازه درآمد كه مگر خدمتي كرده است ، بازي دردست گرفته .زن پرسيد كه:تو ديدي كه من اين كار مي كردم؟ گفت:آري ديدم.بازي كه در دست داشت بر روي او جست و چشمهاش بركند.زن گفت :زن گفت:سزاي چشمي كه ناديده را ديده پندارد اينست ، و از عدل و رحمت آفريدگار جلت عظمته همين سزد
بد مكن كه بدافتي چه مكن كه خود افتي
و اين مثل بدان آوردم تا معلوم گردد كه بر تهمت چيرگي نمودن در دنيا بي خير و منفعت و با وبال و بتبعت است.
تمامي اين فصول برجاي نبشتند و بنزديك شير فرستاد. مادر را بنمود . چون بران واقف گشت گفت :بقا باد ملك را .اهتمام من در اين كار بيشازين فايأه نداشتكه آن ملعون بدگمان شد . و امروز حيلت و مكر او بر هلاك ملك مقصور گردد ، و كارهاي ملك تمام بشوراند ، و تبعت اين ازان زيادت باشد كه در حق وزير مخلص و قهرمان ناصح رواداشت . اين سخن در دل شير موقع عظيم يافت و انديشه بهرچيزي و هرجايي كشيد.
پس مادر را گفت :بازگوي از كدام كس شنودي ، تا آن مرا در كشتن دمنه بهانه اي باشد . گفت :دشوار است بر من اظهار سر كسي كه بر من اعتماد كشرده باشد . و مرا بكشتن دمنه شادي مسوغ نگردد ، چون اين ارتكاب روا دارم و رازي كه بمحل وديعت عزيز است فاش گردانم ؟ لكن از آن كس استطلاع كنم ، اگر اجزات يابم بازگويم .
و از نزديك شير برفت و پلنگ را بخواند و گفت :انواع تربيت و ترشيح و ابواب كرامت و تقريب كه ملك در حق تو فرموده ست و مي فرمايد مقرر است ، و آثار آن بر حال تو از درجات مشهور كه مي يابي ظاهر ، و دران به اطنابي و بسطي حاجت نتواند بود .وانگاه گفت :واجبست بر تو كه حق نعمت او بگزاري و خود را از عهده اين شهادت بيرون آري. و نيز نصرت مظلوم ، و معونت او در ايضاح حجت در حال مرگ و زندگاني ، اهل مروت فرض متوجه و قرض متعين شناسد ، چه هركه حجت مرده پوشيده گرداند روز قيامت حجت خويش فراموش كند . از اين نمط فصلي مشبع برو دميد .
پلنگ گفت :اگر مرا هزار جان باشد ، فداي يكساعته رضا و فراغ ملك دارم از حقوق نعمتهاي او يكي نگزارده باشم ، و در احكام نيك بندگي خود را مقصر شناسم . و من خود آن منزلت و محل كي دارم كه خود را در معرض شكر آرم و ذكر عذر برزبان رانم؟
بنده آن را چگونه گويد شكر
مهر و مه را چه گفت خاكستر؟
و مجب تحرز از اين شهادت كمال بدگماني و حزم مبلك است ، و اكنون كه بدين درجت رسيأ مصلحت ملك را فرونگذرام و آنچه فرمان باشد بجاي آرم .وانگاه محاورت كليله و دمنه چنانكه شنوده بود پيش شير بگفت  ،و آن گواهي در مجمع وجوش بداد . چون اين سخن در افواه افتاد آن دد ديگر كه در حبس مفاوضت ايشان شنوده بود كس فرستاد كه:من هم گواهي دارم . شير مثال دادتا حاضر آمد و آنچه در حبس ميان كليله و دمنه رفته بود بر وجه شهادت باز گفت.
ازو پرسيدند كه :همان روز چرا نگفتي؟ گفت:بيك گواه حكم ثابت نشدي . من بي منفعتي تعذيب حيوان روا ندارم . بدين دو شهادت حكم سياست بر دمنه متوجه گشت . شير بفرمود تا او را ببستند و باحتياط باز داشت ، و طعمه او بازگرفت  ، و ابواب تشديد و تعنيف تقديم نمودند تا زا گرنسگي و تشنگي بمرد . و عاقبت مكر و فرجام بغي چنين باشد.

  باب الحمامة المطوقة و الجرذ والغراب والسلحفاة والظبي
راي گفت برهمن را كه شنودم مثل دو دسوت كه بتضريب نمام و سعايت  و فتان چگونه ازيك ديگر مستزيد گشتند و بعداوت و مقاتلت گراييدن تا مظلومي بي گناه كشته شد  ،و روزگار داد وي بداد ، كه هدم بناي باري عز اسمه مبارك نباشد ، و عواقب آن از وبال و نكال خالي نماند . فلا يسرف في الفتل انه كان منصورا.اكنون اگر ميسر گردد بازگوي داستان دوستان يك دل و ، كيفيت موالات و افتتاح مواخات ايشان ، و استمتاع از ثمرات مخالصت و برخورداري از نتايج مصادقت .
برهمن گفت:هيچيز نزديك عقلا در موازنه دوستان مخلص نيايد ، و در مقابله ياران يك دل ننشيند ، كه د رايام راحت معاشرت خوب ازيشان متوقع باشد و در فترات نكبت مظاهرت بصدق از جت ايشان منتظر.
و از امثال اين ، حكايت كبوتر و زاغ و موش و باخه و آهوست.راي پرسيد كه :چگونه است آن ؟ گفت:
آورده اند كه در ناحيت كشمير متصيدي خوش و مرغزاري نزه بود كه از عكس رياحين او پر زاغ چون دم طاووس نمودي  ، و در پيش جمال او دم طاووس بپر زاغ مانستي
درفشان لاله در وي چون چراغي
وليك از دود او برجانش داغي
شقايق بر يكي پاي ايستاده
چو برشاخ زمرد جام باده
و در وي شكاري بسيار ، و اختلاف صيادان آنجا متواتر .زاغي در حوالي آن بر درختي بزرگ گشن خانه داشت.نشسته بود و چپ و راست مي نگريست . ناگاه صيادي بدحال خشن جامه ، جالي برگردن و عصايي در دست ، روي بدان درخت نهاد . بترسيد و با خود گفت :اين مرد را كاري افتاد كه مي آيد  ، و نتوان دانست كه قصد من دارد يا ازان كس ديگر ، من باري جاي نگه دارم و مي نگرم تا چه كند.
صياد پيش آمد و ، جال بازكشيد و ، حبه بينداخت و، د ركمين نشست.ساعتي بود ، قومي كبوتران برسيدند ، و سر ايشان كبوتري بود كه او را مطوقه گفتندي ، و در طاعت و مطاوعت او روزگار گذاشتندي . چندانكه دانه بديدند غافل وار فرود آمدند و جمله در دام افتادند . و صياد شادمنان گشت و گرازان بتگ ايستاد .تا ايشان را در ضبط آرد . و كبوتران اضطرابي مي كردند و هريك خود را مي كوشيد .مطوقه گفت:جاي مجادله نيست ، چنان بايد كه همگنان استخلاص ياران را مهم تر از تخلص خواد شناسند . و حالي صواب آن باشد كه جمله بطريق تعاون قوتي كنيد تا دام از جاي برگيريم  فكه رهايش ما درانست . كبوتران فرمان وي بكردند و دام بركندند و سرخويش گرفت . و صياد در پي ايشان ايستاد ، بر آن اميد كه آخر درمانند و بيفتند . زاغ با خود انديشيد كه :بر اثر ايشان بروم و معلوم گردانم كه فرجام كار ايشان چه باشد ، كه من از مثل اين واقعه ايمن نتوانم بود ، و از تجارت براي دفع حوادث سلاحها توان ساخت.
و مطوقه چون بديد كه صياد در قفاي ايشان است ياران را گفت:اين ستيزه روي در كار ما بجد است ، و تا از چشم او ناپيدا نشويم دل از ما برنگيرد . طريق آنست كه سوي آبادانيها و درختستانها رويم تا نظر او از ما منقطع گردد ،  و نوميد و خايب بازگردد ، كه در اين نزديكي موشي است از دوستان من ، او را بگويم تا اين بندها ببرد . كبوتران اشارت او را اما م ساختند و راه بتافتند و صياد بازگشت. وزاغ همچنان مي رفت تا وجه مخرج ايشان پيش چشم كند ، و آن ذخيرت ايام خويش گرداند.
و مطوقه بمسكن موش رسيد . كبوتران را فرمود كه فرود آييد . فرمان او نگاه داشتند و جمله بنشستند .و آن موش را زبرا نام بود  ، با دهاي تمام و خرد بسيار ، گرم و سرد روزگار ديده و خير و شر احوال مشاهدت كرده. و در آن مواضع از جهت گريزگاه روز حادثه صد سوراخ ساخته و هريك را درديگري راه گشاده ، و تيمار آن فراخور حكمت و برحسب مصلحت بداشته.مطوقه آواز داد كه : بيرون آي! زبرا پرسيد كه :كيست؟ نام بگفت ، بشناخت و بتعجيل بيرون آمد.
چون او را در بند بلا بسته ديد زه آب ديدگان بگشاد و بررخسار جويها براندو گفت :اي دوست عزيز و رفيق موافق ، ترا در اين رنج كه افگند ؟ جواب داد كه :انواع خير و شر بتقدير بازبسته است ، و هرچه در حكم ازلي رفتست هراينه براختلاف ايام ديدني باشد ، ازان تجنب و تحرز صورت نبندد
و مرا قضاي آسماني در اين ورطه كشيد  ،و دانه را بر من و ياران من جلوه كرد و در چشم و دل همه بياراست ، تاغبار آن نور بصر را بپوشانيد ، و پيش عقلها حجاب تاريك بداشت ، و وجمله در دست محنت و چنگال بلا افتاديم . و كساني كه از من قوت و شوكت بيشتر دارند و بقدر و منزلت پيشترند با مقادير سماوي مقاومت نمي توانند پيوست ، و امثال اين حادثه در حق ايشان غريب و عجيب مي نمايد . و هرگاه كه حكمي نازل مي گردد قرص خورشيد تاريك مي شود و پيكر ماه سياه.و ارادت باري ، عزت قدرته و علت كلمته ، ماهي را از قعر آب بفراز مي آرد ، و مرغ را از اوج هوا بحضيض مي كشد  ،چنانكه نادان را غلبه مي كند ميان دانا و مطالب او حايل مي گردد.
موش اين فصول بشنود ، و زود در بريدن بندها ايستادكه مطوقه بدان بسته بود .گفت: نخست ازان ياران گشاي.موش بدين سخن التفات ننمود . گفت :اي دوست ، ابتدا از بريدن بند اصحاب اولي تر . گفت :اين حديث را مكرر مي كني ، مگر ترا بنفس خويش حاجت نمي باشد و آن را برخود حقي نمي شناسم ؟ گفت :مرا ملالت نبايد كرد كه من رياست اين كبوتران تكفل كرده ام ، و ايشان را ازان روي بر من حقي واجب شده است ، و چون ايشان حقوق مرا بطاعت و مناصحت بگزاردند ، و بمعونت و مظاهرت ايشان از دست صياد بجستم ، مرا نيز از عهده لوازم ريسات بيرون بايد آمد ، و مواجب سيادت را بادا رسانيد . و مي ترسم كه اگر از گشادن عقدهاي من آغاز كني ملول شوي و بعضي ازيشان دربند بمانند ، و چون من بسته باشم اگرچه ملالت بكمال رسيده باشد اهمال جانب من جايز نشمري ، و از ضمير بدان رخصت نيابي ، و نيز در هنگام بلا شركت بوده ست در وقت فراغ موافقت اولي تر  ،و الا طاعنان مجال وقيعت يابند .
موش گفت :عادت اهل مكرمت اينست ، و عقيدت ارباب مودت بدين خصلت پسنديده و سيرت ستوده در موالات تو صافي تر گردد ، و ثقت دوستان بكرم عهد تو بيفزايد . وانگاه بجد و رغبت بندهاي ايشان مام ببريد ، و مطوقه و يارانش مطلق و ايمن بازگشتند .چون زاغ دست گيري موش ببريدن بندها مشاهدت كرد در دوستي و مخالصت و برادري و مصادقت او رغبت نمود ، و با خود گفت :من از آنچه كبوتران را افتاد ايمن نتوانم بود و نه از دوستي اين چنين كار آمده مستغني . نزديك سوراخ موش آمد و او را بانگ كرد . پرسيد كه :كيست ؟ گفت : منم زاغ ؛ و حال تتبع كبوتران واطلاع برحسن عهد و فرط وفاداري او رد حق ايشان باز راند ، وانگاه گفت : چون مرا كمال فتوت و وفور مروت تو معلوم گشت ، و بدانستم كه ثمرت دوستي تو در حق كبوتران چگونه مهنا بود ، و ببركات مصافات تو از چنان ورطه هايل برچه جمله خلاص يافتند ، همت بردوستي تو مقصور گردانيدم ، و آمدم تا شرط افتتاح اندران بجاي آرم.
موش گفت :وجه مواصلت تاريك و طريق مصاحبت مسدود است ، و عاقلان قدم در طلب چيزي نهادن كه بدست آمدن آن از همه وجوه متعذر باشد صواب نبينند تا جانب ايشان از وصمت جهل مصون ماند و ، خرد ايشان در چشم ارباب تجربت معيوب ننمايد . چه هركه خواهد كه كشتي بر خشكي راند و بر روي آب دريا اسب تازي كند بر خويشتن خنديده باشد . زيرا كه از سيرت خردمندان دور است
گور كن در بحر و كشتي در بيابان داشتن.
و ميان من و تو راه محبت بچه تاويل گشاده تواند بود ؟ كه من طعمه تام و اهركگز از طمع تو ايمن نتوانم زيست . زاغ گفت :بعقل خود رجوع كن و نيكو بيند يش فكه مرا درايذاي تو چه فايده و از خوردن تو چه سيري ، و بقاي ذات و حصول مودت تو مرا در حوادث روزگار دست گير ، و كرم عهد و لطف طبع تو در نوايب زمانه پاي مرد . و از مروت نسزد كه چون در طلب مقاربت تو راه دور پس پشت كنم روي از من بگرداني و دست رد بر سينه من نهي كه حسن سيرت و پاكيزگي سريرت تو گردش ايام بمن نمود . و هنر خود هرگز پنهان نماند اگر چه نمايش زيادت نرود ، چون نسيم مشك كه بهيچ تاويل نتوان پوشانيد و هرچند در مستور داشتن آن جد رود آخر راه جويد و جهان معطر گرداند
بد توان از خلق متواري شدن ، پس برملا
مشعله دردست و مشك اندر گريبان داشتن
و در محاسن اخلاق تو در نخورد كه حق هجرت من ضايع گذاري و مرا نوميد از اين در بازگرداني و از ميامن دوستي خود محروم كني . موش گفت هيچ دشمنايگي را آن اثر نيست كه عداوت ذاتي را ازيرا كه چون دو تن را با يك ديگر دشمنايگي افتاده باشد ، و بروزگار از هر دو جانب تمكن يافته و قديم و حديث آن بهم پيوسته و سوابق بلواحق مقرون شده ، پيش از سپري گشتن ايشان انقطاع آن صورت نبندد ، و عدم آن به انعدام ذاتها متعلق باشد . و آن دشمنايگي بر دو نوع است : اول چنانكه ازان شير و پيل ، كه ملاقات ايشان بي محاربت ممكن نباشد ، و اين هم شايد بود كه مرهم پذيرد ، كه نصرت دران يك جانب را مقرر نيست و هزيمت بر يك جانب مقصور نه ، گاه شير ظفر يابد و گاه پيل پيروز آيد . و اين جنس چنان متاصل نگردد كه قلع آن در امكان نيايد  ، و آخر بحيلت بلا بندي توان كرد و گربه شاني در ميان ارود . ودو م چنانكه ازان موش و گربه ، و زاغ و غليواژ و غير آنست ، كه دران مجاملت هرگز ستوده نيامده است  ، و جايي كه قصد جان و طمع نفس ازيك جانب معلوم شد ، بي از آنچه از ديگر جانب آن را در گذشته سابقه اي توان شناخت يا در مستقبل صورت كند ، مصالحت بچه تاويل دل پذير تواند بود ؟ و بحقيقت ببايد دانست كه اين باب قوي تر باشد و هرروز تازه تر ، كه نه گردش روزگار طراوت آن را بتواند ستد و نه اختلاف شب وروز عقده آن را واهي تواند گردانيد ، كه مضرت و مشقت يك جانب را براطلاق متعين است و راحت و منفعت ديگر را متوجه
و جايي كه عداوت حقيقي چنين تقرير افتاد ثابت گشت صلح در وهم نگنجد ، و اگر تكلفي رود در حال نظام آن گسلد و بقرار اصل باز رود . و فريفته شدن بدان از عيبي خالي نماند ، و هرگز ثقت خردمند بتاكيد بنلاد آن مستحكم نگردد ، كه آب اگر چه خالي نماند ، دير بماند تا بوي و طعم بگرداندن چون برآتش ريخته شود از كشتن آن عاجز نيايد . و مصالحت دشمن چون مصاحبت مار است ، خاصه كه از آستين سله كرده آيد . و عاقل را بر دشمن زيرك چون الف تواند بود ؟
زاغ گفت :شنودن سخني كه از منبع حكمت زايد از فوايد خالي نباشد ، لكن بكرم و سيادت و مردمي و مروت آن لايق تر كه بر قضيت حريت خويش بروي و سخن مرا باور داري ، و اين كار در دل خويش بزرگ نگرداني و ازاين حديث كه «ميان ما طريق مواصلت نامسلوكست.» درگذري ، وبدني كه شرط مكرمت آنست كه بهره نيكيي راه جسته آيد . و حكما گويند كه دوستي ميان ما ابرار و مصلحان زود استحكام پذيرد و دير منقطع گردد ، و چون آوندي كه از زر پاك كنند  ،دير شكند و زود راست شود ، و باز ميان مفسدان و اشرار دير موكد گردد زود فتور بدو راه يابد ، چون آوند سفالين كه زود شكند و هرگز مرمت نپذيرد ، و كريم به يكساعته ديدار و يك روزه معرفت انواع دل جويي و شفقت واجب دارد ، دوستي و بذاذري را بغايت ببلطف و نهايت يگانپگي رساند ، و باز لئيم را اگرچه صحبت و محبت قديم موكد باشد ازو ملاطفت چشم نتوان داشت ، مگر در يوبه اميد و هراس بيم باشد . و آثار كرم تو ظاهر است و من بدوستي تو محتاج ، و اين در را لازم گرفته ام و البته بازنگردم و هيچ طعام و شراب نچشم تا مرا بصحبت خويش عزيز نگرداني . موش گفت: موالات و مواخات ترا بجان خريدارم  ، و اين مدافعت در ابتداي سخن بدان كردم تا اگر غدري انديشي من باري بنزديك خويش معذور باشم ، و بتوهم نگويي كه او را سهل القياد و سست عناد يافتم.والا در مذهب من منع سائل ، خاصه كه دوستي من برسبيل تبرع اختيار كرده باشد ، محظور است
پس بيرون آمد و بر در سوراخ بيستاد.زاغ گفت :چه مانع مي باشد از آنچه در صحرا آئي و بديدار من موانست طلبي ؟ مگر هنوز ريبتي باقي است ؟ موش گفت : اهل دنيا هرگاه كه محرمي جويند و نفسهاي عزيز و جانهاي خطير فداي آن صحبت كنند ، تا فوايد و عوايد آن ايشان را شامل گردد و بركات و ميامن آن بر وجه روزگار باقي ماند ، ايشان دوستان بحق و برادارن بصدق باشند ، و آن طايفه كه ملاطفت براي مجازات حال و مراعات وقت واجب بينند و مصالح كارهاي دنياوي اندران برعايت رسانند مانند صيادانند كه دانه براي سود خويش پراگنند نه براي سيري مرغ.و هر كه در دوستي كسي نفس بذل كند درجه او عالي ترازان باشد كه مال فدا دارد
و پوشيده نماند كه قبول موالات  گشادن راه مواخات و ملاقات با تو مرا خطر جاني است ، و اگر بدگمانيي صورت بستي هرگز اين رغبت نيفادي . لكمن بدوستي تو واثق گشته ام و صدق تو در تحري مصداقت من از محل شبهت گذشته است ، و از جانب من آن را باضعاف مقابله مي باشد .اما ترا طارانند كه جوهر ايشان در مخالفت من چون جوهر توست ، و راي ايشان در مخالصت من موافق راي تو نيست . ترسم كه كسي ازيشان مرا بيند قصدي انديشد .
زاغ گفت :علامت مودت ياران آنست كه با دوستان مردم دوست ، و با دشمنان دشمن باشند . و امروز اساس محبت ميان من و تو جنان تاكيدي يافت كه يار من آن كس تواند بود كه از ايذاي تو بپرهيزد و طلب رضاي تو واجب شناسد . و خطري ندارد نزديك من انقطاع از آنكه با تو نپيوندد و اتصال بدو كه از دشمنايگي تو ببرد . بعزايم مرد آن لايق كه  اگر از چشم و زبان ، كه ديدبان تن و ترجمان دل اند ، خلافي شناسد بيك اشارت هر دو را باطل گرداند ، و اگر از آن وجهي رنجي بيند عين راحت پندارد .
عضوي زتو گر دوست شود با دشمن
دشمن دو شمرد تيغ دو كش زخم دو زن
و باغبان استاد را رسم است كه اگر در ميان رياحين گياهي ناخوش بيند برآرد .موش قوي دل بيرون آمد و زاغ را گرم بپرسيد ، و هرد و بديدار يك ديگر شاد گشتند .
چون روز چند بگذشت موش گفت :اگر همين جاي مقام كني  ، و اهل و فرزندان را بياري از مكرمت دور نيفتد و منت هچرت متضاعف گردد. و اين بقعت نزهت تمام دارد و جايي دل گشاي است . زاغ گفت : همچنين است و در خوشي اين موضع سخني ندارم . لكن مرعي و لا كالسعدان . مرغزاري است فلان جاي كه اطراف او پرشكوفه متبسم و گل خندان است  ،و زمين او چون آسمان پرستاره تابان.
زبس كش گاو چشم و پيل گوش است
چمن چون كلبه گوهر فروش است
و باخه دوست من آنجا وطن دارد ، و طعمه من در آن حوالي بسيار يافته شود . و نيز اين جايگاه بشارع پيوسته است ، ناگاه از راه گذريان آسيبي يابيم . اگر رغبت كني آنجا رويم و درخصب و امن روزگار گذاريم . موش گفت :
كدام آرزو بر مصاحبت و مجاورت تو برابر تواند بود ؟ و اگر ترا موافقت واجب نبينم كجا روم ؟ و بدين موضع اختيار نيامده ام ، و قصه من دراز است و دران عجايب بسيار ، چندانكه مستقري متعين شود با تو بگويم .
زاغ دم موش بگرفت و روي بمقصد آورد .چون آنجا رسيد باخه ايشان را از دور بديد  ، بترسيد  و در آب رفت ، زاغ موش را آهسته از هوا بزمين نهاد و باخه را آواز داد . بتگ بيرون آمد و تازگيها كرد و پرسيد كه :از كجا مي آيي و حال چيست ؟ زاغ قصه خويش از آن لحظت كه بر اثر كبوتران رفته بود و حسن عهد موش در استخلاص ايشان مشاهدت كرده  ،و بدان دالت قواعد الفت ميان هردو موكد شده و روزها يكجا بوده ، وانگاه عزيمت زيارت او مصمم گردانيده ، برو خواند . باخه چون حال موش بشنود و صدق وفا و عزيمت زيارت او مصمم گردانيده ، برو خواند . باخه چون حال موش بشنود و صدق وفا و كمال مروت او بشناخت ترحيبي هرچه بسزاتر واجب ديد و گفت :سعادت بخت ما كمال مروت او بشناخت ترحيبي هرچه بسزاتر واجب ديد و گفت :سعادت بخت ما ترا بدين ناحيت رسانيدو آن را بمكارم ذات و محاسن صفات تو آراسته گردانيد
و للبقاع دول
زاغ ، پس از تقرير اين فصول و تقديم اين ملاطفات  ،موش را گفت :اگر بيني آن اخبار و حكايات كه مرا وعده كرد بودي بازگويي تا باخه هم بشنود ، كه منزلت او در دوستي تو همچنانست كه ازان من .موش آغاز نهاد و گفت :
منشا و مولد من بشهر ماروت بود در زاويه زاويه زاهدي. و آن زاهد عيال نداشت ، و از خانه مريدي هر روز براي او يك سله طعام آوردندي  ، بعضي بكار بردي و باقي براي شام بنهادي . و من مترصد فرصت مي بودمي چون او بيرون رفتي چندانكه بايستي بخوردمي و باقي سوي موشان ديگر انداخت. زاهد در ماند ، و حيلتها انديشيد ، و سله از بالاها آويخت ، البته مفيد نبود و دست من ازان كوتاه نتوانست كرد .
تا شبي او را مهماني رسيد . چون از شام بپرداختند زاهد پرسيد كه :از كجا مي آيي و قصد كجا مي داري ؟ او مردي بود جهان گشته و گرم و سرد روزگار چشيده . درآمد و هرچه از اعاجيب عالم پيش چشم داشت باز مي گفت . و زاهد در اثناي مفاوضت او هر ساعت دست برهم مي زد تا موشان را برماند . ميهمان در خشم شد و گفت :سخني مي گويم و تو دست برهم مي زني ! با من مسخرگي مي كني ؟ زاهد عذر خواست و گفت :دست زدن من براي رمانيدن موشانست كه يكباگري مستولي شده اند ، هرچه بنهم برفور بخوردند . مهمان پرسيد كه : همه چيره اند ؟ گفت :يكي از ايشان دليرتر اس ت. مهمان گفت :جرات او را سببي بايد . و حكايت او همان مزاج دارد كه آن مرد گفته بود كه «آخر موجبي هست كه اين زن كنجد بخته كرده بكنجد با پوست برابر مي بفروشد .» زاهد پرسيد :چگونه است آن؟ گفت:
شبانگاهي بفلان شهر در خانه آشنايي فرود آمدم.چون از شام فارغ شديم براي من جامه خواب راست كردند ، و بنزديك زن رفت و مفاوضت ايشان مي توانستم شنود  ، كه ميان من و ايشان بوريايي حجاب بود.زن را مي گفت كه :مي خواهم فردا طايفه اي را بخوانم و ضيافتي سازم كه عزيزي رسيده است . زن گفت :مردمان را چه مي خواني و در خانه كفاف عيال موجود نه ! آخر هرگز از فردا نخواهي انديشيد و دل تو بفرزندان و اعقاب نخواهد نگريست ؟ مرد گفت :
اگر توفيق احسان و مجال انفاقي باشد بدان ندامت شرط نيست ، كه جمع و ادخار نامباركست ، و فرجام آن نامحمود ، چنانكه ازان گرگ بود . زن پرسيد كه :چگونه است آن ؟ گفت :
آورده اند كه صيادي روزي شكار رفت و آهوي بيفگند و برگرفت و سوي خانه رفت . در راه خوگي با او دو چهار شد و حمله اي آورد ، و مرد تير بگشاد و بر مقتل خوگ زد  ،و خوگ هم در آن گرمي زخمي انداخت . و هردو برجاي سرد شدند . گرگي گرسنه آنجا رسيد  ،مرد و آهو و خوگ بديد  ، شاد شد و بخصب و نعمت ثقت افزود ، و با خود گفت : هنگام مراقبت فرصت و روز جمع و ذخيرتست ، چه اگر اهمالي نمايم از حزم و احتياط دور باشد و بناداني و غفلت منسوب گردم ، و بمصلحت حالي و مآلي آن نزديك تر است كه امروز بازه كمان بگذرانم ، و اين گوشتهاي تازه را در كنجي برم و براي ايام محنت و روزگار مشقت گنجي سازم . و چندانكه آغاز خوردن زه كرد گوشهاي كمان بجست ، در گردن گرگ افتاد ، و برجاي سرد شد .
و اين مثل بدان آوردم تا بداني كه حرص نمودن برجمع و ادخار نامباركست و عاقبت وخيم دارد . زن گفت :الرزق علي الله . راست مي گويي . و در خانه قدري كنجد و برنج هست ، بامداد طعامي بسازم و شش هفت كس را ازان لهنه اي حاصل آيد .هركرا خواهي بخوان .ديگر روز آن كنجد را بخته كرد ، در آفتاب بنهاد و شوي را گفت:مرغان را مي ران تا اين خشك شود ، و خود بكار ديگر پرداخت .مرد را خواب در ربود . سگي بدان دهان دراز كرد . زن بديد ، كراهيت داشت كه ازا ن خوردني ساختي . ببازار برد و آن را با كنجد با پوست صاعا بصاع بفروخت . و من در بازار شاهد حال بودم . مردي گفت :اين زن بموجبي مي فروشد كنجد بخته كرده بكنجد با پوست.
و مرا همين بدل مي آيد كه اين موش چندين قوت بدليريي مي تواند كرد .تبري طلب تا سوراخ او بگشايم و بنگرم كه او را ذخيرتي و استظهاري هست كه بقوت آن اقدام مي تواند نمود.در حال تبر بياوردند ، و من آن ساعت در سوراخ ديگر بودم و اين ماجرا مي شنودم . و در سوارخ من هزار دينار وبد . ندانستم كه كدام كس نهاده بود ، لكن بران مي غلتيد مي و شاد يدل و فرح طبع من ازان مي افزود  ،و هرگاه كه ازان يا دمي كردمي نشاط در من ظاهر گشتي . مهمان زمين بشكافت تا بزر رسيد ، برداشت و زاهد را گفت :بيش آن تعرض نتواند رسيد.من اين سخن مي شنودم و اثر ضعف و انكسار و دليل حيرت و انخزال در ذات خويش مي ديدم ، و بضرورت از سوراخ خويش نقل بايست كرد .
و نگذشت ، بس روزگاري كه حقارت نفس و انحطاط منزلت خويش در دل موشان بشناختم  ،و توقير و احترام و ايجاب و اكرام معهود نقصان فاحش پذيرفت  ، و كار از درجت تبسط بحد تسلط رسيد  ،و تحكمهاي بي وجه در ميان آمد ، و همان عادت بر سله جستن توقع نمودند  ، چون دست نداد از متابعت و مشايعت من اعراض كردند و بايك ديگر گفتند «كار او بود و سخت زود محتاج تعهد ما خواهد شد.» در جمله بترك من بگفتند و بدشمنان من پيوستند ، و روي بتقرير معايب من آوردند و در نقص نفس من داستانها ساختند و بيش ذكر من بخوبي بر زبان نراندند.
و مثل مشهور است كه من قل ماله هان علي اهله.پس با خود گفتم :هر كه مال ندارد او را اهل و تبع و دوست و بذاذر و يار نباشد ، و اظهار مودت و متانت راي و رزانت رويت بي مال ممكن نگردد ، و بحكم اين مقدمات مي وان دانست كه تهي دست اندك مال اگر خواهد كه در طلب كاري ايستد درويشي او را بنشاند ، و هراينه از ادراك آرزو و طلب نهمت باز ماند ، چنانكه باران تابستان در اواديها ناچيز گردد ، نه بآب دريا تواند رسيد و نه بجويهاي خرد تواند پيوست ، چه او را مددي نيست كه بنهايت همت برساند . و راست گفته اند كه «هركه بذاذر ندارد غريب باشد ، ذكر او زود مدروس شود ، هركه مالي ندارد از فايده راي و عقل بي بهره ماند  ،در دنطا و آخرت بمرادي نرسد .»چه هرگاه كه حاجتمند گشت جمع دوستانش چون بنات نعش پراگنند ، و افواج غم و اندوه چون پروين گرد آيد ، و بنزديك اقران و اقربا و كهتران خودخوار گردد
نه بذاذر بود بنرم و درشت
كه براي شكم بود هم پشت
چو كم آمد براه توشه تو
ننگرد در كلاه گوشه تو
و بسيار باشد كه بسبب قوت خويش و نفقه عيال مضطر شود بطلب روزي از وجه نامشروع ، و تبعت آن حجاب نعيم آخرت گردد و شقاوت ابدي حاصل آيد . خسر الدنيا و الاخرة.و حقيقت بداند كه درخت كه در شورستان رويد و از هر جانب آسيبي مي يابد نيكو حال تر از درويشي است كه بمردمان محتاج باشد ، كه مذلت حاجت كار دشوار است . و گفته اند :عزالرجل استغناوه عن الناس . » و در ويشي اصل بلاها ، و داعي دشمنايگي خلق و ، رباينده شرم و مروت ، و زايل كننده زور و حميت و ، مجمع شر و آفت است ، و هركه بدن درماند چاره نشناسد از آنكه حجاب حيا از ميان برگيرد .
و چون پرده شرم بدريد مبغوض گردد، و بايذا مبتلا شود و شادي در دل او بپژمرد ، و استيلاي غم خرد را بپوشاند ، و ذهن و كياست و حفظ و حذاقت براطلاق در تراجع افتد ، و آن كس كه بدين آفات ممتحن گشت هرچه گويد و كند برو آيد ، و منافع راي راست و تدبير درست در حق وي مضار باشد ، و هركه او را امين شمردي در معرض تهمت آرد  فو گمانهاي نيك دوستان در وي معكوس گردد ، و بگناه ديگران ماخوذ باشد ، و هركلمتي و عبارتي كه توانگري را مدح است درويشي را نكوهش است :اگر درويش دلير باشد برحمق حمل افتد ، و اگر سخاوت ورزد باسراف و تبذير منسوب شود ، و اگر در اظهار حلم كوشد آن را ضعف شمرند ، وگر بوقار گرايد كاهل نمايد  ،و اگر زبان اوري و فصاحت نمايد ، و اگر زبان آوري و فصاحت نمايد بسيارگوي نام كنند ، و گر بمامن خاموشي گريزد مفحم خوانند
و مرگ بهمه حال از درويشي و سوال مردمان خوشتر است ، چه دست دردهان اژدها كردن . و از پوزشير گرسنه لقمه ربودن بر كريم اسانن تر از سوال لئيم و بخيل . و گفته اند «اگر كسي بناتوانيي درماند كه اميد صحت نباشد ، يا بفراقي كه وصال بر زيارت خيال مقصور شود ، يا غريبيي كه نه اميد باز آمدن مستحكم است و نه اسباب مقام مهيا ، يا تنگ دستيي كه بسوال كشد ، زندگاني او حقيقت مرگ است عين راحت . »
و بسيار باشد كه شرم و مروت از اظهار عجز و احتياج مانع مي آيد و فرط اضطرار برخيانت محرض ، تا دست بمال مردمان دراز كند  ، اگرچه همه عمر ازان محترز بوده است .و علما گويند «وصمت گنگي بهتر از بيان دروغ ، و سمت كند زفاني اولي تر از فصاحت بفحش ، و مذلت درويشي نيكوتر از عز توانگري از كسب حرم.»
و جون زر از سوراخ برداشتند و زاهد و مهمان قسمت كردند من مي ديدم كه زاهد در خريطه اي ريخت و زيربالين بنهاد . طمع در بستم كه چيزي ازان بازآرم . مگر بعضي از قوت من بقرار اصل باز شود و دوستان و بذاذر باز به دوستي و صحبت من ميل كنند . چون بخفت قصد آن كردم . مهمان بيدار بود چوبي بر من زد . از رنج آن پاي كشان بازگشتم و بشكم در سوراخ رفتم و توقفي كردم تا درد بياراميد . آن آز مرا بازبرانگيخت و بار ديگر بيرون آمدم .مهمان خود مترصد بود ، چوبي بر تارك من زد چنانكه از پاي درآمدم و مدهوش بيفتاد.بسيار حيلت بايست تا بسوراخ باز رفتم و با خود گفتم:
و بحقيقت درد آن همه زخمها همه مالهاي دنيا بر من مبغض گردانيد  فو رنج نفس و ضعف دل من بدرجتي رسيد كه اگر حمل آن برپشت چرخ نهند چون كوه بيارامد ، وگر سوز آن در كوه افتد چون چرخ بگردد
و در جمله مرا مقرر شد كه مقدمه همه بلاها و پيش آهنگ همه آفتها طمع است ، و كلي رنج و تبعت اهل عالم بدان بي نهايت است  ،كه حرص ايشان را عنان گرفته مي گرداند  ، چنانكه اشتر ماده را كودك خرد بهرجانب مي كشد . و انواع هول و خطر و موونت حضر و مشقت سفر براي دانگانه بر حريص آسان تر كه دست دراز كردن براي قبض مال برسخي.و بتجربت مي توان دانست كه رضا بقضا و حسن مصابرت در قناعت اصل توانگري و عمده سروريا ست .
گرت نزهت همي بايد بصحراي قناعت شو
كه آنجا باغ در باغ است و خوان در خوان و بادر با
و حكما گفته اند «يكفيك نصيبك شح القوم.» و هيچ علم چون تدبير راست ، و هيچ پرهيزگاري چون باز بودن از كسب حرام ، و هيچ حسب چون خوش خويي ، و هيچ توانگري چون قناعت نيست .
نشود شسته جز به بيطمعي
نقشهاي گشادنامه عار
و سزاوارتر محنتي كه دران صبر كرده شود آنست كه در دفع آن سعي نمودن ممكن نباشد . و گفته اند «بزرگتر نيكوييها رحمت و شفقت است ، و سرمايه دوستي مواسا با اصحاب ، و اصل عقل شناختن بودني از نابودني و سماحت طبع بامتناع طلب آن.» و كار من بتدريج بدرجتي رسيد كه قانع شدم و بتقدير آسماني راضي گشتم .
باد بيرون كن زسر تا جمع گردي ,بهرآنك                خاك را جز باد نتواند پريشان داشتنن
وضرورت از خانه زاهد بدان صحرا نقل كردم .و كبوتري با من دوستي داشت ,ومحبت او رهنماي مودت زاغ شد ,آنگاه زاغ با من حال لطف و مروت تو باز گفت ,و نسيم شمايل تو از بوستان مفاوضت او بمن رسيد ,و ذكر مكارم تو مستحث و متقاضي صداقت و زيارت گشت ,كه بحكايت صفت همان دوستي حاصل آيد كه بمشاهدت صورت
ياقوم اذني لبعض الحي عاشقه     والاذن تعشق قبل العين احيانا
و در اين وقت او بنزديك تو مي آمد , خواستم بموافقت او بيايم و بسعادت ملاقات تو موانستي طلبم و از وحشت عربت باز رهم , كه تنهائي كاري صعب است , و در دنيا هيچ موانستي طلبم و از وحشت غربت باز رهم ,كه تنهائي كاري صعب است , و در دنيا هيچ شادي چون صحبت و مجالست دوستان نتواند بود ؛ و رنج مفارقت باري گرانست , هر نفس را طاقت تحمل آن نباشد ؛ و ذوق مواصلت شربتي گوارنده ست كه هر كس ازان نشكيبد
والذ ايام الفتي و احبه                ما كان يزجيه مع الاحباب
و بحكم اين تجارب روشن مي گردد كه عاقل را از حطام اين دنيا بكفاف خرسند بايد بود ,و بدان قدر كه حاجات نفساني فرو نماند قانع گشت ,و آن نيك اندكست , قوتي و مسكني ,چه اگر همه دنيا جمله يك دنيا را بخشند فايده همين باشد كه حوايج بدان مدفوع گردد , و هر چه ازان بگذرد از انواع نعمت و تجمل همان شهوت دل و لذت چشم باقي ماند , و بيگانگان را دران شركت تواند بود .من اكنون در جوار تو آمدم و بدوستي و بذاذري  تو مباهات مي نمايم و چشم مي دارم كه منزلت من در ضمير تو همين باشد .
چون موش از اداي اين فصول بپرداخت باخه او را جوابهاي با لطف داد , و استيحاش او را بموانست بدل گردانيد و گفت:
لله در النائبات فانها                صدا اللئام و صيقل الاحرار
و سخن تو شنودم و هر چه گفتي آراسته و نيكو بود , و بدين اشارات دليل مردانگي و مروت و برهان آزادگي و حريت تو روشن شد .ليكن تورا بسبب اين غربت چون غمناكي مي بينم , زنهار تا آن را در خاطره جاي ندهي , كه گفتار نيكو آنگاه جمال دهد كه بكردار ستوده پيوندد .و بيمار چون وجه معالجت بشناخت اگر بران نرود از فايده علم بي بهر ماند ؛علم خود را در كار بايد داشت و از ثمرات عقل انتفاع گرفت , و باندكي مال غمناك نبود
قليل المال تصلحه فيبق             و لا يبقي الكثير مع الفساد
و صاحب مروت اگر چه اندك بضاعت باشد هميشه گرامي و عزيز روزگار گذارد , چون شير كه در همه جاي مهابت او نقصان نپذيرد اگر چه بسته و در صندوق ديده شود و باز توانگر قاصر همت ذليل نمايد , چون سگ كه بهمه جاي خوار باشد اگر چه بطوق و خلخال مرصع آراسته گردد .
نيك درانست كه داندخود          چشمه حيوان زنم پارگين
اين غربت را در دل خود چندين وزن منه , كه عاقل هركجا بعقل خود مستظهر باشد .و شكر در همه ابواب واجبست , و هيچ پيرايه در روز محنت چون زيور صبر نيست .قال النبي صلي الله عليه (خير ما اعطي الانسان لسان شاكر و بدن صابر و قلب ذاكر ).صبر بايد كرد و در تعاهد قلب ذاكر كوشيد , چه هر گاه كه اين باب بجاي آورده شد وفود خير وسعادت روي بتو آرد , و افواج شادكامي و غبطت در طلب تو ايستد , چنانكه آب پستي جويد و بط آب ,كه اقسام فضايل نصيب اصحاب بصيرتست ؛ و هرگز بكاهل متردد نگرايد و از وي همچنان گريزد كه زن جوان شبق از پير ناتوان .و اندوه ناك مباش بدانچه گوئي مالي داشتم و در معرض تفرقه افتاد ؛كه مال و تمامي متاع دنيا ناپاي دار باشد ,چون گوئي كه در هوا انداخته آيد نه بر رفتن او را  وزني توان نهاد و نه فرود آمدن را محلي
والدهر ذودول تنقل في الوري          ايا مهن تنقل الافيا
و علما گفته اند (چند چيز را ثبات نيست :سايه ابرو دوستي اشرار و عشق زنان و ستايش دروغ و مال بسيار ).و نسزد از خردمند كه ببسياري مال شادي كند و به اندكي آن غم خورد ,و بايد مال خود آن را شمرد كه بدان هنري بدست آرد و كردار نيك مدخر گرداند ,چه ثقت مستحكم است كه اين هر دو نوع از كسي نتوان ستد ,و حوادث روزگار و گردش چرخ را دران عمل نتواند بود .و نيز مهيا داشتن توشه آخرت از مهمات است ,كه مرگ جز ناگاه نبايد و هيچ كس را دران مهلتي معين و مدتي معلوم نيست
پاي بر دنيا نه و بر دوزخ چشم نام و ننگ                 دست در عقبي زن و بر بند راه فخر و عار
و پوشيده نماند كه تو از موعظت من بي نيازي و منافع خويش را از مضار نيكو بشناسي ,لكن خواستم كه ترا بر اخلاق پسنديده و عادات ستوده معوني واجت دارم و حقوق دوستي و هجرت تو بدان بگزارم .و تو امروز بذاذر مائي و در آنچه مواسا ممكن گردد از همه وجوه ترا مبذولست .
چون زاغ ملاطفت باخه در باب موش بشنود تازه ايستاد ,واو را گفت :شادكردي مرا و هميشه از جانب تو اين معهود است .و تو هم بمكارم خويش بنازد و شاد و خرم زي ,چه سزاوار كسي بمسرت و ارتياح اوست كه جانب او دوستان را ممهد باشد ,و بهر وقت جماعتي از برادران در شفقت و رعايت و اهتمام و حمايت او روزگار گذارند ,و او درهاي مكرمت و مجاملت را بريشان گشاده دارد ,و در اجابت التماس و قضاي حاجت ايشان اهتزاز و استبشار واجب بيند ؛و زبان نبوت از اين معني عبارت مي فرمايد كه خيار كم احاسنكم اخلاقا الموطوون اكنافا الذين يالفون و يولفون .
و اگر كريمي در سر آيد دست گير او كرام توانند بود , چنانكه پيل اگر در خلاب بماند جز پيلان او را از آنجا بيرون نتوانند آورد .و عاقل هميشه در كسب شرف كوشد و ذكر نيكو باقي را بفاني خريده باشد و اندكي بسيار فروخته
يشتري الحمد با غلي بيعه          اشتراء الحمد ادني للربح
و محسود خلايق آن كس تواند بود كه نزديك او زينهاريان ايمن گشته بسيار يافته شود ,و بر در او سايلان شا كرفراوان ديده آيد .و هر كه در نعمت او محتاجان را شركت نباشد او در زمره توانگران معدود نگردد ,و آنكه حيات در بدنامي و دشمنايگي خلق گذارد نام او در جمله زندگان برنيايد .
زاغ در اين سخن بود كه از دور آهوي دوان پيدا شد .گمان بردند كه او را طالبي باشد .باخه در آب جست و زاغ بر درخت پريد و موش در سوراخ رفت .آهو بكران آب رسيد ,اندكي خورد ,چون هراساني بيستاد .زاغ چون اين حال مشاهدت كرد در هوا رفت و بنگريست كه بر اثر او كسي هست .بهر جانب چشم انداخت كسي را نديد .باخه را آواز داد تا از آب بيرون آمد و موش هم حاضر گشت .
پس باخه چون هراس آهو بديد ,و در آب مي نگريست و نمي خورد ,گفت :اگر تشنه اي آب خورد و باك مدار ,كه هيچ خوفي نيست .آهو پيشتر رفت .باخه او را ترحيب تمام واجب داشت و پرسيد كه :حال چيست و از كجا مي آئي ؟گفت :من در اين صحراها بودمي و بهر وقت تير اندازان مرا از جانبي بجانبي مي راندند .و امروز پيري را ديدم صورت بست كه صياد باشد , اينجا گريختم .باخه او را گفت :مترس كه در اين حوالي صياد ديده نيامده ست ,و ما دوستي خود ترا مبذول داريم ,و چرا خور بما نزديك است .
آهو در صحبت ايشان رغبت نمود و در آن مرغزار مقام كرد .و ني بستي  بود كه ايشان در آنجا جمله شدندي و بازي كردندي و سرگذشت گفتندي .روزي زاغ و موش و باخه فراهم آمدند و ساعتي آهو را انتظار نمودند نيامد .دل نگران شدند ,و چنانكه عادت مشفقانست تقسم خاطر آورد ,و انديشه بهر چيز كشيد .موش و باخه زاغ را گفتند :رنجي برگيرد و در حوالي ما بنگر تا آهو را اثري بيني .زاغ تتبع كرد ,آهو را در بند ديد ,بر فور باز آمد و ياران را اعلام داد .زاغ و باخه موش را گفتند كه :در اين حوادث جز بتو اميد نتواند داشت ,كه كار از دست ما بگذشت ,
درياب كه از دست تو هم در گذرد
موش بتگ ايستاد و  بنزديك آهو آمد و گفت :اي بذاذر مشفق ,چگونه در اين ورطه افتادي با چندان خرد و كياست و ذكا و فطنت ؟جواب داد كه :در مقابله تقدير آسماني .كه نه آن را توان ديد و نه بحيلت هنگام آن را در توان يافت ,زيركي چه سود دارد ؟دراين ميانه باخه برسيد ,آهو را گفت :كه اي بذاذر ,آمدن تو اينجا بر من دشوارتر از اين واقعه است , كه اگر صياد بما رسد و موش بندهاي من بريده باشد بتنگ با او مسابقت توانم كردن ,و زاغ بپرد ,و موش در سوراخ گريزد ,و تو نه پاي گريز داري و نه دست مقاومت ,اين تجشم چرا نمودي ؟باخه گفت :چگونه نيامدمي و بچه تاويل توقف روا داشتمي ,و از آن زندگاني كه در فراق دوستان گذرد چه لذت توان يافت ؟و كدام خردمند آن را وزني نهاده ست و از عمر شمرده ؟ويكي از معونت بر خرسندي و آرامش نفس در نوايب ديدار برادران است و مفاوضت ايشان در آنچه بصبر و تسلي پيوندد و فراغ و رهايش را متضمن باشد ,كه چون كسي در سخن هجر افتاد حريم دل او غم را مباح گردد و بصر و بصيرت نقصان پذيرد و راي و رويت بي منفعت ماند .و در جمله متفكر مباش,كه همين ساعت خلاص يابي و اين عقده گشاده شود .ودر همه احوال شكر واجب است ,كه اگر زخمي رسيدي و بجان گزندي بودي تدارك آن در ميدان وهم نگنجيدي ,و تلافي آن در نگارخانه هوش متصور ننمودي
لاتبل بالخطوب مادمت حيا                  كل خطب سوي المنيه سهل
باخه هنوز اين سخن مي گفت كه صياد از دور آمد .موش از بريدن بندها پرداخته بود .آهو بجست و زاغ بپريد و موش در سوراخ گريخت .صياد برسيد,پاي دام آهو بريده يافت ,در حيرت افتاد .چپ و راست نگريست ,ناگاه نظر بر باخه افگند ,او را بگرفت و محكن ببست و روي بازو نهاد .در ساعت يارانش جمله شدند و كار باخه را تعرفي كردند .
معلوم شد كه در دام بلاست .
موش گفت :هرگز خواهد بود كه اين بخت خفته بيدار گردد و اين فتنه بيدار بيارامد ؟و آن حكيم راست گفته  است كه «مردم هميشه نيكو حالست تا يك بار پاي او در سنگ نيامده ست چون يك كرت در رنج افتاد و ورغ نكبت سوي او بشكست هرساعت سيل آفت قوي تر و موج محنت ها يل تر مي گردد.
فسحقا لدهر ساورتني همومه                 وشلت يد الايام ثمت تبت
و هرگاه كه دست در شاخي زند بار ديگر در سر آيد ,و مثلا سنگ راه در هر گام پاي دام او باشد ».و آنگاه كدام مصيبت را بر فراق دوستان برابر توان كرد ؟كه سوز فراق اگر آتش در قعر دريا زند خاك ازو بر آرد ,و اگر دود بآسمان رساند رخسار سپيد روز سياه گردد
يهم  الليالي بعض ما انا مضمر           ويثقل رضوي دون ما انا حامل
از هجر تو هر شبم فلك آن زايد              كان رنج اگر مهر كشد بر نايد
وانچ از تو بر اين خسته روان مي آيد         در برق جهنده سوز آن بگزايد
و از پاي ننشست اين بخت خفته تا دست  من بر نتافت ,و چنانكه ميان من و اهل و فرزند و مال جدائي افگنده بود دوستي را كه بقوت صحبت او مي زيستم از من بربود ,روي رزمه ياران و واسطه قلاده بذاذان ,كه مودت او از وجه طمع مكافات نبود ,لكن بناي آن را بدواعي كرم و عقل و وفا و فضل تاكيدي بسزا داده بود ,چنانكه بهيچ حادثه خلل نپذيرفتي .و اگر نه آنستي كه تن من براين رنجها الف گرفته است و در مقاسات شدايد خو كرده در اين حوادث زندگاني چگونه ممكن باشدي و بچه قوت با آن مقاومت صورت بنددي ؟
و هوونت الخطوب علي حتي              كاني صرت امنحها الودادا
انكرها و منبتها فوادي                      و كيف تنكر الارض القتادا

واي به اين شخص درمانده بچنگال بلا ، اسير تصاريف زمانه ، و بسته تقلب احوال ، آفات بر وي مجتمع و خيرات او بي دوام ، چون طلوع و غروب ستاره كه يكي در فراز مي نمايد و ديگري در نشيب ، اوج و حضيض آن يكسان و بالا و پست برابر.وغم هجران مانند جراحتي است كه چون روي بصحت نهد زخمي ديگر بران آيد و  هر دو بهم پيوندد ، و بيش اميد شفا باقي نماند .و رنجهاي دنيا بديدار دوستان نقصان پذيرد ، آن كس كه ازيشان دورافتد تسلي از چه طريق جويد و بكدام مفرح تداوي طلبد ؟
زاغ و آهو گفتند :اگر چه سخن ما فصيح و بليغ باشد باخه را هيچ سود ندارد . بحسن عهد آن لايق تر كه حيلتي انديشي كه متضمن خلاص او باشد ، كه گفته اند «شجاع و دلير روز جنگ آزموده گردد ، و امين وقت داد و ستد ، و زن و فرزند در ايام فاقه ، و دوست و بذاذر در هنگام نوايب.»
موش آهو را گفت:حيلت آنست كه تو از پيش صياد درآيي و خويشتن برگذر او بيفگني .و خود را چون ملول مجروح بدو نمايي.و زاغ بر تو نشيند چنانكه گويي قصد تو دارد . چندانكه چشم صياد بر تو افتاد لاشك دلدر تو بندد ، باخه را با رخت بنهد و روي بتو آرد ، هرگاه كه نزديك آمد لنگان لنگان از پيش او مي رو ، اما تعجيل مكن تا طمغ از تو نبرد . و من بر اثر او مي آيم  ، اميد چنين دارم كه شما هنوز در تگاپوي باشيد كه من بند باخه ببرم و او را مخلص گردانم.
همچنين كردند .و صياد در طلب آهو مانده شد  ،
ون باز آمد باخه را نديد  ،و بندهاي تبره بريده يافت . حيران شدو تفكري كرد ، اول دربريدن بند آهو ، و باز آهو خود را بيمار ساختن و نشستن زاغ بروي ، و بريدن بند باخه . بترسيد و از بيم خون در تن وي چون شاخ بقم شد و پوست براندام وي چون زغفران شاخ گشت.و انديشيد كه «اين زمين پريانست و جادوان ، زودتر بازبايد رفت.» و با خود گفت:
آهو و زاغ و موش و باخه فراهم آمدند و ايمن و مرفه سوي مسكن ، رفت بيش نه دست بلا بدامن ايشان رسيد و نه چشم بد رخسار فراغ ايشان زرد گردانيد . بيمن وفاق عيش ايشان هر روز خرم تر بود و احوال هر ساعت منتظم تر.
اينست داستان موافقت دوستان و مثل مرافقت بذاذران و مظاهرت ايشان در سرا و ضرا و شدت و رخا و فرط ايستادگي كي هر يك در حوادث ايام و نوايب زمانه بجاي آوردند.تا ببركات يك دلي و مخالصت ، و ميامن هم پشتي و معاونت ، از چندين ورطه هايل خلاص يافتند ، و عقبات آفات پس پشت كردند .
و خردمند بايد كه در اين حكايات بنور عقل تاملي كند ، كه دوستي جانوران ضعيف را ، چون دلها صافي مي گردانند و در دفع مهمات دست در دست مي نهند ، چندين ثمرات هنبي و نتايج مرضي مي باشد ، اگر طايفه عقلا از اطن نوع مصادقتي بنا نهند و آن را بر اين ملاطفت بپايان رسانند فوايد آن همه جوانب را چگونه شامل گردد  ،و منافع و عوارف آن برصفحات هريك برچه جمله ظاهر شود .
ايزد تعالي كافه مومنان را سعادت توفيق كرامت كناد ، و درهاي علم و حكمت بريشان گشاده گرداناد ، بمنه وطوله و قوته و حوله.


       باب البوم و الغراب
راي گفت برهمن را كه :شنودم داستان دوستان موافق و مثل بذاذران مشفق. اكنون اگر دست دهد بازگويد از جهت من مثل دشمني كه بدو فريفته نشايد گشت اگرچه كمال ملاطفت و تضرع و فرط مجاملت و تواضع در ميآن آرد و ظاهر را هرچه آراسته تر بخلاف باطن نمايد و دقايق تمويه و لطايف تعميه اندران بكار برد.
برهمن گفت:خردمند بسخن دشمن التفات ننمايد و زرق و شعوذه او را در ضمير نگذارد و هرچه از دشمن دانا و مخالف داهي تلطف و تودد بيش بيند در برگماني و خويشتن نگاه داشتن زيادت كند و دامن ازو بهتر درچيند ، چه اگر غفلتي ورزد و زخم گاهي خالي گذرد هراينه كمين دشمن گشاده گردد ، و پس از فوت فرصت و تعذر تدارك ، پشيماني دست ندهد ، و بدو آن رسد كه ببوم رسيد از زاغ .راي پرسيد كه :چگونه است آن ؟ گفت:
آورده اند كه در كوهي بلند در ختي بود بزرگ ، شاخهاي آهخته ازو جسته ، و برگ بسيار گرد او درآمده . و دران قريب هزار خانه زاغ بود . و آن زاغان را ملكي بود كه همه در فرمان و متابعت او بودند ي ، و اوامر و نواهي او را در ل و عقد امتثال نمودند ي. شبي ملك بومان بسبب دشمنايگي كه ميان بوم و زاغست بيرون آمد و بطريق شبيخون برزاغان زود و كام تمام براند ، و مظفر و منصور و مويد و مسرور بازگشت.
ديگر روز ملك زاغان لشكر را جمله كرد و گفت :ديديد شبيخون بوم ودليري ايشان ؟ و امروز ميان شما چند كشته و مجروح و پركنده و بال گسسته است ، و از اين دشوارتر جرات ايشان است و وقوف برجايگاه و مسكن ، و شك نكنم كه زود بازآيند وبار دوم دست برد بار اول بنمايند . و هم از آن شربت نخست بچشانند . در اين كار تامل كنيد و وجه مصلحت باز بينيد .
و درميان زاغان پننج زاغ بود بفضيلت راي و مزيت عقل مذكور و بيمن ناصيت و اصابت تدبير مشهور ، و زاغان در كارها اعتماد براشارت و مشاورت ايشان كردندي . در حوادث بجانب ايشان مراجعت نموددني  ،و ملك راي ايشان را مبارك داشتي و در ابواب مصالح از سخن ايشان نگذشتي .يكي را از ايشان پرسيد كه :راي تو دراين حادثه چه بيند ؟ گفت :اين رايي است كه پيش از ما علما بوده اند و فرموده كه «چون كسي از مقاومت دشمن عاجز آمد بترك اهل و مال و منشاء و مولد ببايد گفت و روي بتافت ، كه جنگ كردن خطر بزرگست ، خاصه پس ازهزيمت ، و هركه بي تامل قدم دران نهاد برگذر سيل خواب گه كرده باشد . و در تيزآب خشت زده ، چه برقوت خود تكيه كردن وبزور و شجاعت خويش فريفته شدن از حزم دور افتد ، كه شمشير دو روي دارد ، واين سپهر كوژپشت شوخ چشم روزكور است ، مردان را نيكو نشناسد و قدر ايشان نداند ، و گردش او اعتماد را نشايد
اي كه بر چرخ ايمني ، زنهار
تكيه برآب كرده اي ، هش دار».
ملك روي بديگري آورد و پرسيدكه :تو چه انديشيده اي ؟ گفت :آنچه او اشارت مي كند . از گريختن و مركز خالي گذاشتن ، من باري هرگز نگويم  ،و در خرد چگونه درخورد در صدمت نخست اطن خواري بخويشتن راه دادن و مسكن و وطن را پدرود كردن ؟ بصواب آن نزديك تر كه اطراف فراهم گيريم و روي بجنگ آريم.
چون باد ، خيز و آتش پيگار برافروز
چون ابر ، و روز ظفر بي غبار كن
كه پادشاه كامگار آن باشد كه براق همتش اوج كيوان را بسپرد ، و شهاب صولتش ديو فتنه را بسوزد.و حالي مصلحت درآنست كه ديدبانان نشانيم و از هرجانب كه عورتيست خويشتن نگاه داريم.اگر قصدي پيوندند ساخته و آماده پيش رويم ، و كارزار به وجه بكنيم و روزگار دراز در آن مقاتلت بگذرانيم ، يا ظفر روي نمايد يا معذور گشته پشت بدهيم .چه پادشاهان بايد كه روز جنگ و وقت نام و ننگ بعواقب كارها التفات ننمايند و بهنگام نبرد مصالح حال و مآل را بي خطر شمرند .
از غرب سوي شرق زن بد خواه را بر فرق زن
بر فرق او چون برق زن مگذار ازو نام و نشان
ملك وزير سوم را گفت : راي تو چيست ؟ گفت : من ندانم كه ايشان چه مي گويند ، لكن آن نيكوتر كه جاسوسان فرستيم و منهيان متواتر گردانيم و تفحص حال دشمن بجاي آريم و معلوم كنيم كه ايشان را بمصالحت ميلي هست ، و بخراج از ماخشنود شوند و ملاطفت ما را بقول استقبال نمايند . اگر از اين باب ميسر تواند گشت ، و بوسع طاقت و قدر امكان در آن معني رضا افتد ، صلح قرار دهيم و خراجي التزام نماييم تا از باس ايشان ايمن گرديم و بياراميم ؛ كه ملوك را يكي از رايهاي صائب و تدبيرهاي مصيب آنست كه چون دشمن بمزيد استيلا و بمزيت استعلا مستثني شد ، و شوكت و قدرت او ظاهر گشت  ،و خوف آن بود كه فساد در ممالك منتشر گردد ، و رعيت در معرض تلف و هلاك آيند كعبتين دشمن بلطف باز مالند و مال را سپر ملك و ولايت و رعيت گردانند ، كه در شش در داو دادن و ملكي بندبي باختن از خرد و حصافت وتجربت و ممارست دور باشد
اگر زمانه نسازد تو با زمانه بساز
ملك وزير چهارم را گفت :تو هم اشارتي بكن و آنچه فراز مي آيد باز نماي.گفت :وداع وطن و رنج غربت بنزديك من ستوده تر ازانكه حسب و نسب د رمن يزيد كردن ،  و دشمني را كه هميشه از ما كم بوده ست تواضع نمودن
با آنچه اگر تكلفها واجب داريم و مووننتها تحمل كنيم بدان راضي نگردند و در قلع و استيصال ما كوشند . و گفته اند كه «كه نزديكي بدشمن آن قدر بايد جست كه حاجت خود بيابي  ،و دران غلو نشايد كرد ، كه نفس تو خوار شود و دشمن را دليري افزايد  ، و مثل آن چون چوب ايستانيده است بر روي آفتاب ، كه اگر اندكي كژ كرده آيد سايه او دراز گردد ، وگر دران افراط رود سايه كمتر نمايد .» و هرگز ايشان از ما بخراج اندك قناعت نكند ؛ راي ما صبر است و جنگ
هرچند علما از محاربت احتراز فرموده اند ، لكن تحرز بوجهي كه مرگ در مقابله آن غالب باشد ستوده نيست
پنجم را فرمود :بيار چه داري ، جنگ اولي تر ، يا صلح ، يا جلا؟ گفت :نزيبد مارا جنگ اختيار كنيم مادام كه بيرون شد كار ايشان را طريق ديگر يابيم . زيرا كه ايشان در جنگ از ما جره ترند و قوت و شوكت زيادت دارند . و عاقل دشمن را ضعيف نشمرد ، كه در مقام غرور افتد ، و هركه مغرور گشت هلاك شد . و پيش از اين واقعه از خوف ايشان مي انديشم ، و از اينچه ديدم مي ترسيدم ، اگرچه از تعرض ما معرض بودند ، كه صاحب حزم در هيچ حال از دشمن ايمن نگردد ، درهنگام نزديكي از مفاجا انديشد ، و چون مسافت در ميان افتد از معاودت ، وگر هزيمت شود از كمين ، و اگر تنها ماند از مكر. و خردمندتر خلق آنست كه از جنگ بپرهيزد چون ازان مستغني گردد و ضرورت نباشد  ،كه در جنگ نفقه و موونت از نفس و جان باشد ، در ديگر كارها از مال و متاع . ونشايد كه ملك عزيمت بر جنگ بوم مصمم گرداند ، كه هركه با پيل درآويزد زير آيد.
ملك گفت :اگر جنگ كراهيت مي داري پس چه بيني ؟ گفت در اين كار تامل بايد كرد ، و در فراز و نشيب و چپ و راست آن نيكو بنگريست ، كه پادشاهان را به راي ناصحان آن اغراض حاصل آيد كه بعدت بسيار و لشكر انبوه ممكن نباشد . و راي ملوك بمشاورت وزيران ناصح زيادت نور گيرد  ،چنانكه آب دريا  را بممد جويها مادت حاصل آيد .
و بر خردمند اندازه قوت و زور خود و مقدار مكيدت و راي دشمن پوشيده نگردد ، وهميشه كارهاي جانبين بر عقل عرضه مي كند ، و در تقديم و تاخير آن به انصار و اعوان كه امين و معتمد باشند رجوع مي نمايد . چه هركه به راي ناصحان مقبول سخن تمام هنر استظهار نجويد درنگي نيفتد تا آنچه از مساعدت بخت و موافقت سعادت بدو رسيده باشد ضايع و متفرق شود . چه اقسام خيرات بدالت نسب و جمال نتوان يافت  ، لكن بوسيلت عقل و شنودن نصايح ارباب تجربت و ممارست بدست آيد .
و هركه از شعاع عقل غريزي بهرومند شد و استماع سخن ناصحان را شعار ساخت اقبال او چون سايه چاه پايدار باشد ، نه چون نور ماه در محاق و زوال ، دست مريخ سلاح نصرتش صيقل كند ، و قلم عطارد منشور دولتش توقيع كند . و ملك امروز بجمال عقل  ملك آراي متحلي است .
نرسد عقل اگر دو اسپه كند
در تگ وهم بي غبار ملك
و چون مرا دراين مهم عز مشورت ارزاني داشت مي خواهم كه بعضي جواب در جمع گويم و بعضي در خلا. و من چنانكه جنگ را منكرم تواضع و تذلل و قبول جزيت و خراج و تحمل عاري ، كه زمانه كهن گردد و تاريخ آن هنوز تازه باشد ، هم كار هم
نشوم خاضع عدو هرگز
ورچه بر آسمان كند مسكن
باز گنجشك را برد فرمان؟
شير روباه را نهد گردن؟
و كريم زندگاني دراز براي تخليد ذكر و محاسن آثار را خواهد . و اگر ناكاميي دراين حيز افتد و عاري بر وي خواهد رسيد كوتاهي عمر را بران ترجيح نهد  ،و تنگي گور را پناه منيع شمرد . و صراب نمي بينم ملك را اظهار عجز ، كه آن مقدمه هلاك و داعي ضياع ملك و نفس است  ،و هر كه تن بدن در داد درهاي خير بروي بسته گردد ودر طريق حيلت او سدهاي قوي پيدا آيد .
و باقي اين فصول را خلوتي بايد تا بر راي ملك گذرانيده شود ، كه سرمايه ظفر و نصرت و عمده اقبال و سعادت حزم است ، اول الحزم المشورة.وبدين استشارت كه ملك فرمود و خدمتگاران را در اين مهم محرم داشت دليل حزم و ثبات و برهان خرد و وقار او هرچه ظاهر تر گشت
هركجا حزم تو فرود آيد
بركشد امن حصنهاي حصين
و پوشيده نماند كه مشاورت برانداختن رايهاست ، وراي راست بتكرار نظر و تحصين سر حاصل آيد . و فاش گردانيدن اسرار از جهت پادشاهان ممكن باشد ، يا از مشاوران ، و رسولان ، يا كساني كه دنبال خيانت دارند و گرد استراق سمع برآيند و آنچه بگوش ايشان رسد در افواه دهند ، يآ طايفه اي كه در مخارج راي و مواقع آثار تامل واجب بينند و آن را بر نظاير آن از ظواهر احوال باز اندازند و گمانهاي خود را بران مقابله كنند . و هر سر كه از اين معاني مصون ماند روزگار را بران اطلاع صورت نبنندد و چرخ را دران مداخلت دست ندهد . و كتمان اسرار دو فايده دارد :اگر انديشه بنفاذ رسد ظفر بحاجت پيوندد ، و اگر تقدير مساعدت ننمايد سلامت از عيب و منقصت .
و چاره نيست ملوك را از مستاشر معتمد و گنجور امين كه خزانه اسرار پيش وي بگشايند و گنج رازها بامانت و مناصحت وي سپارند و ازو در امضاي عزايم معونت طلبند ، كه رجحان دارد باشارت او فوايد بيند ، چنانكه نور چراغ بمادت روغن و ، فروغ آتش بمدد هيزم.و هركرا متانت راي و مظاهرت كفات جمع شد
بدين پاي ظفر گيرد بدان دست خطر بندد.
و ايزدتعالي كه پيغامبر را عليه السلام مشاورت فرمود نه براي آن بود تا راي او را كه بامداد الهام ايزدي و فيض الهي مويد بود و تواتر وحي و اختلاف روح الامين عليه السلام بدان مقرون ، مددي حاصل آيد ، لكن اين حكم براي بيان منافع و تقرير فوايد مشورت نازل گشت تا عالميان بدين خصلت پسنديده متحلي گردند ، وله الحمد الشاكرين . و واجب باشد بر خدمتگاران كه چون مخدوم تدبيري انديشد درانچه بصواب پيوندد او را موافقت نمايند ، و اگر عزيمت او را بخطا ميلي بينند وجه فساد آن مقرر گردانند ، و سخن برفق و مدارا رانند. وانگاه انواع فكرت بكار دارد تا استقامتي پيدا آيد و از هردو جانب راي مخمر وعزم مصمم شود . و هر وزير و مشير كه جانب مخدوم را از اين نوع تعظيم ننمايد  ، و در اشارت حق اعتماد نگزارد او را دشمن بايد پنداشت ، و با چنين كس تدبير كردن براي مثالست كه مردي افسون مي خواند تا ديو يكي را بگيرد . چون نيكو نتواند خواند ، و شرايط احكام اندران بجاي نتواند آورد ، فروماند و ديو د روي افتد . و ملك از شنودن اين ترهات مستغني است ف كه بكمال حزم و نفاذعزم خاك در جشم ملوك زده است و از باس و سياست خويش در حريم ممالك پاسبان بيدار و ديدبان دوربين گماشته ، چنانكه از شكوه و هيبت آن حادثه در سايه امن طلبيده است و فتنه در حمايت خواب بياراميده
از خواب گران فتنه سبك برنكد سر
تا ديده حزم تو بود روشن و بيدار
و چون پادشاه اسرار خويش را بر اين نسق عزيز و مستور داشت ، و وزير كافي گزيد  ،و در دلهاي عوام مهيب بود ، و حشمت او از تنسم ضمير و تتبع سر او مانع گشت ، و مكافات نيكوكرداران و ثمرت خدمت مخلصان در شرايع جهان داري واجب شمرد ، و زجر متعديان و تعريك مقصران فرض شناخت ، و در انفاق حسن تقدير بجاي آورد سزوار باشد كه ملك او پايدار باشد و دست حوادث مواهب زمانه ازوي نتواند روبد ، و در خدمت او گردد
دهر خائن راست كار و چرخ ظالم دادگر
چه مقرر است كه همگنان را در كسب سعادت و طلب دولت حركتي بباشد و هريك فراخور حال خود از آن جهت سودايي بپزد ، اما يافتن آن بقوت همت و ثبات عزيمت دست دهد
و اسرار ملوك را منازل متفاوتست ، بعضي آست كه دو تن را محرم آن نتواند داشت و در بعضي جماعتي را شركت شايد داد . و اين سر ازانهاست  كه جز دو سر و چهارگوش را شاياني محرميت آن نيست.
ملك برجانبي رفت و و بر وي خالي كرد ، و اول پرسيد كه : موجب عداوت و سبب دشمنايگي و عصبيت ميان ما و بوم چه بوده است ؟ گفت :كلمتي كه بر زبان زاغي رفت. پرسيدكه :چگونه ؟ گفت :
جماعتي مرغان فراهم آمدند و اتفاق كردند برانكه بوم را بر خويشتن امير گردانند . در اين محاورت خوضي داشتند ، زاغي از دور پيدا شد . يكي از مرغان گفت :توقف كنيم تا زاغ برسد ، در اين كار از و مشاورتي خواهيم ، كه او هم از ماست ، و تا اعيان هر صنف يك كلمه نشوند آن را اجماع كلي نتوان شناخت .چون زاغ بديشان پيوست مرغان صورت حال بازگفتند ، و دران اشارتي طلبيدند . زاغ جواب داد كه :اگر تمامي مرغان نامدار هلاك شده اندي و طاووس و باز و عقاب وديگر مقدمان مفقود گشته ، واجب بودي كه مرغان بي ملك روزگار گذاشتندي و اضطرار متابعت بوم و احتياج بسياست راي او بكرم و مروت خويش راه ندادندي  ، منظر كريه و مخبر ناستوده و عقل اندك و سفه بسيار و خشم غالب و رحمت قاصر ، و با اين همه از جمال روز عالم افروز محجوب و از نور خرشيد جهان آراي محروم ، و دشوارتر آنكه حدت و تنگ خويي بر احوال او مستولي است و تهتك و ناسازواري در افعال وي ظاهر.از اين انديشه ناصواب درگذريد و كارها به راي و خرد خويش در ضبط آريد . و تدارك هريك برقضيت مصلحت واجب داريد چنانكه خرگوشي خود را رسول ماه ساخت ، و به راي خويش مهمي بزرگ كفايت كرد . مرغان پرسيدند :چگونه؟گفت: در ولايتي از ولايات پيلان امساك بارانها اتفاق افتاد چنانكه چشمها تمام خشك ايستاد ، و پيلان از رنج تشنگي پيش ملك خويش بناليدند .ملك مثال داد تا بطلب آب بهرجانب برفتند و تعرف آن هرچه بليغ تر بجاي آوردند . آخر چشمه اي يافتند كه آن را قمر خواندندي و زه قوي و آب بي پايان داشت. ملك پيلان با جملگي حشم و اتباع بآب خوردن بسوي آن چشمه رفت.و آن زمين خرگوشان بود ، و لابد خرگوش را از آسيب پيل زحمتي باشد ، و اگر پاي بر سر ايشان نهد گوش مال تمام يابند . در جمله سخت بسيار از ايشان ماليده و كوفته گشتند ، و ديگر روز جمله پيش ملك خويش رفتند و گفتند :ملك مي داند حال رنج ما از پيلان ، زودتر تدارك فرمايد ، كه ساعت تا ساعت بازآيند و باقي را زير پاي بسپرند. ملك گفت :هركه در ميان شما كياستي و دهايي دارد بايد كه حاضر شود تا مشاوري فرماييم كه امضاي عزيمت پيش از مشورت از اخلاق مقبلان خردمند دور افتد . يكي از دهات ايشان پيروز نام پيش رفت  ،و ملك او را بغزارت عقل و متانت راي شناختي ، و گفت :اگر بيند ملك مرا برسالت فرستد و اميني را بمشارفت با من نامزد كند تا آنچه گويم و كنم بعلم او باشد . ملك گفت :در سداد و امانت و راستي وديانت تو شبهتي نتواند بود ، و ما گفتار ترا مصدق مي داريم و كردار ترا بامضا مي رسانيم .بمباركي ببايد رفت و آنچه فراخور حال و مصلحت وقت باشد بجاي آورد ، وبدانست كه رسول زبان ملك و عنوان ضمير و ترجمان دل اوست ، وا گر از وي خردي ظاهر گردد و اثر مرضي مشاهدت افتد بدان برحسن اختبار و كمال مردشناسي ولي دليل گيرند ، و اگر سهوي و غفلتي بينند زبان طاعنان گشاده گردد و دشمنان مجال وقيعت يابند . و حكما در اين باب وصايت از اين جهت كرده اند .
و برفق و مجاملت و مواسا و مالطفت دست بكار كن كه رسول بلطف كار پيچيده را بگزارد رساند ، واگر عنفي در ميآن آرد از غرض بازماند ، و كارهاي گشاده ببندد.و از آداب رسالت و رسوم سفارت آنست كه سخن برحدت شمشير رانده آيد و از سر عزت ملك و نخوت پادشاهي گزارده شود ، اما دريدن و دوختن در ميان باشد . و نيز هر سخن را كه مطلع از تيزي اتفاق افتد مقطع بنرمي و لطف رساند . واگر مقطع فصلي بدرشتي  و خشونت رسيده باشد تشبيب ديگري از استمالت نهاده آيد ، تا قرار ميان عنف و لطف و تمرد و تودد دست دهد  ،و هم جانب ناموس جهان داري و شكوه پادشاهي مرعي ماند و هم غرض از مخادعت دشمن وادراك مراد بحصول پيندد.
پس پيروز بدان وقت كه ماه نور چهره خويش بر افاق عالم گسترده بود و صحن زمين را بجمال چرخ آراي خويش مزين گردانيده ، روان گشت . چون بجايگاه پيلان رسيد انديشيد كه نزديكي پيل مرا از هلاكي خالي نماند اگر چه از جهت ايشان قصدي نرود ، چه هركه مادر در دست گيرد اگر چه او را نگزد باندكي لعابي كه از دهان وي بدو رسد هلاك شود . و خدمت ملوك را همين عيب است كه اگر كسي تحرز بسيار واجب بيند و اعتماد و امانت خدمت ملوك را همين عيب است كه اگر كسي تحرز بسيار واجب بيند و اعتماد و امانت خويش مقرر گرداند دشمنان او را بتقبيح و بد گفت در صورت خاينان فرا نمايند و هرگز جان بسلامت نبرند . و حالي صواب من آنست كه بر بالايي روم و رسالت از دور گزارم . همچنان كرد و ملك پيلان را آواز داد از بلندي و گفت :من فرستاده ماهم ، و بر رسول در آنچه گويد و رساند حرجي نتواند بود ، و سخن او اگرچه بي محابا ودرشت رود بسمع رضا بايد شنود . پيل پرسيد كه :رسالت چيست ؟ گفت :ماه مي گويد «هركه فضل قوت برضعيفان بيند بدان مغرور گردد ، خواهد كه ديگران را گرچه از وي قوي تر باشند دست گرايي كند ، هراينه قوت او راهبر فضيحت ودليل راهبر شود . و تو بدانچه برديگر چهارپايان خود را راجح مي شناسي در غرور عظيم افتاده اي .
ديو كانجا رسيد سر بنهد
مرغ كانجا رسيد پر بنهد
نرود جز ببدرقه گردون
از هوا و زمين او بيرون
و كار بدانجا رسيد كه قصد چشمه اي كردي كه بنام من مغروفست و لشكر را بدان موضع بردي و آب آن تيره گردانيد .بدين رسالت ترا تنبيه واجب داشتم.اگر بخويشتن نزديك نشستي و از اين اقدام اعراض نمودي فبها و نعمت . و الا بيايم و چشمهات بركنم و هرچه زارترت بكشم . و اگر در اي« پيغام بشك مي باشي اين ساعت بيا كه من در چشمه حاضرم.»
ملك پيلان را از اين حديث عجب آمد و سوي چشمه رفت و روشنايي ماه در آب بديد . مرورا گفت : قدري آب بخرطوم بگير و روي بشوي و سجده كن . چون آسيب خرطوم بآب رسيد حركتي در آب پيدا آمد و پيل را چنان نمود كه ماه همي بجنبد . گفت :آري ، زودتر خدمت كن . فرمان برداري نمود و از و فراپذيرفت كه بيش آنجا نيايد وپيلان را نگذارد . و اين مثل بدان آوردم تا بدانيد كه ميان هر صنف از شما زيركي يافته شود كه پيش مهمي بارتواند رفت و در دفع خصمي سعي تواند پيوست .و همانا اةن اولي تر ه وصمت ملك بوم با خويشتن راه دادن . و بوم را مكر و غدر و بي قولي نيست ، كه ايشان سايه آفريدگارند عز اسمه در زمين ، و عالم بي آفتاب عدل ايشان نور ندهد ، و احكام ايشان در دماء و فروج و جان و مال رعايا نافذ باشد . و هركه بپادشاه غدار و والي مكار مبتلا گردد بدو آن رسد كه به كبك انجير و خرگوش رسيد از صلاح و كم آزاري گربه روزده دار.
مرغان پرسيدند كه :چگونه است ؟ زاغ گفت :
كبك انجيري با من همسايگي داشت و ميان ما بحكم مجاورت قواعد مصادقت موكد گشته بود .در اين ميان او راغيبتي افتاد و دراز كشيد . گمان بردم كه هلاك شد . وپس از مدت دراز خرگوش بيامد و در مسكن او قرار گرفت و من در آن مخاصمتي نپيوستمي . يكچندي بگذشت ، كبك انجير بازرسيد.چون خرگوش را در خانه خويش ديد رنجور شد و گفت :جاي بپرداز كه ازان منست ، خرگوش جواب داد كه من صاحب قبض ام. اگر حقي داري ثابت كن . گفت :جاي ازان منست و حجتها دارم .گفت :لابد حكمي عدل بايد كه سخن هر دو جانب بشنود و بر مقتضي انصاف كار دعوي بآخر رساند . كبك انجير گفت كه :در اين نزديكي بر لب آب گربه ايست متعبد ، روز روزه دارد و شب نماز كند ، هرگز خوني نريزد و ايذاي حيواني جايز نشمرد . و افطار او برآب و گيا مقصور مي باشد . قاضي ازو عادل تر نخواهيم يافت. نزديك او رويم تا كار ما فصل كند. هر دو بدان راضي گشتند و من براي نظاره بر اثر ايشان برفتم تا گربه روزه دار را ببينم و انصاف او در اين حكم مشاهدت كنم . چندانكه صائم الدهر چشم بريشان فگند و بردوپاي راست بيستاد و روي بمحراب آورد ، و خرگوش نيك ازان شگفت نمود . و توقف كردند تا از نماز فارغ شد . تحيت بتواضع بگفتند و در خواست كه ميان ايشان حكم باشد و خصومت خانه برقضيت معدلت بپايان رساند . فرمود كه :صورت حال بازگوييد .چون بشنود گفت :پيري در من اثر كرده ست و حواس خلل شايع پذيرفته .و گردش چرخ و حوادث دهر را اين پيشه است ، جوان را پير مي گرداند و پير را ناچيز مي كند .
نزديك تر اييد و سخن بلند تر گوييد. پيشتر رفتند و ذكر دعوي تازه گردانيد . گفت :واقف شدم ، و پيش ازانكه روي بحكم آرم شما را نصيحتي خواهم كرد ، اگر بگوش دل شنويد ثمرات آن در دين و دنيا قرت عين شما گردد ، و اگر بروجه ديگر حمل افتد من باري بنزديك ديانت و مروت خويش معذور باشم ، فقد اعذر من انذر . صواب آنست كه هر دوتن حق طلبيد ، كه صاحب حق را مظفر بايد شمرد اگرچه حكم بخلاف هواي او نفاذ يابد ؛ و طالب باطل را مخذول پنداشت اگرچه حكم بروفق مراد او رود  ، ان البالطل كان زهوقا. و اهل دنيا را از متاع و مال و دوستان اين جهان هيچيز ملك نگردد مگر كردار نيك كه براي آخرت مدخر گردانند . و عاقل بايد كه نهمت در كسب حطام فاني نبندد ، و همت بر طلب خير باقي منصور گردانند. و عاقل بايد كه نهمت در كسب حطام فاني نبندد  ،و همت بر طلب خير باقي مقصور دارد  ،و عمر و جاه  گيتي را بمحل ابر تابستان و نزهت گلستان بي ثبات و دوام شمرد .
كلبه اي كاندرو نخواهي ماند
سال عمرت چه ده چه صد چه هزار
و منزلت مال را در دل از درجت سنگ ريزه نگذراند ، كه اگر خرج كند بآخر رسد و اگر ذخيرت سازد ميان آن وسنگ و سفال تفاوتي نماند ، و صحبت زنان را چون مار افعي پندارد كه ازو هيچ ايمن نتوان بود و بر وفاي او كيسه اي نتوان دوخت ، و خاص و عام و دور و نزديك عالميان را چون نفس عزيز خود شناسد و هرچه در باب خويش نپسندد در حق ديگران نپيوندد . از اين نمط دمدمه و افسون بريشان مي دميد تا با او الف گرفتند و آمن و فارغ بي تحرز و تصون پيشتر رفتند . بيك حمله هر دو را بگرفت وبكشت. نتيجه زهد وا ثر صلاح روزه دار ، چون دخله خبيث و طبع مكار داشت ، بر اين جمله ظاهر گشت . و كار بوم و نفاق و غدر او را همين مزاج است و معايب او بي نهايت . و اين قدر كه تقرير افتاد از دريايي جرعه اي و از دوزخ شعله اي بايد پنداشت . و مباد كه راي شما برين قرار گيرد ، چه هرگاه افسر پادشاهي بديدار ناخوب و كردار ناستوده موم ملوث شد
مهر و ماه از آسمان سنگ اندر آن افسر گرفت.
مرغان بيكبار از آن كار باز جستند و عزيمت متابعت بوم فسخ كردند . و بوم متاسف و متحير بماند وز اغ را گفت :مرا آزرده وكينه ور كردي ، و ميان من و تو وحشتي تازه گشت كه روزگار آن را كهن نگرداند . و نمي دانم از جانب من اين باب را سابقه اي بوده ست يا برسبيل ابتدا چندين ملاطفت واجب داشتي!
*و بداند كه اگر درختي ببرند آخر از بيخ او شاخي جهد و ببالد تابه قرار اصل باز شود ، و اگر بشمشير جراحتي افتد هم علاج توان كرد و التيام پذيرد ، و پيكان بيلك كاه در كسي نشيند بيرون آوردن آن هم ممكن گردد ، و جراحت سخن هرگز علاج پذير نباشد ، وهر تطر كه از گشاد زبان بدل رسد برآوردن آن در امكان نيايد ودرد آن ابد الدهر باقي ماند .
رب قول اشد من صول
و هر سوزي را داروي است :آتش را آب و ، زهر را ترياك و ، غم را صبر و عشق را فراق و آتش حقد را مادت بي نهايتست ، اگر همه درياها بر وي گذري نميرد . و ميان ما و قوم تو نهال عداوت چنان جاي گرفت كه بيخ او بقعر ثري برسد و شاخ او از اوج ثريا بگذرد .
اين فصل بگفت  وآزرده ونوميد برفت. زاغ از گفته خويش پشيمان گشت وانديشيد كه : ناداني كردم و براي ديگران خود را و قوم خود را خصمان چيره دست و دشمنان ستطزه كار الفغدم . و بهيچ تاويل از ديگر مرغان بدين نصيحت سزاوارتر نبودم . و طايفه اي كه بر من تقدم داشتند اين غم نخوردند ، اگرچه معايب بوم و مصالح اين مفاوضت از من بهتر مي دانستند . لكن درعواقب اين حديث و نتايج آن انديشه اي كردند كه فكرت من بدان نرسيد ، و مضرت و معرت آن نيكو بشناخت . و دشوارتر آكه در مواجهه گفته شد  ،و لاشك حقد و كينه آن زيادت بود .
و خردمند اگر بزرو و قوت خويش ثقت تمام دارد تعرض عداوت و مناقشت جايز نشمرد ، و تكيه بر عدت و شوكت خويش روا نبيند . و هركه ترياك و انواع داروها بدست آرد باعتماد آن بر زهر خوردن اقدام ننمايد . و هنر در نيكو فعلي است كه بسخن نيكو آن مزيت نتوان يافت  ، براي آنكه اثر فعل نيك اگر چه قول ازان قاصر باشد در عاقبت كارها بآزمايش هرچه آراسته تر پيداآيد . باز آنكه قول او برعمل رجحان دارد ناكردنيها را بحسن عبارت پساواند و در چشم مردمان بحلاوت زبان بيارايد اما عواقب آن بمذمت و ملامت كشد . و من آن راجح سخن قاصر فعلم كه در خواتم كارها تامل شافي و تدبر كافي نكنم  ،و الا ازاين سفاهت مستغني بودم و اگر خرد داشتمي نخست با كسي مشورت كردمي و پس از اعمال فكرت و قرار عزيمت فصلي محترز مرموز چنانكه او منزه بودي بگفتمي ، كه در مهم چنين بزرگ بر بديهه مداخلت پيوستن از خرد و كياست و حصافت و حذاقت هرچه دورتر باشد . هركه بي اشارت ناصحان و مشاورت خردمندان دركارها شرع كند در زمره شريران معدودگردد  ، و بناداني و جهالت منسوب شود ، چنانكه سيد گفت عليه السلام : شرار امتي الوحداني المعجب برايه المرائي بعمله المخاصم بحجته . و من باري بي نياز بودم از تعرض اين خصمي و كسب اين دشمني.
اين فصول عقل بر دل او املا كرد و اين مثل در گوش او خواند :المكثار كحاطب الليل . ساعتي طپيد و خويشتن رااز اين نوع ملامتي كرد و بپريد . اين بود مقدمات دشمنايگي ميان ما و بوم كه تقرير افتاد .
ملك گفت :معلوم گشت و شناختن آن برفوايد بسيار مشتمل است. سخن اين كار افتتاح كن كه پيش داريم و تدبيري انديش كه فراغ خاطر و نجات لشكر را متضمن تواند بود . گفت :د رمعني ترك جنگ كراهيت خراج و تحرز از جلا آنچه فراز آمده ست باز نموده آمد . لكن اميد مي دارم كه بنوعي از حيلت ما را فرجي باشد ، كه بسيار كسان به اصابت راي بركارها پيروز آمدند كه بقوت ومكابره در امثال آن نتوان رسيد  ، چنانكه طايفه اي بمكر گوسپند از دست بيرون كردند . ملك پرسيد:چگونه ؟ گفت :
زاهدي از جهت قربان گوسپندي خريد. در راه طايفه اي طراران بديدند ، طمع در بستند و بايك ديگر قرار دادند كه او را بفريبند و گوسپند بستانند  ،پس يك تن بپيش او درآمدو گفت :اي شيخ ، اين سگ كجا مي بري ؟ ديگري گفت :شيخ عزيمت شكار مي دارد كه سگ در دست گرفته است . سوم بدو پيوست و گفت :شيخ عزيمت شكار مي دارد كه سگ در دست گرفته است. سوم بدو پيوست و گفت :اين مرد در كسوت اهل صلاح است ، اما زاهد نمي نمايد ، كه زاهدان باسگ بازي نكنند و دست و جامه خود را از آسيب او صيانت واجب بينند ، ا زاين نسق هر چيز مي گفتند تا شكي دردل زاهد افتاد و خود را دران متهم گردانيد و گفت كه : شايد بود كه فروشنده اين جادو بوده ست و چشم بندي كرده . در جمله گوسپند را بگذاشت و برفت و آن جماعت بگرفتند و ببرد .
و اين مثل بدان آوردم تا مقرر گرددكه بحيلت و مكر مارا قدم در كار مي بايد نهاد وانگاه خود نصرت هراينه روي نمايد .و چنان صواب مي بينم كه ملك در ملا بر من خشمي كند و بفرمايد تا مرا بزنند و بخون بيالايند و در زير درخت بيفگنند ، و ملك با تمامي لشكر برود و بفلان موضع مقام فرمايد و منتظر آمدن من باشد ، تا من از مكر و حيلت خويشتن بپردازم و بيايم وملك را بياگاهنم . ملك در باب وي آن مثال بداد و با لشكر و حشم بدان موضع رفت كه معين گردانيده بود.
و آن شب بومان بازآمدند و زاغان را نيافتند ، وا و را كه چندان رنج برخود نهاده بود و در كمين غدر نشسته هم نديدند . بترسيد كه بومان بازگردند و سعي او باطل گردد ، آهسته آهسته با خود مي پيچيد و نرم نرم آواز مي داد و مي ناليد تا بومان آواز او بشنودند و ملك را خبر كردند . ملك با بومي چند سوي او رفت و بپرسيد كه :تو كيستي و زاغان كجا اند ؟ نام خود و پدر بگفت و گفت كه : آنچه از حديث زاغان پرسيده مي شود خود حال من دليل است كه من موضع اسرار ايشان نتوانم بود .ملك گفت : اين وزطر ملك زاغان است و صاحب سر و مشير او . معلوم بايد كرد كه اين تهور بر وي بچه سبب رفته است .
زاغ گفت :مخدوم را در من بدگماني آورد . پرسيد كه :بچه سبب؟ گفت :چون شما آن شبيخون بكرديد ملك ما را بخواند وفرمود كه اشارتي كنيد و آنچه از مصالح اين واقعه مي دانيد باز نماييد . و من از نزديكان او بودم . گفتم :ما را با بوم طاقت مقاومت نباشد ، كه دليري ايشان در جنگ زيادتست و قوت و شوكت بيش دارند. راي اينست كه رسول فرستيم و صلح خواهيم ، اگر اجابت يابيم كاري باشد شايگاني ، والا در شهرها پراگنيم ، كه جنگ جانب ايشان را موافق تر است و ما را صلح لايق تر . و تواضع بايد نمود كه دشمن قوي حال چيره دست را جز بتلطف و تواضع دفع نتوان كرد . و نبطني كه گياه خشك بسلامت حهد از باد سخت بمدارا و گشتن با او بهر جانب كه ميل  كند ؟ زاغان د رخشم شدند و مرا متهم كردند كه «تو بجانب بوم ميل داري .» و ملك از قبول نصيحت من اعراض نمود ومرا بر اين جمله عذابي فرمود. و در زعم ايشان چنان ديدم كه جنگ را مي سازند ، ملك بومان چون سخن زاغ بشنود يكي از وزيران خويش را پرسيد كه :در كار اين زاغ چه بيني؟ گفت :در كار او بهيچ انديشه حاجت نيست ، زودتر روي زمين را از خبث عقيدت او پاك بايد كرد كه ما را عظيم راحتي و تمام منفعتي است ، تا از مكايد مكر او فرج يابيم ، و زاغان مرگ او را خلل وفتق بزرگ شمارند . و گفته اند كه «هركه فرصتي فايت گرداند بار ديگر بران قادر نشود و پشيماني سود ندارد ؛ و هركه دشمن را ضعيف و تنها ديد ودرويش وتهي دست يافت و خويشتن رااز و باز نرهاند بيش مجال نيابد و هرگز دران نرسد ، و دشمن چون از آن ورطه بجست قوت گيرد وعدت سازد و بهمه حال فرصتي جويد و بلايي رساند .» زينهار تا ملك سخن او التفات نكند و افسون او را در گوش جاي ندهد ، چه بر دوستان ناآزموده اعتماد كردن از حزم دوراست ، تا دشمن مكار چه رسد !قال النبي علي السلام ،: ثق بالناس رويدا.
ملك وزير ديگر را پرسيد كه :تو چه مي گويي ؟ گفت : من در كشتن او اشارتي نتوانم كرد ، كه دشمن مستضعف بي عدد و عدت اهل بر و رحمت باشد ، و عاقلان دست گرفتن چنين كس به انگشت پاي جويند و مكارم اوصاف خود را باظهار عفو و احسان فراجهانيان نمايند . و زينهاري هراسان را امان بايد داد . كه اهليت آن او را ثابت و متعين باشد . و بعضي كارها مردم را بردشمن مهربان كند ، چنانكه زن بازارگان را دزد برشوي مشفق و لرزان گردانيد ، اگرچه آن غرض نداشت . ملك پرسيد : چگونه ؟ گفت :
بازرگاني بود بسيار مال اما بغايت دشمن روي و گران جان ، و زني داشت روي چون حاصل نيكوكاران وزلف چون نامه گنهكاران .
شوي برو ببلاهاي جهان عاشق و او نفور و گريزان . كه بهيچ تاويل تمكين نكردي ، و ساعتي مثلا بمراد او نزيستي .
و مرد هر روز مفتون تر مي گشت
ان المعني طالب لايظفر
تا يك شب دزد در خانه ايشان رفت . بازرگان در خواب بود . زن از دزد بترسيد ، او را محكم در كنار گرفت . از خواب درآمد و گفت : اين چه شفقتست و بكدام وسيلت سزاوارتر اين نعمت گشتم ؟ چون دزد را بديد آواز داد كه :اي شير مرد مبارك قدم .آنچه خواهي حلال پاك ببر كه بيمن تو اين زن بر من مهربان شد .
ملك وزير سوم را پرسيد كه :را تو چه بيند ؟ گفت : آن اولي تر كه او را باقي گذاشته آيد وبجاي او بانعام فرمود ، كه او در خدمت ملك ابواب مناصحت و اخلاص بجاي آرد . و عاقل ظفر شمرد دشمنان را از يك ديگر جدا كردن و بنوعي ميان ايشان دو گروهي افگندن . كه اختلاف كلمه خصمان موجب فراغ دل و نظام كار باشد چنانكه در خلاف دزد و ديو پارسا مرد را بود . ملك پرسيد كه :چگونه؟ گفت :
زاهدي از مريدي گاوي دوشاستد و سوي خانه مي برد . دزدي آن بديد در عقب او نشست تا گاو ببرد . ديوي در صورت آدمي با او هم راه شد . دزد ازو پرسيد كه :تو كيستي؟ گفت : ديو ، بر اثر اطن زاهد مي روي تا فرصتي يابم . و او را بكشم ، تو هم حال خود بازگوي. گفت:من مرد عيار پيشه ام ، مي انديشم كه گاو زاهد بدزدم . پس هر دو بمرافقت يك ديگر در عقب زاهد بزاويه او رفتند . شبانگاهي آنجا رسيدند . زاهد د رخانه رفت و گاو را ببست و تيمار علف بداشت و باستراحتي پرداخت . دزد انديشيد كه :اگر ديو پيش از بردن ممكن نگردد . و ديو گفت :اگر دزد گائو بيرون برد و درها باز شود زاهد از خوابدرآيد ، كشتن صورت نبندد. دزد را گفت :مهلتي ده تا من نخست مرد را بشكم ، وانگاه تو گاو ببر.دزد جواب داد كه : توقف از جهت تو اولي تر تا من گاو بيرون برم ، پس او را هلاك كني . اين خلاف ميان ايشان قايم گشت و بمجادله كشيد . و دزد زاهد را آواز داد كه :اينجا ديويست و ترا بخواهد كشت. و ديو هم بانگ كرد كه :دزد گاو مي ببرد . زاهد بيدار شد و مردمان درآمدند و ايشان هر دو بگريختند و نفس و مال زاهد بسبب خلاف دشمنان مسلم ماند . چون وزير سوم اين فصل بآخر رسانيد وزير اول كه بكشتن اشارت مي كرد گفت :مي بينم كه اين زاغ شما را به افسون و مكر بفريفت ، وا كنون مي خواهيد كه موضع و حزم و احتياط را ضايع گذاريد . تاكيدي مي نمايم ، از خواب غفلت بيدار شويد و پنبه از گوش بيرون كشيد .و در عواقب اين كار تامل شافي واجب داريد ، كه عاقلان بناي كار خود و ازان دشمن برقاعده صواب نهند و سخن خصم بسمع تمييز شنوند ، و چون كفتار بگفتار دروغ فريفته نشوند ، و باز غافلان بدين معاني التفات كم نمايند و باندك تملق نرم دل در ميان آرند واز سرحقدهاي قديم و عداوتهاي موروث برخيزند . و سماع مجاز ايشان را از حقيقت معاينه دور اندازند تا دروغ دشمن را تصديق نمايند ، و زود دل برآشتين قرار دهند ، و ندانند كه
صلح دشمن چون جنگ دوست بود
كه ازو مغز او چو پوست بود
و نادرتر آنكه از ناداني طرار بصره در چشم بغداد مي نمايد . و راست بدان درودگر مي ماني كه بگفت زن نابكار فريفته گشت . ملك پرسيد :چگونه ؟ گفت :
بشهر سرنديب درودگري زني داشت
بوعده روبه بازي بعشوه شير شكاري
رويي داشت چون تهمت اسلام دردل كافران وزلفي چون خيال شك در ضمير مومن
والحق بدو نيك شيفته و مفتون بودي و ساعتي از ديدار او نشكيفتي ، و همسايه اي را بدو نظري افتاد و كار ميان ايشان بمدت گرم ايستاد.و طايفه خسران بران وقوف يافتند و درودگر را اعلام كردند . خواستكه زيادت ايقاني حاصل آردآنگاه تدارك كند ، زن را گفت :من بروستاا مي روم يك فرسنگي بيش مسافت نيست ، اما روز چند توقفي خواهد بود توشه اي بساز . در حال مهيا گردانيد . درودگر زن را وداع كرد و فرمود كه :در خانه باحتياط بايد بست و انديشه قماش نيكو بداشت تا در غيبت من خللي نيفتد .
چون او برفت زن ميره را بياگاهانيد و ميعاد آمدن قرار داد ؛ و درودگر بيگاهي از راه نبهره درخانه رفت ؛ ميره قوم را آنجا ديد . ساعتي توقف كرد . چندانكه بخوابگاه رفتند بركت ، بيچاره در زير كت رفت تا باقي خلوت مشاهده كند . ناگاه چشم زن برپاي او افتد  ، دانست كه بلا آمد، معشوقه را گفت: آواز بلند كن و بپرس كه «مرا دوستر داري ياي شوي را؟» چون بپرسيد جواب داد كه :بدين سوال چون افتادي ؟ و ترا بدان حاجت نمي شناسم.
در آن معني الحاح بر دست گرفت. زن گفت:زنان را از روي سهو و زلت يا از روي شهوت از اين نوع حادثها افتد و از اين جنس دوستان گزينند كه بحسب و نسب ايشان التفات ننمايند ، واخلاق نامرضي و عادات نامحمود ايشان را معتبر ندارند ، و چون حاجت نفس و قوت شهوت كم شد بزنديك ايشان همچون ديگر بيگانگان باشند . لكن شوي بمنزلت پدر و محل برادر و مثابت فرزند است ، و هرگز برخوردار مباد زني كه شوي هزار بار از نفس خويش عزيزتر وگرامي تر نشمرد ، و جان و زندگاني براي فراغ و راحت او نخواهد .
چون درودگر اين فصل بشنود رقتي و رحمتي در دل آورد و با خود گفت : بزه كار شدم بدانچه در حق وي مي سگاليدم. مسكين از غم من بي قرار و در عشق من سوزان ، اگر بي دل خطايي كند آن را چندين وزن نهادن وجه ندارد . هيچ آفريده از سهو معصوم نتواند بود. من بيهوده خويشتن را در وبال افگندم و حالي باري عيش بريشان منغص نكنم و آب روي او پيش اين مرد نريزم . همچنان در زير تخت مي بود تا رايت شب نگوسار شد .
صبح آمد و علامت مصقول بركشيد
وز آسمان شمامه كافور بردميد
گويي كه دست قرطه شعر كبود خويش
تا جايگاه ناف بعمدا فرو دريد
مرد بيگانه بازگشت و درودگر بآهستگي بيرون آمد و بربالاي كت بنشست .زن خويشتن در خواب كرد. نيك بآزرمش بيدار كرد و گفت :اگر نه آزار تو حجاب بودي من آن مرد را رنجور گردانيدمي و عبرت ديگر بي حفاظان كردمي، لكن چون من دوستي تو در حق خويش مي دانم و شفقت تو براحوال خود مي شناسم ، و مقرر است كه زندگاني براي فراغ من طلبي و بينايي براي ديدار من خواهي ، اگر از اين نوع پريشاني انديشي از وجه سهو باشد نه از طريق عمد . جانب دوست تو رعايت كردن و آزرم مونس تو نگاه داشتن لازم آيد .
دل قوي دار و هراس و نفرت را بخود راه مده ، و مرا بحل كن كه در باب تو هرچيزي انديشيدم و از هر نوع بدگماني داشت . زن نيز حلمي در ميان آورد و خشم جانبين تمامي زايل گشت.
و اين مثل بدان آوردم تا شما همچون درودگر فريفته نشويد و معاينه خويش را بزرق و شعوذه و زور و قعبره او فرو نگذاريد.
در دهان دار تا بود خندان
چون گراني كند بكن دندان
هركجا داغ بايدت فرمود
چون تو مرهم نهي نداردسود
و هر دشمن كه بسبب دوري مسافت قصدي نتواند پيوست نزديكي جويد و خود را از ناصحان گرداند ، و بتقرب و تودد و تملق و تلطف خويشتن در معرض محرميت آرد ؛ و چون بر اسرار وقوف يافت و فرصت مهيا بديد باتقان و بصيرت دست بكار كند ، و هر زخم كه گشايد چون برق بي حجاب باشد . و چون قضا بي خطا رود . و من زاغان را آزموده بودم و اندازه دوربيني و كياست و مقدار راي و رويت ايشان بدانسته ؛ تا اين ملعون را بديدم و سخن او بشنود ، روشني راي و بعد غور ايشان مقرر گشت.
ملك بومان باشارت او التفات ننمود ، تا آن زاغ را عزيز و مكرم و مرفه و محترم با او ببردند ، ومثال داد تا در نيكو داشت مبالغت نمايند . همان وزير كه بكشتن او مايل بود گفت :اگر زاغ را نمي كشيد باري با وي زندگاني چون دشمنان كنيد و طرفةالعيني از غدر و مكر او ايمن مباشيد ، كه موجب آمدن جز مفسدت كار ما و مصلحت حال او نيست ملك از استماع اين نصيحت امتناع نمود و سخن مشير بي نظير را خوار داشت.
و زاغ در خدمت او بحرمت هرچه تمامتر مي زيست و از رسوم طاعت و آداب عبوديت هيچيز باقي نمي گذاشت . و با ياران و اكفا رفق تمام مي كرد و حرمت هر يك فراخور حال او و براندازه كار او نگاه مي داشت . و هر روز محل وي در دل ملك و اتباع شريفتر مي شد و مي افزود ، و در همه معاني او را محرم مي داشتندو در ابواب مهمات و انواع مصالح با او مشاورت مي پيوستند ، و روزي در محفل خاص و مجلس غاص گفت كه :ملك زاغان بي موجبي مرا بيازارد و بي گناهي مرا عقوبت فرمود ، و چگونه مرا خواب و خورد مهنا باشد كه تتا كينه خويش نخواهم و او را دست برد مردانه ننمايم ؟ كه گفته اند «الكافة في الطبيعة واجبة» و در ادراك اين نهمت بسي تامل كردم و مدت دراز در اين تفكر و تدبر روزگار گذاشت . و بحقيقت شناختم كه تلا من در هيات و صورت زاغانم بدين مراد نتوانم رسيد و بر اين غرض قادر نتوانم شد .و از اهل علم شنوده ام كه چون مظلومي از دست خصم جائر و بيم سلطان ظالم دل بر مرگ بنهد و خويشتن را بآتش بسوزد قرباني پذيرفته كرده باشد ، و هر دعا كه در آن حال گويد باجابت پيوندد. اگر راي ملك بيند فرمايد كه تا مرا سوزند و دران لحظت كه گرمي آتش بمن رسيد از باري ، عزاسمه ، بخواهم كه مرا بوم گرداند ، مگر بدان وسيلت برآن ستمگار دست يابم و اين دل بريان و جگر سوخته را بدان تشفي حاصل آرم . و در اين مجمع آن بوم كه كشتن او صواب مي ديد حاضر بود ، گفت :
گر چو نرگس نيستي شوخ و چو لاله تيره دل
پس دو روي و ده زبان همچون گل و سوسن مباش
و راست مزاج تو ، اي مكار ، در جمال ظاهر و قبح باطن چون شراب خسرواني نيكو رنگ و خوش بوي است كه زهر در وي پاشند . و اگر شخص پليد و جثه خبيث ترا بارها بسوزندو درياها برانند گوهر ناپاك و سيرت مذموم تو از قرار خويش نگردد ، و خبث ضمير و كژي عقيدت تو نه بآب پاك شود و نه بآتش بسوزد ، و با جوهر تو مي گردد هرگونه كه باشي و در هر صورت كه آيي .و اگر ذات خسيس تو طاووس و سيمرغ تواند شد ميل تو از صحبت و مودت زاغان نگذرد ، همچون آن موش كه آفتاب و ابر و باد وكوه را بر وي بشويي عرضه كردند ، دست رد بر سينه همه آنها نهاد و آب سرد بر روي همه زد ، و موشي را كه از جنس او بود بناز در برگرفت . ملك پرسيد :چگونه؟ گفت كه:
 *زاهدي مستجاب الدعوه بر جويباري نشسته بود غليواژ موش بچه اي پيش او فروگذاشت .زاهد را بر وي شفقتي آمد ، برداشت و در برگي پيچيد تا بخانه برد .باز انديشيد كه اهل خانه را ازو رنجي باشد و زياني رسد دعا كرد تا ايزد تعالي ، او را دختر پرداخته هيكل تمام اندام گردانيد ، چنانكه آفتاب رخسارش آتش در سايه چاه زد و سايه زلفش دود از خرمن ماه برآورد .
وانگاه او را بنزديك مريدي برد و فرمود كه چون فرزندان عزيز تربيت واجب دارد . مريد اشارت پير را پاس داشت ودر تعهد دختر تلطف نمود . چون يال بركشيد وايام طفوليت بگذشت زاهد گفت :اي دختر ، بزرگ شدي و ترا از جفتي جاره نيست ، از آدميان و پريان هركرا خواهي اختيار كن تا ترا بدو دهم . دختر گفت :شوي توانا و قادر خواهم كه انوع قدرت و شوكت او را حاصل باشد . گفت :مگر آفتاب را مي خواهي .جواب داد كه :آري .زاهد آفتاب را گفت :اين دختر نيكوصورت مقبل شكلست ، مي خواهم كه در حكم تو آيد ، كه شوي تواناي قوي آرزو خواستست.آفتاب گفت كه :من ترا از خود قوي تر نشان دهم ، كه نور مرا بپوشاند و عالميان را از جمال چهره من محجوب گرداند، و آن ابر است . زاهد همان ساعت بنزديك او آمد و همان فصل سابق باز راند . گفت :باد از من قوي تر است كه مرا بهر جانب كه خواهد برد ، و پيش وي چون مهره ام در دست بوالعجب.پيش باد رفت و فصلهاي متقدم تازه گردانيد . باد گفت : قوت تمام براطلاق كوه راست ، كه مرا سبك سر خاك پاي نام كرده ست ، و دوام حركت مرا در لباس منقصت باز مي گويد ، وثابت و ساكن برجاي قرار گرفته ، و اثر زور من در وي كم از آواز نرم است در گوش كر.زاهد با كوه اين غم و شادي بازگفت.جواب داد كه :موش از من قوي تر است كه همه اطراف مرا بشكافد و در دل من خانه سازد و دفع او برخاطر نتوانم گذرانيد .دختر گفت:راست مي گويد ، شوي من اينست . زاهد او را برموش عرضه كرد ، جواب داد كه :جفت من از جنس من تواند بود . دختر گفت :دعا كن تا من موش گردم .زاهد دست برداشت و از حق تعالي بخواست و اجابت يافت . هر دو را به يكديگر داد و برفت . و مثل تو همچنين است ، و كار تو ، اي مكار غدار ، همين مزاج دارد .
بمار ماهي ماني ، نه اين تمام و نه آن !
منافقي چكني؟ مار باش يا ماهي
ملك بومان را چنانكه رسم بي دولتان است اين نصايح ندانست شنود و عواقب آن را نتوانست ديد . وزاغ هر روزي براي ايشان حكايت دل گشاي و مثل غريب و افسانه عجيب مي آوردي ، و بنوعي در محرميت خويش مي افزود تا بر غوامض اسرار اخبار ايشان وقوف يافت. ناگاه فروموليد و نزديك زاغان رفت . چون ملك زاغان او را بديد پرسيد : ما وراءك يا عصام ؟ گفت :
شاد شو اي منهزم ، كه در مدد تو
حمله تاييد و ركضت ظفر آيد
و بدولت ملك آنچه مي بايست بپرداختم ، كار را بايد بود . گفت :از اشارت تو گذر نيست ، صورت مصلحت باز نماي تا مثال داده شود . گفت :تمامي بومان در فلان كوه اند و روزها درغاري جمله مي شوند . و در آن نزديكي هيزم بسيار است . ملك زاغان را بفرمايد تا قدري ازان نقل كنند و بر در غاري بنهند . و برخت شبانان كه در آن حوالي گوسپند مي چرانند آتش باشد ، من فروغي ازان بيارم و زير هيزم نهم . ملك مثال دهد تا زاغان بحركت پر آن را بچلانند . چون آتش بگرفت هر كه از بومان بيرون آيد بسوزد و هركه در غار بماند از دود بميرد .
بر اين ترتيب كه صواب ديد پيش آن مهم باز رفتند ، و تمامي بومان بدين حيلت بسوختند ، و زاغان را فتح بزرگ برآمد و همه شادمان و دوستكام بازگشتند . و ملك و لشكر در ذكر مساعي حميد و مآثر مرضي آن زاغ غلو و مبالغت نمودند و اطناب و اسهاب واجب ديدند . و او ملك را دعاهاي خوب گفت ، د راثناي آن بر زبان راند كه :هرچه از اين نوع دست دهد بفر دولت ملك باشد . من مخايل آن روز ديدم كه آن مدبران قصدي پيوستند و از آن جنس اقدامي جايز شمردند.
كرد آن سپيد كار بملك تو چشم سرخ
تا زرد روي گشت و جهان شد برو سياه
و روزي در اثناي محاورت ملك او را پرسيد كه :مدت دراز صبر چگونه ممكن شد در مجاورت بوم ؟ كه اخيار با صحبت اشرار مقاومت كم توانند كرد و كريم از ديدار لئيم گريزان باشد . گفت : همچنين است ، لكن عاقل ، براي رضا و فراغ مخدوم ، از شدايد تجنب ننمايد ، و هر محنت كه پيش آيد آن را چون يار دل خواه و معشوق ماه روي بنشاط و رغبت در برگيرد . و صاحب همت ثابت عزيمت بهر ناكامي و مشقت در مقام اندوه و ضجرت نيفتد.
وهر كجا كار بزرگ و مهم نازك حادث گشت ودران نفس و عشيرت و ملك و ولايت ديده شد اگر در فواتح آن براي دفع خصم و قمع تواضعي رود و مذلتي تحمل افتد چون مقرر باشد كه عواقب آن بفتح و نصرت مقرون خواهد بود بنزديك خردمند وزني نيارد ، كه صاحب شرع مي گويد «ملاك العمل خواتيمه .»
گردي كه همي تلخ كند كام تو امروز
فردا نهد اندر دهن تو شكر فتح
ملك گفت ك از كياست ودانش بومان شمتي بازگوي . گفت:در ميان ايشان هيچ زيركي نديدم ، مگر آنكه بكشتن من اشارت مي كرد و ايشان راي او را ضعيف مي پنداشتند ، ونصايح او را بسمع قبول اصغا نفرمودند ، و اين قدر تامل نكردند كه من در ميان قوم خويش منزلت شريف داشتم و باندك خردي موسوم بودم ،ناگاه مكري انديشم و فرصت غدري يابم . نه بعقل خويش اين بدانستند و نه از ناصحان قبول كردند ، و نه اسرار خود از من بپوشيدند . و گويند «پادشاهان را در تحصين خزاين اسرار احتياط هرچه تمامتر فرض است ، خاصه از دوستان نوميد و دشمنان هراسان.»
ملك گفت :موجب هلاك بوم مرا بغي مي نمايد و ضعف راي وزرا .گفت :همچنين است كه مي فرمايد ، و كم كسي باشد كه ظفري در طبع او بغي پيدا نيايد ، و بر صحبت زنان حريص باشد ورسوا نگردد ، و در خوردن طعام زيادتي شره نمايد و بيمار نشود ، و بوزيران ركيك راي ثقت افزايد و بسلامت ماند . و گفته اند كه «متكبران را ثنا طمع نبايد داشت ، و نه بد دخلت را دوستان بسيار ، و نه بي ادب را سمت شرف، و نه بخيل را نيكوكاري ، و نه حريص را بي گناهي ، و نه پادشاه جبار متهاون را كه وزيران ركيك راي دارد ثبات ملك و صلاح رعيت . »
ملك گفت : صعب مشقتي احتمال كردي و دشمنان را بخلاف مراد تواضع نمودي .گفت :«هركه رنجي كشد كه دران نفعي چشم دارد اول حميتي بي وجه و انفت نه در هنگام از طبع دوربايد كرد ، چه مرد تمام آن كس را توان خواند كه چون عزيمت او در امضاي كراي مصمم گشت نخست دست از جان بشويد و دل از سر بگريرد آنگاه قدم در ميدان مردان نهد .
آنت بي همت شگرفي كو برون نايد زجان
وانت بي دولت سواري كو فرو نايد زتن
و بسمع ملك رسيده است كه ماري بخدمت غوكي راضي گشت چون صلاح حال و فراغ وقت دران ديد؟ ملك پرسيد كه :چگونه؟ گفت:
آورده اند كه پيري رد ماري اثر كرد و ضعف شامل بدو راه يافت چنانكه از شكار بازماند ، و در كار خويش متحير گشت ، كه نه بي قوت زندگاني صورت مي بست و نه بي قوت شكار كردن ممكن مي شد . انديشيد كه جواني را بازنتوان آورد و كاشكي پيري پايدارستي.
و از زمانه وفا طمع داشتن و بكرم عهد فلك اميدوار بودن هوسي است كه هيچ خردمند خاطر بدان مشغول نگرداند ، چه در آب خشكي جستن و از آتش سردي طلبيدن سودايي است كه آن نتيجه صفراهاي محترق باشد.
گذشته را بازنتوان آورد ، و تدبير مستقبل از مهمات است  ،و عوض جواني اندك تجربتي است كه در بقيت عمر قوام معيشت بدان حاصل آيد . و مرا فضول از سر بيرون مي بايد كرد و بناي كار بر قاعده كم آزاري نهاد. وا ز مذلتي كه در راه افتاد روي نتافت ، كه احوال دنيا ميان سرا وضرا مشتركست .
ني پاي هميشه در ركابت باشد
بد نيز چو نيك در حسابت باشد
وانگاه بر كران چشمه اي رفته كه درو غوكان بسيار بودند و ملك كامگار و مطاع داشتند ، و خويشتن چون اندوه ناكي ساخته بر طرفي بيفگند . غوكي پرسيد كه :ترا غمناك مي بينم ! گفت :كيست بغم خوردن از من سزاوارتر ، كه مادت حيات من از شكار غوك بود ، و امروز ابتلايي افتاده است كه آن بر من حرام گشتست و بدان جايگاه رسيده كه اگر يكي را ازيشان بگيرم نگاه نتوانم داشت . آن غوك برفت و ملك خويش را بدين خبر بشارت داد. ملك از مار پرسيد كه :بچه سبب اين بلا بر تو نازل گشت ؟ گفت :قصد غوكي كردم و او از پيش من بگريخت و خويشتن در خانه زاهدي افگند . من براثر او درآمدم ، خانه تاريك بود و پسر زاهد حاضر ، آسيب من به انگشت او رسيد ، پنداشتم غوك است ، هم در آن گرمي دنداني بدو نمودم و برجاي سرد شد . زاهد از سوز فرزند در عقب من مي دويدو لعنت مي كرد و مي گفت : از پروردگار مي خواهم تا تو را ذليل گرداند ومركب ملك غوكان شوي ، و البته غوك نتواني خورد مگر آنكه ملك ايشان بر تو صدقه كند . و اكنون بضرورت اينجا آمدم تا ملك بر من نشيند و من بحكم ازلي و تقدير آسماني راضي گردم. ملك غوكان را اين باب موافق افتاد ، وخود را دران شرفي و منقبتي و عزي و معجزي صورت كرد . بر وي مي نشست وبدان مباهات مي نمود . چون يكچندي بگذشت مار گفت :زندگاني ملك دراز باد ، مرا قوتي و طعمه اي بايد كه بدان زنده مانم و اين خدمت بسر برم . گفت :بلي ، بحكم آنكه در آن تواضع منفعتي مي شناخت آن را مذلت نشمرد و در لباس عار پيش طبع نياورد .
و اگر من صبري كردم همين مزاج داشت كه هلاك دشمن و صلاح عشيرت را متضمن بود .و نيز دشمن را برفق و مدارا نيكوتر و زودتر مستاصل توان گردانيد كه بجنگ و مكابره .و از اينجا گفته اند «خرد به كه مردي ».كه يك كس اگر چه توانا ودلير باشد ، و در روي مصافي رود ده تن را ، يا غايت آن بيست را ، بيش نتواند زد. اما مرد با غور دانا بيك فكرت ملكي پريشان گرداند و لشكري گران و ولايتي آبادان را در هم زند و زير و زبر كند . و آتش با قوت و حدت او اگر در درختي افتد آن قدر تواند سوخت كه بر روي زمين باشد.
و آب بالطف و نرمي خويش هر درخت را كه ازان بزرگتر نباشد از بيخ بركند كه بيش قرار نگيرد . قال النبي عليه السلام :«ما كان الرفق في شيء قط الا زانه ، و ماكان الخرق في شيء الا شانه .» و چهار چيز است كه اندك آن را بسيار بايد شمرد :آتش و بيماري و دشمن و وام . و اين كار به اصابت راي وفر دولت و سعادت ذات ملك نظام گرفت .
برد تيغت ز نايبات شكوه
داد رايت بحادثات سكون
و گفته اند «اگر دو تن در طلب كاري وكفايت مهمي ايستند مظفر آن كس آيد كه بفضيلت مروت مخصوص است ؛ و اگر دران برابر آيند آن كه ثابت عزيمتست ، و اگر دران هم مساواتي افتد آنكه يار و معين بسيار دارد ، واگر دران نيز تفاوتي نتوان يافت آنكه سعادت ذات و قوت بخت او راجح است . »
پيش سپاه تست زبخت تو پيشرو
بر بام ملك تست ز عدل تو پاسبان
و حكما گويند كه «هركه با پادشاهي كه از بطر نصرت ايمن باشد و ازدهشت هزيمت فارغ مخاصمت اختيار كند مرگ را بحيلت بخويشتن راه داده باشد ، و زندگاني را بوحشت از پيش رانده ، خاصه ملكي از دقايق و غوامض مهمات بر وي پوشيده نگردد ، و موضع نرمي و درشتي و خشم و رضا وشتاب و درنگ اندران بر وي مشتبه نشود ، و مصالح امروز و فردا و مناظم حال و مآل در فاتحت كارها مي شناسد و وجوه تدارك آن مي بيند ، و بهيچ وقت جانب حلم و استمالت نامرعي روا ندارد باس و سياست مهمل نگذارد . »
و امروز هيچ پادشاه را در ضبط ممالك و حفظ آن اثر نيست كه پيش حزم وعزم ملك ميسر مي گردد ، و در تربيت خدمتگاران و اصطناع مردمان چندين لطايف عواطف و بدايع عوارف بجاي نتوان آورد كه بتلقين دولت وهدايت راي ملك مي فرمايد و مثلا نفس عزيز خود را فداي بندگان مي دارد .
ملك گفت :كفايت اين مهم و برافتادن اين خصمان ببركات راي و اشارت و ميامن اخلاص و مناصحت تو بود .
و در هر كاري كه اعتماد برمضا و نفاذ تو كرده ام آثار ونتايج آن چنين ظاهر گشته است .
و هركه زمام مهمات بوزير ناصح سپارد هرگز دست ناكامي بدامن اقبال او نرسد و پاي حوادث ساحت سعادت او نسپرد .
بهرچه روي نهم يا بهر چه راي كنم
قوي است دست مرا تا تو دست يار مني
و معجزتر آيتي از خرد تو آن بود كه مدت دراز در خانه دشمنان بماندي و بر زبان تو كلمه اي نرفت كه دران عيبي گرفتندي و موجب نفرت و بدگماني گشتي . گفت :اقتداي من در همه ابواب بمحاسن اخلاق و مكارم عادات ملك بوده است ، و بقدر دانش خود از معالي خصال وي اقتباس نموده ام ، و مآثر ملكانه را د رهمه ابواب امام و پيشوا و قبله و نمودار خويش ساخته ، و حصول اغراض و نجح مرادها در متابعت رسوم ستوده و مشايعت آثار پسنديده آن دانسته ، كه ملك را ، بحمدالله و منه ، اصالت و اصابت تدبير باشكوه و شوكت ومهابت و شجاعت جمع است .
ملك گفت از خدمتگاران درگاه ترا چنان يافتم كه لطف گفتار تو بجمال كردار مقرون بود ، و بنفاذ عزم و ثبات حزم مهمي بدين بزرگي كفايت توانستي كردن تا ايزد تعالي بيمن نقيبت و مباركي غرت تو مارا اين نصرت ارازني داشت ، كه در آن غصه نه حلاوت طعام و شراب يافته مي شد و نه لذت خواب و قرار . چه هركه بدشمني غالب و خصمي قاهر مبتلا گشت تا از وي نرهد پاي از سر و كفش از دستار و روز از شب نشناسد . و حكما گويند «تا بيمار را صحتي شامل پديد نيامد از خوردني مزه نيابد ، و حمال تا بار گران ننهاد نياسايد ، و مردم هزار سال تا از دشمن مستولي ايمن نگردد گرمي سينه او نيارامد .» اكنون باز بايد گفت كه سيرت و سريرت ملك ايشان در بزم و رزم چگونه يافتي .
گفت :بناي كار او برقاعده خويشتن بيني و بطر و فخر و كبر نه در موضع ديدم ، و با اين همه عجز ظاهر و ضعف غالب ، و از فضيلت راي راست محروم و از مزيت انديشه بصواب بي نصيب . و تمامي اتباع از اين جنس . مگر آنكه بكشتن من اشارت مي كرد . ملك پرسيد كه :كدام خصلت او در چشم تو بهتر آمد و دلايل عقل او بدان روشن تر گشت ؟ گفت : اول راي كشتن من ، و ديگر آنكه هيچ نصيحت از مخدوم نپوشانيدي ، اگرچه دانستي كه موافق نخواهد بود و بسخط و كراهيت خواهد كشيد ، و دران آداب فرمان برداري نگاه داشتي و عنفي و تهتكي جايز نشمردي . و سخن نرم و حديث برسم مي گفتي ، و حانب تعظيم مخدوم را هرچه بسزاتر رعايت كردي. و اگر در افعال وي خطايي ديدي تنبيه در عبارتي بازراندي كه در خشم بر وي گشاده نگشتي ، زيرا كه سراسر بر بيان امثال و تعريضات شيرين مشتمل بودي ، و معايب ديگران در اثناي حكايت مقرر مي گردانيدي و خود سهوهاي خويشتن در ضمن آن مي شناختي و بهانه اي نيافتي كه او را بدان مواخذت نمودي . روزي شنودم كه ملك را مي گفت كه :جهان داري را منزلت شريف و درجت عالي است . و بدان محل بكوشش و آرزو نتوان رسيد و جز به اتفاقات نيك و مساعدت سعادت بدست نيايد .و چون ميسر شد آن را عزيز بايد داشت و در ضبط و حفظ آن جد و مبالغت بايد نمود . و حالي بصواب آن لايق تر كه دركارها غفلت كم رود و مهمات را خوار شمرده نيايد ، كه بقاي ملك و استقامت دولت بي حزم كامل و عدل شامل و راي راست و شمشير تيز ممكن نباشد . لكن بسخن او التفاتي نرفت و مناصحت او مقبول نبود .
تا زبر و زير شد همه كار از چپ وز راست
نه از عقل كياست او ايشان را فايده اي حاصل آمد و نه او بخرد و حصافت خويش از اين بلا فرج يافت .راست گفته اند
«و لا امر للمعصي الا مضيعا.»
وامير المومنين علي كرم الله وجهه مي گويد :« لا راي لمن لايطاع.»
اينست داستان حذر از مكان غدر و مكايد راي دشمن ، اگرچه در تضرع و تذلل مبالغت نمايد ، كه زاغي تنها ، با عجز و ضعف خويش ، خصمان قوي و دشمنان انبوه را بر اين جمله بوانست ماليد ، بسبب ركت راي و قلت فهم ايشان بود . والا هرگز بدان مراد  نرسيدي و آن ظفر در خواب نديدي . و خردمند بايد كه در اين معاني بچشم عبرت نگرد واين اشارت بسمع خرد شنود و حقيقت شناسد كه بر دشمن اعتماد نبايد كرد ، و خصم را خوار نشايد داشت اگرچه حالي ضعيف نمايد .
كاندر سر روزگار بس بازيهاست
و دوستان گزيده و معينان شايسته را بدست اوردن نافع تر ذخيرتي و مربع تر تجارتي بايد پنداشت . واگر كسي را هر دو طرف ممهد شد  ،كه هم دوستان را عزيز و شاكر تواند داشت و هم از دشمنان غدار و مخالفان مكار دامن در تواند چيد ، بكمال مراد و نهايت آرزو برسد و سعادت دوجهاني بيابد .
  والله ولي التوفيق لما يرضيه.

Facebook Twitter Contact us RSS
www.IranianUK.com
دویچه وله
تحصیل در انگلستان - آمریکا

جدیدترین مطالب سایت
دیدنی ها و شنیدنی های روز
داغ ترین و پربیننده ترین مطالب
اخبار ایران و جهان
اخبار ورزشی
اخبار سینما و موسیقی
اخبار ایرانیان خارج از کشور
حوادث
عکسهای دیدنی
ویدیو کلیپ
دانلود فیلم
دانلود موزیک
دختران پسران و مسائل جنسی
پزشکی و سلامتی
علمی و دانستنیها
مقالات
داستان
روانشناسی
خانواده و زندگی زناشویی
تاریخی فرهنگی و هنری
زنان
مد آرایش و زییایی
تغذیه رژیم و گیاهان داروئی
آشپزی
مذهب و عرفان
طنز و جوک
کتاب و شعر فارسی
ایران سرای من
انواع فال طالع بینی و تعبیر خواب
روزنامه ها و مجلات
کامپیوتر و دانلود نرم افزار
رنگارنگ
راهنمای زندگی در خارج از کشور
تحصیل در خارج از کشور
مهاجرت
کودکان
امکانات
خانه
تبادل نظر پرنیان
سفارش آگهی
تماس با ما
فیلترشکن
عضویت در سایت
RSS
آگهی های متنی
عکس - ویدیو - سرگرمی
تحصيل در آمريكا
ادامه تحصیل در انگلستان
کالج های زبان در انگلستان
طراحی حرفه ای وب سایت
کنترل پنل کاربران
عضویت در سایت
تغییر کلمه عبور
تغییر دیگر مشخصات
جستجو در ایرانیان انگلستان
عضویت در خبرنامه
ایمیل :
تلفن ارزان - کیفیت برتر
صرافی سمیانی
صرافی کاسپین
رایان یوکی
جهت سفارش آگهی کلیک کنید
صرافی موج
صرافی پرآرا
صرافی سیمرغ
دویچه وله فارسی
ادامه تحصیل در انگلستان
طراح وب سایت
راهنمای مشاغل ایرانیان
کتاب فروشی نما
صرافی گاندی
فیسبوک رایان یوکی
رایان یوکی
اين سايت هيچ گونه مسئوليتي را در قبال آگهي ها نمي پذيرد
جدیدترین مطالب سایت
سردار نقدی: بسیج مامور "امر به معروف" در محله‌ها می‌شود.
علی دایی پس از باخت در برابر ملوان :بچه ها بازی را آسان گرفته بودند
آینده وزارت علوم پس از فرجی دانا: روحانی اهل درگیری نیست
واکنش‌ها به 'فیلم بریدن سر خبرنگار آمریکایی' توسط داعش
زیست‌پذیر‌ترین شهرهای جهان در سال ۲۰۱۴ اعلام شدند
زن ایزدی در راه فرار پنج‌قلو زایید.
شکایت خانواده‌های متوفیان و بازماندگان هواپیمای ایران ۱۴۰ - درد دل‌های نگفته ۱۰روز پس از سقوط مرگبار
افخم: گفت‌وگوی ایران با اروپایی‌ها برای مقابله با داعش آغاز شده‌است
عملیات پس گرفتن تکریت از داعش آغاز شد
انتشار ویدیوی "سربریدن روزنامه‌نگار آمریکایی" توسط داعش.
همسر و دختر فرمانده ارشد حماس در حملات هوایی اسرائیل کشته شدند
مجلس شورای اسلامی، وزیر علوم حسن روحانی را برکنار کرد
بررسی روزنامه‌های صبح چهارشنبه تهران - ۲۹ مرداد
تاکتیک‌های جنگی داعش: مدرن و سنتی به شیوه جنگ‌های صدر اسلام.
بازداشت پیمانکار مامورانی که باعث مرگ یک کارگر شدند
چهار ماه زندان برای مایلی‌کهن در پی شکایت علی دایی
فرزند خلبان آنتونف: پدرم بارها هواپیمای آسیب دیده را به زمین نشانده بود
حرف‌های قلعه نویی پس از پیروزی استقلال بر سایپا
نان عصــرانه
کرفس چقدر لاغر می‌کند؟
نمونه یک رژیم کامل و موثر با 1200 کالری
درمانی احتمالی برای طاسی موضعی
گوگل حساب کاربری ویژه کودکان ارائه می‌کند
کیلوبوت‌ها؛ نسل جدید روبوت‌های دارای هوشِ مصنوعی جمعی
'چشم‌چشم دو ابرو' از هوش ده سال بعد خبر می‌دهد
فال روز چهارشنبه 20 آگوست - 29 امرداد
مجلس ایران فهرست «تخلفات» دولت احمدی‌نژاد را منتشر کرد
دخترفنلاندی، در دور افتاده ترین روستای افغانستان 'مادربزرگ' شد
حمله خونین دزدان خشن به جوان وظیفه شناس
آنتونی بوردین: تهران «آمریکایی‌ترین» شهری است که تا به حال دیده‌ام
ادامه ...
دیدنی ها و شنیدنی های روز
دستان غول پیکر یک پسر بچه 8 ساله
فیلمی از شغل‌های عجیب در ایران از داد زن تا عروسک تن‌ پوش!
آپارتمان های لوکس میلیاردی تهران
خطاهای دید جالب : واقعیت آن چیزی که می بینید نیست - 4
تصادف یکی از خوش شانس ترین موتور سواران دنیا
دین و دنیای ایزدیان به روایت تصویر.
پارسیان هند همچنان وفادار به آئین نیاکان خود.
اشکهای بامزه پسربچه ای که فکر میکرد پدرش بینی و گوش او را دزدیده
اطلاعات جالب درباره لاله های تالابی انزلی
سکانداران فصل جدید بوندس‌لیگای آلمان از دریچه دوربین.
"شوخی کردم"- خشونت
دوربین مخفی - شیطنت پلیس
مستند "راهنمای تهران , خاویار و کباب - بخش اول
بازیکن فوتبال , توپ و کفشش را با هم به سمت دروازه شوت کرد
کمک به بیمار قلبی اورژانسی - طنز
ادامه ...
داغ ترین و پربیننده ترین مطالب
هلندی ۹۱ ساله مدال دولت اسرائیل را پس فرستاد (207+)
سیمین بهبهانی درگذشت (197+)
حمله خونین دزدان خشن به جوان وظیفه شناس (194+)
دخترفنلاندی، در دور افتاده ترین روستای افغانستان 'مادربزرگ' شد (156+)
دزدیدن گلدانهای سر قبر در روز روشن - پنجشنبه آخر سال (144+)
راز پسر جوانی که نه خوب گیتار می زد و نه خوب می خواند (144+)
پیام ویدئویی رابین ویلیامز به یکی از هوادارانش که مبتلا به سرطان بود، پیش از خودکشی (140+)
نجفقلی حبیبی: در ایام عاشورا چقدر پول خرج می‌شود؟ بازده فرهنگی‌اش چقدر است؟ هیچی، چهار تا گریه می‌کنن، پا میشن میرن! (139+)
آنتونی بوردین: تهران «آمریکایی‌ترین» شهری است که تا به حال دیده‌ام (133+)
خاطره جالب مهران غفوریان از رفتن استخر در دبی‬ (123+)
یک بدبیاری خنده دار در یکی از ویدیوهای کمپین “سطل آب یخ” برای مبارزه با بیماری ای.ال.اس (81+)
مجلس ایران فهرست «تخلفات» دولت احمدی‌نژاد را منتشر کرد (75+)
عروسی یک زن یهودی با یک مسلمان در میانه جنجال تندروهای اسرائیلی. (74+)
استخدام "قلچماق‌ها" در شهرداری تهران، دلیل مرگ یک کارگر؟. (73+)
سیمین بهبهانی؛ از "نیمای غزل" تا "مادر ایران". (67+)
ادامه ...
● خانه ● تبادل نظر پرنیان ● سفارش آگهی ● تماس با ما ● فیلترشکن ● عضویت در سایت
Copyright 2004 - 2014 © IranianUK.com , All rights reserved.