صرافی گاندی صرافی نیاوران
● خانه ● تبادل نظر پرنیان ● سفارش آگهی ● تماس با ما ● فیلترشکن ● عضویت در سایت
متن کامل گلستان سعدی متن کامل گلستان سعدی

حکیمی را پرسیدند از سخاوت و شجاعت کدام بهتر است ؟ گفت : آنکه را سخاوت است به شجاعت حاجت نیست.

● كتاب و شعر فارسي

 

عنوان كتاب : گلستان سعدي
نويسنده : سعدي
تاريخ نشر : اسفند 82
تايپ : ليلا اكبري

    گلستان سعدي
   باب اول در عبرت پادشاهان
 
 حكايت
در يكى از جنگها، عده اى را اسير كردند و نزد شاه آوردند. شاه فرمان داد تا يكى از اسيران را اعدام كنند. اسير كه از زندگى نااميد شده بود، خشمگين شد و شاه را مورد سرزنش و دشنام خود قرار داد كه گفته اند: هر كه دست از جان بشويد، هر چه در دل دارد بگويد.
وقت ضرورت چو نماند گريز
دست بگيرد سر شمشير تيز
 
ملك پرسيد: اين اسير چه مى گويد؟
يكى از وزيران نيك محضر گفت : اي خداوند همي گويد:
والكاظمين الغيظ و العافين عن الناس
ملك را رحمت آمد و از سر خون او درگذشت.وزير ديگر كه ضد او بود گفت : ابناي جنس مارا نشايد در حضرت پادشاهان جز راستي سخن گفتن.اين ملك را دشنام داد و ناسزا گفت . ملك روي ازين سخن درهم آمد و گفت : آن دروغ پسنديده تر آمد مرا زين راست كه تو گفتي كه روي آن در مصلحتي بود و بناي اين بر خبثي .  چنانكه خردمندان گفته اند: دروغ مصلحت آميز به ز راست فتنه انگيز
هر كه شاه آن كند كه او گويد
 
حيف باشد كه جز نكو گويد
 
و بر پيشانى ايوان كاخ فريدون شاه ، نبشته بود:
جهان اى برادر نماند به كس
 
دل اندر جهان آفرين بند و بس
 
مكن تكيه بر ملك دنيا و پشت
 
كه بسيار كس چون تو پرورد و كشت
 
چو آهنگ رفتن كند جان پاك
 
چه بر تخت مردن چه بر روى خاك
 
* * * *
حكايت
يكى از ملوك خراسان ،  محمود سبكتكين را در عالم خواب ديد كه جمله وجود او ريخته بود و خاك شده مگر چشمان او كه همچنان در چشمخانه همي گرديد و نظر مي كرد. ساير حكما از تاويل اين فرو ماندند مگر درويشي كه بجاي آورد و گفت : هنوز نگران است كه ملكش با دگران است.
بس نامور به زير زمين دفن كرده اند
كز هستيش به روى زمين يك نشان نماند
 
وان پير لاشه را كه نمودند زير خاك
خاكش چنان بخورد كزو استخوان نماند
 
زنده است نام فرخ نوشيروان به خير
گرچه بسى گذشت كه نوشيروان نماند
 
خيرى كن اى فلان و غنيمت شمار عمر
زان پيشتر كه بانگ بر آيد فلان نماند
* * * *
 حكايت
ملك زاده اي را شنيدم كه كوتاه بود و حقير و ديگر برادران بلند و خوبروي . باري پدر به كراهت و استحقار درو نظر مي كرد . پسر بفراست استيصار بجاي آورد و گفت : اي پدر ، كوتاه خردمند به كه نادان بلند . نه هر چه بقامت مهتر به قيمت بهتر . اشاة نظيفة و الفيل جيفية.
اقل جبال الارض طور و انه  
لاعظم عندالله قدرا و منزلا
آن شنيدى كه لاغرى دانا
گفت بار به ابلهى فربه
 
اسب تازى وگر ضعيف بود
 
همچنان از طويله خر به
 
پدر بخنديد و اركان دولت پسنديد و برادران بجان برنجيدند.
تا مرد سخن نگفته باشد
 
عيب و هنرش نهفته باشد
 
هر پيسه گمان مبر نهالى
 
شايد كه پلنگ خفته باشد
 
شنيدم كه ملك را در آن قرب دشمني صعب روي نمود . چون لشكر از هردو طرف روي درهم آوردند اول كسي كه به ميدان درآمد اين پسر بود . گفت :
آن نه من باشم كه روز جنگ بيني پشت من
آن منم گر در ميان خاك و خون بيني سري
كان كه جنگ آرد به خون خويش بازي مي كند
روز ميدان وان كه بگريزد به خون لشكري
اين بگفت و بر سپاه دشمن زد و تني مردان كاري بينداخت . چون پيش پدر آمد زمين خدمت ببوسيد و گفت :
اى كه شخص منت حقير نمود
 
تا درشتى هنر نپندارى
 
اسب لاغر ميان ، به كار آيد
 
روز ميدان نه گاو پروارى
 
آورده اند كه سپاه دشمن بسيار بود و اينان اندك . جماعتي آهنگ گريز كردند. پسر نعره زد و گفت : اي مردان بكوشيد يا جامه زنان بپوشيد . سواران را به گفتن او تهور زيادت گشت و بيكبار حمله آوردند . شنيدم كه هم در آن روز بر دشمن ظفر يافتند. ملك سر و چشمش ببوسيد و در كنار گرتف و هر روز نظر بيش كرد تا وليعهد خويش كرد. برادران حسد بردند و زهر در طعامش كردند. خواهر از غرفه بديد ، دريچه بر هم زد . پسر دريافت و دست از طعام كشيد و گفت : محال است كه هنرمندان بميرند و بي هنران جاي ايشان بگيرند.
كس نيابد به زير سايه بوم
 
ور هماى از جهان شود معدوم
 
پدر را از اين حال آگهي دادند. برادرانش را بخواند و گوشمالي بجواب بداد. پس هريكي را از اطراف بلاد حصه معين كرد تا فتنه و نزاع برخاست كه:ده درويش در گليمى بخسبند و دو پادشاه در اقليمى نگنجند.
نيم نانى گر خورد مرد خدا
 
بذل درويشان كند نيمى دگر
 
ملك اقلمى بگيرد پادشاه
 
همچنان در بند اقليمى دگر
 
* * * *
حكايت
طايفه ي دزدان عرب بر سر كوهي نشسته بودند و منفذ كاروان بسته و رعيت بلدان از مكايد ايشان مرعوب و لشكر سلطان مغلوب . بحكم آنكه ملاذي منيع از قله ي كوهي گرفته بودند و ملجاء و ماواي خود ساخته . مدبران ممالك آن طرف در دفع مضرات ايشان مشاورت همي كردند كه اگر اين طايفه هم برين نسق روزگاري مداومت نمايند مقاومت ممتنع گردد.
درختى كه اكنون گرفته است پاى
 
به نيروى مردى برآيد ز جاى
 
و گر همچنان روزگارى هلى
 
به گردونش از بيخ بر نگسلى
 
سر چشمه شايد گرفتن به بيل
 
چو پر شد نشايد گذشتن به پيل
 
سخن بر اين مقرر شد كه يكي به تجسس ايشان برگماشتند و فرصت نگاه داشتند تا وقتي كه بر سر قومي رانده بودند و مقام خالي مانده ، تني چند مردان واقعه ديده ي جنگ ازموده را بفرستادند تا در شعب جبل پنهان شدند . شبانگاهي كه دزدان باز آمدند سفر كرده و غارت آورده سلاح از تن بگشادند و رخت و غنيمت بنهادند ، نخستين دشمني كه بر سر ايشان تاختن آوردد خواب بود . چندانكه پاسي از شب درگذشت ،
قرص خورشيد در سياهى شد
 
يونس اندر دهان ماهى شد
 
دلاورمردان از كمين بدر جستند و دست يكان بر كتف بستند و بامدادان به درگاه ملك حاضر آوردند . همه را به كشتن اشارت فرمود . اتفاقا در آن ميان جواني بود ميوه ي عنفوان شبابش نورسيده و سبزه ي گلستان عذارش نودميده . يكي از وزرا پاي تخت ملك را بوسه داد و روي شفاعت بر زمين نهاد و گفت : اين پسر هنوز از باغ زندگاني برنخورده و از ريعان جواني تمتع نيافته . توقع به كرم و اخلاق خداونديست كه به بخشيدن خون او بربنده منت نهد .. ملك روي از اين سخن درهم كشيد و موافق راي بلندش نيامد و گفت :
پرتو نيكان نگيرد هر كه بنيادش بد است
 
تربيت نااهل را چون گردكان برگنبد است
 
بهتر اين است كه نسل اين دزدان قطع و ريشه كن شود و همه آنها را نابود كردند، چرا كه شعله آتش را فرو نشاندن ولى پاره آتش رخشنده را نگه داشتن و مار افعى را كشتن و بچه او را نگه داشتن از خرد به دور است و هرگز خردمندان چنين نمى كنند:
ابر اگر آب زندگى بارد
 
هرگز از شاخ بيد بر نخورى
 
با فرومايه روزگار مبر
 
كز نى بوريا شكر نخورى
 
وزير، سخن شاه را طوعا و كرها پسنديد و بر حسن راي ملك آفرين گفت و عرض كرد: راى شاه دام ملكه عين حقيقت است ، چرا كه همنشينى با آن دزدان ، روح و روان اين جوان را دگرگون كرده و همانند آنها نموده است . ولى ، ولى اميد آن را دارم كه اگر او مدتى با نيكان همنشين گردد، تحت تاءثير تربيت ايشان قرار مى گيرد و داراى خوى خردمندان شود، زيرا او هنوز نوجوان است و روح ظلم و تجاوز در نهاد او ريشه ندوانده است و در حديث هم آمده :
كل مولود يولد على الفطرة فابواه يهودانه او ينصرانه او يمجسانه .
پسر نوح با بدان بنشست
 
خاندان نبوتش گم شد
 
سگ اصحاب كهف روزى چند
 
پى نيكان گرفت و مردم شد
 
گروهى از درباريان نيز سخن وزير را تاءكيد كردند و در مورد آن جوان شفاعت نمودند. ناچار شاه آن جوان را آزاد كرد و گفت : بخشيدم اگر چه مصلحت نديدم  .
دانى كه چه گفت زال با رستم گرد
 
دشمن نتوان حقير و بيچاره شمرد
 
ديديم بسى ، كه آب سرچشمه خرد
 
چون بيشتر آمد شتر و بار ببرد
 
في الجمله پسر را بناز و نعمت براوردند و استادان به تربيت همگان پسنديده آمد . باري وزير از شمايل او در حضرات ملك شمه اي مي گفت كه تربيت عاقلان در او اثر كرده است و جهل قديم از جبلت او بدر برده . ملك را تبسم آمد و گفت :
عاقبت گرگ زاده گرگ شود
 
گرچه با آدمى بزرگ شود
 
سالي دو برين برآمد. طايفه ي اوباش محلت بدو پيوستند و عقد موافقت بستند تا به وقت فرصت وزيبر و هر دو پسرش را بكشت و نعمت بي قياس برداشت و در مغازه ي دزدان بجاي پدر نشست و عاصي شد. ملك دست تحير به دندان گزيدن گرفت و گفت :
شمشير نيك از آهن بد چون كند كسى ؟
 
ناكس به تربيت نشود اى حكيم كس
 
باران كه در لطافت طبعش خلاف نيست
 
در باغ لاله رويد و در شوره زار خس 44
 
زمين شوره سنبل بر نياورد
 
در او تخم و عمل ضايع مگردان
 
نكويى با بدان كردن چنان است
 
كه بد كردن بجاى  نيكمردان
* * * *
 حكايت 
رهنگ زاده اي را بر در سراي اغلمش ديدم كه عقل و كياستي و فهم و فراستي زايدالوصف داشت، هم از عهد خردي آثار بزرگي در ناصيه ي او پيدا.
بالاى سرش ز هوشمندى
 
مى تافت ستاره بلندى
 
في الجمله مقبول نظر افتاد كه جمال صورت و معني داشت و خردمندان گفته اند  توانگرى به هنر است نه به مال ، بزرگى به عقل است نه به سال .
ابناي جنس او بر منصب او حسد بردند و به خيانتي متهم كردند و در كشتن او سعي بي فايده نمودند . دشمن چه زند چو مهر باشد دوست؟ ملك پرسيد كه موجب خصمي اينان در حق تو چيست؟ گفت : در سايه ي دولت خداوندي دام ملكه همگنان را راضي كردم مگر حسود را كه راضي نمي شود الا به زوال نعمت من و اقبال و دولت خداوند باد.
توانم آن كه نيازارم اندرون كسى
حسود را چه كنم كو ز خود به رنج در است 
بمير تا برهى اى حسود كين رنجى است
كه از مشقت آن جز به مرگ نتوان رست
 
شوربختان به آرزو خواهند
 
مقبلان را زوال نعمت و جاه
 
گر نبيند به روز شب پره چشم
 
چشمه آفتاب را چه گناه ؟
 
راست خواهى هزار چشم چنان
 
كور، بهتر كه آفتاب سياه
* * * *
حكايت
 يكي از ملوك عجم حكايت كنند كه دست تطاول به مال رعيت دراز كرده بود و جور و اذيت آغاز كرده ، تا بجايي كه خلق از مكايد فعلش به جهان برفتند و از كربت جورش راه غربت گرفتند. چون رعيت كم شد ارتفاع ولايت نقصان پذيرفت و خزانه تهي ماند و دشمنان زور آوردند.
هر كه فريادرس روز مصيبت خواهد
 
گو در ايام سلامت به جوانمردى كوش
 
بنده حلقه به گوش از ننوازى برود
 
لطف كن كه بيگانه شود حلقه به گوش
 
باري، به مجلس او در ، كتاب شاهنامه همي خواندند در زوال مملكت ضحاك و عهد فريدون.وزير ملك را پرسيد : هيچ توان دانستن كه فريدون كه گنج و ملك و حشم نداشت چگونه بر او مملكت مقرر شد ؟ گفت : آن چنان كه شنيدي خلقي برو به تعصب گرد آمدند و تقويت كردند و پادشاهي يافت . گفت : اي ملك چو گرد آمدن خلقي موجب پادشاهيست تو مر خلق را پريشان براي چه مي كني مگر سر پادشاهي كردن نداري؟
همان به كه لشكر به جان پرورى
 
كه سلطان به لشكر كند سرورى
 
ملك گفت : موجب گردآمدن سپاه و رعيت چه باشد؟ گفت : پادشاه را كرم بايد تا برو گرد آيند و رحمت تا در پناه دولتش ايمن نشينند و تو را اين هر دو نيست.
نكند جور پيشه سلطانى
 
كه نيايد ز گرگ چوپانى
 
پادشاهى كه طرح ظلم افكند
 
پاى ديوار ملك خويش بكند
ملك را پند وزير ناصح ، موافق طبع مخالف نيامد . روي ازين سخن درهم كشيد و به زندانش فرستاد.بسي برنيامد كه بني غم سلطان بمنازعت خاستند و ملك پدر خواستند . قومي كه از دست تطاول او بجان آمده بودند و پريشان شده ، بر ايشان گرد آمدند و تقويت كردند تا ملك از تصرف اين بدر رفت و بر آنان مقرر شد.
پادشاهى كو روا دارد ستم بر زير دست
 
دوستدارش روز سختى دشمن زورآور است
 
با رعيت صلح كن وز جنگ ايمن نشين
 
زانكه شاهنشاه عادل را رعيت لشكر است 
 
* * * *
حكايت
 پادشاهي با غلامي عجمي در كشتي نشست و غلام ، ديگر دريا را نديده بود و محنت كشتي نيازموده ، گريه و زاري درنهاد و لرزه براندامش اوفتاد. چندانكه ملاطفت كردند آرام نمي گرفت و عيش ملك ازو منغص بود ، چاره ندانستند . حكيمي در آن كشتي بود ، ملك را گفت : اگر فرمان دهي من او را به طريقي خامش گردانم . گفت : غايت لطف و كرم باشد . بفرمود تا غلام به دريا انداختند . باري چند غوطه خورد ، مويش را گرفتند و پيش كشتي آوردند به دو دست در سكان كشتي آويخت. چون برآمد به گوشه اي بنشست و قرار يافت . ملك را عجب آمد. پرسيد: درين چه حكمت بود ؟ گفت : از اول محنت غرقه شدن ناچشيده بود و قدر سلامتي نمي دانست ، همچنين قدر عافيت كسي داند كه به مصيبتي گرفتار آيد.
اى پسر سير ترا نان جوين خوش ننماند
 
معشوق منست آنكه به نزديك تو زشت است
 
حوران بهشتى را دوزخ بود اعراف
 
از دوزخيان پرس كه اعراف بهشت است
 
فرق است ميان آنكه يارش در بر
 
با آنكه دو چشم انتظارش بر در
* * * *
حكايت
 هرمز را گفتند : وزيران پدر را چه خطا ديدي كه بند فرمودي؟ گفت : خطايي معلوم نكردم ، وليكن ديدم كه مهابت من در دل ايشان بي كران است و بر عهد من اعتماد كلي ندارند ، ترسيدم از بيم گزند خويش آهنگ هلاك من كنند پس قول حكما را كار بستم كه گفته اند :
از آن كز تو ترسد بترس اى حكيم
 
وگر با چو صد بر آيى بجنگ 53
 
از آن مار بر پاى راعى زند
 
كه برسد سرش را بكوبد به سنگ 54
 
نبينى كه چون گربه عاجز شود
 
برآرد به چنگال چشم پلنگ 
 
* * * *
حكايت
يكي از ملوك عرب رنجور بود در حالت پيري و اميد زندگاني قطع كرده كه سواري از درآمد و بشارت داد كه فلان قطعه را به دولت خداوند گشاديم و دشمنان اسير آمدند و سپاه رعيت آن طرف بجملگي مطيع فرمان گشتند. ملك نفسي سرد برآورد و گفت: اين مژده مرا نيست دشمنانم راست يعني وارثان مملكت.
بدين اميد به سر شد، دريغ عمر عزيز
 
كه آنچه در دلم است از درم فراز آيد
 
اميد بسته ، برآمد ولى چه فايده زانك
 
اميد نيست كه عمر گذشته باز آيد
 
كوس رحلت بكوفت دست اجل
 
اى دو چشم ! وداع سر بكنيد
 
اى كف دست و ساعد و بازو
 
همه توديع يكديگر بكنيد
 
بر من اوفتاده دشمن كام
 
آخر اى دوستان حذر بكنيد
 
روزگارم بشد به نادانى
 
من نكردم شما حذر بكنيد
* * * *
حكايت
بربالين تربت يحيي پيغامبر عليه السلام معتكف بودم در جامع دمشق كه يكي از ملوك عرب كه به بي انصافي منسوب بود اتفاقا به زيارت آمد و نماز و دعا كرد و حاجت خواست .
درويش و غنى بنده اين خاك و درند
 
آنان كه غنى ترن محتاجترند
 
  آنگه مرا گفت : از آنجا كه همت درويشان است و صدق معاملت ايشان ، خاطري همراه من كنند كه از دشمني صعب انديشناكم. گفتمش: بر رعيت ضعيف رحمت كن تا از دشمن قوي زحمت نبيني.
به بازوان توانا و فتوت سر دست
 
خطا است پنجه مسكين ناتوان بشكست
 
نترسد آنكه بر افتادگان نبخشايد؟
 
كه گر ز پاى در آيد، كسش نگيرد دست
 
هر آنكه تخم بدى كشت و چشم نيكى داشت
 
دماغ بيهده پخت و خيال باطل بست
 
زگوش پنبه برون آر و داد و خلق بده
 
و گر تو مى ندهى داد، روز دادى هست
 
بنى آدم اعضاى يكديگرند
 
كه در آفرينش ز يك گوهرند
 
چو عضوى به درد آورد روزگار
 
دگر عضوها را نماند قرار
 
تو كز محنت ديگران بى غمى
 
نشايد كه نامت نهند آدمى
* * * *
حكايت
 درويشي مستجاب الدعوه در بغداد پديد آمد . حجاج يوسف را خبر كردند ، بخواندش و گفت : دعاي خيري بر من كن . گفت : خدايا جانش بستان. گفت : از بهر خداي اين چه دعاست ؟ گفت : اين دعاي خيرست تو را و جمله مسلمانان را.
اى زبردست زير دست آزار
 
گرم تا كى بماند اين بازار؟
 
به چه كار آيدت جهاندارى
 
مردنت به كه مردم آزارى
 
* * * *
حكايت
يكي از ملوك بي انصاف ، پارسايي را پرسيد: از عبادتها كدام فاضل تر است ؟ گفت: تو را خواب نيم روز تا در آن يك نفس خلق را نيازاري.
ظالمى را خفته ديدم نيم روز
 
گفتم : اين فتنه است خوابش برده به
 
و آنكه خوابش بهتر از بيدارى است
 
آن چنان بد زندگانى ، مرده ، به
 
* * * *
حكايت
يكي از ملوك را ديدم كه شبي در عشرت روز كرده بود و در پايان مستي همي گفت:
ما را به جهان خوشتر از اين يكدم نست
 
كز نيك و بد انديشه و از كس غم نيست
 
درويشي به سرما برون خفته و گفت :
اى آنكه به اقبال تو در عالم نيست
 
گيرم كه غمت نيست ، غم ما هم نيست
 
ملك را خوش آمد ، صره اي هزار دينار از روزن برون داشت كه دامن بدار اي درويش . گفت : دامن از كجا آرم كه جامه ندارم. ملك را بر حال ضعيف او رقت زياد شد و خلعتي بر آن مزيد كرد و پيشش فرستاد. درويش مر آن نقد و جنس را به اندك زمان بخورد و پريشان كرد و باز آمد.
قرار بركف آزادگان نگيرد مال
نه صبر در دل عاشق نه آب در غربال
در حالتي كه ملك را پرواي او نبود حال بگفتند : بهم برآمد و روي ازو درهم كشيد . و زينجا گفته اند اصحاب فطنت و خبرت كه از حدث و سورت پادشاهان برحذر بايد بودن كه غالب همت ايشان به معظمات امور مملكت متعلق باشد و تحمل ازدحام عوام نكند.
حرامش بود نعمت پادشاه
 
كه هنگام فرصت ندارد نگاه
 
مجال سخن تا نيابى ز پيش
 
به بيهوده گفتن مبر قدر خويش
 
گفت : اين گداي شوخ مبذر را كه چندان نعمت به چندين مدت برانداخت برانيد كه خزانه ي بيت المال لقمه مساكين است نه طعمه ي اخوان الشاطين.
ابلهى كو روز روشن شمع كافورى نهد
 
زود بينى كش به شب روغن نباشد در چراغ
 
يكى از وزراي ناصح گفت : اي خداوند ، مصلحت آن بينم كه چنين كسان را وجه كفاف بتفاريق مجري دارند تا در نفقه اسراف نكنند اما آنچه فرمودي از زجر و منع ، مناسب حال ارباب همت نيست يكي را بلطف اميدوار گردانيدن و باز به نوميدي خسته كردن.
به روى خود در طماع باز نتوان كرد
 
چو باز شد، به درشتى فراز نتوان كرد
 
كس نبيند كه تشنگان حجاز
 
به سر آب شور گرد آيند
 
هر كجا چشمه اى بود شيرين
 
مردم و مرغ و مور گرد آيند
* * * *
حكايت
  يكى از شاهان پيشين ، در رعايت مملكت سستي كردي و لشكر بسختي داشتي. لاجرم دشمني صعب روي نهاد ، همه پشت بدادند.
چو دارند گنج از سپاهى دريغ
 
دريغ آيدش دست بردن به تيغ
 
يكي از آنان كه غدر كردند با من دم دوستي بود. ملامت كردم و گفتم دون است و بي سپاس و سفله و ناحق شناس كه به اندك تغير حال از مخدوم قديم برگردد و حقوق نعمت سالها درنوردد. گفت : از بكرم معذور داري شايد كه اسبم درين واقعه بي جور بود و نمد زين بگرو وسلطان كه به زر بر سپاهي بخيلي كند. با او به جان جوانمردي نتوان كرد.
زر بده سپاهى را تا سر بنهد
 
و گرش زر ندهى ، سر بنهد در عالم
 
* * * *
حكايت
 يكي از وزرا معزول شد و به حلقه ي درويشان درآمد. اثر بركت صحبت ايشان در او سرايت كرد و جمعيت خاطرش دست داد. ملك بار ديگر بر او دل خوش كرد و عمل فرمود قبولش نيامد و گفت : معزولي به نزد خردمندان بهتر كه مشغولي.
آنان كه كنج عافيت بنشستند
 
دندان سگ و دهان مردم بستند
 
كاغذ بدريدند و قلم بشكستند
 
وز دست و زبان حرف گيران پرستند
 
ملك گفتا : هر آينه ما را خردمندي كافي بايد كه تدبير مملكت را شايد . گفت : اي ملك نشان خردمندان كافي جز آن نيست كه به چنين كارها تن ندهد.
هماى بر همه مرغان از آن شرف دارد
 
كه استخوان خورد و جانور نيازارد
 
* * * *
 حكايت
 سيه گوش را گفتند تو را ملازمت صحبت شير به چه وجه اختيار افتاد؟ گفت : تا فضله ي صيدش مي خورم و از شر دشمنان در پناه صولت او زندگاني مي كنم . گفتندش اكنون كه به ظل حمايتش درآمدي و به شكر نعمتش اعتراف كردي چرا نزديكتر نيايي تا به حلقه ي خاصان درآرد و از بندگان مخلصت شمارد؟ گفت : همچنان از بطش او ايمن نيستم.
اگر صد سال گبر آتش فروزد
 
اگر يك دم در او افتد بسوزد
افتد كه نديم حضرت سلطان را زر بيايد و باشد كه سر برود و حما گفته اند ا زتلون طبع پادشاهان برحذر بايد بود كه وقتي به سلامي برنجند و ديگر وقت به دشنامي خلعت دهند و آورده اند كه ظرافت بسيار كردن هنر نديمان است و عيب حكيمان.
تو بر سر قدر خويشتن باش و وقار
 
بازى و ظرافت به نديمان بگذار
 
* * * *
حكايت
  يكي از رفيقان شكايت روزگار نامساعد به نزد من آورد كه كفاف اندك دارم و عيال بسيار و طاقت فاقه نمي آرم و بارها در دلم آمد كه به اقليمي ديگر نقل كنم تا در هر آن صورت كه زندگي كرده وشد كسي را بر نيك و بد من اطلاع نباشد.
بس گرسنه خفت و كس ندانست كه كيست
 
بس جان به لب آمد كه بر او كس نگريست
 
باز از شماتت اعدا برانديشم كه بطعنه در قفاي من بخندند و سعي مرا در حق عيال بر عدم مروت حمل كنند و گويند:
مبين آن : بى حميت را كه هرگز
 
نخواهد ديد روى نيكبختى
 
كه آسانى گزيند خويشتن را
 
زن و فرزند بگذارد بسختى
 
و در علم محاسبت چنانكه معلوم است چيزي دانم و گر به جاه شما جهتي معين شود كه جمعيت خاطر باشد بقيت عمر از عهده شكر آن نعمت برون آمدن نتوانم. گتفم : عمل پادشاه اي برادر دو طرف داريد : اميد و بيم ، يعني اميد نان و بيم جان و خلاف راي خردمندان باشد بدان اميد متعرض اين بيم شدن .
كس نيايد به خانه درويش
 
كه خراج  زمين و باغ بده
 
يا به تشويش و غصه راضى باش
 
يا جگربند، پيش زاغ بنه
 
گفت : اين مناسبت حال من نگفتي و جواب سوال من نياوردي. نشنيده اي كه هر كه خيانت ورزد پشتش از حساب بلرزد؟
راستى موجب رضاى خدا است
 
كس نديدم كه گم شد از ره راست
 
و حكما گويند ، چار كس از چاركس به جان برنجند. حرامي از سلطان و دزد از پاسبان و فاسق از غماز و روسپي از محتسب و آن كه حساب پاك است از محاسب چه باك است ؟
مكن فراخ روى در عمل اگر خواهى
 
كه وقت رفع تو باشد مجال دشمن تنگ
 
تو پاك باش و مدار از كس اى برادر، باك
 
زنند جامه ناپاك گازران بر سنگ
 
گفتم : حكايت آن روباه مناسب حال توست كه ديدنش گريزان و بي خويشتن افتان و خيزان . كسي گفتش چه آفت است كه موجب مخافت است ؟ گفتا : شنيده ام كه شتر را بسخره مي گيرند. گفت : اي سفيه شتر را با تو چه مناسبت است و تو را بدو چه مشابهت؟ گفت : خاموش كه اگر حسودان بغرض گويند شتر است و گرفتار آيم كه را غم تخليص من دارد تا تفتيش حال من كند؟ و تا ترياق از عراق آورده شود مارگزيده مرد بود . تو را همچنين فضل است و ديانت و تقوا و امانت اما متعنتان در كمين اند و مدعيان گوشه نشين. اگر آنچه حسن سيرت توست بخلاف آن تقرير كنند و در معرض خطاب پادشاه افتي در آن حالت مجال مقالت باشد پس مصلحت آن بينم كه ملك قناعت را حراست كني و ترك رياست گويي.
به دريا در منافع بى شمار است
 
اگر خواهى ، سلامت در كنار است
 
رفيق اين سخن بشنيد و بهم برآمد و روي از حكايت من درهم كشيد و سخنهاي رنجش آميز گفتن گرتف كين چه عقل و كفايت است و فهم و درايت ؟ قول حكما درست آمد كه گفته اند : دوستان به زندان بكار آيند كه بر سفره همه دشمنان دوست نمايند .
دوست مشمار آنكه در نعمت زند
 
لاف يارى و برادر خواندگى
 
دوست آن دانم كه گيرد دست دوست
 
در پريشان حالى و درماندگى
 
ديدم كه متغير مي شود و نصيحت به غرض مي شنود . به نزديك صاحبديوان رفتم ، به سابقه ي معرفتي كه در ميان ما بود و صورت حالش بيان كردم و اهليت و استحقاقش  بگفتم تا به كاري مختصرش نصب كردند. چندي برين برآمد ، لطف طبعش را بديدند و حس تدبيرش را بپسنديدند و كارش از آن درگذشت و به مرتبتي والاتر از آن متمكن شد. همچنين نجم سعادتش در ترقي بود تا به اوج ارادت برسيد و مقرب حضرت و مشاراليه و معتمد عليه گشت. بر سلامت حالش شادماني كردم و گفتم :
ز كار بسته مينديش و در شكسته مدار
 
كه آب چشمه حيوان درون تاريكى است
 
منشين ترش از گردش ايام كه صبر
 
تلخ است وليكن بر شيرين دارد
 
در آن قربت مرا با طايفه اي ياران اتفاق افتاد . چون از زيارت مكه بازآمدم دو منزلم استقبال كرد. ظاهر حالش را ديدم پريشان و در هيات درويشان. گفتم : چه حالت است ؟ گفت : آن چنانكه تو گفتي طايفه اي حسد بردند و به خيانتم منسوب كردند و ملك دام ملكه در كشف حقيقت آن استصقا نفرمود و ياران قديم و دوستان حميم از كلمه ي حق خاموش شدند و صحبت ديرين فراموش كردند.
نبينى كه پيش خداوند جاه
 
نيايش كنان دست بر بر نهند
 
اگر روزگارش درآورد ز پاى
 
همه عالمش پاى بر سر نهند
 
في الجمله به انواع عقوبت گرفتار بودم تا درين هفته كه مژده ي سلامت حجاج برسيد از بند گرانم خلاص كرد و ملك موروثم خاص . گفتم : آن نوبت اشارت من قبولت نيامد كه گفتم عمل پادشاهان چون سفر درياست خطرناك و سودمند يا گنج برگيري يا در طلسم بميري.
يا زر به هر دو دست كند خواجه در كنار
 
يا موج ، روزى افكندش مرده بر كنار
 
مصلحت نديدم از اين بيش ريش درونش به ملامت خراشيدن و نمك پاشيدن .بدين كلمه اختصار كرديم .
ندانستى كه بينى بند بر پاى
 
چو در گوشت نيامد پند مردم ؟
 
دگر ره چون ندارى طاقت نيش
 
مكن انگشت در سوراخ كژدم
 
* * * *
حكايت
  تني چند از روندگان در صحبت من بودند . ظاهر ايشان به صلاح آراسته و يكي را از بزرگان در حق اين طايقه حسن ظني بليغ و ادراري معين كرده ، تا يكي ازينان حركتي كرده نه مناسب حال درويشان. ظن آن شخص فاسد شد و بازار اينان كاسد . خواستم تا به طريقي كفاف ياران مستخلص كنم . آهنگ خدمتش كردم ، دربانم رها نكرد و جفا كرد و معذورش داشتم كه لطيفان گفته اند :
در مير و وزير و سلطان را
 
بى وسيلت مگرد پيرامن
 
سگ و دربان چو يافتند غريب
 
اين گريبانش گيرد، آن دامن
 
چندان كه مقربان حضرت آن بزرگ بر حال من وقوف يا و با اكرام دراوردند و برتر مقامي معين كردند اما بتواضع فروتر نشستم. و گفتم :
بگذار كه بنده كمينم
 
تا در صف بندگان نشينم
 
آن بزرگمرد گفت : الله الله چه جاي اين گفتار است؟
گر بر سر چشم ما نشينى
 
بارت بكشم كه نازنينى
 
في الجمله بنشستم و از هر دري سخن پيوستم تا حديث زلت ياران در ميان آمد و گفتم :
چه جرم ديد خداوند سابق الانعام
 
كه بنده در نظر خويش خوار مى دارد
 
خداى راست مسلم بزرگوارى و لطف
 
كه جرم بيند و نان برقرار مى دارد
 
حاكم اين سخن عظيم بپسنديد و اسباب معاش ياران فرمود تا بر قاعده ي ماضي مهيا دارند و موونت ايام تعطيل وفا كنند . شكر نعمت بگفتم و زمين خدمت ببوسيدم و عذر جسارت بخواستم و در وقت برون آمدن گفتم.
چو كعبه قبله حاجت شد از ديار بعيد
 
روند خلق به ديدارش از بسى فرسنگ
 
تو را تحمل امثال ما ببايد كرد
 
كه هيچكس نزند بر درخت بى بر، سنگ
 
* * * *
حكايت
 ملك زاده اي گنج فراوان از پدر ميراث يافت . دست كرم برگشاد و داد سخاوت بداد و نعمت بي دريغ بر سپاه و رعيت بريخت.
نياسايد مشام از طبله عود
 
بر آتش نه كه چون عنبر ببويد
 
بزرگى بايدت بخشندگى كن
 
كه دانه تا نيفشانى نرود
 
يكي از جلساي بي تدبير نصيحتش آغاز كرد كه ملوك پيشين مرين نعمت ار به سعي اندوخته اند و براي مصلحتي نهاده ، دست ازين حركت كوتاه كن كه واقعه ها در پيش است و دشمنان از پس ، نبايد كه وقت حاجت فروماني.
اگر گنجى كنى بر عاميان بخش
 
رسد هر كد خدايى را برنجى
 
چرا نستانى از هر يك جوى سيم
 
كه گرد آيد تو را هر وقت گنجى
 
ملك روي ازين سخن بهم آورد و مرو را زجر فرمود و گفت : مرا خداوند تعالي مالك اين مملكت گردانيده است تا بخورم و ببخشم نه پاسبان كه نگاه دارم.
قارون هلاك شد كه چهل خانه گنج داشت
نوشين روان نمرد كه نام نكو گذاشت
* * * *
 حكايت
 آورده اند كه نوشين روان عادل را در شكارگاهي صيد كباب كردند و نمك نبود. غلامي به روستا رفت تا نمك آرد. نوشيروان گفت: نمك به قيمت بستان تا رسمي نشود و ده خراب نگردد. گفتند ازين قدر چه خلل آيد؟ گفت: بنياد ظلم در جهان اول اندكي بوده است هركه آمد بر او مزيدي كرده تا بدين غايت رسيده.
اگر ز باغ رعيت ملك خورد سيبى
 
برآورند غلامان او درخت از بيخ
 
به پنج بيضه كه سلطان ستم روا دارد
 
زنند لشكريانش هزار مرغ به سيخ
 
* * * *
حكايت
غافلي را شنيدم كه خانه ي رعيت خراب كردي تا خزانه سلطان آباد كند ، بي خبر از قول حكيمان كه گفته اند هر كه خداي را عز و جل بيازارد تا دل خلقي به دست آرد خداوند تعالي همان خلق را بر او گمارد تا دمار از روزگارش برآرد.
آتش سوزان نكند با سپند
 
آنچه كند دود دل دردمند
 
سرجمله حيوانات گويند كه شيرست و اذل جانوران خر و باتفاق خر بار بر به كه شير مردم در.
مسكين خر اگر چه بى تميز است
 
چون بار همى برد عزيز است
 
گاوان و خران بار بردار
 
به ز آدميان مردم آزار
باز آمديم به حكايت وزير غافل. ملك را ذمائم اخلاق او به قرائن معلوم شد. در شكنجه كشيد و به هنواع عقوبت بكشت.
حاصل نشود رضاى سلطان
 
تا خاطر بندگان نجويى
 
خواهى كه خداى بر تو بخشد
 
با خلق خداى كن نكويى
 آورده اند كه يكي از ستم ديدگان بر سر او بگذشت و در حال تباه او تامل كرد و گفت:
نه هر كه قوت بازوى منصبى دارد
 
به سلطنت بخورد مال مردمان به گزاف
 
توان به حلق فرو برد استخوان درشت
 
ولى شكم بدرد چون بگيرد اندر ناف
 
نماند ستمكار بد روزگار
 
بماند بر او لعنت پايدار
 
* * * *
 حكايت
  مردم آزاري را حكايت كنند كه سنگي بر سر صالحي زد . درويش را مجال انتقام نبود سنگ را نگاه همي داشت تا زماني كه ملك را بر آن لشكري خشم آمد و درچاه كرد . درويش اندر آمد و سنگ در سرش كوفت . گفتا: تو كيستي و مرا اين سنگ چرا زدي؟ گفت : من فلانم و اين همان سنگ است كه در فلان تاريخ بر سر من زدي. گفت : چندين روزگار كجا بودي؟ گفت : از جاهت انديشه همي كردم، اكنون كه در چاهت ديدم فرصت غنيمت دانستم.  
ناسزايى را كه بينى بخت يار
 
عاقلان تسليم كردند اختيار
 
چون ندارى ناخن درنده تيز
 
با ددان آن به ، كه كم گيرى ستيز
 
هر كه با پولاد بازو، پنجه كرد
 
ساعد مسكين خود را رنجه كرد
 
باش تا دستش ببندد روزگار
 
پس به كام دوستان مغزش برآر
 
* * * *
حكايت
  يكي از ملوك مرضي هايل گرفت كه اعادت ذكر آن ناكردني اولي. طايفه حاكمان يونان متفق شدند كه مرين درد را دوايي نيست مگر زهره آدمي به چندين صفت موصوف . بفرمود طلب كردن. دهقان پسري يافتند بر آن صورت كه حكيمان گفته بودند . پدرش و مادرش را بخواند و به نعمت بيكران خشنود گردانيدند و قاضي فتوا داد كه خون يكي از رعيت ريختن سلامت پادشه را روا باشد. جلاد قصد كرد . پسر سر سوي آسمان برآورد و تبسم كرد . ملك پرسيدش كه در اين حالت چه جاي خنديدن است ؟ گفت ناز فرزندان بر پدر و مادران باشد و دعوي پيش قاضي بردند و داد از پادشه خواهند . اكنون پدر و مادر به علت حطام دنيا مرا به خون در سپرند و قاضي به كشتن فتوا دهد و سلطان مصالح خويش اندر هلاك من همي بيند بجز خداي عزوجل پناهي نمي بينم.
پيش كه برآورم ز دستت فرياد؟
 
هم پيش تو از دست تو گر خواهم داد
 
سلطان را دل ازين سخن بهم برآمد و آب در ديده بگردانيد و گفت : هلاك من اولي تر است از خون بي گناهي ريختن . سر و چشمش ببوسيد و در كنار گرفت و نعمت بي اندازه بخشيد و آزاد كرد و گويند هم در آن هفته شفا يافت.
همچنان  در فكر آن بيتم  كه گفت :
 
پيل بانى بر لب درياى نيل
 
زير پايت گر بدانى حال مور
 
همچو حال تو است زير پاى پيل
 
* * * *
حكايت 
 يكي از بندگان عمرو ليث گريخته بود . كسان در عقبش برفتند و باز آوردند . وزير را با وي غرضي بود و اشارت به كشتن فرمود تا دگر بندگان چنين فعل روا ندارند. بنده پيشه عمرو سر بر زمين نهاد و گفت:هر چه رود بر سرم چون تو پسندي رواست
بنده چه دعوي كند ، حكم خداوند راست
اما به موجب آنكه پرورده ي نعمت اين خاندانم ، نخواهم كه در قيامت به خون من گرفتار آيي ، اجازت فرماي تا وزير بكشم آنگه قصاص او بفرماي خون مرا ريختم تا بحق كشته باشي. ملك را خنده گرفت ، وزير را گفت : چه مصلحت مي بيني؟ گفت : اي خداوند جهان از بهر خداي اين شوخ ديده را به صدقات گور پدر آزاد كن تا مرا در بلايي نيفكني. گناه از من است و قول حكما معتبر كه گفته اند :
چو كردى با كلوخ انداز پيكار
 
سر خود را به نادانى شكستى
 
چو تير انداختى بر روى دشمن
 
چنين دان كاندر آماجش نشستى
 
* * * *
 حكايت
 ملك زوزن را خواجه اي بود كريم النفس ، نيك محضر كه همگنان را در مواجهه خدمت كردي ، و در غيبت نكويي گفتي. اتفاقا ازو حركتي در نظر سلطان ناپسند آمد . مصادره فرمود و عقوبت كرد و سرهنگان ملك به سوابق نعمت او معترف بودند و به شكر آن مرتهن . در مدت توكيل او رفق و ملاطفت كردند ي و زجر و معافيت روا نداشتندي.
صلح با دشمن اگر خواهى هرگه كه تو را
 
در قفا عيب كند در نظرش تحسين كن
 
سخن آخر به دهان مى گذرد موذى را
 
سخنش تلخ نخواهى دهنش شيرين كن
 
آن چه مضمون خطاب ملك بود ا زعهدته بعضي بدر آمد و به بقيتي در زندان بماند . آورده اند كه طكي از ملوك ناحي در خفيه پيامش فرستاد كه ملوك آن طرف قدر چنان بزرگوار ندانستند و بي عزتي كردند . اگر راي عزيز فلان احسن الله خلاصه به جانب ما التفاتي كند در رعايت خاطرش هر چه تمامتر سعي كرده شود و اعيان اي« ملك به ديدار او مفتقرند و جواب اين حرف را منتظر . خواجه برين وقوف يافت و از خطر انديشيدن و در حال جوابي مختصر چنان كه مصلحت ديد برقفاي ورق نبشت و روان كرد. يكي از متعلقان واقف شد و ملك را اعلام كرد كه فلان را كه حبس فرمودي با ملوك نواحي مراسه دارد . ملك بهم برآمد و كشف اين خبر فرمود قاصد را بگرفت و رسالت بخواندند . نبشته بود كه حسن ظن بزرگان بيش از فضيلت ماست و تشرطف قبولي كه فرمودند بنده را امكان اجابت نيست بتحكم آنكه پرورده نعمت نعمت اين خاندان است وبه اندك مايه تغير با ولي نعمت بي وفايي نتوان كرد چنانكه گفته اند :
آن را كه به جاى تو است هر دم كرمى
 
عذرش بنه ار كند به عمرى ستمى 
 
ملك را سيرت حق شناسي او پسند آمد و خلعت و نعمت بخشيد و عذر خواست كه خطا كردم تو را بي جرم و خطا آزردن. گفت : اي خداوند بنده درين حالت مر خداوند را خطا نمي بيند. تقدير خداوند تعالي بود كه مرين بنده را مكروهي برسد پس به دست تو اوليتر كه سوابق نعمت برين بنده داري و ايادي منت و حكما گفته اند :
گر گزندت رسد ز خلق مرنج
 
كه نه راحت رسد ز خلق نه رنج
 
از خدا دان خلاف دشمن و دوست
 
كين دل هردو در تصرف اوست
 
گرچه تير از كمان همى گذرد
 
از كماندار بيند اهل خرد
 
* * * *
حكايت
  يكي از ملوك عرب شنيدم كه متعلقان را همي گفت مرسوم فلان را چندانكه هست مضاعف كنيد. كه ملازم درگاه است و مترصد فرمان ديگر خدمتكاران به لهو و لعب مشغول اند و در اداي خدمت متهاون . صاحبدلي بشنيد و فرياد و خروش از نهادش برآمد . پرسيدندش چه ديدي؟ گفت : مراتب بندگان به درگاه خداوند تعالي همين مثال دارد.
دو بامداد گر آيد كسى به خدمت شاه
 
سيم هر آينه در وى كند بلطف نگاه
 
مهترى در بول فرمان است
 
ترك فرمان دليل حرمان است
 
هر كه سيماى راستان دارد
 
سر خدمت بر آستان دارد
 
* * * *
حكايت
 ظالمي را حكايت كنند كه هيزم درويشان خريدي بحيف و توانگران را دادي بطرح. صاحبدلي بر او گذر كرد و گفت :
مارى تو كه كرا ببينى بزنى
 
يا بوم كه هر كجت نشينى نكنى
 
زورت از پيش مى رود با ما
 
با خداوند غيب دان نرود
 
زورمندى مكن بر اهل زمين
 
تا دعايى بر آسمان برود
 حاكم از گفتن او برنجيد و روي از نصيحت او درهم كشيد و بر او التفات نكرد تا شبي كه آتش مطبخ در انبار هيزمش افتاد وس اير املاكش بسوخت و ز بستر نرمش به خاكستر نرم نشاند . اتفاقا همان شخص بر او گذشت و ديدش كه با ياران همي گفت : ندانم اين آتش از كجا در سراي من افتاد؟ گفت : از دل درويشان.
حذر كن ز درد درونهاى ريش
 
كه ريش درون عاقبت سر كند
 
بهم بر مكن  تا توانى دلى
 
كه آهى جهانى به هم بر كند
 و بر تاج كيخسرو نبشته بود :
چه سالهاى فراوان و عمرهاى دراز
 
كه خلق بر سر ما بر زمين بخواهد رفت
 
چنانكه دست به دست آمده است ملك به ما
 
به دستهاى دگر همچنين بخواهد رفت 
 
* * * *
 حكايت
  كشتى گيرى در فن كشتى گيرى سرآمده بود و سيصد و شصت بند فاخر بدانستي  مگر گوشه ي خاطرش با جمال يكي از شاگردان ميلي داشت. سيصد و پنجاه و نه بندش درآموخت مگر يك بند كه در تعليم آن دفع انداختي و تاخير كردي . في الجمله پسر در قوت و صنعت سرآ»د و كسي را در زمان او با او امكان مقومت نبود تا بحدي كه پيش ملك آن روزگار گفته بود : استاد را فضيلتي كه بر من است از روي بزرگيست و حق تربيت وگرنه به قوت ازو كمتر نيستم وبه صنعت با او برابرم. ملك را اين سخن دشخوار آمد . فرمود تا مصارعت كننند. مقامي متسع ترتيب كردند و اركان دولت و اعيان حضرت و زورآوران روي زمين حاضر شدند . پسر چون پيل مست اندر آمد بصدمتي كه اگر كوه رويين تن بودي از جاي بركندي . استاد دانست كه جوان به قوت ازو برتر است . بدان بند غريب كه از وي نهان داشته بود با او درآويخت . پسر دفع ندانست بهم برآمد. استا به دو دست از زمينش بالاي سر برد و كوفت . غريو از خلق برخاست . ملك فرمود استاد را خلعت و نعمت دادن و پسر را زجر و ملامت كرد كه با پرورده ي خويش دعوي مقومت كردي و بسر نبردي. گفت : اي پادشاه روي زمين ، به زور آوردي بر من دست نيافت بلكه مرا از علم كشتي دقيقه اي مانده بود و مه عمر از من دريغ همي داشت ، امروز بدان دقيقه بر من غالب آمد . گفت : از بهر چنين روزي كه زيركان گفته اند : دوست را چندان قوت مده كه دشمني كند . نشنيده اي كه چه گفت آنكه از پرورده خويش جفا بديد.
يا مگر كس در اين زمانه نكرد
 
كس نياموخت علم تير از من
 
كه مرا عاقبت نشانه نكرد
 
* * * *
 حكايت
  فقيرى وارسته و آزاده ، در گوشه اى نشسته بود. پادشاهى از كنار او گذشت . آن فقير بر اساس اينكه آسايش زندگى را در قناعت ديده بود، در برابر شاه برنخاست و به او اعتنا نكرد.110
پادشاه به خاطر غرور و شوكت سلطنت ، از آن فقير وارسته رنجيده خاطر شد و گفت : اين گروه خرقه پوشان لباس پروصله پوش  همچون جانوران بى معرفتند كه از آدميت بى بهره مى باشند.
وزير نزديك فقير آمد و گفت : اى جوانمرد! سلطان روى زمين از كنار تو گذر كرد، چرا به او احترام نكردى و شرط ادب را در برابرش بجا نياوردى ؟
فقير وارسته گفت : به شاه بگو از كسى توقع خدمت و احترام داشته باش ‍ كه از تو توقع نعمت دارد. وانگهى شاهان براى نگهبانى ملت هستند، ولى ملت براى اطاعت از شاهان نيستند.
پادشه پاسبان درويش است
 
گرچه رامش به فر دولت او است
 
گوسپند از براى چوپان نيست
 
بلكه چوپان براى خدمت او است
 
يكى امروز كامران بينى
 
ديگرى را دل از مجاهده  ريش
 
روزكى چند باش تا بخورد
 
خاك مغز سر خيال انديش
 
فرق شاهى و بندگى برخاست
 
چون قضاى نوشته آمد پيش
 
گر كسى خاك مرده باز كند
 
ننمايد توانگر و درويش
 
سخن آن فقير وارسته مورد پسند شاه قرار گرفت ، به او گفت : حاجتى از من بخواه تا برآورده كنم .
فقير وارسته پاسخ داد: حاجتم اين است كه بار ديگر مرا زحمت ندهى .
شاه گفت : مرا نصيحت كن .
فقير وارسته گفت :
درياب كنون كه نعمتت هست به دست
 
كين دولت و ملك مى رود دست به دست 
 
* * * *
حكايت
 يكي از وزرا پيش ذالنون مصري رفت و همت خواست كه روز و شب به خدمت سلطان مشغولم و به خيرش اميدوار و از عقوبتش ترسان . ذوالنون بگريست و گفت : اگر من خداي را عزوجل چنين پرستيدمي كه تو سلطان را ، از جمله صديقان بودمي.
گرنه اميد و بيم راحت و رنج
 
پاى درويش بر فلك بودى
 
ور وزير از خدا بترسيدى
 
همچنان كز ملك ، ملك بودى
 
* * * *
 حكايت
 پادشاهي به كشتن بي گناهي فرمان داد. گفت : اي ملك بموجب خشمي كه تو را بر من است آزار خود مجوي كه اين عقوبت بر من به يك نفس بسر آيد و بزه آن بر تو جاويد بماند .
دوران بقا چو باد صحرا بگذشت
 
تلخى و خوشى و زشت و زيبا بگذشت
 
پنداشت ستمگر كه ستم بر ما كرد
 
در گردن او بماند و بر ما بگذشت
 
ملك را نصيحت او سودمند آمد و از سر خون او برخاست .
* * * *
حكايت
وزراي انوشيروان درمهمي از مصالح مملكت انديشه همي كردند و هريكي از ايشان دگرگونه راي همي زدند و ملك همچنين تدبيري انديشه كرد. بزرجمهر را راي ملك اختيار آمد. وزيران درنهانش گفتند : راي ملك را چه مزيت ديدي بر فرك چندين حكيم ؟ گفت : بموجب آنكه انجام كارها معلوم نيست و راي همگان در مشيت است كه صواب آيد يا خطا پس موافقت راي ملك اوليتر است تا اگر خلاف صواب آيد بعلت متابعت ، از معاتبعت ، ا زمعاتبت ايمن باشم.
خلاف راءى سلطان راءى جستن
 
به خون خويش باشد دست شستن
 
اگر خود روز را گويد: شب است اين
 
ببايد گفتن ، آنك ماه و پروين
 
* * * *
 حكايت
  شيادي گيسوان بافت يعني علويست و با قافله حجاز به شهري در آ»د كه از حج همي آيم و قصيده اي پيش ملك برد كه من گفته ام . نعمت بسيارش فرمود و اكرام كرد تا يكي از نديمان حضرت پادشاه كه در آن سال از سفر دريا آمده بود گفت : من او را عيد اضحي در بصره ديدم . معلوم شد كه حاجي نيست. ديگري گفتا : پدرش نصراني بود در ملطيه پس او شريف چگونه صورت بندد. ؟ و شعرش را به ديوان انوري دريافتند. ملك فرمود تا بزنندش و نفي كنند تا چندين دروغ درهم چرا گفت . گتف : اي خداوند روي زمين يك سخنت ديگر در خدمت بگويم اگر راست نباشد به هر عقوبت كه فرمايي سزاوارم . گفت : بگو تا آن چيست. گفت :
غريبى گرت ماست پيش آورد
 
دو پيمانه آبست و يك چمچه دوغ
 
اگر راست مى خواهى از من شنو
 
جهان ديده ، بسيار گويد دروغ
 
ملك را خنده گرتف و گفت : ازين راست رت سخن تا عمر او بوده باشد نگفته است. فرمود تا آنچه مامول اوست مهيا دارند و بخوشي برود.
* * * *
حكايت
 يكي از وزرا به زير دستان رحم كردي و صلاح ايشان را بخير توسط نمودي . ا تفاقا به خطاب ملك گرفتار آمد. همگنان در مواجب استخلاص او سعي كردند و موكلان در معاقبش ملاطفت نمودند و بزرگان شكر سيرت خوبش به افواه گفتند تا ملك از سر عتاب او درگذشت . صاحبدلي برين اطلاع ياتف و گفت :
تا دل دوستان به دست آرى
 
بوستان پدر فروخته به
 
پختن ديگ نيكخواهان را
 
هر چه رخت سر است سوخته به
 
با بدانديش هم نكويى كن
 
دهن سگ به لقمه دوخته به
 
* * * *
حكايت
يكي از پسران هارون الرشيد پيش پدر باز آمد خشم آلود كه فلان سرهنگ زاده مرا دشنام مادر داد . هارون اركان دولت را گفت : جزاي چنين كس چه باشد؟ ي:ي اشاره به كشتن كرد و ديگري به زبان بريدن و ديگري به مصادره و نفي. هارون گتف : اي پسرم كرم آن است كه عفو كني و اگر نتواني تو نيزش دشنام مادر ده ، نته چندانكه انتقام از حد درگذرد آنگاه ظلم از طرف ما و دعوي از قبل خصم.
نه مرد است آن به نزديك خردمند
 
كه با پيل دمان  پيكار جويد
 
بلى مرد آنكس است از روى محقيق
 
كه چون خشم آيدش باطل نگويد
 
* * * *
 حكايت
  با طايفه بزرگان به كشتى در نشسته بودم . كشتى كوچكى در پي ما غرق شد. دو برادر از آن كشتى كوچك ، در گردابى در حال غرق شدن بودند. يكى از بزرگان به كشتيبان گفت : اين دوان را از بگير كه اگر چنين كنى ، براى هر كدام پنجاه دينارت دهم .
ملاح خود  به آب افكند و  به سراغ آنها رفت و يكى از آنها را نجات داد، آن ديگرى  هلاك شد.
ملاح را گفتم: لابد عمر او به سر آمده بود  ، از اين رو اين يكى نجات يافت و آن ديگر به خاطر تاءخير دستيابى تو به او، هلاك گرديد.خنديد و گفت : آنچه تو گفتى قطعى است كه عمر هر كسى به سر آمد، قابل نجات نيست ، ولى علت ديگرى نيز داشت و آن اينكه : ميل خاطرم به نجات اين يكى بيشتر از آن هلاك شده بود، زيرا سالها قبل ، روزى در بيابان مانده بودم ، اين شخص به سر رسيد و مرا بر شترش سوار كرد و به مقصد رسانيد، ولى در دوران كودكى از دست آن برادر هلاك شده ، تازيانه اى خورده بودم .
گفتم : صدق الله ، من عمل صالحا فلنفسه و من اساء فعليها :
تا توانى درون كس متراش
 
كاندر اين راه خارها باشد
 
كار درويش مستمند برآر
 
كه تو را نيز كارها باشد
 
* * * *
حكايت
  دو برادر يكي خدمت سلطان كردي و ديگر به زور بازو نان خوردي. باري اين توانگر گفت درويش را كه چرا خدمت نكني تا از مشقت كار كردن برهي ؟ گفت : تو چرا كار نكني تا از مذلت خدمت رهايي يابي؟ كه خردمندان گفته اند : نان خود خوردند و نشستن به كه كمر شمشير زرين بخدمت بستن.
به دست آهك تفته كردن خمير
 
به از دست بر سينه پيش امير
 
عمر گرانمايه در اين صرف شد
 
تا چه خورم صيف  و چه پوشم شتا
 
اى شكم خيره به نانى بساز
 
تا نكنى پشت به خدمت دو تا
* * * *
حكايت
  كسي مژده پيش انوشيروان برد گفت : شنيدم كه فلان دشمن تو را خداي عزوجل برداشت. گفت : هيچ شنيدي كه مرا بگذاشت؟
اگر بمرد عدو جاى شادمانى نيست
 
كه زندگانى ما نيز جاودانى نيست 
 
* * * *
 حكايت
  گروهى  حكما به حضرت انوشيروان همي گفتند و بزرگمهر كه مهتر ايشان بود خاموش. گفتندش : جرا با ما د راين بحث نگويي ؟ گفت : وزيران بر مثال ابطال اند و طبيب دارو ندهد جز سقيم را . پس چون ببينم كه راي شما برصواب است مرا بر سر آن سخن گفتن حمت نباشد.
چو كارى بى فضول من بر آيد
 
مرا در وى سخن گفتن نشايد
 
و گر بينم كه نابينا و چاه است
 
اگر خاموش بنشينم گناه است 
 
* * * *
 حكايت
   هارون الرشيد را چون بر سرزمين مصر، مسلم شد گفت : بر خلاف آن طاغوت فرعون  كه بر اثر غرور تسلط بر سرزمين مصر، ادعاى خدايى كرد، من اين كشور را جز به خسيس ترين غلامان نبخشم .
از اين رو هارون را غلامي سياه به نام خصيب بود  بسيار نادان بود، او را طلبيد و فرمانروايى كشور مصر را به او بخشيد.گويند: آن غلام سياه به قدرى كودن بود كه گروهى از كشاورزان مصر نزد او آمدند و گفتند: پنبه كاشته بوديم ، باران بى وقت آمد و همه آن پنبه ها تلف و نابود شدند.
غلام سياه در پاسخ گفت : مى خواستيد پشم بكاريد!
اگر دانش به روزى  در فزودى
 
ز نادان تنگ روزى تر نبودى
 
به نادانان چنان روزى رساند
 
كه دانا اندر آن عاجز بماند
 
بخت و دولت به كاردانى نيست
 
جز بتاءييد آسمانى نيست
 
او فتاده است در جهان بسيار
 
بى تميز  ارجمند و عاقل خوار
 
كيمياگر به غصه مرده و رنج
 
ابله اندر خرابه يافته گنج
 
* * * *
حكايت
  كنيزكى از اهالى چين را براى يكى از شاهان به هديه آوردند.شاه در حال مستى خواست با او آميزش كند. او تمكين نكرد. شاه خشمگين شد و او را به غلام سياهى بخشيد.
آن غلام سياه به قدرى بدقيافه بود كه لب بالايش از دو طرف بينيش بالاتر آمده بود و لب پايينش به گريبانش فرو افتاده بود، آن چنان هيكلى درشت و ناهنجار داشت كه صخرالجن  از ديدارش مى رميد و عين القطر  از بوى بد بغلش مى گنديد:
تو گويى تا قيامت زشترويى
 
بر او ختم است و بر يوسف نكويى
 
چنانكه شوخ طبعان لطيفه گو مى گويند:
شخصى نه چنان كريه منظر
 
كز زشتى او خبر توان داد
 
آنكه بغلى نعوذ باالله
 
مردار به آفتاب مرداد
 
اين غلام سياه كه در آن وقت هوسباز و پرشهوت بود، همان شب با آن كنيز آميزش كرد. صبح آن شب ، شاه كه از مستى بيرون آمده بود، به جستجوى كنيز پرداخت . او را نيافت . ماجرا را به او خبر دادند. او خشمگين شد و فرمان داد كه غلام سياه را با كنيز محكم ببندند و بر بالاى بام كوشك ببردن و از آنجا به قعر دره گود بيفكنند.
يكى از وزيران پاك نهاد دست شفاعت به سوى شاه دراز كرد و گفت : غلام سياه بدبخت را چندان خطايى نيست كه درخور بخشش نباشد، با توجه به اينكه همه غلامان و چاكران به گذشت و لطف شاه ، خو گرفته اند.
شاه گفت : اگر غلام سياه يك شب همبسترى با كنيز را، تاءخير مى انداخت چه مى شد؟ كه اگر چنين مى كرد، من خاطر او را به عطاى بيش ‍ از قيمت كنيز، شاد مى نمودم .
وزير گفت : اى پادشاه روى زمين ! آيا نشنيده اى كه :
تشته سوخته در چشمه روشن چو رسيد
 
تو مپندار كه از پيل دمان  انديشد
 
ملحد گرسنه در خانه خالى برخوان
 
عقل باور نكند كز رمضان انديشد
 
شاه از اين لطيفه فرح بخش وزير، خوشش آمد و به او گفت : اكنون غلام سياه را بخشيدم ، ولى كنيزك را چه كنم ؟
وزيرگفت : كنيزك را نيز به غلام سياه ببخش ، زيرا نيم خورده او شايسته و سزاوار او است .
هرگز آن را به دستى مپسند
 
كه رود جاى ناپسنديده
 
تشنه را دل نخواهد آب زلال
 
نيم خورده دهان گنديده
 
* * * *
 حكايت
  اسكندر رومي را پرسيدند : ديار مشرق و مغرب به چه گرفتي كه ملوك پيشين را خزاين و عمر و ملك و لشكر بيش ازين بوده است و ايشان را چنين فتحي ميسر نشده ؟ گفتا: به عون خداي عزوجل ، هر مملكتي را كه گرفتم رعيتش نيازردم و نام پادشاهان جز بنكويي نبردم.
بزرگش نخوانند اهل خرد
 
كه نام بزرگان به زشتى برد
 

..........................................................................................................................................................
   باب دوم : در اخلاق پارسايان  
  
حكايت
يكي از بزرگان گفت : پارسايي را چه گويي در حق فلان عابد كه ديگران در حق وي بطعنه سخنها گفته اند ؟ گفت بر ظاهرش عيب نمي بينم و در باطنش غيب نمي دانم .
هر كه را، جامه پارسا بينى
 
پارسا دان و نيك مرد انگار
 
ور ندانى كه در نهانش چيست
 
محتسب را درون خانه چكار؟
* * * *
حكايت
درويشي را ديدم سر بر آستان كعبه همي ماليد و مي گفت : يا غفور و يا رحيم - تو دانى كه از ظلوم و جهول چه آيد؟
عذر قصير خدمت آوردم
 
كه ندارم به طاعت استظهار
 
عاصيان از گناه توبه كنند
 
عرفان از عبادت استغفار
 
عابدان جزاي طاعت خواهند و بازرگانان بهاي بضاعت . من بنده اميد آورده ام نه طاعت بدريوزه آمده ام نه بتجارت . اصنع بى ما انت اهله.
بر در كعبه سائلى ديدم
 
كه همى گفت و مى گرستى خوش
 
من نگويم كه طاعتم بپذير
 
قلم عفو بر گناهم كش 
* * * *
حكايت
عبدالقادر گيلانى را رحمه الله عليه ، در حرم كعبه روي بر حصبا نهاده همي گفت :
خدايا! ببخشاي ، وگر هر آينه مستوجب عقوبتم در روز قيامتم نابينا برانگيز تا در روي نيكان شرمسار نشوم .
روى بر خاك عجز مى گويم
 
هر سحرگه كه باد مى آيد
 
اى كه هرگز فراموشت نكنم
 
هيچت از بنده ياد مى آيد؟
* * * *
حكايت
دزدي به خانه ي پارسايي درآمد. چندان كه جست چيزي نيافت . دلتنگ شد . پارسا خبر شد ، گليمي كه بر آن خفته بود در راه دزد انداخت تا محروم نشود.
شنيدم كه مردان راه خداى
 
دل دشمنان را نكردند تنگ
 
تو را كى ميسر شود اين مقام
 
كه با دوستانت خلافست و جنگ
 
مودت اهل صفا چه در روي و چه در قفا . نه چنان كز پست عيب گيرند و پيشت بيش ميرند.
هر كه عيب دگران پيش تو آورد و شمرد
 
بى گمان عيب تو پيش دگران خواهد بر
* * * *
حكايت
تني چند از روندگان متفق سياحت بودند و شريك رنج و راحت . خواستم تا مرافقت كنم موافقت نكردند. اين از كرم اخلاق بزرگان بديع است روي از مصاحبت مسكينان تافتن و فايده و بركت دريغ داشتن كه من در نفس خويش اين قدرت و سرعت مي شناسم كه در خدمت مردان يار شاطر باشم نه بار خاطر.
يكي زان ميان گفت : ازين سخن كه شنيدي دل تنگ مدار كه درين روزها دزدي بصورت درويشان برآمده ، خود را در سلك صحبت ما منتظم كرد.
چه دانند مردان كه در خانه كيست ؟
 
نويسنده داند كه در نامه چيست ؟
 
از آنجا كه سلامت حال درويشان ، است گمان فضولش نبردند و به ياري قبولش كردند.
صورت حال عارفان دلق  است
 
اين قدر بس كه روى در خلق است
 
در عمل كوش و هر چه خواهى پوش
 
تاج بر سر نه و علم بر دوش
 
در قژاكند  مرد بايد بود
 
بر مخنث  سلاح جنگ چه سود؟
 
روزي تا به شب رفته بوديم و شبانگه به پاي حصار خفته كه دزد بي توفيق ابريق رفيق برداشت كه به طهارت مي رود و به غارت مي رفت.
پارسا بين كه خرقه در بر كرد
 
جامه كعبه را جل خر كرد
 
چندانكه از نظر درويشان غايب شد به برجي رفت و درجي بدزديد . تا روز روشن شد آن تاريك مبلغي راه رفته بود و رفيقان بي گناه خفته . بامدادان همه را به قلعه درآوردند و بزدند و به زندان كردند . از آن تاريخ ترك صحبت گفتيم و طريق عزلت گرفتيم و اسلامة فى الوحده.
چو از قومى ، يكى بى دانشى كرد
 
نه كه را منزلت ماند نه مه را
 
شنيدستى كه گاوى در علف خوار
 
بيالايد همه گاوان ده را
 
گفتم سپاس و منت خداي را عزوجل كه از بركت درويشان محروم نماندم . گرچه بصورت از صحبت وحيد افتادم . بدين حكايت كه گفتي مستفيد گشتم و امثال مرا همه عمر اطن نصيحت به كار آيد .
به يك ناتراشيده  در مجلسى
 
برنجد دل هوشمندان بسى
 
اگر بركه اى پر كنند از گلاب
 
سگى در وى افتد، كند منجلاب
* * * *
حكايت
زاهدي مهمان پادشاه شد، چون به طعام بنشستند كمتر از آن خورد كه ارادت او بود و چون به نماز برخاستند بيش از آن كرد كه عادت او تا ظن صلاحيت در حق او زيادت كنند.
ترسم نرسي به كعبه اي اعرابي
كاين ره كه تو مي روي به تركستان است
چون به مقام خويش آمد سفره خواست تا تناولي كند. پسري صاحب فراست داشت گفت : اي پدر باري به مجلس سلطان در طعام نخوردي؟ گفت : در نظر ايشان چيزي نخوردم كه بكار آيد . گفت : نماز را هم قضا كن كه چيزي نكردي كه بكار آيد.
اى هنرها گرفته بر كف دست
 
عيبها برگرفته زير بغل
 
تا چه خواهى گرفتن اى مغرور
روز درماندگى به سيم دغل
* * * *
حكايت
ياد دارم كه ايام طفوليت ، بسيار عبادت مى كردم و شب را با عبادت به سر مى آوردم . در زهد و پرهيز جديت داشتم . يك شب در محضر پدرم نشسته بودم و همه شب را بيدار بوده و قرآن مى خواندم ، ولى گروهى در كنار ما خوابيده بودند، حتى بامداد براى نماز صبح برنخاستند. به پدرم گفتم : از اين خفتگان يك نفر برخاست تا دور ركعت نماز بجاى آورد، به گونه اى در خواب غفلت فرو رفته اند كه گويى نخوابيده اند بلكه مرده اند.
پدرم به من گفت : عزيزم ! تو نيز اگر خواب باشى بهتر از آن است كه به نكوهش مردم زبان گشايى و به غيبت و ذكر عيب آنها بپردازى .
نبيند مدعى  جز خويشتن را
 
كه دارد پرده پندار در پيش
 
گرت چشم خدا بينى ببخشند
 
نبينى هيچ كس عاجزتر از خويش 
* * * *
 حكايت
يكى از بزرگان را به محفلي اندر همي ستودند و در اوصاف جميلش مبالغه مي كردند. سربرآورد و گفت : من آنم كه من دانم.
شخصم به چشم عالميان خوب منظر است
 
وز خبث باطنم  سر خجلت فتاده پيش
 
طاووس را به نقش و نگارى كه هست خلق
 
تحسين كنند و او خجل از پاى زشت خويش 
* * * *
حكايت
يكى از صلحاي لبنان كه مقامات او ميان عرب به مشهور ، به جامع دمشق درآمد، بركه حوض كلاسه رفت طهارت همي ساخت، ناگاه پايش لغزيد و به داخل آب افتاد و با رنج بسيار از آب نجات يافت . مشغول نماز شد، پس از نماز يكى از اصحاب نزدش آمد و گفت : مشكلى دارم ، اجازت دهي.
مرد صالح گفت :آن چيست؟
او گفت : به ياد دارم كه شيخ بر روى درياى روم راه رفت و قدمش تر نشد، ولى براى تو در حوض كوچك حالتى پيش آمد؟ نزديك بود به هلاكت برسى ؟
مرد صالح پس از فكر و تامل بسيار به او گفت : آيا نشنيده اى كه خواجه عالم ، سرور جهان رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
لى مع الله وقت لا يسعنى فيه ملك مقرب ولا نبى مرسل :
مرا با خدا وقتى هست كه در آن وقت آن چنان يگانگى وجود دارد كه  فرشته ويژه و پيامبر مرسل در آن نگنجند.
ولى نگفت على الدوام  هميشه  بلكه فرمود: وقتى از اوقات  . آن حضرت در يك وقت چنين فرمود كه جبرئيل و ميكائيل به حالت او راه ندارند  ولى در وقت ديگر با همسران خود حفصه و زينب ، دمساز شده ، خوش مى گفت : و مى شنيد.
مشاهدة الابرار بين التجلى و الاستتار:
مشاهده و ديدار نيكان ، بين آشكارى و پوشيدگى است .
مشاهده الابرار بين التجلي و الاستار. مي نمايد و مي ربايند.
ديدار مي نمايي و پرهيز مي كني
بازار خويش و آتش ما تيز مى كنى
 اشاهد من اهوي بغير وسيله
فيلحقني شان اضل طريقا
* * * *
حكايت
يكى پرسيد: از آن گم كرده فرزند
 
كه اى روشن گهر پير خردمند
 
ز مصرش بوى پيراهن شنيدى
 
چرا در چاه كنعانش نديدى ؟
 
بگفت : احوال ما برق جهان است
 
چرا در چاه كنعانش نديدى ؟
 
گهى بر طارم اعلى نشينيم
 
گهى بر پشت پاى خود نبينيم
 
اگر درويش در حالى بماندى
 
سر و دست از دو عالم بر فشاندى
* * * *
حكايت
در جامع  بعلبك  بودم .يك روز چند كلمه به عنوان پند و اندرز براى جماعتى كه در آنجا بودند، مى گفتم ، ولى آن جماعت را پژمرده دل و دل مرده و بى بصيرت يافتم كه آن چنان در امور مادى فرو رفته بودند كه در وجود آنها راهى به جهان معنويت نبود. ديدم كه سخنم در آنها بى فايده است و آتش سوز دلم ، هيزم تر آنها را نمى سوزاند. تربيت و پرورش آدم نماهاى حيوان صفت و آينه گردانى در كوى كورهاى بى بصيرت ، برايم ، دشوار شد، ولى همچنان به سخن ادامه مى دادم و در معنويت باز بود. سخن از اين آيه به ميان آمد كه خداوند مى فرمايد:
و نحن اقرب اليه من حبل الوريد:
و ما از رگ گردن ، به انسان نزديكتريم .
دوست نزديكتر از من به من است
 
وين عجبتر كه من از وى دورم
 
چه كنم با كه توان گفت كه دوست
 
در كنار من و من مهجورم
 
من از شرا باين سخن مست و فضاله قدح در دست كه رونده اي بركنار مجلس گذر كرد و دور آخر در او اثر كرد و نعره اي زد كه ديگران به موافقت او در خروش آمدند و خامان مجلس بجوش.گفتم:
اى سبحان الله ! دوران باخبر، در حضور و نزديكان بى بصر، درو!
فهم سخن چون نكند مستمع
 
قوت طبع از متكلم مجوى
 
فسحت ميدان ارادت بيار
 
تا بزند مرد سخنگوى گوى 
* * * *
حكايت
شبى در بيابان مكه از بي خوابي پاي رفتنم نماند . سربنهادم و شتربان را گفتم : دست بدار از من .
پاى مسكين پياده چند رود؟
 
كز تحمل  ستوده شد بختى
 
تا شود جسم فربهى لاغر
 
لاغرى مرده باشد از سختى
 
ساربان گفت : اى برادر! حرم در پيش است و حرامى در پس . اگر رفتى ، بردى و گر خفتى مردى . 
خوش است زير مغيلان  به راه باديه خفت
 
شب رحيل ، ولى ترك جان ببايد گفت
 
* * * *
حكايت
پاسايي را ديدم بر كنار دريا كه زخم پلنگ داشت و به هيچ دارو به نمي شد. مدتها در آن رنجور  بود و شكر خداي عز وجل علي الدوام گفتي . پرسيدندش كه شكر چه مي گويي ؟ گفت : شكر آنكه به مصيبتي گرفتارم نه به معصيتي.
اگر مرا زار به كشتن دهد آن يار عزيز
 
تا نگويى كه در آن دم ، غم جانم باشد
 
گويم از بنده مسكين چه گنه صادر شد
 
كو دل آزرده شد از من غم آنم باشد
 
* * * *
حكايت
درويشي را ضرورتي پيش آمد، گليمى را از خانه يكى از پاك مردان دزديد. قاضى فرمود تا دستش بدر كنند.
صاحب گليم شفاعت كرد كه من او را بحل كردم.
قاضى گفت : به شفاعت تو حد شرع فرو نگذارم.
صاحب گليم گفت : اموال من وقف فقيران است ، هر فقيرى كه از مال وقف به خودش بردارد از مال خودش برداشته ، پس قطع دست او لازم نيست .
قاضى از جارى نمودن حد دزدى منصرف شد، ولى دزد را مورد سرزنش ‍ قرار داد و به او گفت : آيا جهان بر تو تنگ آمده بود كه فقط از خانه چنين پاك مردى دزدى كنى ؟!
دزد گفت : اى حاكم ! مگر نشنيده اى كه گويند: خانه دوستان بروب ولى حلقه در دشمنان مكوب .
چون به سختى در بمانى تن به عجز اندر مده
 
دشمنان را پوست بر كن ، دوستان را پوستين
 
* * * *
 حكايت
پادشاهى پارسايي را ديد ، گفت : هيچت از ما ياد آيد؟ گفت : بلي، وقتي كه خدا را فراموش مي كنم.
هر سو دود آن كس ز بر خويش براند
 
و آنرا كه بخواند به در كس نداواند
* * * *
حكايت
يكى از جمله ي صالحان بخواب ديد مر پادشاهى را  در بهشت است و پارسايى در دوزخ ،پرسيد: موجب اين درجات چيست و سبب آن دركات؟كه مردم بر خلاف اين اعتقاد داشتند؟!
ندايى آمد كه : اين پادشاه به خاطر دوستى با پارسايان به بهشت رفت و آن پارسا به خاطر تقرب به شاه ، به دوزخ رفت .
دلقت به چكار آيد و مسحى و مرقع
 
خود را ز عملهاى نكوهيده برى دار
 
حاجت به كلاه بركى  داشتنت نيست
 
درويش صفت باش و كلاه تترى دار
* * * *
حكايت
پياده اي سر و پا برهنه با كارونان حجاز از كوفه بدر آمد و همراه ما شد و معلومي نداشت. خرامان همي رفت و مي گفت :
نه بر اشترى سوارم ، نه چو خر به زير بارم
 
نه خداوند رعيت ، نه غلام شهريارم
 
غم موجود و پريشانى معدوم ندارم
 
نفسى مى زنم آسوده و عمرى به سر آرم
 
اشتر سواري گفتش :اي درويش كجا مي روي ؟ برگرد كه بسختي بميري.نشنيد و قدم در بيابان نهاد و اشتر سواري گفتش : اي درويش كجا مي روي ؟ برگرد كه بسختي بميري. نشنيد و قدم در بيابان نهاد و برفت . چون به نجله محمود در رسيديم ، توانگر را اجل فرار سيد. درويش به بالينش فراز آمد و گفت :
شخصى همه شب بر سر بيمار گريست
 
چون روز آمد بمرد و بيمار بزيست
 
اى بسا اسب تيزرو كه بماند
 
خرك لنگ ، جان به منزل برد
 
بس كه در خاك تندرستان را
 
دفن كرديم و زخم خورده نمرد
* * * *
 حكايت
پادشاهي پارسايي را ديد ، گفت : هيچت از ما ياد آيد ؟ گفت : بلي > وقتي كه خدا فراموش مي كنم.
آنكه چون پسته ديدمش همه مغز
پوست بر پوست بود همچو پياز
 
پارسايان روى در مخلوق
پشت بر قبله مى كنند نماز
 
چون بنده خداى خويش خواند
بايد كه به جز خدا نداند
* * * *
حكايت
كارواني در زمين يونان بزدند و ننعمت بي قياس ببردند . بازرگانان گريه و زاري كردند و خدا و پيمبر شفيع آوردند و فايده نبود.
چو پيروز شد دزد تيره روان
 
چه غم دارد از گريه كاروان
 
لقمان حكيم اندر آن كاروانن بود . يكي گفتش از كاروانيان : مگر اينان را نصيحتي كني و موعظه اي گويي تا طرفي از مال ما دست بدارند كه دريغ باشد چندين نعمت كه ضايع شود . گفت : دريغ كلمه ي حكمت با ايشان گفتن.
آهنى را كه موريانه بخورد
 
نتوان برد از او به صيقل زنگ
 
به سيه دل چه سود خواندن وعظ
 
نرود ميخ آهنين بر سنگ
 
همانا كه جرم از طرف ماست.
به روزگار سلامت ، شكستگان درياب
 
كه جبر خاطر مسكين ، بلا بگرداند
 
چو سائل از تو به زارى طلب كند چيزى
 
بده و گرنه ستمگر به زور بستاند
* * * *
 حكايت
  يكي از صاحبدلان زورآزمايي را ديدم . بهم برآمده و كف بردماغ انداخته .گفت  : اين را چه حالت است ؟ گفتند : فلان دشنام دادش. گفت : اين فرومايه هزار من سنگ برمي دارد و طاقت نمي آرد .
لاف سر پنجگى و دعوى مردى بگذار
 
عاجز نفس ، فرومايه چه مردى زنى
 
گرت از دست برآيد دهنى شيرين كن
 
مردى آن نيست كه مشتى بزنى بر دهنى
 
اگر خود بر كند پيشانى پيل
 
نه مرد است آنكه در او مردمى نيست
 
بنى آدم سرشت از خاك دارد
 
اگر خالى نباشد، آدمى نيست 
 
* * * *
 حكايت
 بزرگي را پرسيدم از سيرت اخوان صفا . گفت : كمينه آنكه مراد خاطر ياران بر مصالح خويش مقدم دارد و حكما گفته اند : برادر كه دربند خويش است نه برادر و نه خويش است.
همراه اگر شتاب كند در سفر تو بيست !
 
دل در كسى نبند كه دل بسته تو نيست
 
چو نبود خويش را ديانت و تقوا
 
قطع رحم بهتر از مودت قربى
 
ياد دارم كه مدعي درين بيت بر قول من اعتراض كرده بود و گفته بود : حق تعالي در كتاب مجيد از قطع رحم نهي كرده است و به مودت ذي القربي فرموده اينچه تو گفتي مناقص آن است . گفتم : غلط كردي كه موافق قرآن است ، ...و ان جاهداك لتشرك بى ما ليس لك به علم فلا تطعهما
هزار خويش كه بيگانه از خدا باشد
 
فداى يكتن بيگانه كاشنا باشد
 
* * * *
حكايت
آورده اند كه فقيهي دختري داشت بغايت زشت ، به جاي زنان رسيده و با وجود جهاز و نعمت كسي در مناكحت او رغبت نمي نمود.
زشت باشد ديبقى و ديبا
كه بود بر عروس نازيبا
 
في الجمله بحكم ضرورت عقد نكاحش با ضريري بستند . آورده اند كه حكيمي در آن تاريخ از سرنديب آمده بود كه ديده ي نابينا روشن همي كرد. فقيه را گفتند : داماد را چرا علاج نكني ؟ گفت : ترسم كه بينا شود و دخترم را طلاق دهد ، شوي زن زشتروي ، نابينا به .
* * * *
حكايت
  پادشاهى به ديده ي استحقار در طايفه درويشان نظر كرد. يكي زان ميان بفراست بجاي آورد و گفت : اي ملك ما درين دنيا بجيش از تو كمتريم و بعيش از تو خوشتر و بمرگ برابر و بقيامت بهتر.
اگر كشور گشاى كامران است
 
و گر درويش ، حاجتمند نان است
 
در آن ساعت كه خواهند اين و آن مرد
 
نخواهند از جهان بيش از كفن برد
 
چو رخت از مملكت بربست خواهى
 
گدايى بهتر است از پادشاهى
 
ظاهر درويشي جامه ي ژنده است و موي سترده و حقيقت آن ، دل زنده و نفس مرده .
نه آنكه بر در دعوى نشيند از خلقى
 
وگر خلاف كنندش به جنگ برخيزد
 
اگر ز كوه غلطد آسيا سنگى
 
نه عارف است كه از راه سنگ برخيزد
 
طريق درويشان ذكر است و شكر و خدمت و طاعت و ايثار و قناعت و توحيد و توكل و تسليم و تحمل . هر كه بدين صفتها كه گفتم موصوف است بحقيقت درويش است وگر در قباست ، اما هرزه گردي بي نماز ، هواپرست  ، هوسباز كه روزها به شب آرد در بند شهوت و شبها روز كند در خواب غفلت و بخورد هرچه در ميان آيد و بگويد هرچه بر زبان آيد ، رند است وگر در عباست.
اى درونت برهنه از تقوا
 
كز برون جامه ريا دارى
 
پرده هفت رنگى در مگذار
 
تو كه در خانه بوريا دارى
 
* * * *
حكايت
  ديدم گل تازه چند دسته
برگنبدي از گياه رسته
گفتم : چه بود گياه ناچيز
تا در صف گل نشيند او نيز ؟
بگريست گياه و گفت : خاموش
صحبت نكند كرم فراموش
گر نيست جمال و رنگ و بويم
 
آخر نه گياه باغ اويم
 
من بنده حضرت كريمم
 
پرورده نعمت قديمم
 
گر بى هنرم و گر هنرمند
 
لطف است اميدم از خداوند
 
با آنكه بضاعتى ندارم
 
سرمايه طاعتى ندارم
 
او چاره كار بنده داند
 
چون هيچ وسيلتش نماند
 
رسم است كه مالكان تحرير
 
آزاد كنند بنده پير
 
اى بار خداى عالم آراى
 
بر بنده پير خود ببخشاى
 
سعدى ره كعبه رضا گير
 
اى مرد خدا ! در خدا گير
 
بدبخت كسى كه سر بتابد
 
زين در، كه درى دگر بيابد
 
* * * *
 حكايت
حكيمي را پرسيدند از سخاوت و شجاعت كدام بهتر است ؟ گفت : آنكه را سخاوت است به شجاعت حاجت نيست.
نماند حاتم طائى وليك تا به ابد
 
بماند نام بلندش به نيكويى مشهور
 
زكات مال به در كن كه فضله رز را
 
چو باغبان بزند بيشتر دهد انگور
 
نبشته  است بر گور بهرام گور
 
كه دست كرم به ز بازوى زور
 

..........................................................................................................................................................
   باب سوم : در فضيلت قناعت
حكايت
خواهنده مغربي در صف بزازان حلب مي گفت :اي خداوندان نعمت ، اگر شما را انصاف بودي و ما را  قناعت ، رسم سوال از جهان برخاستي .
اى قناعت ! توانگرم گردان
 
كه وراى تو هيچ نعمت نيست
 
گنج صبر، اختيار لقمان است
 
هر كه را صبر نيست ، حكمت نيست
 
* * * *
حكايت
درويشي را شنيدم كه در آتش فاقه مي سوخت و رقعه بر خرقه همي دوخت و تسكين خاطر مسكين را همي گفت :
به نان قناعت كنيم و جامه دلق
 
كه بار محنت خود به ، كه بار منت خلق
 
كسي گفتش : چه نشيني كه فلان درين شهر طبعي كريم دارد و كرمي عميم ، ميان به خدمت آزادگان بسته و بر در دلها نشسته . اگر بر صورت حال تو چنانكه هست وقوف يابد پاس خاطر عزيزان داشتن منت دارد و غنيمت شمارد . گفت : خاموش كه در پسي مردن ، به كه حاجت پيش كسي بردن .
همه رقعه دوختن به و الزام كنج صبر
 
كز بهر جامه ، رقعه بر خواجگان نبشت
 
حقا كه با عقوبت دوزخ برابر است
 
رفتن به پايمردى همسايه در بهشت
 
* * * *
حكايت
  يكي از ملوك طبيبي حاذق به خدمت مصطفي صلي الله عليه و سلم فرستاد . سالي در ديار عرب بود و كسي تجربه پيش او نياورد و معالجه از وي در نخواست . پيش پيغمبر آمد و گله كرد كه مرين بنده را براي معالجت اصحاب فرستاده اند و درين مدت كسي التفاتي نكرد تا خدمتي كله بر بنده معين است بجاي آورد . رسول عليه السلام  گفت : اين طايفه را طريقتست كه تا اشتها غالب نشود نخورد و هنوز اشتها باقي بود كه دست از طعام بدارند . حكيم گفت : اين است موجب تندرستي. زمين ببوسيد و برفت.
سخن آنگه كند حكيم آغاز
 
يا سر انگشت سوى لقمه دراز
 
كه ز ناگفتنش خلل زايد
 
يا ز ناخوردنش به جان آيد
 
لاجرم حكمتش بود گفتار
 
خوردش تندرستى آرد بار
* * * *
حكايت
  در سيرت اردشير بابكان آمده است كه حكيم عرب را پرسيد كه روزي چه مايه طعام بايد خوردن ؟ گفت : صد درم سنگ كفايت است . گفت : اين قدر چه قوت دهد ؟ گفت : هذا المقدار يحملك و مازاد علي ذلك فانت حامله يعني اينقدر تو را برپاي همي دارد و هر چه برين زيادت كني تو حمال آني .
خوردن براى زيستن و ذكر كردن است
 
تو معتقد كه زيستن از بهر خوردن است 
 
* * * *
حكايت
  دو درويش خراساني ملازم صحبت يكديگر سفر كردندي . يكي ضعيف بود كه هر به دو شب افطار كردي و ديگر قوي كه روزي سه بار خوردي. اتفاقا بر در شهري به تهمت جاسوسي گرفتار آمدند . هر دو را به خانه اي كردند و در به گل برآوردند . بعد از دو هفته معلوم شد كه بي گناهند . در را گشادند . قوي را ديدند مرده و ضعيف جان بسلامت برده . مردم درين عجب ماندند . حكيمي گفت : خلاف اين عجب بودي . آن يكي بسيار خواه بوده است ، طاقت بينوايي نياورد به سختي هلاك شد وين دگر خويشتن دار بوده است لاجرم بر عادت خويش صبر كرد و بسلامت ماند.
چو كم خوردن طبيعت شد  كسى را
 
چو سختى پيشش آيد سهل گيرد
 
وگر تن پرور است اندر فراخى
 
چو تنگى بيند از سختى بميرد
 
* * * *
حكايت
  يكى از حكما پسر را نهي همي كرد از بسيار خوردن كه سيري مردم را رنجور كند . گفت : اي پدر ، گرسنگي خلق را بكشد . نشنيده اي كه ظريفان گفته اند : بسيري مردن به كه گرسنگي بردن . گفت : اندازه نگهدار ،كلوا واشربو و لا تسرفوا
نه چندان بخور كز دهانت برآيد
 
نه چندان كه از ضعف ، جانت برآيد
 
با آنكه در وجود، طعام است عيش نفس
 
رنج آورد طعام كه بيش از قدر  بود
 
گر گلشكر خورى به تكلف ، زيان كند
 
ور نان خشك دير خورى گلشكر بود
 
رنجوري را گفتند : دلت چه مي خواهد ؟ گفت : آنكه دلم چيزي نخواهد .
معده چو كج گشت و شكم درد خاست
 
سود ندارد همه اسباب راست
 
* * * *
 حكايت 
بقالي را درمي چند بر صوفيان گرده آمده بود در واسط . هر روز مطالبت كردي و سخنان با خشونت گفتي. اصحاب از تعنت وي خسته خاطر همي بودند و از تحمل چاره نبود . صاحبدلي در آن ميان گفت : نفس را وعده دادن به طعام آسانتر است كه بقال را به درم .
ترك احسان خواجه اوليتر
 
كاحتمال جفاى بوابان
 
به تمناى گوشت ، مردن به
 
كه تقاضاى زشت قصابان
 
* * * *
حكايت
  جوانمردي را در جنگ تاتار جراحتي هول رسيد . كسي گفت : فلان بازرگان نوشدارو دارد اگر بخواهي باشد كه دريغ ندارد . گويند آن بازرگان به بخل معروف بود .
گر بجاى نانش اندر سفره بودى آفتاب
 
تا قيامت روز روشن ، كس نديدى در جهان
 
جوانمرد گفت : اگر خواهم دارو دهد يا ندهد وگر دهد منفعت كند يا نكند . باري ، خواستن ازو زهر كشنده است .
هرچه از دو نان به منت خواستى
 
در تن افزودى و از جان كاستى
 
حكيمان  گفته اند: آب حيات اگر فروشند به آب روي ، دانا نخرد كه مردن به علت ، به از زندگاني بمذلت .
اگر حنظل خورى از دست خوشخو
 
به از شيرينى از دست ترشروى
 
* * * *
حكايت
يكى از علما، عيالوار بود و از اين رو خرج بسيار داشت ، ولى درآمدش ‍ اندك بود، ماجرا را به يكى از بزرگان ثروتمند كه ارادت بسيار به آن عالم داشت ، بيان كرد، آن ثروتمند بزرگ ، چهره در هم كشيد، و از سؤ ال آن عالم خوشش نيامد.
ز بخت روى 248 ترش كرده پيش يار عزيز
 
مرو كه عيش بر او نيز تلخ گردانى
 
به حاجتى كه روى تازه روى و خندان رو
 
فرو نبندد كار گشاده پيشانى
 
آن ثروتمند بزرگ ، كمى بر جيره اى كه به عالم مى داد افزود، ولى از اخلاص ‍ او به آن عالم بسيار كاسته شد، پس از چند روز، وقتى كه عالم آن محبت قبلى را از آن ثروتمند نديد، گفت :
نانم افزود آبرويم كاست
 
بينوايى به از مذلت خواست 
 
* * * *
 حكايت
  درويشي را ضرورتي پيش آمد . كسي گفت : فلان نعمتي دارد به قياس ، اگر بر حاجت تو واقف گردد همانا كه در قضاي آن توقف روا ندارد . گفت : من او را ندارم . گفت : منت رهبري كنم . دستش گرفت تا به منزل آن شخص درآورد . يكي را ديد لب فروهشته و تند نشسته . برگشت و سخن نگفت . كسي گفتش : چه كردي ؟ گفت : عطاي او را به لقايش بخشيدم.
مبر حاجت به نزد ترشروى
 
كه از خوى بدش فرسوده گردى
 
اگر گويى غم دل با كسى گوى
 
كه از رويش به نقد آسوده گردى
 
* * * *
حكايت 
خشكسالي در اسكندريه عنان طاقت درويش از دست رفته بود . درهاي آسمان بر زمين بسته و فرياد اهل زمين به آسمان پيوسته .
نماند جانورى از وحش و طير و ماهى و مور
 
كه بر فلك نشد از بى مرادى افغانش
 
عجب كه دو دل خلق جمع مى نشود
 
كه ابر گردد و سيلاب ديده بارانش
 
در چنين سال مخنثي دور از دوستان كه سخن در وصف او ترك ادب است ، خاصه در حضرت بزرگان و بطريق اهمال از آن در گذشتن هم نشايد كه طايفه اي بر عجز گوينده حمل كنند . برين دو بيت اقتصار كنيم كه اندك ، دليل بسياري باشد و مشتي نمودار خرواري .
اگر تتر بكشد اين مهنث را
 
تترى را دگر نبايد كشت
 
چند باشد چو جسر بغدادش
 
آب در زير و آدمى در پشت
 
چنين شخصى كه يك طرف از نعمت او شنيدي درين سال نعمتي بي كران داشت ، تنگدستان را سيم و زر دادي و مسافران را سفره نهادي . گروهي درويشان از جور فاقه بطاقت رسيده بودند ، آهنگ دعوت او كردند و مشاورت به من آوردند . سر از موافقت باز زدم و گفتم .
نخورد شير نيم خورده سگ
 
ور بمير به سختى اندر غار
 
تن به بيچارگى و گرسنگى
 
بنه و دست پيش سفله مدار
 
گر فريدون شود به نعمت و ملك
 
بى هنر را به هيچ كس مشمار
 
پرنيان و نسيج ، بر نااهل
 
لاجورد و طلاست بر ديوار
 
* * * *
حكايت
  حاتم طايي را گفتند: از تو بزرگ همت تر در جهان ديده اي يا شنيده اي ؟ گفت : بلي ، روزي چهل شتر قربان كرده بودم امراي عرب را ، پس به گوشه صحرا به حاجتي برون رفته بودم ، خاركني را ديدم پشته فراهم آورده . گفتمش : به مهماني حاتم چرا نروي كه خلقي بر سماط او گرد آمده اند ؟
گفت :
هر كه نان از عمل خويش خورد
 
منت حاتم طائى نبرد
 
من او را به همت و جوانمردي از خود برتر ديدم .
* * * *
حكايت
 موسي عليه السلام ، درويشي را ديد از برهنگي به ريگ اندر شده . گفت : اي موسي دعا كن تا خدا عزوجل مرا كفافي دهد كه از بي طاقتي بجان آمدم . موسي دعا كرد و برفت . پس از چند روز كه باز آمد از مناجات ، مرد را ديد گرفتار و خلقي انبوه برو گرد آمده . گفت : اين چه حالت است ؟ گفتند : خمر خورده و عربده كرده و كسي را كشته ، اكنون به قصاص فرموده اند . و لطيفان گفته اند :
گربه مسكين اگر پر داشتى
 
تخم گنجشك از جهان برداشتى
 
عاجز باشد كه دست قوت يابد
 
برخيزد و دست عاجزان برتابد
 
و لو بسط الله الرزق لعباده لبعوا فى الارض :
موسى عليه السلام به حم جهان آفرين اقرار كرد و از تجاسر خويش استغفار .
ماذا اخاضك يا مغرور في الخطر
حتي هلكت فليت النمل لم يطر
بنده چو جاه آمد و سيم و زرش
 
سيلى خواهد به ضرورت سرش
 
آن نشنيدى كه فلاطون چه گفت
 
مور همان به كه نباشد پرش ؟
 
پدر را عسل بسيار است ولي پسر گرمي دارست.
آن كس كه توانگرت نمى گرداند
 
او مصلحت تو از تو بهتر داند
 
* * * *
حكايت
 عربي را ديدم در حلقه جوهريان بصره كه حكايت همي كرد كه وقتي در بياباني راه گم كرده بودم و از زاد معني چيزي با من نمانده بود و دل بر هلاك نهاده كه همي ناگاه كيسه اي يافتم پر مرواريد. هرگز آن ذوق و شادي فراموش نكنم كه پنداشتم گندم بريان است ، باز آن تلخي و نوميدي كه معلوم كردم كه مرواريد است .
در بيابان خشك و ريگ روان
 
تشنه را در دهان ، چه در چه صدف
 
مرد بى توشه كاو فتاد از پاى
 
بر كمربند او چه زر، چه خزف
* * * *
  حكايت
  همچنين در قاع بسيط مسافري گم شده بود و قوت و قوتش به آخر آمده و درمي چند بر ميان داشت . بسياري بگرديد و ره به جايي نبرد ، پس به سختي هلاك شد . طايفه اي برسيدند و درمها ديدند پيش رويش نهاده و بر خاك نبشته :
گر همه زر جعفرى دارد
 
مرد بى توشه برنگيرد كام
 
در بيابان فقير سوخته را
 
شلغم پخته به كه نقره خام
* * * *
 حكايت
  هرگز از دور زمان نناليده بودم و روي از گردش آسمان درهم نكشيده مگر وقتي كه پايم برهنه مانده بود و استطاعت پاي پوشي نداشتم . به جامع كوفه درآمدم دلتنگ ، يكي را ديدم كه پاي نداشت . سپاس نعمت حق بجاي آوردم و بر بي كفشي صبر كردم .
مرغ بريان به چشم مردم سير
 
كمتر از برگ تره  بر خوان  است
 
و آنكه را دستگاه  و قوت نيست
 
شلغم پخته مرغ بريان است
* * * *
حكايت
  يكى از ملوك با تني چند از خاصان در شكارگاهي به زمستان از عمارت دور افتادند تا شب درآمد . خانه دهقاني ديدند . ملك گفت : شب آنجا رويم تا زحمت سرما نباشد . يكي از وزرا گفت : لايق قدر پادشاه نيست به خانه دهقاني التجا كردن ، هم اينجا خيمه زنيم و آتش كنيم . دهقان را خبر شد ، ماحضري ترتيب كرد و پيش آورد و زمين ببوسيد و گفت : قدر بلند سلطان نازل نشدي وليكن نخواستند كه قدر دهقان بلند گردد. سلطان را سخن گفتن او مطبوع آمد ، شبانگاه به منزل او نقل كردند ، بامدادانش خلعت نعمت فرمود . شنيدندش كه قدمي چند در ركاب سلطان همي رفت و مي گفت :
ز قدر و شوكت سلطان نگشت چيزى كم
 
از التفات به مهمانسراى دهقانى
 
كلاه گوشه دهقان به آفتاب رسد
 
كه سايه بر سرش انداخت چون تو سلطانى
* * * *
 حكايت
بازرگاني را شنيدم كه صد و پنجاه شتر بار داشت و چهل بنده خدمتكار. شبي در جزيره كيش مرا به حجره خويش آورد . همه شب نيازمند از سخنهاي پريشان گفتن كه فلان انبازم به تركستان و فلان بضاعت به هندوستان است و اين قباله فلان زمين است و فلان چيز را فلان ضمين . گاه گفتي : خاطر اسكندريه دارم كه هوايي خوش است . باز گفتي : نه ، كه درياي مغرب مشوش است ؛ سعديا ، سفري ديگر در پيش است ، اگر آن كرده شود بقيت عمر خويب به گوشه بنشينم. گفتم : آن كدام سفرست ؟ گفت : گوگرد پارسي خواهم بردن به چين كه شنيدم قيمتي عظيم دارد و از آنجا كاسه چيني به روم ارم و ديباي رومي به هند و فولاد هندي به حلب و آبگينه حلبي به يمن و برد يماني به پارس و زان پس ترك تجارت كنم و به دكاني بنشينم. انصاف ، ازين ماخوليا چندان فرو گفت كه بيش طاقت گفتنش نماند . گفت : اي سعدي ، تو هم سخني بگوي از آنها كه ديده اي و شنيده. گفتم :
آن شنيدستى كه در اقصاى غور
 
بار سالارى بيفتاد از ستور
 
گفت : چشم تنگ دنيادوست را
 
يا قناعت پر كند يا خاك گور
 
* * * *
 حكايت
  مالداري را شنيدم كه به بخل معروف بود كه حاتم طايي در كرم . ظاهر حالش به نعمت دنيا آراسته و خست نفس جبلي در وي همچنان متمكن ، تا بجايي كه ناني به جاني از دست ندادي و گربه بوهريره را به لقمه اي نواختي و سگ اصحاب كهف را استخواني نينداختي . في الجمله خانه او را كس نديدي درگشاده و سفره او را سرگشاده .
درويش  بجز بوى طعامش نشنيدى
 
مرغ از پس نان خوردن او ريزه نچيدى
 
شنيدم كه به درياي مغرب اندر ، راه مصر را برگرفته بود و خيال فرعوني در سر ، حتي اذا ادركه الغرق ، بادي مخالف كشتي برآمد.
با طبع ملولت  چه كند هر كه نسازد؟
 
شرطه همه وقتى نبود لايق كشتى
 
دست تضرع چه سود بنده محتاج را؟
 
وقت دعا بر خداى ، وقت كرم در بغل
 
از زر و سيم ، راحتى برسان
 
خويشتن هم تمتعى برگير
 
وآنگه اين خانه كز تو خواهد ماند
 
خشتى از سيم و خشتى از زرگير
 
آورده اند كه در مصر اقارب درويش داشت ، به بقيت مال او توانگر شدند و جامه هاي كهن به مرگ او بدريدند و خز و دمياطي بريدند. هم در آن هفته يكي را ديدم از ايشان : بر بادپايي روان ، غلامي در پي دوان .
وه كه گر مرده باز گرديدى
 
به ميان قبيله و پيوند
 
رد ميراث ، سخت تر بودى
 
وارثان را ز مرگ خويشاوند
 
به سابقه معرفتي كه ميان ما بود آستينش گرفتم و گفتم :
بخور، اين نيك سيرت سره مرد
 
كان نگونبخت گرد كرد و نخورد
 
* * * *
حكايت
 صيادي ضعيف را ماهي قوي بدام افتاد . طاقت حفظ آن نداشت . ماهي بر او غالب امد و دام از دستش در ربود و برفت.
شد غلامى كه آب جوى آرد
 
جوى آب آمد و غلام ببرد
 
دام  هر بار ماهى آوردى
 
ماهى اين بار رفت و دام ببرد
 
ديگر صيادان دريغ خوردند و ملامتش كردند كه چنين صيدي در دامت افتاد و ندانستي نگاه داشتن . گفت : اي برادران ، چه توان كردن ؟ مرا روزي نبود و ماهي را همچنان روزي مانده بود . صياد بي روزي در دجله نگيرد و ماهي بي اجل بر خشك نميرد .
* * * *
حكايت
دست و پا بريده اي هزارپايي بكشت . صاحبدلي بر او گذر كرد و گفت : سبحان الله ، با هزار پاي كه داشت چون اجلش فرا رسيد از بي دست و پايي گريختن نتوانست .
چون آيد ز پى دشمن جان ستان
 
ببندد اجل پاى اسب دوان
 
در آن دم كه دشمن پياپى رسيد
 
كمان كيانى نشايد كشيد
 
* * * *
 حكايت
ابلهي ديدم سمين ، خلعتي ثمين بر بر و مركبي تازي در زير و قصبي مصري بر سر كسي گفت : سعدي چگونه همي بيني اين ديباي معلم برين حيوان لايعلم ؟ گفتم :
قد شابه بالوري حمار
عجلا جسدا له خوار
يك خلقت زيبا به از هزار خلعت ديبا.
به آدمى نتوان گفت ماند اين حيوان
مگر دراعه و دستار و نقش بيرونش
بگرد در همه اسباب و ملك و هستى او
كه هيچ چيز نبينى حلال جز خونش
* * * *
 حكايت
دزدى گدايي را گفت شرم نداري كه دست از براي جوي  سيم پيش هر لئيم دراز مي كني ؟ گفت :
دست دراز از پى يك حبه سيم
 
به كه ببرند به دانگى و نيم :
 
* * * *
 حكايت
 مشت زني را حكايت كنند كه از دهر مخالف بفغان آمده و حلق فراخ از دست تنگ بجان رسيده . شكايت پيش پدر برد و اجازت خواست كه عزم سفر دارم مگر به قوت بازو دامن كامي فراچنگ آرم .
فضل و هنر ضايع است تا ننمايد
 
عود بر آتش نهند و مشك بشايند
 
پدر گفت : اى پسر!خيال محال از سر بدر كن و پاي قناعت در دامن سلامت كش  كه بزرگان گفته اند : دولت نه كوشيدن است ، چاره كم جوشيدن است .
كسى نتواند گرفت دامن دولت به زور
 
كوشش بى فايده است ، وسمه بر ابروى كور
 
اگر به هر مويت دو صد هنر باشد
 
هنر به كار نيايد چو بخت بد باشد
 
پسر گفت : اي پدر فوائد سفر بسيار است از نزهت خاطر و جر منافع و ديدن عجائب و شنيدن غرائب و تفرج بلدان و مجاورت خلان و تحصيل جاه و ادب و مزيد مال و مكتسب و معرفت ياران و تجربت روزگاران چنانكه سالكان طريقت گتفه اند :
تا به دكان و خانه در گروى
 
هرگز اى خام ! آدم نشوى
 
برو اندر جهان تفرج كن
 
پيش از آن روز كه ، كز جهان بروى
 
پدر گفت : اي پسر ، منافع سفر چنين كه گفتي بي شمار است وليكن مسلم پنج طايفه راست : نخست بازرگاني كه با وجود نعمت و مكنت ، غلامان و كنيزان دارد دلاويز و شاگردان چابك . هر روزي به شهري و هر شب به مقامي و هر دم به تفرجگاهي از نعيم دنيا متمتع .
منعم به كوه و دشت و بيابان غريب نيست
 
هر جا كه رفت خيمه زد و خوابگاه ساخت
 
آن را كه بر مراد جهان نيست دسترس
 
در زاد و بوم خويش غريب است و ناشناخت
 
دومي عالمي كه به منطق شيرين و قوت فصاحت و مايه بلاغت هر جا كه رود به خدمت او اقدام نمايند و اكرام كنند .
وجود مردم دانا مثال زر طلى  است
 
كه هر كجا برود قدر و قيمتش دانند 
بزرگ زاده نادان به شهر واماند
 
كه در ديار غريبش به هيچ نستانند
 
 سيم خوبريويي كه درون صاحبدلان به مخالطت او ميل كند كه بزرگان گفته اند : اندكي جمال به از بسياري مال و گويند روي زيبا مرهم دلهاي خسته است و كليد درهاي بسته لاجرم صحبت او را همه جاي غنيمت شناسند و خدمتش منت دانند .
شاهد آنجا كه رود، حرمت و عزت بيند
 
ور برانند به قهرش ، پدر و مادر خويش
 
پر طاووس در اوراق مصاحفديدم
 
هر كجا پاى نهد دست ندارندش پيش
 
چو در پسر موافقى و دلبرى بود
 
انديشه نيست گر پدر از وى برى بود
 
او گوهر است ، گو صدفش در جهان مباش
 
در يتيم را همه كس مشترى بود
 
 چهارم خوش آوازى كه به حنجره داوودي آب از جريان و مرغ از طيران باز دارد . پس بوسيلت اين فضيلت دل مشتاقان صيد كند و اربابي معني به منادمت او رغبت نمايند و به انواع خدمت  كنند .
چه خوش باشد آهنگ نرم حزين
 
به گوش حريفان مست صبوح
 
به از روى زيباست آواز خوش
 
كه آن حظ نفس است و اين قوت روح
 
يا كمينه پيشه وري كه به سعي بازو كفافي حاصل كند تا آبروي از بهر نان ريخته نگردد ، چنانكه خردمندان گفته اند :
گر به غريبى رود از شهر خويش
 
سختى و محنت نبرد پنبه دوز
 
ور به خرابى فتد ار مملكت
 
گرسنه خفتد ملك نيم روز
 
چنين صفتها كه بيان كردم اي فرزند در سفر موجب جمعيت خاطر ست و داعيه طيب عيش و آنكه ازين جمله بي بهره است به خيال باطل در جهان برود و ديگر كسش نام و نشان نشنود.
هر آنكه گردش گيتى به كين او برخاست
 
به غير مصلحتش رهبرى كند ايام
 
كبوترى كه دگر آشيان نخواهد ديد
 
قضا همى بردش تا به سوى دانه دام
 
پسر گفت : اي پدر ، قول حما را چگونه مخالفت كنيم كه گفته اند : رزق ار چه مقسوم است ، به اسباب حصول تعلق شرط است و بلا اگر چه مقدور از ابواب دخول آن احتراز واجب .
رزق اگر چند بى گمان برسد
 
شرط عقل است جستن از درها
 
ورچه كس بى اجل نخواهد مرد
 
تو مرو در دهان اژدرها
 
درين صورت كه منم با پيل دمان بزنم و با شير ژيان پنجه درافكنم . پس مصلحت آن است اي پدر كه سفر كنم كزين پيش طاقت بينوايي نمي آرم.
چون مرد در فتاد ز جاى و مقام خويش
 
ديگر چه غم خورد، همه آفاق جاى او است
 
شب هر توانگرى به سرايى همى روند
 
درويش هر كجا كه شب آمد سراى او است
 
اين بگفت و پدر را وداع كرد و همت خواست و روان شد و با خود همي گفت :
هنرور چو بختش نباشد به كام
 
به جايى رود كش ندانند نام
 
همچنين تا برسيد به كنار آبي كه سنگ از صلابت او بر سنگ همي آمد و خروش به فرسنگ رفت .
سهمگين آبى كه مرغابى در او ايمن نبود
 
كمترين اوج ، آسيا سنگ از كنارش در ربود
 
گروهي مردمان را ديد هر يك به قراضه اي د رمعبر نشسته و رخت سفر بسته . جوان را دست عطا بسته بود ، زبان ثنا برگشود . چندانكه زاري كرد ياري نكردند . ملاح بي مروت بخنده برگرديد و گفت :
زر ندارى نتوان رفت به زور از دريا
 
زور ده مرده چه باشد، زر يك مرده بيار
 
جوان را دل از طعنه ملاح بهم آمد . خواست كه ازو انتقام كشد ، كشته رفته بود . آواز داد و گفت : اگر بدين جامه كه پوشيده دارم قناعت كني دريغ نيست . ملاح طمع كرد و كشتي بازگردانيد .
بدوزد شره  ديده هوشمند
 
در آرد طمع ، مرغ و ماهى ببند
 
چندانكه ريش و گريبان به دست جوان افتاد به خود دركشيد و ببي محابا كوفتن گرفت . يارش از كشتي بدر آمد تا پشتي كند ، همچنين درشتي ديد و پشت بداد . جز اين چاره نداشتند كه با  او به مصالحت گرايند و به اجرت مسامحت نمايند ، كل مداره صدقه .
چو پرخاش بينى تحمل بيار
 
كه سهلى ببندد در كار زار
 
به شيرين زبانى و لطف و خوشى
 
توانى كه پيلى به مويى كشى
 
به عذر ماضي در قدمش افتادند و بوسه ي چندي به نفاق بر سو چشمش دادند . پس به كشتي درآوردند و روان شدند . تا برسيدند به ستوني از عمارت يونان در آب ايستاده . ملاح گفت : كشتي را خلل هست ، يكي از شما كه دلاور تر است بايد كه بدين ستون برود و خطام كشتي بگيرد تا عمارت كنيم . جوان بغرور دلاوري كه در سر داشت از خصم دل آزرده نينديشيد و قول حكما كه گفته اند : هر كه را رنجي به دل رسانيدي اگر در عقب آن صد راحت برساني از پاداش آن يك رنجش ايمن مباش كه پيكان از جراحت بدر آيد و آزار در دل بماند .
چو خوش گفت بكتاش با خيل تاش
 
چو دشمن خراشيدى ايمن مباش
 
مشو ايمن كه تنگ دل گردى
 
چون ز دستت دلى به تنگ آيد
 
سنگ بر باره حصار  مزن
 
كه بود از حصار سنگ آيد
چندانكه مقود كشتي به ساعد برپيچيد و بالاي ستون رفت ، ملاح زمام از كفش درگسلانيد و كشتي براند. بيچاره متحير بماند ، روزي دوبلا و محنت كشيد و سختي ديد . سيم خوابش گريبان گرفت و به آب انداخت . بعد شبانروزي دگر بركنار افتاد از حياتش رمقي مانده . برگ درختان خوردن گرفت و بيخ گياهان برآوردن تا اندكي قوت يافت . سر دربيابان نهاد و همي رفت تا تشنه و بي طاقت به سر به چاهي رسيد ، قومي بر او گرد آمده و شربتي آب به پشيزي همي آشاميدند. جوان را پشيزي نبود ، طلب كرد و بيچارگي نمود رحمت نياوردند . دست تعدي دراز كرد ميسر نشد . بضرورت تني چند را فرو كوفت ، مرداتن غلبه كردند و بي محابا بزدند و مجروح شد .
پشه چو پر شد بزند پيل را
 
با همه تندى و صلابت كه او است 297
 
مورچگان را چو بود اتفاق
 
شير ژيان را بدرانند پوست
 
بحكم ضرورت در پي كارواني افتاد و برفت . شبانگه برسيدند به مقامي كه از دزدان پر خطر بود . كاروانيان را ديد لرزه بر اندام اوفتاده و دل بر هلاك نهاده . گفت : انديشه مداريد كه منم درين ميان كه بتنها پنجاه مرد را جواب مي دهم و ديگران جوانان هم ياري كنند . اين بگفت و مردم كاروان را به لاف او دل قوي گشت و به صحبتش شادماني كردند و به زاد و آبش دستگيري واجب دانستند . جوان را آتش معده بالا گرفته بود و عنان طاقت از دست رفته . لقمه اي چند از سر اشتها تناول كرد و دمي چند از آب در سرش آشاميد تا ديو درونش بيارميد و بخفت . پيرمردي جهان ديده در آن ميان بود ، گفت : اي ياران ، من ازين بدرقه شما انديشناكم نه چندانكه از دزدان . چنانكه حكايت كنند كه عربي را درمي چند گرد آمده بود و بشب از تشويش لوريان در خانه تنها خوابش نمي برد . يكي از دوستان را پيش خود آورد . تا وحشت تنهايي به ديدار او منصرف كند و شبي چند در صحبت او بود چندانكه بر درمهايش اطلاع يافت ، ببرد و بخورد و سفر كرد . بامدادان ديدند عرب را گريانن و عريان . گفتند : حال چيست مگر آن درمهاي تو را دزد برد ؟ گفت : لا والله بدرقه برد.
هرگز ايمن ز مار ننشستم
 
كه بدانستم آنچه خصلت او است
 
زخم دندان دشمنى بتر است
 
كه نمايد به چشم مردم دوست
 
چه مى دانيد؟ اگر اين هم از جمله دزدان باشد كه بعغياري در ميان ما تعبيه شده است . تا به وقت فرصت يارا ن را خبر دهد . مصلحت آن بينم كه مر او را خفته بمانيم و برانيم . جوانان را تدبير پير استوار آمد و مهابتي از مشت زن در دل گرفتند و رخت برداشتند و جوان را خفته بگذاشتند . آنگه خبر يافت كه آفتاب در كف تافت . سر برآورد و كاروان رفته ديد. بيچاره بسي بگرديد و ره بجايي نبرد . تشنه و بينوا روي بر خاك و دل بر هلاك نهاده همي گفت :
درشتى كند با غريبان كسى
 
كه نابود باشد به غربت بسى
 
مسكين درين سخن بود كه پادشه پسري بصيد از لشكريان دور افتاده بود ، بالاي سرش ايستاده همي شنيد و در هياتش نگه مي كرد. صورت ظاهرش پاكيزه و صورت حالش پريشان . پرسيد : از كجايي وبدين جايگه چون افتادي ؟ برخي از آنچه بر سر او رفته بود اعادت كرد . ملك زاده را بر حال تباه او رحمت آمد ، خلعت و نعمت داد و معتمدي با وي فرستاد تا به شهر خويش آمد . پدر به ديدار او شادماني كرد و بر سلامت حالش شكر گفت . شبانگه ز آنچه بر سر او گذشته بود از حالت كشتي و جور ملاح و روستايان بر سر چاه و غدر كاروانيان با پدر مي گفت . پد رگفت : اي پسر ، نگفتمت هنگام رفتن كه تهيدستان را دست دليري بسته است و پنجه شيري شكسته ؟
چو خوش گفت آن تهى دست سلحشور
 
جوى زر  بهتر از پنجاه من زور
 
پسر گفت : اي پدر هر آينه تا رنج نبري گنج نبري و تا جان در خطر ننهي بر دشمن ظفر نيابي و تا دانه پريشان نكني خرمن برنگيري. نبيني به اندك مايه رنجي كه بردم چه تحصيل راحت كردم و به نيشي كه خوردم چه مايه عسل آوردم.
گرچه بيرون ز رزق نتوان خورد
 
در طلب كاهلى نشايد كرد
 
غواص اگر انديشه كند كام نهنگ
 
هرگز نكند در گرانمايه به چنگ
 
آسيا سنگ زيرين متحرك نيست لاجرم تحمل بار گران همي كند.
چو خورد شير شرزه در بن غار؟
 
باز افتاده را چه قوت بود
 
تا تو در خانه صيد خواهى كرد
 
دست و پايت چو عنكبوت بود
 
پدر گفت : اي پسر ، تو را درين نوبت فلك ياوري كرد و اقبال رهبري كه صاحب دولتي در تو رسيد و بر تو ببخشاييد و كسر حالت را به تفقدي جبر كرد و چنين اتفاق نادر افتد و بر نادر حكم نتوان كرد . زنهار تا بدين طمع دگر باره گرد ولع نگردي .
صياد نه هر بار شگالى ببرد
 
افتد كه يكى روز پلنگى بخورد
 
چنانكه يكي از ملوك پارس نگيني گرانمايه بر انگشتري بود . باري بحكم تفرج با تني چند از خاصان به مصلاي شيراز برون رفت . فرمود تا انگشتري را بر گنبد عضد نصب كردند تا هر كه تير از حلقه انگشتري بگذراند خاتم او را باشد . اتفاقا چهارصد حكم انداز كه در خدمت او بودند جمله خطا كردند مگر كودكي بر بام رباطي كه به بازيچه تير از هر طرفي مي انداخت . باد صبا تير او را به حلقه انگشتري در بگذرانيد . و خلعت و نعمت يافت و خاتم به وي ارزاني داشتند . پسر تير و كمان را بسوخت. گفتند : چرا كردي ؟ گفت : تا رونق نخستين بر جاي بماند .
گه بود از حكيم روشن رايى
 
بر نيايد درست تدبيرى
 
گاه باشد كه كودكى نادان
 
به غلط بر هدف زند تيرى
* * * *
حكايت
 درويشي را شنيدم كه به غاري در نشسته بود و در به روي از جهانيان بسته و ملوك و اغنيا را درچشم همت او شوكت و هيبت نمانده .
هر كه بر خود در سوال گشود
 
تا بميرد نيازمند بود
 
آز بگذار و پادشاهى كن
 
گردن بى طمع بلند بود
 
يكي از ملوك آن طرف اشارت كرد كه توقع به كرم اخلاق مردان چنين است كه به نمك با ما موافقت كنند . شيخ رضا داد . بحكم آنكه اجابت دعوت سنت است. ديگر روز ملك بعذر قدمش رفت . عابد از جاي برجست و در كنارش قرار گرفت و تلطف كرد و ثنا گفت. چو غايب شد يكي ا زاصحاب پرسيد شيخ را كه چندين ملاطفت امروز با پادشه كه تو كرد ي خلاف عادت بود و ديگر نديديم . گفت : نشنيده اي كه گفته اند :
هر كه را بر سماط بنشستى
 
واجب آمد به خدمتش برخاست
 
گوش تواند كه همه عمر وى
 
نشنود آواز دف و چنگ و نى
 
ديده شكيبد ز تماشاى باغ
 
بى گل و نسرين به سر آرد دماغ
 
ور نبود بالش آگنده پر
 
خواب توان كرد خزف زير سر
 
ور نبود دلبر همخوابه پيش
 
دست توان كرد در آغوش خويش
 
وين شكم بى هنر پيچ پيچ
 
صبر ندارد كه بسازد به هيچ
 
...........................................................................................................................................................
   باب چهارم : در فوايد خاموشى 
حكايت
 يكي را از دوستان گفتم : امتناع سخن گفتنم بعلت آن اختيار آمده است در غالب اوقات كه در سخن نيك و بد اتفاق افتد و ديده دشمنان جز بر بدي نمي آيد . گفت : دشمن آن به كه نيكي نبيند .
هنر به چشم عداوت ، بزرگتر عيب است
 
گل است سعدى و در چشم دشمنان خار است
 
نور گيتى فروز چشمه هور
 
زشت باشد به چشم موشك كور
 
* * * *
  حكايت
  بازرگانى را هزار دينار خسارت افتاد . پسر را گفت : نبايد كه اين سخن با كسي درميان نهي . گفت : اي پدر ، فرمان توراست ، نگويم ولي مرا بر فايده اين مطلع گرداني كه مصلحت در نهان داشتن چيست ؟ گفت : تا مصيبت دو نشود يكي نقصان مايه و ديگر شماتت همسايه.
مگوى انده خويش با دشمنان
 
كه لا حول گويند شادى كنان
 
* * * *
حكايت
جواني خردمند از فنون فضايل حظي وافر داشت و طبعي نافر ، چندانكه در محافل دانشمندان نشستي زبان سخن ببستي . باري پدرش گفت : اي پسر ، تو نيز آنچه داني بگوي . گفت : ترسم كه بپرسند از آنچه ندانم و شرمساري برم.
نشنيدى كه صوفيى مى كوفت
 
زير نعلين خويش ميخى چند؟
 
آستينش گرفت سرهنگى
 
كه بيا نعل بر ستورم بند
 
* * * *
 حكايت 
  عالمي معتبر را مناظره افتاد با يكي از ملاحده لعنهم الله علي حده و به حجت با او بس نيامد ، سپر بينداخت و برگشت . كسي گفتش تو را با چندين فضل و ادب كه داري با بي ديني حجت نماند ؟ گفت : علم من قرآن است و حديث و گفتار مشايخ و او بدينها معقد نيست و نمي شنود . مرا شنيدن كفر او به چه كار آيد .
آن كس كه به قرآن و خبر زو نرهى
 
آنست جوابش كه جوابش ندهى
 
* * * *
 حكايت
  يك روز جالينوس ابلهي را ديد دست در گريبان دانشمندي زده و بي حرمتي همي كرد . گفت : اگر اين نادان نبودي كار وي با نادانان بدينجا نرسيدي .
دو عاقل را نباشد كين و پيكار
 
نه دانايى ستيزد با سبكسار
 
اگر نادان به وحشت سخت گويد
 
خردمندش به نرمى دل بجويد
 
دو صاحبدل نگهدارند مويى
 
هميدون سركشى ، آزرم جويى
 
و گر بر هر دو جانب جاهلانند
 
اگر زنجير باشد بگسلانند
 
يكى را زشتخويى داد دشنام
 
تحمل كرد و گفت اى خوب فرجام
 
بتر زانم كه خواهى گفتن آنى
 
كه دانم عيب من چون من ندانى
 
* * * *
 حكايت
يكي از حكما را شنيدم كه مي گفت : هرگز كسي به جهل خويش اقرار نكرده است مگر آ«كسي كه چون ديگري در سخن باشد همچنان ناتمام گفته سخن آغاز كند .
سخن را سر است اى خداوند و بن
 
مياور سخن در ميان سخن
 
خداوند تدبير و فرهنگ و هوش
 
نگويد سخن تا نبيند خموش 
 
* * * *
 حكايت
 تني چند از بندگان محمود گفتند حسن ميمندي را كه سلطان امروز تو را چه گفت در فلان مصلحت ؟ گفت : بر شما هم پوشيده نباشد . گفتند : آنچه با تو گويد به امثال ما گفتن روا ندارد . گتف : به اعتماد آنكه داند كه نگويم ، پس چرا همي پرسيد؟
نه سخن كه برآيد بگويد اهل شناخت
 
به سر شاه سر خويشتن نبايد باخت
 
* * * *
 حكايت
  در عقد بيع سرايي متردد بود م . جهودي گفت : آخر من از كدخدايان اين محلتم وصف اين خانه چنانكه هست از من پرس ، بخر كه هيتچ عيبي ندارد . گفتم : بجز آنكه تو همسايه مني .
خانه ام را كه چون تو همسايه است
 
ده درم سيم بد عيار ارزد
 
لكن اميدوارم بايد بود
 
كه پس از مرگ تو هزار ارزد
 
* * * *
  حكايت
  شاعرى پيش امير دزدان رفت و ثنايي بر او بگفت . فرمود تا جامه ازو بركنند و از ده بدر كنند. مسكن برهنه به سرما همي رفت.. سگان در قفاي وي افتادند . خواست تا سنگي بردارد و سگان را دفع كند ، در زمين يخ گرفته بود ، عاجز شد ، گتف : اين چه حرامزاده مردمانند، سگ را گشاده اند و سنگ را بسته . امير از غرفه بديد و بشنيد و بخنديد ، گفت : اي حكيم ، از من چيزي بخواه . گفت : جامه خود را مي خواهم اگر انعام فرمايي . رضينا من نوالك بالرحيل.
اميدوار بود آدمى به خير كسان
 
مرا به خير تو اميد نيست ، شر مرسان
 
سالار دزدان را رحمت بروي آمد و جامه باز فرمود و قبا پوستيني برو مزيد كرد و درمي چند.
* * * *
حكايت
 منجمي به خانه درآمد ، يكي مرد بيگانه را ديد با زن او بهم نشسته . دشنام و سقط گفت و فتنه و آشوب برخاست . صاحبدلي كه برين واقف بود گفت:
تو بر اوج فلك چه دانى چيست ؟
 
كه ندانى كه در سرايت كيست ؟!
 
* * * *
حكايت
 خطيبي كريه الصوت خود را خوش آواز پنداشتي و فرياد بيهده برداشتي . گفتي نعيب غراب البين در پرده الحان است يا آيت انكر الاصوات لصوت الحمير در شان او .
مردم قريه بعلت جاهي كه داشت بليتش مي كشيدند و اذيتش را مصلحت نمي ديدند تا يكي از خطباي آن اقليم كه با او عداوتي نهاني داشت باري بپرسش آمده بودش . گفت : تو را خوابي ديده ام ، خير باد . گفتا : چه ديدي ؟ گفت : چنان ديدم كه تو را آواز خوش بودي و مردمان از انفاس تو در  را حت . خطيب اندرين لختي بينديشيد و گفت : اين مبارك خواب است كه ددي كه مرا بر عيب خود واقف گردانيدي ، معلوم شد كه آواز ناخوش دارم و خلق از بلند خواندن من در رنج ، تو كردم كزين پس خطبه نگويم مگر بآهستگي.
از صحبت دوستى برنجم
 
كاخلاق بدم حسن نمايد
 
عيبم هنر و كمال بيند
 
خارم گل و ياسمن نمايد
 
كو دشمن شوخ چشم  ناپاك
 
تا عيب مرا به من نمايد
 
* * * *
حكايت
  شخصى در مسجد سنجار بتطوع گفتي به ادايي كه مستمعان را ازو نفرت بودي و صاحب مسجد اميري بود عادل ، نيك سيرت ، نمي خواستش كه دل آزرده گردد، گفت : اي جوانمرد ، اين مسجد را موذنانند قديم هر يكي را پنج دينار مرتب داشته ام تو را ده دينار مي دهم تا جايي ديگر بروي . برين قول اتفاق كردند و برفت. پس از مدتي درگذري پيش امير بازآمد . گفت : اي خداوند ، برمن حيف كردي كه به ده دينار از آن بقعه بدر كردي كه اينجا كه رفته بيست دينارم همي دهد تا جاي ديگر روم و قبول نمي كنم . امير از خنده بي خود گشت و گفت : زنهار تا نستاني كه به پنجاه راضي گردند.
به تيشه كس نخراشد ز روى خارا گل
 
چنانكه بانگ درشت تو مى خراشد دل
 
* * * *
حكايت
  ناخوش آوازى به بانگ بلند قرآن همي خواند . صاحبدلي بر او بگذشت گفت : تو را مشاهره چندست ؟ گفت : هيچ . گفت : پس اين زحمت خود چندان چرا همي دهي ؟ گفت : از بهر خدا مي خوانم . گفت : از بهر خدا مخوان .
گر تو قرآن بدين نمط خواني
 
ببرى رونق مسلمانى
 
..........................................................................................................................................................
   باب پنجم : در عشق و جوانى
 
حكايت
  حسن ميمندي را گفتند سلطان محمود  چندين بنده صاحب جمال دارد كه هر يكي بديع جهاني اند  ، چگونه افتاده است كه با هيچ يك از ايشان ميل و محبتي ندارد چنانكه با اياز كه حسني زيادتي ندارد ؟ گفت : هر چه به دل فرو آيد در ديده نكو نمايد .
هر كه سلطان مريد او باشد
 
گر همه بد كند، نكو باشد
 
وآنكه را پادشه بيندازد
 
كسش از خيل خانه ننوازد327
 
كسى به ديده انكار گر نگاه كند
 
نشان صورت يوسف دهد به ناخوبى
 
و گر به چشم ارادت نگه كنى در ديو
 
فرشته ايت نمايد به چشم كروبى
 
* * * *
حكايت
گويند خواجه اي را بنده اي نادرالحسن بود و با وي سبيل مودت و ديانت نظري داشت . بايكي از دوستان گفت : دريغ اين بنده با حسن و شمايلي كه دارد اگر زبان درازي و بي ادبي نكردي. گفت : برادر ، چو اقرار دوستي كردي توقع خدمت مدار كه چون عاشق و معشوقي در ميان آمد مالك و مملوك برخاست .
خواجه با بنده پرى رخسار
 
چون درآمد به بازى و خنده
 
نه عجب كو چو خواجه حكم كند
 
وين كشد بار ناز چون بنده
 
* * * *
حكايت 
پارسايى را ديدم به محبت شخصي گرفتار ، نه طاقت صبر و نه ياراي گفتار. چندانكه ملامت ديدي و غرامت كشيدي ترك تصابي نگفتي و گفتي :
كوته نكنم ز دامنت دست
 
ور خود بزنى به تيغ تيزم
 
بعد از تو ملاذ و ملجاءيى نيست
 
هم در تو گريزم ، ار گريزم
 
باري ملامتش كردم و گفتم : عقل نفيست را چه شد تا نفس خسيس غالب آمد ؟ زماني بفكرت فرو رفت و گفت ك
هر كجا سلطان عشق آمد، نماند
 
قوت بازوى تقوا را محل
 
پاكدامن چون زيد بيچاره اى
 
اوفتاده تا گريبان در وحل
 
* * * *
حكايت 
  يكي را دل از دست رفته بود و ترك جان كرده و مطمح نظرش جايي خطرناك و مظنه هلاك . نه لقمه اي كه مصور شدي كه به كام آيد يا مرغي كه به دام افتد .
چو در چشم شاهد نيايد زرت
 
زر و خاك يكسان نمايد برت
 
باري بنصيحتش گفتند : ازين خيال محال تجنب كن كه خلقي هم بدين هوس كه تو داري اسيرند و پاي در زنجير  . بناليد و گفت :
دوستان گو نصيحتم مكنيد
 
كه مرا ديده بر ارادت او است
 
جنگجويان به زور و پنجه و كتف
 
دشمنان را كشند و خوبان دوست
 
شرط مودت نباشد به انديشه جان ، دل از مهر جانان برگرفتن.
تو كه در بند خويشتن باشى
 
عشق باز دروغ زن باشى
 
گر نشايد به دوست ره بردن
 
شرط يارى است در طلب مردن
 
گر دست رسد كه آستينش گيرم
 
ورنه بروم بر آستانش ميرم
 
متعلقان را كه نظر در كار او بود و شفقت به روزگار او ، پندش دادند و بندش نهادند و سودي نكرد.
دردا كه طبيب ، صبر مى فرمايد
 
وى نفس حريص را شكر مى بايد
 
آن شنيدى كه شاهدى بنهفت
 
با دل از دست رفته اى مى گفت
 
تا تو را قدر خويشتن باشد
 
پيش چشمت چه قدر من باشد؟
 
آورده اند كه مر آن پادشه زاده كه مملوح نظر او بود خبر كردند كه جواني بر سر اين ميدان مداومت مي نمايد خوش طبع و شيرين زبان و سخنهاي لطيف مي گويد و نكته هاي بديع ازو مي شنوند و چنين معلوم همي شود كه دل آشفته است و شوري در سر دارد . پسر دانست كه دل آويخته اوست و اين گرد بلا انگيخته او . مركب به جانب او راند . چون ديد كه نزديك او عزم دارد . بگريست و گفت :
آن كس كه مرا بكشت باز آمد پيش
 
مانا كه  دلش بسوخت بر كشته خويش
 
چندان كه ملاطفت كرد و پرسيدش از كجايي و چه نامي و چه صنعت داني ، در قعر بحر مودت چنان غريق بود كه مجال نفس نداشت .
اگر خود هفت سبع از بر بخوانى
 
چو آشفتى الف ب ت ندانى
 
گفتا : سخني با من چرا نگويي كه هم از حلقه درويشانم بل كه حلقه به گوش ايشانم . آنگه به قوت استيناس محبوب از ميان تلاطم محبت سر برآورد و گفت :
عجب است با وجودت كه وجود من بماند
 
تو به گفتن اندر آيى و مرا سخن بماند!!
 
اين بگفت و نعره اي زد و جان به جان آفرين تسليم كرد.
عجب از كشته نباشد به در خيمه دوست
 
عجب از زنده كه چون جان به در آورد سليم ؟
 
* * * *
حكايت
يكي از متعلمان كمال بهجتي بود و معلم از آنجا كه حس بشريت است با حسن بشره او معاملتي داشت و وقتي به خلوتش دريافتي گفتي :
نه آنچنان به تو مشغولم اى بهشتى روى
 
كه ياد خويشتنم در ضمير مى آيد
 
ز ديدنت نتوانم كه ديده در بندم
 
و گر مقابله بينم كه تير مى آيد
 
باري پسر گفت : آنچنان كه در اداب درس من نظري مي فرمايي در آداب نفسم نيز تامل فرماي تا اگر در اخلاق من ناپسندي بيني كه مرا آن پسند همي نمايد  بر آن م اطلاع فرمايي تا به تبديل آن سعي كنم . گفت : اي پسر ، اين سخن از ديگري پرس كه آن نظر كه مرا با تو است جز هر نمي بينم .
چشم بدانديش كه بر كنده باد
 
عيب نمايد هنرش در نظر
 
ور هنرى دارى و هفتاد عيب
 
دوست نبيند بجز آن يك هنر
 
* * * *
حكايت
شبي ياد دارم كه ياري عزيز از در درآمد . چنان بي خود از جاي برجستم كه چراغم به آستين كشته شد .
سرى طيف من يجلو بطلعته الدجى
 
شگفت آمد از بختم كه اين دولت از كجا؟
 
نشست و عتاب آغاز كرد كه مرا در حال بديدي چراغ بكشتي به چه معني ؟ گفتم : به دو معني : يكي اينكه گمان بردم كه آفتاب برآمد و ديگر آنكه اين بيتم به خاطر بود .
چون گرانى به پيش شمع آيد
 
خيزش اندر ميان جمع بكش
 
ور شكر خنده اى است شيرين لب
 
آستينش بگير و شمع بكش
 
* * * *
حكايت
  يكي دوستي را كه زمانها نديده بود گفت : كجايي كه مشتاق بوده ام . گفت : مشتاقي به كه ملولي.
دير آمدى اى نگار سرمست
 
زودت ندهيم دامن از دست
 
معشوقه كه دير دير بينند
 
آخر كم از آنكه سير بينند؟
 
به يك نفس كه برآميخت يار با اغيار
 
بسى نماند كه غيرت ، وجود من بكشد
 
به خنده گفت كه من شمع جمعم اى سعدى
 
مرا از آن چه كه پروانه خويشتن بكشد؟
 
 بى اعتنايى يار، آسانتر از محروميت از ديدارش 
  دانشمندي را ديدم به كسي مبتلا شده و رازش برملا افتاده . جور فراوان بردي و تحمل بي كران كردي. باري بلاطفتش گفتم : دانم كه تو را در مودت اين منظور علتي و بناي محبت بر زلتي نيست . با وجود چنين معني ، لايق قدر علما نباشد خود را متهم گردانيدن و جور بي ادبان بردن. گفت : اي يار ، دست عتاب از دامن روزگارم بدار ، بارها درين مصلحت كه تو بيني انديشه كردم و صبر بر جفاي او سهل تر آيد همي كه صبر از ديدن او و حكما گويند : دل بر مجاهده نهادن آسانتر ست كه چشم از مشاهده برگرفتن.
هر كه بى او به سر نشايد برد
 
گر جفايى كند ببايد برد
 
روزى ، از دست گفتمش زنهار
 
چند از آن روز گفتم استغفار
 
نكند دوست زينهار از دوست
 
دل نهادم بر آنچه خاطر اوست
 
گر بلطفم به نزد خود خواند
 
ور به قهرم براند او داند
* * * *
 حكايت
در عنفوان جواني چنانكه افتد و داني با شاهدي سر و سري داشتم بحكم آنكه حلقي داشت طيب الادا و خلقي كالبدر اذا بدا.
آنكه نبات عارضش آب حيات مى خورد
 
در شكرش نگه كند هر كه نبات مى خورد
 
اتفاقا بخلاف طبع از وي حركتي بديدم كه نپسنديدم . دامن ا زو دركشيدم و مهره برچيدم و گفتم :
برو هر چه مى بايدت پيش گير
 
سر ما ندارى سر خويش گير
 
شنيدم مى رفت و مى گفت :
شب پره گر وصل آفتاب نخواهد
 
رونق بازار آفتاب نكاهد
 
اين بگفت و سفر كرد و پريشاني او در من اثر كرد.
بازى آى و مرا بكش كه پيشت مردن
 
خوشتر كه پس از تو زندگانى كردن
 
اما به شكر و منت باري ، پس از مدتي بازآمد. ان حلق داوودي متغير شده و جمال يوسفي به زيان آمده و بر سيب زنخدانش چون به گردي نشسته و رونق بازارش شكسته . متوقع كه در كنارش گيرم ، كناره  گرفتم و گفتم :
آن روز كه خط شاهدت بود
 
صاحب نظر از نظر براندى
 
امروز بيامدى به صلحش
 
كش ضمه و فتحه بر نشاندى
 
تازه بهارا! ورقت زرد شد
 
ديگ منه كآتش ما سرد شد
 
چند خرامى و تكبر كنى
 
دولت پارينه 349 تصور كنى ؟
 
پيش كسى رو كه طلبكار تو است
 
ناز بر آن كن كه خريدار تو است
 
سبزه در باغ گفته اند خوش است
 
داند آن كس كه اين سخن گويد
 
يعنى از روى نيكوان خط سبز
 
دل عشاق بيشتر جويد
 
بوستان تو گند نازايست
 
بس كه بر مى كنى و مى رويد
 
گر صبر كنى ور نكنى موى بناگوش
 
اين دولت ايام نكويى  به سر آيد
 
گر دست به جان داشتمى همچو تو بر ريش
 
نگذاشتمى تا به قيامت كه برآيد
 
سؤ ال كردم و گفتم : جمال روى تو را
 
چه شد كه مورچه بر گرد ماه جوشيده است ؟
 
جواب داد ندانم چه بود رويم را
 
مگر به ماتم حسنم سياه پوشيده است
* * * *
حكايت
  يكي را پرسيدند از مستعربان بغداد ، ما تقول في المرد ؟ گفت : لاخير فيهم مادام احد هم لطيفا يتخاشن فاذا خشن يتلاطف ، يعني چندانكه خوب و لطيف و نازك اندام است درشتي كني و سختي چون سخت و درشت شد چنانكه بكاري نيايد تلطف كند و درشتي نمايد.
امرد آنگه كه خوب و شيرين است
 
تلخ گفتار و تند خوى بود
 
چون به ريش آمد و به لعنت شد
 
مردم آمير و مهرجوى بود
 
* * * *
 حكايت
 يكي از علما را پرسيدند كه يكي با ماه روييست در خلوت نشسته و درها بسته و رقيبان خفته و نفس طالب و شهوت غالب ، چنانكه عرب گويد : التمر يانع والناطور غير مانع . هيچ باشد كه به قوت پرهيزگاري ازو بسلامت بماند ؟ گفت : اگر از مه رويان بسلامت بماند از بدگويان نماند .
شايد پس كار خويشتن بنشستن
 
ليكن نتوان زبان مردم بستن
 
* * * *
حكايت
 طوطيي با زاغ در قفس كردند و از قبح مشاهده او مجاهده مي برد و مي گفت : اين چه طلعت مكروه است و هيات ممقوت و منظر ملعون و شمايل ناموزون ؟ يا غراب البين ، يا ليت بيني ، و بينك بعد المشرقين .
على الصباح به روى تو هر كه برخيزد
 
صباح روز سلامت بر او مسا باشد
 
به اخترى چو تو در صحبت بايستى
 
ولى چنين كه تويى در جهان كجا باشد؟
 
عجب آنكه غراب از مجاورت طوي هم بجان آمده بود و ملول شده ، لاحول كنان از گردش گيتي همي ناليد و دستهاي تغابن بر يكديگر همي ماليد كه اين چه بخت نگون است و طالع دون و ايام بوقلمون ، لايق قدر من آنستي كه بازاغي به ديوار باغي بر خرامان همي رفتمي .
پارسا را بس اين قدر زندان
 
كه بود هم طويله رندان
 
بلي تا چه كردم كه روزگارم بعقوبت آن در سلك صحبت چنين ابلهي خودراي ، ناجنس ، خيره دراي ، به چنين بند بلا مبتلا گردانيده است ؟
كس نيايد به پاى ديوارى
 
كه بر آن صورتت نگار كنند
 
گر تو را در بهشت باشد جاى
 
ديگران دوزخ اختيار كنند
 
اين ضرب المثل بدان آوردم تا بداني كه صد چندان كه دانا را از نادان نفرت است نادان را از دانا وحشت است.
زاهدى در سماع رندان بود
 
زان ميان گفت شاهدى بلخى
 
گر ملولى ز ما ترش منشين
 
كه تو هم در ميان ما تلخى
 
جمعى چو گل و لاله به هم پيوسته
 
تو هيزم خشك در ميانى رسته
 
چون باد مخالف و چو سرما ناخوش
 
چون برف نشسته اى و چون يخ بسته
 
* * * *
حكايت
 رفيقي داشتم كه سالها با هم سفر كرده بوديم و نمك خورده و بي كران حقوق صحبت ثابت شده . آخر بسبب نفعي اندك آزار خاطر من روا داشت و دوستي سپري شد و اين همه از هر دو طرف دلبستگي بود كه شنيدم روزي دوبيت از سخنان من در مجمعي همي گفت :
نگار من چو در آيد به خنده نمكين
 
نمك زياده كند بر جراحت ريشان
 
چه بودى ار سر زلفش به دستم افتادى
 
چو آستين كريمان به دست درويشان
 
طايفه درويشان بر لطف اين سخن نه كه بر حسن سيرت خويش آفرين بردند و او هم درين جمله مبالغه كرده بود و بر فوت صحبت تاسف خورده و به خطاي خويش اعتراف نموده . معلوم كردم كه از طرف او هم رغبتي هست . اين بيتها فرستادم و صلح كرديم.
نه ما را در ميان عهد و وفا بود
 
جفا كردى و بد عهدى نمودى ؟
 
به يك بار از جهان دل در تو بستم
 
ندانستم كه برگردى به زودى
 
هنوز گر سر صلح است بازآى
 
كز آن مقبولتر باشى كه بودى
 
* * * *
 حكايت
  يكي را زني صاحب جمال جوان درگذشت و مادر زن فرتوت بعلت كابين در خانه متمكن بماند و مرد از محاورت او بجان رنجيدي و از مجاورت او چاره نديدي تا گروهي آشنايان به پرسيدن آمدندش .
يكي گفتا : چگونه اي در مفارقت يار عزيز ؟ گفت : ناديدن زن بر من چنان دشخوار نيست كه ديدن مادر زن .
گل به تاراج رفت و خار بماند
 
گنج برداشتند و مار بماند
 
ديده بر تارك سنان ديدن
 
خوشتر از روى دشمنان ديدن
 
واجب است از هزار دوست بريد
 
تا يكى دشمنت نبايد ديد
 
* * * *
 حكايت
 ياد دارم كه در ايام جواني گذر داشتم . به كويي و نظر با رويي در تموزي كه حرورش دهان بخوشانيدي و سمومش مغز استخوان بجوشانيدي ، از ضعف بشريت تاب آفتاب هجير نياوردم و التجا به سايه ديواري كردم ، مترقب كه كسي حر تموز از من به برد آبي فرونشاند كه همي ناگاه از ظلمت دهليز خانه اي روشني بتافت ، يعني جمالي كه زبان فصاحت از بيان صباحت او عاجز آيد ، چنانكه در شب تاري صبح برآيد يا آب حيات از ظلمات بدر آيد ، قدحي بر فاب بر دست و شكر د رآن ريخته و به عرق برآميخته . ندانم به گلابش مطيب كرده بود يا قطره اي چند از گل رويش در آن چكيده . في الجمله ، شراب از دست نگارينش برگرفتم و بخوردم و عمر از سر گرفتم .
خرم آن فرخنده طالع را كه چشم
 
بر چنين روى اوفتد هر بامداد
 
مست بيدار گردد نيم شب
 
مست ساقى روز محشر بامداد
 
* * * *
 حكايت
  در سالى محمد خوارزمشاه ، رحمه الله عليه با ختا براي مصلحتي صلح اختيار كرد . به جامع كاشغر درآمدم ، پسري ديدم نحوي بغايت اعتدال و نهايت جمال چنانكه در امثال او گويند.
معلمت همه شوخى و دلبرى آموخت
 
جفا و عتاب و ستمگرى آموخت
 
من آدمى به چنين شكل و خوى و قد و روش
 
نديده ام مگر اين شيوه از پرى آموخت
 
مقدمه نحو زمخشري در دست داشت و همي خواند : ضرب زيد عمروا و كان المتعدي عمروا . گتفم : اي پسر ، خوارزم و ختا صلح كردند و زيد و عمرو را همچنان خصومت باقيست ؟ بخنديد و مولدم پرسيد. گفتم : خاك شيراز . گفت : از سخنان سعدي چه داري ؟ گفتم :
بليت بنحوي يصول مغاضبا
علي كزيد في مقابله العمرو
علي جر ذيل يرفع راسه
و هل يستقيم الرفع من عامل الجر
لختي به انديشه فرو رفت و گفت : غالب اشعار او درين زمين به زبان پارسيست ، اگر بگويي بفهم نزديكتر باشد . كلم االناس علي قدر عقولهم. گفتم :
طبع تو را تا هوس نحو كرد
 
صورت صبر از دل ما محو كرد
 
اى دل عشاق به دام تو صيد
 
ما به تو مشغول تو با عمرو و زيد
 
بامدادان كه عزم سفر مصمم شد ، گفته بودندش كه فلان سعديست. دوان آمد و تلطف كرد و تاسف خورد كه چندين مدت چرا نگفتي كه منم تا شكر قدوم بزرگان را ميان بخدمت ببستمي .گفتم : با وجودت زمن آواز نيايد كه منم. گفتا : چه شود گر درين خطه چندين بر آسايي تا بخدمت مستفيد گرديم؟ گفتم : نتوانم بحكم اين حكايت :
بزرگى ديدم اندر كوهسارى
 
قناعت كرده از دنيا به غارى
 
چرا گفتم : به شهر اندر نيايى
 
كه بارى ، بندى از دل برگشايى
 
بگفت : آنجا پريرويان نغزند
 
چو گل بسيار شد پيلان بلغزند
 
اين را بگفتم و بوسه بر سر و روي يكديگر داديم و وداع كرديم.
بوسه دادن به روى دوست چه سود؟
 
هم در اين لحظه كردنش به درود
 
سيب گويى وداع بستان كرد
 
روى از اين نيمه سرخ ، و زان سو زرد
 
* * * *
 حكايت
 خرقه پوشي در كاروان حجاز همراه ما بود . يكي از امراي عرب مر او را صد دينار بخشيده تا قربان كند . دزدان خفا جه ناگاه بركاروان زدند و پاك ببردند. بازرگانان گريه و زاري كردن گرفتند . و فرياد بي فايده خواندن .
گر تضرع كنى و گر فرياد
 
دزد، زر باز پس نخواهد داد
 
مگر آن درويش صالح كه بر قرار خويش مانده بود و تغير در او نيامده . گفتم : مگر معلوم تو را دزد نبرد ؟ گفت : بلي بردند وليكن مرا با آن الفتي چنان نبود كه به وقت مفارقت خسته دلي باشد.
نبايد بستن اندر چيز و كس دل
 
كه دل برداشتن كارى است مشكل
 
گفتم : مناسب حال من است اينچه گفتي كه مرا در عهد جواني با جواني اتفاق مخالطت بود و صدق مودت تا بجايي كه قبله چشمم جمال او بودي و سود سرمايه عمرم وصال او .
مگر ملائكه بر آسمان ، و گرنه بشر
 
به حسن صورت او در زمين نخواهد بود
 
ناگهي پاي وجودش به گل اجل فرو رفت و دود فراق از دودمانش برآمد. روزها بر سر خاكش مجاورت كردم وز جمله كه بر فراق او گفتم :
كاش كان روز كه در پاى تو شد خار اجل
 
دست گيتى بزدى تيغ هلاكم بر سر
 
تا در اين روز، جهان بى تو نديدى چشمم
 
اين منم بر سر خاك تو كه خاكم بر سر
 
آنكه قرارش نگرفتى و خواب
 
تا گل و نسرين نفشاندى نخست
 
گردش گيتى گل رويش بريخت
 
خار بنان بر سر خاكش برست
 
بعد از مفارقتش عزم كردم و نيت جزم كه بقيت زندگاني فرش هوس درنوردم و گرد مجالست نگردم .
 
* * * *
 حكايت
  يكي را از ملوك عرب حديث مجنون و ليلي و شورش حال او بگفتند كه با كمال فضل و بلاغت سر در بيابان نهاده است و زمام عقل از دست داده . بفرمودش تا حاضر آوردند و ملامت كردن گرفت كه در شرف نفس انسان چه خلل ديدي كه خوي بهايم گرفتي و ترك عشرت مردم گفتي؟ گفت :
كاش آنانكه عيب من جستند
 
رويت اى دلستان ، بديدنى
 
تا به جاى ترنج  در نظرت
 
بى خبر دستها بريدندى
 
تا حقيقت معني بر صورت دعوي گواه آمدي . فذلكن الذى لمتننى فيه . ملك را در دل آمد جمال ليلي مطالعه كردن تا چه صورت است موجب چندين فتنه ، بفرمودش طلب كردن . در احياء عرب بگرديدند و بدست آوردند و پيش ملك در صحن سراچه بداشتند . ملك در هيات او نظر كرد ، شخصي ديد سيه فام ، باريك اندام . در نظرش حقير آمد ، بحكم آنكه كمترين خدام حرم او بجمال ازو در پيش بودند و بزينت بيش . مجنون بفراست دريافت ، گفت : از دريچه چشم مجنون بايد در جمال ليلي نظر كردن تا سر مشاهده او بر تو تجلي كند.
تندر ستانرا نباشد درد ريش
 
جز به هم دردى  نگويم درد خويش
 
گفتن از زنبور بى حاصل بود
 
با يكى در عمر خود ناخورده نيش
 
تا تو را حالى نباشد همچو ما
 
حال ما باشد تو را افسانه پيش
 
سوز من با ديگرى نسبت نكن
 
او نمك بر دست و من بر عضو ريش
 
* * * *
حكايت
  جوانى پاكباز پاكرو بود
كه با پاكيزه رويي در گرو بود
چنين خواندم كه در درياي اعظم
به گردابي درافتادند با هم
چو ملاح آمدش تا دست گيرد
 
مبادا كاندر آن حالت بميرد
 
همى گفت از ميان موج و تشوير
 
مرا بگذار و دست يار من گير
 
در اين گفتن جهان بر وى بر آشفت
 
شنيدندش كه جان مى داد و مى گفت :
 
حديث عشق از آن بطال منيوش
 
كه در سختى كند يارى فراموش
 
چنين كردند ياران ، زندگانى
 
ز كار افتاده  بشنو تا بدانى
 
كه سعدى راه و رسم عشقبازى
 
چنان داند كه در بغداد تازى
 
اگر مجنون ليلى زنده گشتى
 
حديث عشق از اين دفتر نبشتى
 
..........................................................................................................................................................
  باب ششم : در ناتوانى و پيرى
 
حكايت
با طايفه دانشمندان در جامع دمشق بحثي همي كردم كه جواني درآمد و گفت : درين ميان كسي هست كه زبان پارسي بداند ؟ غالب اشارت به من كردند . گفتمش : خير است . گفت : پيري صد و پنجاه ساله در حالت نزع است و به زبان عجم چيزي همي گويد و مفهوم ما نمي گردد ، گر بكرم رنجه شوي مزد يايي ، باشد كه وصيتي همي كند . چون به بالينش فراز شدم اين مي گفت :
دمى چند گفتم بر آرم به كام
 
دريغا كه بگرفت راه نفس
 
دريغا كه بر خوان الوان عمر
 
دمى خورده بوديم و گفتند: بس
 
معاني اين سخن را به عربي با شاميان همي فتم و تعجب همي كردند از عمر دراز و تاسف او همچنان بر حيات دنيا . گفتم : چگونه اي درين حالت ؟ گفت : چه گويم ؟
نديده اى كه چه سختى همى رسد به كسى
 
كه از دهانش به در مى كنند دندانى ؟
 
اينك مقايسه كن كه در اين حال ، بر من چه مى گذرد؟
قياس كن كه چه حالت بود در آن ساعت
 
كه از وجود عزيزش بدر رود جانى
 
گفتم : تصور مرگ از خيال خود بدر كن و وهم را بر طبيعت مستولي مگردان كه فيلسوفان يونان گفته اند : مزاج ار چه مستقيم بود ، اعتماد بقا را نشايد و مرض گرچه هايل ، دلالت كلي بر هلاك نكند ، اگر فرمايي طبيبي را بخوانم تا معالجت كند . ديده بركرد و بخنديد و گفت :
دست بر هم زند طبيب ظريف
 
چون حرف بيند اوفتاده حريف
 
خواجه در بند نقش ايوان است
 
خانه از پاى بند ويران است
 
پيرمردى ز نزع مى ناليد
 
پيرزن صندلش همى ماليد
 
چون مخبط شد اعتدال مزاج
 
نه عزيمت اثر كند نه علاج
 
* * * *
حكايت
  پيرمردي حكايت كند كه دختري خواسته بود و حجره به گل آراسته و به خلوت با او نشسته و ديده وو دل در او بسته و شبهاي دراز نخفتي و بذله ها ولطيفه ها گفتي ، باشد كه موانست پذيرد و وحشت نگيرد . از جمله مي گفتم : بخت بلندت يار بود و چشم بخت بيدار كه به صحبت پيري افتادي پخته  ،پرورده ، جهانديده ، آرميده ، گرم و سرد چشيده ، نيك و بد آزموده كه حق صحبت مي داند و شرط مودت بجاي آورد ، مشفق و مهربان ، خوش طبع و شيرين زبان .
تا توانم دلت به دست آرم
 
ور بيازاريم نيازارم
 
ور چو طوطى ، شكر بود خورشت
 
جان شيرين فداى پرورشت
 
نه گرفتار آمدي به دست جواني معجب ، خيره راي سرتيز ، سبك پاي كه هر دم هوسي پزد و هر لحظه رايي زند و هر شب جايي خسبد و هر روز ياري گيرد .
وفادارى مدار از بلبلان ، چشم
 
كه هر دم بر گلى ديگر سرايند
 
خلاف پيران كه به عقل و ادب زندگاني كنند نه بمقتضاي جهل جواني.
ز خود بهترى جوى و فرصت شمار
 
كه با چون خودى گم كنى روزگار
 
گفت : چندين برين نمط بگفتم كه گمان بردم كه دلش برقيد من آمد و صيد من شد . ناگه نفسي سرد از سر درد برآورد و گفت : چندين سخن كه بگفتي در ترازوي عقل من وزن آن سخن ندارد كه وقتي شنيدم از قابله خويش كه گفت : زن جوان را اگر تيري در پهلو نشيند ، به كه پيري .
زن كز بر مرد، بى رضا برخيزد
 
بس فتنه و جنگ از آن سرا برخيزد
 
في الجمله امكان موفقت نبود و به مفارقت انجاميد . چون مدت عدت برآمد نكاحش بستند با جواني تند و ترشروي ، تهيدست ، بدخوي ، جور و جفا مي ديد و رنج و عنا مي كشيد و شكر نعمت حق همچنان مي گفت كه الحمدلله كه ازان عذاب برهيدم و بدين نعيم مقيم برسيدم .
با اين همه جور و تندخويى
 
بارت بكشم كه خوبرويى
 
با تو مرا سوختن اندر عذاب
 
به كه شدن با دگرى در بهشت
 
بوى پياز از دهن خوبروى
 
نغز  برآيد كه گل از دست زشت 
 
* * * *
 حكايت
 مهمان پيري شدم در ديار بكر كه مال فراوان داشت و فرزندي خوبروي . شبي حكايت كرد مرا به عمر خويش بجز اين فرزند نبوده است . درختي درين وادي زيارتگاه است كه مردمان به حاجت خواستن آنجا روند . شبهاي دراز در آن پاي درخت بر حق ناليده ام تا مرا اين فرزند بخشيده است . شنيدم كه پسر با رفيقان آهسته همي گفت : چه بودي گر من آن درخت بدانستمي كجاست تا دعا كردمي و پدر بمردي . خواجه شادي كنان كه پسرم عاقل است و پسر طعنه زنان كه پدرم فرتوت است .
سالها بر تو بگذرد كه گذار
 
نكنى سوى تربت  پدرت
 
تو به جاى پدر چه كردى ، خير؟
 
تا همان چشم دارى از پسرت
* * * *
 حكايت
 روزي بغرور جواني سخت رانده بودم و شبانگاه به پاي گريوه اي سست مانده . پيرمردي ضعيف از پس كاروان همي آمد و گفت : چه نشيني كه نه جاي خفتن است . گفتم : چون روم كه نه پاي رفتن است ؟ گفت : اين نشنيدي كه صاحبدلان گفته اند : رفتن و نشستن به كه دويدن و گسستن.
اي كه مشتاق منزلى ، مشتاب
 
پند من كار بند و صبر آموز
 
اسب تازى  دوتگ  رود به شتاب
 
اشتر آهسته مى رود شب و روز
 
* * * *
حكايت
  جوانى چست ، لطيف ، خندان ، شيرين زبان در حلقه عشرت ما بود كه در دلش از هيچ نوع غم نيامدي و لب از خنده فراهم . روزگاري برآمد كه اتفاق ملاقات نيوفتاد . بعد از آن ديدمش زن خواسته و فرزندان خاسته و بيخ نشاطش بريده و هوس پژمرده . پرسيدمش چگونه اي و چه حالت است ؟
گفت : تا كودكان بياوردم دگر كودكي نكردم .
چون پير شدى ز كودكى دست بدار
 
بازى و ظرافت به جوانان بگذار
 
طرب نوجوان ز پير مجوى
 
كه دگر نايد آب رفته به جوى
 
زرع را چون رسيد وقت درو
 
نخراميد چنانكه سبزه نو
 
دور جوانى بشد از دست من
 
آه و دريغ آن ز من دلفروز
 
قوت سر چشمه شيرى گذشت
 
راضيم اكنون چو پنيرى به يوز
 
پيرزنى موى شيرى سيه كرده بود
 
گفتم : اى مامك ديرينه روز
 
موى به تلبيس سيه كرده ، گير
 
راست نخواهد شد اين پشت كوز 
 
* * * *
حكايت
وقتي به جهل جواني بانگ بر مادر زدم ، دل آزرده به كنجي نشست و گريان همي گفت : مگر خردي فراموش كردي كه درشتي مي كني .
چه خوش گفت : زالى به فرزند خويش
 
چو ديدش پلنگ افكن و پيل تن
 
گر از خرديت ياد آمدى
 
كه بيچاره بودى در آغوش من
 
نكردى در اين روز بر من جفا
 
كه تو شير مردى و من پيرزن
 
* * * *
حكايت
 توانگري بخيل را پسري رنجور بود. نيكخواهان گفتندش : مصلحت آن است كه ختم قرآني كني از بهر وي يا بذل قرباني . لختي به انديشه فرو رفت و گفت : مصحف مهجور اوليتر است كه گله ي دور .
دريغا گردن طاعت نهادن
 
گرش همره نبودى دست دادن
 
به دينارى چو خر در گل بمانند
 
ورالحمدى بخوانى ، صد بخوانند
 
* * * *
 حكايت
 پيرمردي را گفتند : چرا زن نكني ؟ گفت : با پيرزنانم عيشي نباشد . گفتند : جواني بخواه ، چون مكنت داري  . گفت : مرا كه پيرم با پيرزنان الفت نيست پس او را كه جوان باشد با من كه پيرم چه دوستي صورت بندد ؟
پرهفطاثله جوني مي كند
غشغ مقري ثخي و بوني چش روشت
زور بايد نه زر كه بانو را
 
گزرى  دوست تر كه ده من گوشت
 
* * * *
حكايت
  شنيده ام كه درين روزها كهن پيري
خيال بست به پيرانه سر گيرد جفت
بخواست دختركي خبروي ، گوهر نام
چو درج گوهرش از چشم مردمان بنهفت
چنانكه رسم عروسي بود تماشا بود
ولي به حمله اول عصاي شيخ بخفت
كمان كشيد و نزد بر هدف كه نتوان دوخت
مگر به خامه فولاد ، جامه هنگفت
به دوستان گله آغاز كرد و حجت ساخت
كه خان و مان من ، اين شوخ ديده پاك برفت
ميان شوهر و زن جنگ و فتنه خاست چنان
كه سر به شحنه و قاضي كشيد و سعدي گفت :
پس از خلافت و شنعت گناه دختر نيست
تو را كه دست بلرزد، گهر چه داني سفت
سود دريا نيك بودي گر نبودي بيم موج
صحبت گل خوش بدي گر نيستي تشويش خار
دوش چون طاووس مي نازيدم اندر باغ وصل
ديگر امروز از فراق يار مي پيچم چو مار
.........................................................................................................................................................
   باب هفتم : در تاءثير تربيت 
حكايت
  يكي را از وزرا پسري كودن بود ، پيش يكي از دانشمندان فرستاد كه مرين را تربيتي مي كن ، مگر كه عاقل شود . روزگاري تعليم كردش و موثر نبود . پيش پدرش كس فرستاد كه اين عاقل نمي باشد و مرا ديوانه كرد.
چون بود اصل گوهرى قابل
 
تربيت را در او اثر باشد
 
هيچ صيقل  نكو نداند كرد
 
آهنى را كه بدگهر باشد
 
سگ به درياى هفتگانه بشوى
 
كه چو تر شد پليدتر باشد
 
خر عيسى گرش به مكه برند
 
چو بيايد هنوز خر باشد
 
* * * *
حكايت
  حكيمي پسران را پند همي داد كه جانان پدر هنر آموزيد كه ملك و دولت دنيا اعتماد را نشايد و سيم و زر در سفر بر محل خطرست ، يا دزد بيكار ببرد يا خواجه به تفريق بخورد . اما هنر چشمه زاينده است و دولت پاينده . وگر هنرمند از دولت بيفتد غم نباشد كه هنر در نفس خود دولت است ،  هر جا كه رود قدر بيند و درصدر نشيند و بي هنر لقمه چيند و سختي بيند.
سخت است پس از جاه تحكم بردن
 
خو كرده به ناز، جور مردم بردن
 
وقتى افتاد فتنه اى در شام
 
هر كس از گوشه اى فرا رفتند 395
 
روستا زادگان دانشمند
 
به وزيرى پادشاه رفتند
 
پسران وزير ناقص عقل
 
به گدايى به روستا رفتند
* * * *
 حكايت
 يكي از فضلا تعليم ملك زاده اي همي داد و ضرب بي محابا زدي و زجر قياس كردي . باري پسر از بي طاقتي شكايت پيش پدر برد و جامه از تن دردمند بر داشت . پدر را دل بهم آمد ، استاد را گفت كه پسران آحاد رعيت را چندين جفا و توبيخ روا نمي داري كه فرزند مرا ، سبب چيست ؟ گفت : سبب آنكه سخن انديشيده بايد گفت و حركت پسنديده كردن همه خلق را علي العموم و پادشاهان را علي الخصوص ، بموجب آنكه بر دست و زبان ايشان هر چه رفته شود هر آينه به افواه بگويند و قول و فعل عوام الناس را چندان اعتباري نباشد .
اگر صد ناپسند آمد ز دوريش
 
رفيقانش يكى از صد ندانند
 
اگر يك بذله گويد پادشاهى
 
از اقليمى به اقليمى رسانند
 
پس واجب آمد معلم پادشه زاده را در تهذيب اخلاق خداوند زادگان ، انبتهم الله نباتا حسنا ، اجتهاد از آن بيش كردن كه در حق عوام .
هر كه در خرديش ادب نكنند
 
در بزرگى فلاح  از او برخاست
 
چوب تر را چنانكه خواهى پيچ
 
نشود خشك جز به آتش راست
 
ملك را حسن تدبير فقيه و تقرير جواب او موافق راي آمد ، خلعت و نعمت بخشيد و پايه منصب بلند گردانيد .
* * * *
حكايت
  معلم كتابي ديدم در ديار مغرب ترشروي ، تلخ گفتار ، بدخوي ، مردم آزار ، گدا طبع ، ناپرهيزگار كه عيش مسلمانان به ديدن او تبه گشتي و خواندن قرآنش دل مردم سيه كردي . جمعي پسران پاكيزه و دختران دوشيزه به دست جفاي او گرفتار ، نه زهره خنده و نه ياراي گفتار ، گه عارض سيمين يكي را طپنچه زدي و گه ساق بلورين ديگري شكنجه كردي . القصه  شنيدم كه طرفي از خبائث نفس او معلوم كردند و بزدند و براندند و مكتب او را به مصلحي دادند ، پارساي سليم ، نيكمرد ف حليم كه سخن جز بحكم ضرورت نگفتي و موجب آزار كس بر زبانش نرفتي. كودكان را هيبت استاد نخستين از سر برفت و معلم دومين را اخلاق ملكي ديدند و يك يك ديو شدند. به اعتماد حلم او ترك علم دادند . اغلب اوقات به بازيچه فراهم نشستندي و لوح درست ناكرده در سر هم شكستندي .
 استاد  معلم چو بود بى آزار
 
خرسك  بازند كودكان در بازار
 
بعد از دو هفته بر آن مسجد گذر كردم ، معلم اولين را ديدم كه دل خوش كرده بودند و به جاي خويش آورده . انصاف برنجيدم و لاحول گفتم كه ابليس را معلم ملائكه ديگر چرا كردند . پيرمردي ظريف جهانديده گفت :
پادشاهى پسر به مكتب داد
 
لوح سيمينش بر كنار نهاد
 
بر سر لوح او نبشته به زر
 
جور استاد به ز مهر پدر 401
 
* * * *
حكايت
 پارسازاده اي را نعمت بي كران از تركه عمان بدست افتاد . فسق و فجور آغاز كرد و مبذري پيشه گرفت . في الجمله نماند از ساير معاصي منكري كه نكرد و مسكري كه نخورد . باري بنصيحتش گفتم :
اي فرزند ، دخل آب روان است و عيش آسيا گردان يعني خرج فراوان كردن مسلم كسي را باشد كه دخل معين دارد .
چو دخلت نيست ، خرج آهسته تر كن
 
كه مى گويند ملاحان 402 سرودى
 
اگر باران به كوهستان نبارد
 
به سالى دجله گردد، خشك رودى
 
عقل و ادب پيش گير و لهو و لعب بگذار كه چون نعمت سپري شود سختي بري و پشيماني خوري . پسر از لذت ناي و نوش ، اين سخن در گوش نياورد و بر قول من اعتراض كرد و گفت : راحت عاجل به تشويش محنت آجل منغص كردن خلاف راي خردمندان است .
خداوندان كام و نيكبختى 403
 
چرا سختى خورند از بيم سختى ؟
 
برو شادى كن اى يار دل افروز
 
غم فردا نشايد خورد امروز
 
فكيف مرا كه در صدر مروت نشسته باشم و عقد فتوت بسته و ذكر انعام در افواه عوام افتاده .
هر كه علم شد به سخا و كرم
 
بند نشايد كه نهد بر درم
 
نام نكويى چو برون شد بكوى
 
در نتوانى ببندى بروى
 
ديدم نصيحت مرا نمى پذيرد، و دم گرم در آهن سرد او بى اثر است ، ترك مناصحت او گرفتم و روي از مصاحبت بگردانيدم و قول حكما به كار بستم كه گفته اند :بلغ ما عليك ، فان لم يقبلوا ما عليك .
گر چه دانى كه نشنوند بگوى
 
هرچه دانى ز نيك و پند
 
زود باشد كه خيره سر بينى
 
به دو پاى اوفتاده اندر بند
 
دست بر دست مى زند كه دريغ
 
نشنيدم حديث دانشمند
 
تا پس از مدتي آنچه انديشه من بود از نكبت حالش بصورت بديدم كه پاره پاره بهم بر مي دوخت و لقمه لقمه همي اندوخت. دلم از ضعف حالش بهم آمد و مروت نديدم در چنان حالي ريش درويش به ملامت خراشيدن و نمك پاشيدن ، پس با دل خود گفتم :
حريف سفله اندر پاى مستى
 
نينديشد ز روز تنگدستى
 
درخت اندر بهاران برفشاند
 
زمستان لاجرم ، بى برگ ماند
 
* * * *
حكايت
  پادشاهى پسري را به اديبي داد و گفت : اين فرزند توست ، تربيتش همچنان كن كه يكي از فرزندان خويش. اديب خدمت كرد و متقبل شد و سالي چند بر او اثر كرد و به جايي نرسيد و پسران اديب در فضل و بلاغت منتهي شد ند . ملك دانشمند را مواخذت كرد و معاتبت فرمود كه وعده خلاف كردي و وفا بجا نياوردي . گفت : بر راي خداوند روي زمين پوشيده نماند كه تربيت يكسان است و طباع مختلف.
گرچه سيم و زر سنگ آيد همى
 
در همه سنگى نباشد رز و سيم
 
بر همه علم همى تابد سهيل
 
جايى انبان مى كند جايى اديم
* * * *
حكايت
يكي را شنيدم از پيران مربي كه مريدي را همي گفت : اي پسر ، چندانكه تعلق خاطر آدميزاد به
 روزيست اگر به روزي ده بودي بمقام از ملائكه درگذشتي .
فراموشت نكرد ايزد در آن حال
 
كه بودى نطفه مدفوق و مدهوش
 
روانت داد و طبع و عقل و ادراك
 
جمال و نطق و راءى و فكرت و هوش
 
ده انگشت مرتب كرد بر كف
 
دو بازويت مركب ساخت بر دوش
 
كنون پندارى از ناچيز همت
 
كه خواهد كردنت روزى فراموش ؟
 
* * * *
 حكايت
اعرابيي را ديدم كه پسر را همي گفت : يا بني انك مسئوول يوم القيامت ماذا اكتسبت و لايقال بمن انتسبت ، يعني تو را خواهند پرسيد كه عملت چيست ، نگويند پدرت كيست.
جامه كعبه را كه مى بوسند
 
او نه از كرم پيله نامى شد
 
با عزيزى نشست روزى چند
 
لاجرم همچو او گرامى شد
 
* * * *
حكايت
  در تصانيف حكما آورده اند كه كژدم را ولادت معهود نيست چنانكه ديگر حيوانات را ، بل احشاي مادر را بخورند و شكمش را بدرند و راه صحرا گريرند و آن پوستها كه در خانه كژدم بينند اثر آن است . باري اين نكته پيش بزرگي همي گفتم . گفت : دل من بر صدق اين سخن گواهي همي دهد و جز چنين نتوان بودن ، در حالت خردي با مادر و پدر چنين معاملت كرده اند لاجرم در بزرگي چنين مقبلند و محبوب .
پسرى را پدر وصيت كرد
 
كاى جوان بخت ، يادگير اين پند
 
هر كه با اهل خود وفا نكند
 
نشود دوست روى و دولتمند
 
* * * *
حكايت
  فقيره درويشي حامله بود ، مدت حمل بسر آورده و مرين درويش را همه عمر فرزند نيامده بود ، گفت : اگر خداي عزوجل مرا پسري دهد جزين خرقه كه پوشيده دارم هر چه ملك من است ايثار درويشان كنم . اتفاقا پسر آورد و سفره درويشان بموجب شرط بنهاد . پس از چند سالي كه از سفر شام بازآمدم به محلت آن دوست برگذشتم و از چگونگي حالش خبر پرسيدم ، گفتند ، به زندان شحنه درست . سبب پرسيدم ، كسي گفت : پسرش خمر خورده است و عربده كرده است و خون كسي ريخته و خود از ميان گريخته . پدر را بعلت او سلسله در ناي است و بند گران بر پاي . گفتم : اين بلا را بحاجت از خداي عزوجل خواسته است .
زنان باردار، اى مرد هشيار
 
اگر وقت ولادت مار زايند
 
از آن بهتر به نزديك خردمند
 
كه فرزندان ناهموار زايند
 
* * * *
حكايت
 طفل بودم كه بزرگي را پرسيدم از بلوغ . گفت : در مسطور آمده است كه سه نشان دارد : يكي پانزده سالگي و ديگر احتلام و سيم برآمدن موي پيش ، اما در حقيقت يك نشان دارد و بس : آنكه در بند رضاي حق جل و علابيش از آن باشي كه در بند حظ نفس خويش و هرآنكه در او اين صفت موجود نيست به نزد محققان بالغ نشمارندش .
به صورت آدمى شد قطره آب
 
كه چل روزش قرار اندر رحم ماند
 
وگر چل ساله را عقل و ادب نيست
 
به تحقيقش نشايد آدمى خواند
 
جوانمردى و لطفست آدميت
 
همين نقش هيولايى مپندار
 
هنر بايد، به صورت مى توان كرد
 
به ايوانها در، از شنگرف و زنگار
 
چو انسان را نباشد فضل و احسان
 
چه فرق از آدمى با نقش ديوار
 
بدست آوردن دنيا هنر نيست
 
يكى را گر توانى دل به دست آر
 
* * * *
حكايت
 سالي نزاعي در پيادگان حجيچ افتاده بود و داعي در آن سفر هم پياده . انصاف در سر و روي هم فتاديم و داد فسوق و جدال بداديم . كجاوه نشيني را شنيدم كه باعديل خود مي گفت : يا للعجب ! پياده عاج چو عرصه شطرنج بسر مي برد فرزين مي شود يعني به از آن مي گردد كه بود و پيادگان حاج باديه بسر بردند و بتر شدند .
از من بگوى حاجى مردم گزاى را
 
كو پوستين خلق به آزار مى درد.
 
حاجى تو نيستى ، شتر است از براى آنك
 
بيچاره خار مى خورد و راه مى برد
 
* * * *
حكايت
 هندوي نفط اندازي همي آموخت . حكيمي گفت : تو را كه خانه نيين است ، بازي نه اين است .
تا ندانى كه سخن عين صوابست مگوى
 
و آنچه دانى كه نه نيكوش جوابست مگوى
 
* * * *
حكايت
 مردكي را چشم درد خاست . پيش بيطار رفت كه دوا كن . بيطار از آنچه در چشم چارپايان كند در ديده او كشيد و كور شد . حكومت به داورد بردند، گفت : بر او هيچ تاوان نيست ، اگر اين خر نبودي پيش بيطار نرفتي . مقصود ازين سخن آنست تا بداني كه هر آنكه ناآزموده را كار بزرگ فرمايد با آنكه ندامت برد به نزديك خردمندان به خفت راي منسوب گردد.
ندهد هوشمند روشن راءى
 
به فرومايه كارهاى خطير
 
بوريا باف اگر چه بافنده است
 
نبرندش به كارگاه حرير
* * * *
حكايت
  يكي را از بزرگان ائمه پسري وفات يافت . پرسيدند كه بر صندوق گورش چه نويسيم ؟ گفت : آيات كتاب قرآن مجيد را عزت و شرف از آن است كه روا باشد بر چنين جايها نوشتن كه به روزگار سوده گردد و خلايق بر او گذرند و سگان بر او شاشند ، اگر بضرورت چيزي همي نويسند اين بيت كفايت است :
وه ! كه هر گه كه سبزه در بستان
 
بدميدى چو خوش شدى دل من
 
بگذار اى دوست تا به وقت بهار
 
سبزه بينى دميده از گل من
 
* * * *
 حكايت
 پارسايي بر يكي از خداوند ان نعمت گذر كرد كه بنده اي را دست و پاي استوار بسته عقوبت همي كرد . گفت : اي پسر ، همچو تو مخلوقي را خداي عزوجل اسير حكم تو گردانيده است و تو را بر وي فضيلت داده ، شكر نعمت باري تعالي بجاي آر و چندين جفا بر وي مپسند ، نبايد كه فرداي قيامت به از تو باشد و شرمساري بري .
بر بنده مگير خشم بسيار
 
جورش مكن و دلش ميازار
 
او را توبه ده درم خريدى
 
آخر نه به قدرت آفريدى
 
اين حكم و غرور و خشم تا چند؟
 
هست از تو بزرگتر خداوند
 
اى خواجه ارسلان و آغوش
 
فرمانده خود  مكن فراموش
 
در خبرست از خواجه عالم صلي الله عليه و سلم كه گفت : بزرگترين حسرتي روز قيامت آن بود كه يكي بنده صالح را به بهشت برند و خواجه فاسق را به دوزخ .
بر غلامى كه طوع خدمت تو است
 
خشم بى حد مران و طيره  مگير
 
كه فضيحت بود كه به شمار
 
بنده آزاد و خواجه در زنجير
 
* * * *
حكايت
  سالي از بلخ باميانم سفر بود و راه از حراميان پر خطر . جواني بدرقه همراه من شد سپر باز ، چرخ انداز ، سلحشور ، بيش زور كه به ده مرد توانا كمان او زه كردندي و زورآوران روي زمين پشت او بر زمين نياوردندي وليكن چنانكه داني متنعم بود و سايه پرورده نه جهان ديده وسفر كرده ، رعد كوس دلاوران به گوشش نرسيده و برق شمشير سواران نديده .
نيفتاده بر دست دشمن اسير
 
به گردش نباريده باران تير
 
اتفاقا من و اين جوان هر دو در پي هم دوان . هران ديار قديمش كه پيش آمدي به قوت بازو بيفكندي و هر درخت عظيم كه ديدي به زور سرپنجه بركندي و تفاخر كنان گفتي :
پيل كو؟ تا كتف و بازوى گردان بيند
 
شير كو؟ تا كف و سر پنجه مردان بيند
 
ما درين حالت كه دو هندو از پس سنگي سر بر آوردند و قصد قتال ما كردند به دست يكي چوبي و در بغل آن ديگر كلوخ كوبي . جوان را گفتم : چه پايي ؟
 بيار آنچه دارى ز مردى و زور
 
كه دشمن به پاى خود آمد به گور
 
ولى ديدم تير و كمان از دست جوان افتاده و لرزه بر اندام شده و خود را باخته است .
نه هر كه موى شكافد به تير جوشن خاى
 
بروز حمله جنگ آوران بدارد پاى
 
چاره جز آن نديدم كه رخت و سلاح و جامه ها رها كرديم و جان به سلامت بياورديم .
به كارهاى گران مرد كارديده فرست
 
كه شير شرزه در آرد به زير خم كمند
 
جوان اگر چه قوى يال و پيلتن باشد
 
بجنگ دشمنش از هول بگسلد پيوند
 
نبرد پيش مصاف آزموده معلوم است
 
چنانكه مساءله شرع پيش دانشمند
 
* * * *
حكايت
 بزرگي را پرسيدم در معني اين حديث كه اعدي عدوك نفسك التي بين جنبيك . گفت : بحكم آنكه هر آن دشمني را كه با وي احسان كني دوست گردد مگر نفس را كه چندانكه مدارا بيش كني مخالفت زيادت كند .
فرشته خوى شود آدمى به كم خوردن
 
وگر خورد چو بهائم  بيوفتد چو جماد
 
مراد هركه برآرى مريد امر تو گشت
 
خلاف نفس كه فرمان دهد چو يافت مراد
 
* * * *
حكايت
  توانگرزاده اي را ديدم بر سر گور پدر نشسته و با درويش بچه اي مناظره در پيوسته كه صندوق تربت ما سنگين است و كتابه رنگين و فرش رخام انداخته و خشت پيروزه در او بكار برده ، به گور پدرت چه ماند : خشتي دو فراهم آورده و مشتي دو خاك بر آن پاشيده ؟
درويش پسر اين بشنيد و گفت : تا پدرت زير آن سنگها ي گران بر خود بجنبيده باشد پدر من به بهشت رسيده بود !
خر كه كمتر نهند بروى بار
 
بى شك آسوده تر كند رفتار
 
مرد درويش كه بار ستم فاقه كشيد
 
به در مرگ همانا كه سبكبار آيد
 
و آنكه در نعمت و آسايش و آسانى زيست
 
مردنش زين همه ، شك نيست كه دشوار آيد
 
به همه حال اسيرى كه ز بندى برهد
 
بهتر از حال اميرى كه گرفتار آيد
 
* * * *
جدال سعدي با مدعي در بيان توانگري و درويشي 
يكي در صورت درويشان نه بر صفت ايشان در محفلي نشسته و شنعتي در پيوستهو دفتر شكايتي بازكرده و ذم توانگران آغاز كرده ، سخن بدينجا رسانيده كه درويش را دست قدرت بسته است و توانگر را پاي ارادت شكسته .
كريمان را به دست اندر درم نيست
 
خداوندان نعمت 429 را كرم نيست
 
سعدى گفت :
توانگران را وقف است و نذر و مهمانى
 
زكات و فطره و اعتاق و هدى و قربانى
 
خداوند مكنت به حق مشتغل
 
پراكنده روزى ، پراكنده دل
 
پس عبادت ايشان به فقر اوليتر كه جمعند و حاضر نه پريشان و پراكنده خاطر ، اسباب معيشت ساخته و به اوراد عبادت پرداخته : عرب گويد : اعوذ بالله من الفقر المكب و جوار من لايحب . و در خبر است : الفقر سواد الوجه فى الدارين . گفتا : نشنيدي كه پيغمبر صلي الله عليه گفت : الفقر فخري . گفتم : خاموش كه اشارت خواجه عليه السلام به فقر طايفه ايست كه مرد ميدان رضااند و تسليم تير قضا ، نه اينان كه خرقه ابرار پوشند و لقمه ادرار فروشند .
درويش بي معرفت نيارامد تا فقرش به كفر انجامد :كاد الفقر ان يكون كفرا.
اى طبل بلند بانگ در باطن هيچ
 
بى توشته چه تدبير كنى دقت بسيج
 
روى طمع از خلق بپيچ از مردى
 
تسبيح هزار دانه ، بر دست مپيچ
 
حالي كه من اين سخن بگفتم عنان طاقت درويش از دست تحمل برفت ، تيغ زبان بركشيد و اسب فصاحت در ميدان وقاحت جهانيد و بر من دوانيد و گفت : چندان مبالغه در وصف ايشان بكردي و سخنهاي پريشان بگفتي كه وهم تصور كند كه ترياق اند يا كليد خزانه ارزاق ، مشتي تكبر ، مغرور ، معجب ، نفور ، مشتغل مال و نعمت ، مفتتن جاه و ثروت كه سخن نگويند الا بسفاهت و نظر نكنند الا بكراهت ، علما را به گدايي منسوب كنند و فقرا را به بي سر و پاي معيوب گردانند و به عزت مالي كه دارند و عزت جاهي كه پندارند بر تر از همه نشينند و خود را به از همه بينند و نه آن در سر دارند كه سر به كسي بردارند ، بي خبر از قول حكما كه گفته اند : هر كه به طاقت از ديگران كم است و به نعمت بيش ، بصورت توانگرست و بمعني درويش.
گر بى هنر به مال كند كبر بر حكيم
 
كون خرش شمار، و گرگا و عنبرست
 
تا عاقبت الامر دليلش نماند ، ذليلش كردم . دست تعدي دراز كرد و بيهده گفتن آغاز و سنت جاهلان است كه چون به دليل از خصم فرومانند سلسله خصومت بجنبانند . چون آزر بت توراش كه به حجت با پسر برنيامد به جنگش خاست كه : لئن لم تنته لارجمنك . دشنام دادم . سقطش گفتم ، گريبانم دريد ، زنخدانش گرفتم .
او در من و من در او فتاده
 
خلق از پى ما دوان و خندان
 
انگشت تعجب جهانى
 
از گفت و شنيد ما به دندان
 
القصه مرافعه اين سخن پيش قاضي برديم و به حكومت عدل راضي شديم تا حاكم مسلمانان مصلحتي جويد . قاضي چو حيلت ما بديد و منطق مابشنيد گفت : اي آنكه توانگران را ثنا گفتي و بر درويشان جفا روا داشتي بدان كه هر جا كه گل است خارست و باخمر خمارست و بر سر گنج مارست و آنجا كه در شاهوار است نهنگ مردم خوار است . لذت دنيا را لدغه اجل در پس است و نعيم بهشت را ديوار مكاره در پيش .
اگر ژاله هر قطره اى در شدى
 
چو خر مهره  بازار از او پر شدى
 
مقربان حق جل و علا توانگرانند درويش سيرت و درويشانند توانگر همت و مهين توانگران آن است كه غم درويشان خورد و بهين آن است كه كم توانگر گيرد . و من يتوكل علي الله فهو حسبه . پس روي عتاب از من به جانب درويش آورد و گفت : اي كه گفتي توانگران مشتغلند و ساهي و مست ملاهي ، نعم ، طايفه اي هستند برين صفت كه بيان كردي : قاصر همت ، كافر نعمت كه ببرند و بنهند و نخورند و ندهند و گر بمثل باران نبارد يا طوفان بردارد به اعتماد مكنت خويش از محنت درويش نپرسند و از خداي عزوجل نترسند  و گويند :
گر از نيستى ديگرى شد هلاك
 
مرا هست ، بط را ز طوفان چه باك ؟
 
دو نان چو گليم خويش بيرون بردند
 
گويند: غم گر همه عالم مردند
 
قومي برين نمط كه شنيدي و طايفه اي خوان نعمت نهاده ودست كرم گشاده ، طالب نامند و معرفت و صاحب دنيا و آخرت ، چون بندگان حضرت پادشاه عالم عادل ، مويد ، مظفر ، منصور مالك ازمه انام ، حامي ثغور اسلام ، وارث ملك سليمان  ،اعدل ملوك زمان ، مظفر الدنيا و الدين اتابك ابي بكر سعد ادام الله ايامه و نصر اعلامه.
قاضي چون سخن بدين غايت رسيد وز حد قياس ما اسب مبالغه گذرانيد بمقتضاي حكم قضاوت رضا داديم و از مامضي درگذشتيم و سر و روي يكديگر بوسه داديم و ختم سخن برين بود .
 
مكن ز گردش گيتى شكايت ، اى درويش
 
كه تيره بختى ! اگر هم برين نسق  مردى
 
توانگرا! چو دل و دست كامرانت هست
 
بخور ببخش كه دنيا و آخرت بردى
 
..........................................................................................................................................................
  باب هشتم : در آداب صحبت و همنشنى 
حكايت
مال از بهر آسايش عمر ست نه عمر از بهر گرد كردن مال . عاقلي را پرسيدند نيكبخت كيست و بدبختي چيست ؟ گفت : نيكبخت آن كه خورد و كشت و بدبخت آنكه مرد و هشت .
 
مكن نماز بر آن هيچ كس كه هيچ نكرد
 
كه عمر در سر تحصيل مال كرد و نخورد
* * * *
  حضرت موسى عليه السلام قارون را نصيحت كرد كه احسن كما احسن الله اليك ، نشنيد و عاقبتش شنيدي .
آنكس كه دينار و درم خير نيندوخت
 
سر عاقبت اندر سر دينار و درم كرد
 
خواهى كه ممتع شوى  از دين و عقبى
 
با خلق ، كرم كن چو خدا با تو كرم كرد
 
عرب مى گويد:
جد ولا تمنن فان الفائدة اليك عائدة
بخشش و منت نگذار كه نگذار كه نفع آن به تو باز مى گردد.
درخت كرم هر كجا بيخ كرد
 
گذشت از فلك شاخ و بالاى او
 
گر اميدوارى كز او برخورى
 
به منت منه اره بر پاى او
 
شكر خداى كن كه موفق شدى به خير
 
ز انعام و فضل او نه معطل گذاشتت
 
كنت منه كه خدمت سلطان كنى همى
 
منت شناس از او كه به خدمت بداشتت 
 
* * * *
دو كس رنج بيهوده بردند و سعي بي فايده كردند : يكي انكه اندوخت و نخورد و ديگر آنكه آموخت و نكرد .
علم چندان كه بيشتر خواني
چون عمل در تو نيست ناداني
نه محق بود نه دانشمند
چارپايي بر او كتابي چند
آن تهي مغز را چه علم و خبر
كه بر او هيزم است يا دفتر
* * * *
علم از بهر دين پروردن است نه از بهر  دنيا خوردن .
هركه پرهيز و علم و زهد فروخت
خرمني گرد كرد و پاك بسوخت
* * * *
سه چيز پايدار نماند : مال بي تجارت و علم بي بحث و ملك بي سياست .
* * * *
رحم آوردن بر بردان ستم است بر نيكان . عفو كردن از ظالمان جورست بر درويشان.
خبث را چو تعهد كني و بنوازي
به تولت تو گنه مي كند به انبازي
* * * *
به دوستي پادشاهان اعتماد نتوان كرد و بر آواز خوش كودكان كه آن به خيالي مبدل شود و اي« به خوابي متغير گردد.
معشوق هزار دوست را دل ندهي
ور مي دهي آن به دل جدايي بدهي
* * * *
هرآن سري كه داري با دوست در ميان منه چه داني كه وقتي دشمن گردد ؛ و هر گزندي كه تواني به دشمن مرسان كه باشد كه وقتي دوست شود .
رازي كه نهان خواهي با كس در ميان منه وگرچه دوست مخلص باشد كه مران دوست را نيز دوستان مخلص باشد ، همچنين مسلسل .
خامشي به كه ضمير دل خويش
با كسي گفتن و گفتن كه مگوي
اي سليم آب زسرچشمه ببند
كه چو پر شد نتوان بست به جوي
* * * *
سخن ميان دو دشمن چنان گوي كه گر دوست گردند شرم زده نشوي.
ميان دوكس جنگ چون آتش است
سخن چين بدبخت هيزم كش است
كنند اين و آن خوش دگرباره دل
وي اندر ميان كوربخت و خجل
ميان دو تن آتش افروختن
نه عقل است و خود در ميان سوختن
در سخن با دوستان آهسته باش
تا ندارد دشمن خونخوار گوش
پيش ديوار آنچه گويي هوش دار
تا نباشد در پس ديوار موش
* * * *
چون در امضاي كاري متردد باشي آن طرف اختيار كن كه بي آزارتر برآيد .
با مردم سهل خوي دشخوار مگوي
با آنكه در صلح زند جنگ مجوي
* * * *
بر عجز دشمن رحمت مكن كه اگر قادر شود بر تو نبخشايد .
دشمن چو بيني ناتوان لاف از بروت خود مزن
مغزيست در هر استخوان مرديست در هر پيرهن
* * * *
نصيحت از دشمن پذيرفتن خطاست . وليكن شنيدن رواست تا بخلاف آن كار كني كه آن عين صواب است .
حذر كن زانچه دشمن گويد آن كن
كه بر زانوو زني دست تغابن
گرت راهي مايد راست چون تير
ازو برگرد و راه دست چپ گير
* * * *
دو كس دشمن ملك و دينند : پادشاه بي حلم و دانشمند بي علم .
بر سر ملك مباد آن ملك فرمانده
كه خدا را نبود بنده فرمانبردار
* * * *
پادشه بايد كه تا بحدي خشم بر دشمنان نراند كه دوستان را اعتماد نماند . آتش خشم اول در خداوند خشم اوفتد پس آنگه كه زبان به خصم رسد يا نرسد.
نشايد بني آدم خاكزاد
كه در سركند كبر و تندي و باد
تو را با چنين گرمي و سركشي
نپندارم از خاكي ، از آتشي
* * * *
بدخوي در دست دشمن گرفتار ست كه هركجا رود از چنگ عقوبت او خلاص نيابد.
اگر زدست بلا بر فلك رود بدخوي
زدست خوي بد خويش در بلا باشد
* * * *
چو بيني كه در سپاه دشمن تفرقه افتاده است تو جمع باش وگر جمع شوند از پريشاني انديشه كن.
برو با دوستان آسوده بنشين
چو بيني در ميان دشمنان جنگ
وگر بيني كه باهم يك زبان اند
كمان را زه كن و بر باره بر سنگ
* * * *
سر مار به دست دشمن كوب كه از احدي الحسنيين خالي نباشد ، اگر اين غالب آمد مار كشتي و گر آن ، از دشمن رستي.
به روز معركه ايمن مشو زخصم ضعيف
كه مغز شير برآرد چو دل زجان برداشت
* * * *
خبري كه داني كه دلي بيازارد تو خاموش تا ديگري بيارد.
بلبلا مژده بهار بيار
خبر بد به بوم باز گذار
* * * *
پادشه را خيانت كسي واقف مگردان ، مگر آنكه بر قبول كلي واثق باشي وگرنه در هلاك خويش سعي مي كني.
بسيج سخن گفتن آنگاه كن
كه د اني كه در كار گيرد سخن
* * * *
فريب دشمن مخور و غرور مداح مخر كه اين دام رزق نهاده است و آن دامن طمع گشاده . احمق را ستايش خوش آيد چون لاشه كه در كعبش دمي فربه نمايد .
الا تانشنوي كمدح سخنگوي
كه اندكگ مايه نفعي از تو دارد
كه گر روزي مرادش برنياري
دوصد چندان عيوبت برشمارد
 
* * * *
متكلم را تا كسي عيب نگيرد ، سخنش صلاح نپذيرد .
مشو غره بر حسن گفتار خويش
به تحسين نادان و پندار خويش
* * * *
 همه كس را عقل خود به كمال نمايد و فرزند خود بجمال.
يكى يهود و مسلمان نزاع مى كردند
 
چنانكه خنده گرفت از حديث ايشانم
 
به طيره گفت مسلمان : گرين قباله من
 
درست نيست خدايا يهود ميرانم
 
يهود گفت : به تورات مى خورم سوگند
 
وگر خلاف كنم ، همچو تو مسلمانم
* * * *
ده آدمي بر سفره اي بخورند و دو سگ بر مرداري با هم بسر نبرند . حريص با جهاني گرسنه است و قانع به ناني سير . حكما گفته اند : توانگري به قناعت به از توانگري به بضاعت.
روده تنگ به يك نان تهي پر گردد
نعمت روي زمين پر نكند ديده تنگ
پدر چون دور عمرش منقضي گشت
مرا اين يك نصيحت كرد و بگذشت
كه شهوت آتش است از وي بپرهيز
به خود بر ، آتش دوزخ مكن تيز
در آن آتش نداري طاقت سوز
به صبر آبي برين آتش زن امروز
* * * *
هر كه د رحال توانايي نكويي نكند در وقت ناتواني سختي بيند .
بد اختر تر از مردم آزار نيست
كه روز مصيبت كسش يار نيست
* * * *
هر آنچه زود برآيد ، دير نپايد .
خاك مشرق شنيده ام كه كنند
به چهل سال كاسه اي چيني
صد به روزي كنند در مردشت
لاجرم قيمتش همي بيني
مرغك از بيضه برون آيد و روزي طلبد
و آدمي بچه ندارد خبر و عقل و تميز
آنكه ناگاه كسي گشت به چيزي نرسيد
وين به تمكين و فضيلت بگذشت از همه چيز
آبگينه همه جا يابي ، از آن قدرش نيست
لعل دشخوار بدست آيد ، از آن است عزيز
* * * *
كارها به صبر برآيد و مستعجل بسر درآيد .
به چشم خويش ديدم در بيابان
كه آهسته سبق برد از شتابان
سمند بادپاي از تك فرو ماند
شتربان همچنان آهسته مي راند
* * * *
نادان را به از خاموشي نيست وگر اين مصلحت بدانستي نادان نبودي .
چون نداري كمال فضل آن به
كه زبان در دهان نگه داري
خري را ابلهي تعليم مي داد
بر او بر صرف كرده سعي دايم
حكيمي گفتش اي نادان چه كوشي
درين سودا بتر از لوم لايم
نياموزد بهايم از تو گفتار
تو خاموشي بياموز از بهايم
هركه تامل نكند در جواب
بيشتر آيد سخنش ناصواب
يا سخن آراي چو مردم بهوش
يا بنشين چون حيوانان خموش
* * * *
هر كه با داناتر از خود بحث كند تا بدانند كه داناست ، بدانند كه نادان است .
چون درآيد مه از تويي به سخن
گرچه به داني اعتراض مكن
* * * *
هر كه با بدان نشيند نيكي نبيند .
گر نشيند فرشته اي با ديو
وحشت آموزد و خيانت و ريو
از بدان نيكوي نياموزي
نكند گرگ پوستين دوزي
* * * *
مردمان را عيب نهاني پيدا مكن كه مرايشان را رسوا كني و خود را بي اعتماد . هر كه علم خواند و عمل نكرد بدان ماند كه گاو راند و تخم نيفشاند .
* * * *
از تن بي دل طاعت نيايد و پوست بي مغز بضاعت را نشايد .
* * * *
نه هر كه در مجادله چست در معامله درست .
بس قامت خوش كه زير چادر باشد
چون باز كني مادر مادر باشد
* * * *
اگر شبها همه قدر بودي ، شب قدر بي قدر بودي.
گر سنگ همه لعل بدخشان بودي
پس قيمت لعل و سنگ يكسان بودي
* * * *
نه هر كه بصيرت نكوست سيرت زيبا دروست ، كار اندرون دارد نه پوست .
توان شناخت به يك روز در شمايل مرد
كه تا كجاش رسيده است پايگاه علوم
ولي ز باطنش ايمن مباش و غره مشو
كه خبث نفس ننگردد به سالها معلوم
* * * *
هر كه با بزرگان ستيزد خون خود ريزد.
خويشتن را بزرگ پنداري
راست گفتند يك دوبيند لوچ
زود بيني شكسته پيشاني
تو كه بازي كني بسر با غوچ
* * * *
پنجه بر شير زدن و مشت بر شمشير كار خردمندان نيست .
جنگ و زورآوري مكن با مست
پيش سرپنجه در بغل نه دست
* * * *
ضعيفي كه با قوي دلاوري كند يار دشمن است در هلاك خويش.
سايه پرورده را چه طاقت آن
كه رود با مبارزان به قتال
سست بازو بجهل مي فكند
پنجه با مرد آهنين چنگال
* * * *
گر جور شكم نيستي هيچ مرغ در دام صياد نيوفتادي بلكه صياد خود دام ننهادي . حكيمان دير دير خورند و عابدان نيم سير و زاهدان سد رمق و جوانان تا طبق برگيرند و پيران تا عرق بكنند . اما قلندران چندانكه در معده جاي نفس نماند و بر سفره روزي كس.
اسير بند شكم را دو شب نگيرد خواب :
شبي زمعده سنگي ، شبي زدلتنگي
* * * *
مشورت با زنان تباه است و سخاوت با مفسدان گناه .
خبيث را چو تعهد كني و بنوازي
به دولت تو گنه مي كند به انبازي
* * * *
هر كه دشمن پيش است اگر نكشد ، دشمن خويش است .
سنگ بر دست و مار سر بر سنگ
خيره رايي بود قياس و درنگ
* * * *
كشتن بنديان تامل اولي ترست بحكم آنكه اختيار باقيست توان كشت و توان بخشيد وگر بي تامل كشته شود محتمل است كه مصلحتي فوت شود كه تدارك مثل آن ممتنع باشد .
نيك سهل است زنده بي جان كرد
كشته را باز زنده نتوان كرد
شرط عقل است صبر تيرانداز
كه چو رفت از كمان نيابد باز
* * * *
جوهر اگر در خلاب افتد همچنان نفيس است و غبار اگر به فكل رسد همان خسيس . استعداد بي تربيت دريغ است و تربيت نامستعد ، ضايع . خاكستر نسبي عالي دارد كه آتش جوهر علويست وليكن چون بنفس خود هنري ندارد با خاك برابر است و قيمت شكر نه از ني است كه آن خود خاصيت وي است .
چو كنعان را طبيعت بي هنر بود
پيمبرزادگي قدرش نيفزود
هنر بنماي اگر داري نه گوهر
گل از خارست و ابرهيم از آزر
* * * *
مشك آن است كه ببويد نه آنكه عطار بگويد . دانا چو طبله عطار است خاموش و هنرنماي و نادان خود طبل غازي بلند آواز و ميان تهي .
عالم اندر ميان جاهل را
مثلي گفته اند صديقان
شاهدي در ميان كوران است
مصحفي در سراي زنديقان
* * * *
دوستي را كه به عمري فراچنگ آرند نشايد كه به يك دم بيازارند .
سنگي به چند سال شود لعل پاره اي
زنهار تا به يك نفسش نشكني به سنگ
عقل در دست نفس چنان گرفتار است كه مرد عاجز با زن گربز راي . راي بي قوت مكر و فسون است و قوت بي راي ، جهل و جنون .
تميز بايد و تدبير و عقل وانگه ملك
كه ملك و دولت نادان سلاح جنگ خداست
* * * *
جوانمرد كه بخورد و بدهد به از عابد كه روزه دارد و بنهد . هر كه ترك شهوت از بهر خلق داده است از شهوتي حلال در شهوتي حرام افتاده است .
عابد كه نه از بهر خدا گوشه نشيند
بيچاره در آيينه تاريك چه بيند ؟
* * * *
اندك اندك خيلي شود و قطره قطره سيلي گردد يعني آنان كه دست قوت ندارند سنگ خورده نگه دارند تا به وقت فرصت دمار از دماغ ظالم برآرند .
و قطر علي قطر اذا اتفقت نهر
ونهر علي نهر اذا اجتمعت بحر
* * * *
عالم را نشايد كه سفاهت از عامي به حلم درگذراند كه هر دوطرف را زيان دارد : هيبت اين كم شود و جهل آن مستحكم .
چو با سفله گويي بلطف و خوشي
فزون گرددش كبر و گردنكشي
* * * *
معصيت از هر كه صادر شود ناپسنديده است و از علما ناخوب تر كه علم سلاح جنگ شيطان است و خداوند سلاح را چون به اسيري برند شرمساري بيش برد .
عام نادان پريشان روزگار
به ز دانشمند ناپرهزيرگار
كان به نابينايي از راه اوفتاد
وين دوچشمش بود و در چاه اوفتاد
* * * *
جان در حمايت يك دم است و دنيا وجودي ميان دو عدم . دين به دنيافروشان خرند ، يوسف بفروشند تا چه خرند ؟ الم اعهد اليكم يا بني آدم ان لاتعبدوا الشيطان .
به قول دشمن ، پيمان دوستي بشكستي
ببين كه از كه بريدي و با كه پيوستي ؟
* * * *
شيطان با مخلصان بر نمي آيد و سلطان با مفلسان .
وامش مده آنكه بي نمازست
گر چه دهنش زفاقه بازست
كو فرض خدا نمي گزارد
از قرض تو نيز غم ندارد 
* * * *
هر كه در زندگاني نانش نخورند چون بميرد نامش نبرند . لذت انگور بيوه داند نه خداوند ميوه . يوسف صديق عليه السلام در خشك سال مصر سير نخوردي تا گرسنگان فراموش نكند .
آنكه در راحت و تنعم زيست
او چه داند كه حال گرسنه چيست
حال درماندگان كسي داند
كه به احوال خويش درماند
اي كه بر مركب تازنده سواري ، هشدار
كه خر خاركش مسكين در آب و گل است
آتش از خانه همسايه درويش مخواه
كانچه بر روزن او مي گذرد دود دل است
* * * *
درويش ضعيف حال را در خشكي تنگ سال مپرس كه چوني الا بشرط آنكه مرهم ريشش بنهي و معلومي پيشش .
خري كه بيني و باري به گل درافتاده
به دل بر او شفقت كن ولي مرو به سرش
كنون كه رفتي و پرسيديش كه چون افتاد
ميان ببند و چو مردان بگير دمب خرش
* * * *
دو چيز محال عقل است : خوردن بيش از رزق مقسوم و مردن پيش از وقت معلوم .
قضا دگر نشود ور هزار ناله و آه
بكفر يا بشكايت برآيد از دهني
فرشته اي كه وكيل است برخزاين باد
چه غم خورد كه بميرد چراغ پيرزني ؟
* * * *
اي طالب روزي بنشين كه بخوري و اي مطلوب اجل مرو كه جان نبري .
جهد رزق اركني وگر نكني
برساند خداي عزوجل
ور روي در دهان شير و پلنگ
نخوردت مگر به زور اجل
به نانهاده دست نرسد و نهاده هركجا هست برسد .
شنيده اي كه سكندر برفت تا ظلمات
به چند محنت و خورد آنكه خورد آب حيات
* * * *
صياد بي روزي ماهي در دجله نگيرد و ماهي بي اجل در خشك نميرد .
مسكين حريص در همه عالم همي رود
او در قفاي رزق و اجل در قفاي او
* * * *
حسود از نعمت حق بخيل است و بنده بي گناه را دشمن مي دارد .
مردكي خشك مغز را ديدم
رفته در پوستين صاحب جاه
گفتم اي خواجه گر تو بدبختي
مردم نيكبخت را چه گناه ؟
الا تا نخواهي بلا بر حسود
كه آن بخت برگشته خود در بلاست
چه حاجت كه با او كني دشمني
كه او را چنين دشمني در قفاست
* * * *
تلميذ بي ارادت ، عاشق بي زر است و رنده بي معرفت ، مرغ بي پر و عالم بي عمل ، درخت بي بر است و زاهد بي علم ، خانه بي در .
مراد از نزول قرآن ، تحصيل سيرت خوب است نه ترتيل سورت مكتوب . عامي متعبد پياده رفته است و عالم متهاون سوار خفته . عاصي كه دست بردارد به از عابد كه در سر دارد .
سرهنگ لطيف خوي دلدار
بهتر زفقيه مردم آزار
* * * *
يكي را گفتند : عالم بي عمل به چه ماند ؟ گفت به زنبور بي عسل .
زنبور درشت بي مروت راگوي
باري چو عسل نمي دهي نيش مزن
* * * *
مرد بي مروت زن است و عابد با طمع رهزن .
اي بناموس كرده جامه سپيد
بهر پندار خلق و نامه سياه
دست كوتاه بايد از دنيا
آستين خود دراز و خود كوتاه
* * * *
دو كس را حسرت از دل نرود و پاي تغابن از گل برنيايد : تاجر كشتي شكسته و وارث با قلندران  نشسته .
پيش درويشان بود خونت مباح
گر نباشد در ميان مالت سبيل
يا مرو با يار ازرق پيرهن
يا بكش بر خان  و مان انگشت نيل
دوستي با پيلبانان يا مكن
يا طلب كن خانه اي درخورد پيل
* * * *
خلعت سلطان اگر چه عزيز است جامه خلقان خود بعزت تر و خوان بزرگان اگر چه لذيذست خرده انبان خود بلذت تر .
سركه از دسترنج خويش و تره
بهتر از نان دهخدا و بره
* * * *
خلاف راه صواب است و عكس راي اولوالالباب ، دارو بگمان خوردن و راه ناديده بي كاروان رفتن . امام مرشد محمد غزالي را رحمه الله عليه پرسيدند : چگونه رسيدي بدين منزلت در علوم ؟ گفت : بدانكه هرچه ندانستم از پرسيدن آن ننگ نداشتم .
اميد عافيت آنگه بود موافق عقل
كه نبض را به طبيعت شناس بنمايي
 
بپرس از هر چه نداني كه ذل پرسيدن
دليل راه تو باشد به عز دانايي
* * * *
هر آنچه داني كه هر آينه معلوم تو گردد. به پرسيدن آن تعجيل مكن كه هيبت سلطنت را زيان دارد .
چو لقمان ديد كاندر دست داوود
همي آهن به معجز موم گردد
نپرسيدش چه مي سازي كه دانست
كه بي پرسيدنش معلوم گردد
* * * *
هر كه با بدان نشيند اگر نيز طبيعت ايشان در او اثر نكند به طريقت ايشان متهم گردد و گر به خراباتي رود به نماز كردن ، منسوب شود به خمر خوردن.
رقم بر خود به ناداني كشيدي
كه نادان را به صحبت برگزيدي
طلب كردم ز دانايي يكي پند
مرا فرمود با نادان مپيوند
كه گر داناي دهري خر بباشي
وگر ناداني ابله تر بباشي
* * * *
ريشي درون جامه داشتم و شيخ از آن هر روز بپرسيدي كه چون است و نپرسيدي كجاست . داسنتم از آن احتراز مي كند كه ذكر همه عضوي روا نباشد و خردمندان گفته اند : هر كه سخن نسنجد از جوابش برنجد .
تا نيك نداني كه سخن عين صواب است
بايد كه به گفتن دهن از هم نگشايي
گر راست سخن گويي و در بند بماني
به زانكه دروغت دهد از بند رهايي
* * * *
در انجيل آمده است كه اي فرزند آدم گر توانگري دهمت مشتغل شوي به مال از من وگر درويش كنمت تنگدل نشيني ، پس حلاوت ذكر من كجا دريابي و به عبادت من كي شتابي ؟
گه اندر نعمتي ، مغرور و غافل
گه اندر تنگدستي ، خسته و ريش
چو در سرا و ضرا حالت اين است
ندانم كي به حق پردازي از خويش
* * * *
ارادت بي چون يكي را از تخت شاهي فرو آرد و ديگري را در شكم ماهي نكو دارد .
وقتيست خوش آن را كه بود ذكر تو مونس
ور خود بود اندر شكم حوت چو يويس
* * * *
زمين را ز آسمان نثار است و آسمان را از زمين غبار ، كل اناء يترشح بما فيه .
گرت خوي من آمد ناسزاوار
تو خوي نيك خويش از دست مگذار
* * * *
حق جل و علا مي بيند و مي پوشد و همسايه نمي بيند و مي خروشد .
نعوذ بالله اگر خلق غيب دان بودي
كسي به حال خود از دست كس نياسودي
* * * *
هر كه بر زير دستان نبخشايد به جور زيردستان گرفتار آيد .
نه هر بازو كه در وي قوتي هست
به مردي عاجزان را بشكند دست
ضعيفان را مكن بر دل گزندي
كه درماني به جور زورمندي
* * * *
نصيحت پادشاهان كردن كسي را مسلم بود كه بيم سر ندارد يا اميد زر .
موحد چه در پاي ريزد زرش
چه شمشير هندي نهي بر سرش
اميد و هراسش نباشد ز كس
بر اين است بنياد توحيد و بس
* * * *
 حكايت
شباني را پدري خردمند بود . روزى بدو گفت : اى پدر دانا و خردمند! مرا آنگونه كه از پيروان خردمند مي رود پندي بياموز !
پدر گفت : به مردم نيكى كن ، ولى به اندازه ، نه به حدى كه او را مغرور و خيره سر نمايد.
شبانى با پدر گفت اى خردمند
 
مرا تعليم ده پيرانه يك چند
 
بگفتا: نيك مردى كن نه چندان
 
كه گردد خيره ، گرگ تيزدندان
 
* * * *
جاهلي خواست كه الاغي را  سخن گفتن بياموزد، گفتار را به الاغ تلقين مى كرد و به خيال خود مى خواست سخن گفتن را به الاغ ياد بدهد.
حكيمى او را گفت  : اى احمق ! بيهوده كوشش نكن و تا سرزنشگران تو را مورد سرزنش قرار نداده اند اين خيال باطل را از سرت بيرون كن ، زيرا الاغ از تو سخن نمى آموزد، ولى تو مى توانى خاموشى را از الاغ و ساير چارپايان بياموزى .
حكيمى گفتش اى نادان چه كوشى
 
در اين سودا بترس از لولائم
 
نياموزد بهايم 445 از تو گفتار
 
تو خاموشى بياموز از بهائم
 
هر كه تاءمل نكند در جواب
 
بيشتر آيد سخنش ناصواب
 
يا سخن آراى چو مردم بهوش
 
يا بنشين همچو بائم خموش 
 
* * * *
  لقمان آهني به دست  حضرت داوود عليه السلام ديد  كه همچون موم نزد او نرم مى شود و هر آن گونه بخواهد آن را مى سازد، چون مى دانست كه بدون پرسيدن ، معلوم مى شود كه داوود عليه السلام چه مى خواهد بسازد. از او سؤ ال نكرد، بلكه صبر كرد تا اينكه فهميد داوود عليه السلام به وسيله آن آهن ، زره ساخت .
چو لقمان ديد كاندر دست داوود
 
همى آهن به معجز موم گردد
 
نپرسيدش چه مى سازى كه دانست
 
كه بى پرسيدنش معلوم گردد
 
* * * *
حكايت
  پارسايى در مناجات  مى گفت : خدايا! بر بدان رحمت بفرست ، اما نيكان خود رحمتند و آنها را نيك آفريده اى .
گويند: فريدون كه بر ضحاك ستمگر پيروز شد و خود به جاى او نشست  فرمود خيمه شاهى او را در زمينى وسيع سازند. پس به نقاشان چنين دستور داد تا اين را در اطراف آن خيمه با خط زيبا و درشت بنويسند و رنگ آميزى كنند:
اى خردمند! با بدكاران به نيكى رفتار كن ، تا به پيروزى از تو راه نيكان را برگزينند.
فريدون گفت : نقاشان چين را
 
كه پيرامون خرگاهش بدوزند
 
بدان را نيك دار، اى مرد هشيار!
 
كه نيكان خود بزرگ و نيك روزند
 
* * * *
حكايت
  از يكى از بزرگان پرسيدند: با اينكه دست راست داراى چندين فضيلت و كمال است ، چرا بعضى انگشتر را در دست چپ مى كنند؟
او در پاسخ گفت : نداني كه پيوسته اهل فضلا، از نعمتهاى دنيا محروم شوند ؟!
آنكه حظ آفريد و روزى داد
 
يا فضيلت همى دهد يا بخت 
 
* * * *
حكايت
  حكيم فرزانه اى را پرسيدند: چندين درخت نامور كه خداي عزوجل آفريده است و برومند ، هيچ يك را آزاد نخوانده اند مگر سرو را كه ثمره اي ندارد . درين چه حكمت است ؟ گتف : هردرختي ثمره معين است كه به وقتي معلوم به وجود آن تازه آيد و گاهي به عدم آن پژمرده شود و سرو را هيچ ازين نيست و همه وقتي خوش است و اين صفت آزادگان است .
به آنچه مى گذرد دل منه كه دجله بسى
 
پس از خليفه بخواهد گذشت در بغداد
 
گرت ز دست برآيد، چو نخل باش كريم
 
ورت ز دست نيايد، چو سرو باش آزاد
 
تمام شد كتاب گلستان والله المستعان ، به توفيق باري عز اسمه ، درين جمله چنان كه رسم مولفان است از شعر متقدمان بطريق استعارت تلفيقي نرفت .
كهن خرقه خويش پيراستن
به از جامه عاريت خواستن
غالب گفتار سعدي طرب انگيزست و طبيبت آميز و كوته نظران را بدين علت زبان طعنه دراز گردد كه مغز دماغ ، بيهوده بردن و دود چراغ بي فايده خوردن كار خردمندان نيست ، وليكن بر راي روشن صاحبدلان كه روي سخن در ايشان است پوشيده نماند كه در موعظه هاي شافي را در سلك عبارت كشيده است و داروي تلخ نصيحت به شهد ظرافت بر آميخته تا طبع ملول ايشان از دولت قبول محروم نماند ، الحمدالله رب العالمين .
ما نصيحت به جاى خود كرديم
 
روزگارى در اين به سر برديم
 
گر نيايد به گوش رغبت كس
 
بر رسولان پيام باشد و بس
 
يا ناظرا فيه سل بالله مرحمته
علي المصنف واستغفر لصاحب
واطلب لنفسك من خير تريد بها
من بعد ذلك غفرانا  لكاتبه
والسلام .
 
 

 

 

 

دکتر مهر علی - مالي - باماكو
با سلام دكتر مهرعلي هستم و در كشور مالي واقع در افريقا مشغول فعاليت پزشكي هستم/مطالب جالبي داريد. اين امكان براي شما وجود دارد كه شعر معروف بني ادم اعضاي يكديگرند كه در افرينش زيك گوهرند به همراه بيت بعدش را ترجمه انگليسي براي من بفرستيد ممنون مي شوم
با تشكر
دوشنبه 21 آبان 1386

Facebook Twitter Contact us RSS
www.IranianUK.com
دویچه وله
تحصیل در انگلستان - آمریکا

جدیدترین مطالب سایت
دیدنی ها و شنیدنی های روز
داغ ترین و پربیننده ترین مطالب
اخبار ایران و جهان
اخبار ورزشی
اخبار سینما و موسیقی
اخبار ایرانیان خارج از کشور
حوادث
عکسهای دیدنی
ویدیو کلیپ
دانلود فیلم
دانلود موزیک
دختران پسران و مسائل جنسی
پزشکی و سلامتی
علمی و دانستنیها
مقالات
داستان
روانشناسی
خانواده و زندگی زناشویی
تاریخی فرهنگی و هنری
زنان
مد آرایش و زییایی
تغذیه رژیم و گیاهان داروئی
آشپزی
مذهب و عرفان
طنز و جوک
کتاب و شعر فارسی
ایران سرای من
انواع فال طالع بینی و تعبیر خواب
روزنامه ها و مجلات
کامپیوتر و دانلود نرم افزار
رنگارنگ
راهنمای زندگی در خارج از کشور
تحصیل در خارج از کشور
مهاجرت
کودکان
امکانات
خانه
تبادل نظر پرنیان
سفارش آگهی
تماس با ما
فیلترشکن
عضویت در سایت
RSS
آگهی های متنی
عکس - ویدیو - سرگرمی
تحصيل در آمريكا
ادامه تحصیل در انگلستان
کالج های زبان در انگلستان
طراحی حرفه ای وب سایت
کنترل پنل کاربران
عضویت در سایت
تغییر کلمه عبور
تغییر دیگر مشخصات
جستجو در ایرانیان انگلستان
عضویت در خبرنامه
ایمیل :
تلفن ارزان - کیفیت برتر
صرافی سمیانی
صرافی کاسپین
رایان یوکی
جهت سفارش آگهی کلیک کنید
صرافی موج
صرافی پرآرا
صرافی سیمرغ
دویچه وله فارسی
ادامه تحصیل در انگلستان
طراح وب سایت
راهنمای مشاغل ایرانیان
کتاب فروشی نما
صرافی گاندی
فیسبوک رایان یوکی
رایان یوکی
اين سايت هيچ گونه مسئوليتي را در قبال آگهي ها نمي پذيرد
جدیدترین مطالب سایت
چند کشور آمریکای لاتین سفیران خود را به اعتراض از اسرائیل فراخواندند
سارق اینترنتی دست به خودکشی زد
کیکر: دژاگه با ۲۸ سال سن پیشنهاد ۶ میلیون یورویی را پذیرفت/ دیلی‌میل: اشکان درخشید اما به قطر آمد
خودداری وندی شرمن از تعیین ضرب‌الاجل برای پایان مذاکرات هسته‌ای با ایران.
«۲۰ کشته» در حمله به مدرسه‌ای در غزه، تکذیب آمادگی حماس برای آتش‌بس
ترس از بازگشت احساسات یهودستیزی به اروپا
اشکان دژآگه به تیم العربی قطر پیوست
متن تازه علی کریمی در اینستاگرام : قلبا می‌گویم یک دنیا پشیمانم
مرگ پزشک سرپرست مبارزه با ایبولا در سیرالئون
«شرایط بسیار خطرناک» گروهی از بیماران هموفیلی در ایران
مرگ آخرین خدمه هواپیمای آمریکایی که بر هیروشیما بمب اتمی انداخت
فال روز چهارشنبه 30 ژوئیه - 8 امرداد
غریبه‌ها در نگاه اول؛ خوش برخورد، سلطه‌طلب یا جذاب؟
رازهای زندگی جادوگر از زبان مدیر برنامه هایش : کریمی هیچوقت عاشق فوتبال نبود
هشدار پنتاگون در مورد عواقب سرنگونی حماس
داعش در سوریه دفتر زوج‌یابی باز کرد.
جدال 'جمهوری اسلامی و مومنان' در ماه رمضان
یک محموله نفت صادراتی کردستان عراق در آمریکا توقیف شد
اردوغان جایزه کنگره جهانی یهودیان را پس داد
سازمان ملل در یک مدرسه خود در غزه انبار تسلیحات یافت.
مشاور خامنه‌ای: رفسنجانی در صدد قبضه قدرت پس از خمینی بود
کاربران٬ موش‌آزمایشگاهی یک سایت‌زوج‌یابی.
'بیش از صد نفر در حملات تازه اسرائیل به غزه کشته شدند'
ژیلا؛ زنی که سگ کشی در تبریز را متوقف کرد
زیبایی این دختر والیبالیست از قزاقستان برایش دردسرساز شد
آمریکا شرکت‌های اروپایی را به فروش دارو به ایران «تشویق می‌کند»
تولید نان‌ در بیابان؛ ابتکار موفق دو خواهر اسپانیائی
امام جمعه مشهد: نخستین اولویت مردم دین است نه رفاه و امنیت
آمریکا خواستار آزادی خبرنگار روزنامه واشینگتن پست در ایران شد
خلبان های پرواز ای اچ ۵۰۱۷ 'خواستار بازگشت شده بودند'
ادامه ...
دیدنی ها و شنیدنی های روز
موزیک ویدیو " Try" با صدای Colbie Caillat
ویدیویی دیدنی از اسکی روی آب با کمک هواپیمای آبی
تصاویر روز 30 ژوئیه - 8 امرداد
یک دوربین مخفی دیدنی از مجسمه حسود!
پریدن از روی کروکودیل عظیم الجثه و فرار از دندان های آن با فاصله چند سانتی متر
عکس های دیدنی و بدون شرح از سراسر دنیا - 46
بازخوانه ترانه های شکیرا توسط دانشجویان دانشگاه آکسفورد برای موسسه خیریه کودکان
به همت یک زن ایرانی سگ‌کشی در تبریز متوقف شد.
یک سال دولت روحانی به روایت تصویر.
گیاهان گوشت‌خوار و راه‌های مختلف شکار طعمه.
«جنس دیگر»؛ زوج هم‌جنس‌گرای ایرانی از دریچه دوربین یک عکاس
سه دانشجوی آلمانی با روشی هنرمندانه به یک بی خانمان برای جمع آوری پول بیشتر کمک می کنند
قوها از عکس سلفی خوششان نمی آید
تصاویری بی نظیر از طبیعت - 32
ویدئوی هت‌تریک اردوغان در ۱۵ دقیقه در افتتاحیه ورزشگاه فاتح تریم
ادامه ...
داغ ترین و پربیننده ترین مطالب
ژیلا؛ زنی که سگ کشی در تبریز را متوقف کرد (424+)
زیبایی این دختر والیبالیست از قزاقستان برایش دردسرساز شد (207+)
بازیکن سابق استقلال: مرا تا پای مرگ بردند/ تمام حرف های آقا جواد حقیقت داشت (155+)
روایت عکاس اتریشی از ایران قدیم (146+)
سه دانشجوی آلمانی با روشی هنرمندانه به یک بی خانمان برای جمع آوری پول بیشتر کمک می کنند (139+)
تاج‌زاده به رییس قوه قضاییه: دادگاه رسیدگی به اتهامات برادران خود را برگزار کنید (131+)
به همت یک زن ایرانی سگ‌کشی در تبریز متوقف شد. (129+)
ویدیویی از انهدام ساختمان 5 طبقه در غزه توسط اسرائیل (121+)
مطهری: معلوم می‌شود اصولاً منتقد نظام یا باید در زندان باشد یا در حصر (119+)
مزیت های پدر بودن در سوئد (109+)
«جنس دیگر»؛ زوج هم‌جنس‌گرای ایرانی از دریچه دوربین یک عکاس (106+)
ابهام در مدرک مربیگری قلعه نویی (97+)
علیرضا حقیقی: دیگر به ایران برنمیگردم/ اگر فوتبال نبود شاید مدل میشدم (83+)
رازهای زندگی جادوگر از زبان مدیر برنامه هایش : کریمی هیچوقت عاشق فوتبال نبود (83+)
اردوغان جایزه کنگره جهانی یهودیان را پس داد (81+)
ادامه ...
● خانه ● تبادل نظر پرنیان ● سفارش آگهی ● تماس با ما ● فیلترشکن ● عضویت در سایت
Copyright 2004 - 2014 © IranianUK.com , All rights reserved.